سه شنبه سی ام تیر 1388
نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 8:1 | لینک
|
شنبه یازدهم شهریور 1385
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 45
«و به شكاف گوش آن خطى است مانند باريكى سر قلم كه به رنگ گل بابونه بسيار سفيد ميباشد، اين سفيدى ميان سياهى اطراف مىدرخشد و كمتر رنگى است كه طاوس از آن بهرهاى نبرده باشد، اين رنگها در اثر كثرت جلاء و درخشندگى و برجستگى بر ساير رنگها برترى يافته است، در حقيقت مانند شكوفههاى پراكندهاى است كه بارانهاى بهار و آفتابهاى سوزان آن را تربيت نكرده است.
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 106
على «ع» به كمك اين محبت عميق، سعادت انسان را به سعادت همسايهاش بلكه به سعادت تمام انسانها مربوط مىسازد و آنچه براى انسان نسبت به همسايهاش روا مىدارند، براى ساير مردم نيز نسبت به او روا مىشمارد، و از سعادت انسان اين است كه محبت را از حد بگذراند و فرزندان ديگران را از همان محبتى كه فرزندان خود را بهرهمند مىسازد، برخوردار گرداند: «به آنچه فرزندان خود را تربيت مىكنى يتيم را به آن تربيت نما» تا همگى روح عدالت اساسى را درك كنند، عدالتى كه از نظر ارزش و زيبائى بر قوانين رسمى برترى يافته و حامل حرارت انسانيت است و مردم را به منطق قلب- نه منطق تسليم در برابر قانون- نايل مىگرداند: «بايد خردسالان شما از بزرگسالان پيروى كنند و بزرگسالانتان به خردسالان محبت ورزند».
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 117
اما على «ع» در برابر اين موضوع، در يك موقعيت قطعى كه با عقيده عظيم او در اخلاق هماهنگى دارد، قرار مىگيرد. عقيدهاى كه مجددا باز مىگرديم و براى خوانندهى محترم يادآورى مىكنيم كه عقيدهى مزبور از عدالت عمومى جهانى كه على «ع» آن را درك كرده بود سرچشمه مىگيرد. او بدون ترديد مىگويد: «نشانهى ايمان آن است كه راستى را جائى كه بتو زيان مىرساند بر دروغ، جائى كه براى تو سودمند است برترى دهى و اين كه سخن تو زيادتر از عملت نباشد» روشن است پسر ابو طالب در دروغ سودى نمىبيند و راستى را مايه زيان نمىداند، لكن بمنظور آنكه مردم سخن وى را بخوبى درك كنند از ديدگاه آنان سخن مىگويد. از اين رو در تأكيد اين مطلب مىگويد: «بر تو باد كه در تمام كارهاى خود راست بگوئى» و نيز مىگويد: «از دروغ دورى كنيد، زيرا راستگو مشرف به نجات و عزت است و دروغگو بر پرتگاه هلاكت قرار دارد» اما در قسمت دوم سخن كه على «ع» مىگويد: براى هيچيك از شما شايسته نيست به كودك خود وعدهاى بدهد و به وعدهاش وفا نكند.» توجه عميقى به يك حقيقت تربيتى شده است. حقيقت مزبور را مسئلهى حيات و اصول اخلاقىيى كه پيشرفت انسان بر آن مبتنى است تأييد مىكند. اين اشاره كافى است براى اين كه بدانيم تربيت كودك تنها به اندرز نيست بلكه بوسيلهى عمل نيز كودك را مىتوان تربيت كرد، و همين نظريه محور فلسفهى تربيتى ژان ژاك روسو مىباشد حيات اگر توأم با راستى باشد از هرگونه پيچيدگى دور است و همراه با سادگى خواهد بود.
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 145
على «ع» مردم زمانش را به همين اطمينان و ايمان مخاطب قرار داده و مىگويد: «فرزندانتان را به اخلاق خود مجبور نسازيد زيرا آنها براى زمانى غير از زمان شما آفريده شدهاند». آرى اگر خوش بينى على «ع» به زيبائى حيات و قابليت مردم براى تكامل نبود هرگز على «ع» اين سخن را ايراد نمىكرد، سخنى كه حاكى از علم او به انقلاب حيات است و خوشبينى او را نسبت به امكانات انسان تكامل يافته، خلاصه مىكند، سخنى كه روح تربيت صحيح را بطور خلاصه اعلان مىكند و هر نسلى را از قيود عرفى و عادى نسل سابق رهائى مىبخشد.
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 158
در دگرگونيهاى حالات، حقيقت افراد دانسته مىشود. روزها اسرار پنهان را آشكار مىسازند. آنچه از ديگران ناپسند مىدانى براى تربيت تو كافى است. كسى كه به راههاى انديشهها روى آورد موارد اشتباه را مىشناسد. دوستى يك نوع خويشاوندى مورد بهرهاى مىباشد. همان حقوقى كه تو بر برادرت دارى برادرت نيز بتو دارد. به هيچ نعمتى نمىرسيد مگر آنكه نعمت ديگرى را از دست مىدهيد.
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 208
على «ع» در يكى از خطبههايش چنين مىگويد: آنها در كار خود به شيطان اعتماد كردند و شيطان آنان را در دام خود قرار داد و در سينههايشان تخم كرد و جوجه گذاشت و در دامنشان تربيت يافت، از اين رو با چشمهاى آنان نگاه كرد و با زبانهايشان سخن گفت. پس آنان را بر مركب گمراهى سوار كرد و زشتترين گناهان را در نظرشان زينت داد. كارهاى آنان مانند كار كسى بود كه شيطان او را در قدرت خود شريك ساخته و به زبان وى سخن باطل مىگويد.
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 286
اين رنگها در اثر كثرت جلاء و درخشندگى و برجستگى، بر ساير رنگها برترى يافته است، در حقيقت مانند شكوفههاى پراكندهاى است كه بارانهاى بهار و آفتابهاى سوزان، آن را تربيت نكرده است.
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 305
به آنچه فرزندان خود را تربيت ميكنى، يتيم را به آن تربيت نما.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 49
اينان هستند فرماندهان آن افراد، و كسانى ديگر كه نخواستم بديها و فسادهاى هلاكت آور آنان را از اين بيشتر برايتان بگويم. شما همه آنان را به نام و نشان مىشناسيد و مىدانيد كه هميشه ضدّ اسلام، و با پيامبر خدا، صلّى اللّه عليه و آله، در جنگ، و دار و دسته شيطان بودند. نه در ايمان پيشى گرفتند و نه در دو رويى تازه كارند. آنان كسانى هستند كه اگر بر شما ولايت يافتند، به خود باليدن، و خود بزرگ بينى، و چيره شدن را با قهر و زور و فساد در زمين در ميان شما آشكار مىگردانند. و شما با همه اين حالت كه كار خود را به عهده ديگرى وا مىگذاريد و به يارى هم بر نمىخيزيد، از آنان بهتريد و در راه هدايت بيشتريد، از ميان شما كسانى هستند فقيه و دانشمند و فهميده و قرآن دان و اهل نماز شب و عبادت، آيا از اين كه افرادى بيخرد و ضعيف الايمان در اسلام و تربيت نيافته با آموزشهاى قرآن زمام حكومت را از دست شما بربايند به خشم نمىآييد و به فكر انتقام نمىافتيد خدا شما را هدايت كند، چون گفتم به گفتارم گوش كنيد، و چون فرمان دادم فرمان بريد، چه سوگند به خدا اگر از من فرمانبردارى كنيد هرگز به گمراهى فرو نمىافتيد، و اگر از فرمانم سر پيچى كنيد راه رشد را نيابيد. خداى والا جايگاه فرمايد: «قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ، قُلِ اللَّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ»، و نيز خداى والا جايگاه، به پيامبرش، كه صلوات بر او و خاندانش باد، فرمايد: «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 53
اگر چه لغت تربيت رايجترين لغات است و مفهوم آن از هدفهاى عمومى بشر مىباشد، ولى حقيقت آن بسيار مرموز و عميق است، بدين جهت هر كس به حسب محيط فكرى و تربيتى خود معنى و مصداقى براى تربيت معتقد است و راه مخصوصى براى وصول به آن تصور مىنمايد، هزاران معبد و مركز دينى از دير و كنيسه و مسجد و... و هزاران مجمع و مركز تعليمى و كتابخانه و بيشتر تشكيلات اجتماعى در اطراف كره زمين بوده و هست كه همه براى رسيدن به همين مقصود است، مربيان روحانى و دانشمندان حقيقى و نويسندگان و شعراء و قائدين سياسى كه افكار و آراء و سخنانشان مانند هوا و نور در همه شئون زندگانى نفوذ دارد و در دسترس همه مردم مىباشد و امواج خطابههاشان آرامش را از فضا سلب كرده همه هدفشان را تربيت بشر مىدانند، ولى هر يك از اين طبقات براى آن تفسير خاصّى دارند. اگر در معابد ملل مختلف از بودايى و برهمايى و نصرانى و بيشتر مساجد مسلمين و خانقاهها وارد شوى، شايد عموما تربيت حقيقى را همان انقطاع از خلق و پيوند به حق و اعراض از عالم مادّه و طبيعت تفسير كنند و راه وصول بدان را در آمدن در صفهاى دعا و حلقههاى ذكر و سرودهاى ملكوتى و ستايش خدا و مظاهر خدا و اذكار و اوراد مخصوص بيان نمايند، كتابها و ديوانهاى شعريشان با زبانها و الحان مختلف به همين امور دعوت مىنمايد، قائدين سياسى و زمامداران اجتماعى و قانونگذاران مىگويند معناى تربيت خضوع ملل براى مرامها و قوانين موضوعه و قدرت حاكمه است.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 54
لشكركشان و فرماندهان معناى تربيت را روح نظاميگرى مىدانند. بيشتر مردمان فنى تربيت را آشنا شدن به اصول فنى خود تفسير مىكنند، توده مردم تربيت را عبارت از نظم در كردار و گفتار مىپندارند.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 54
اين معانى و تفاسير از حقيقت تربيت خارج نيست ولى مفهوم جامع تربيت هم نيست، تربيت فراهم كردن وسايل رشد موجود زنده است، هر موجود زنده داراى خواص ذاتى است كه حقيقت آنرا تشكيل داده و آن خواص ذاتى هم چون زنده و متحرك است براى آن كمال ممكنى است. پس آماده كردن وسايل رشد ذاتى اين موجود و رساندن به كمال ممكن تربيت آن است. تربيت نبات آماده كردن وسايل مواد غذايى و حياتى آن است تا خوب نمو كند و بهره دهد و بهره آن كاملتر شود، حيوان چون علاوه بر نمو و رشد جسمانى، داراى ميول و غرايز مختلف است كه مجموعا حقيقت آنرا به وجود آورده پس تربيت حيوان نه تنها فراهم نمودن وسايل رشد جسمانى آن است، بلكه علاوه بر آن، تربيت ، در حيوان قابل تربيت ، تنظيم قوى و ميول و خضوع آنها در برابر عقل ما فوق كه تشخيص و اراده انسان است مىباشد، تا به اراده انسان مثلا حمله كند، باز ايستد، پيش رود، برگردد، بخورد، امساك نمايد، ولى در انسان مبادى و قوايى است بيشتر و قوىتر از آنچه در حيوانات است كه حقيقت انسان مجموع آنها است و اصول آنرا سه مبدأ بايد دانست: مبدأ عقلى كه دوستدار معرفت و فهم حقيقت موجودات و مايل به همه خيرات است، مبدأ غضبى كه دوستدار سرفرازى و شرافت و تسلط بر ديگران است، مبدأ شهوى، كه دوستدار لذات جسمانى و آسايش است، و براى اينها كارگران و كمك كارانى است كه عواطف مختلف است، چون ميل و عمل و آثارشان مختلف است معلوم است كه هر كدام از اين مبادى غير از ديگريست و در كشور باطن بيشتر مردم، ميان اينها براى تسلط كامل و استخدام قوى كشمكشها و جنگهاى مستمريست و چون يكى از اينها مسلّط شد ديگران را براى منظور خود به خدمت وا مىدارد و انسانى كه يكى از اين مبادى بر قواى ديگرش حكومت كند به همان نام نامبرده مىشود: انسان عقلى، انسان اشرافى، انسان شهوانى.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 54
وجود اين مبادى براى احراز بقاء است، بقاى جسم، بقاى نوع، بقاى شخصيت حقيقى. ولى اين نتايج آن وقت حاصل مىشود كه تعادل در ميان آنها برقرار گردد و اگر بواسطه ضعف بعضى و قوه بعض ديگر تعادل آنها مختل گرديد، نتايج منظوره از دست مىرود و بواسطه سركشى و افسار گسيختگى اصل مقاومت (مبدأ غضبى) و اصول شهوات پست، افق عقل تيره مىشود و درست نمىتواند عواقب را تشخيص بدهد و در قضايا قضاوت صحيح بنمايد، انسان عادل و موزون آن انسانى است كه مبادى معنوى او به موقع و درست وظيفه خود را انجام دهند و دخالت بيجا در كارهاى يكديگر ننمايند. چنين انسانى هم مىتواند به تمام معنى احراز بقاء نمايد و هم از تمام لذات باطنى و ظاهرى درست بهرهمند شود. پس معلوم شد كه حقيقت انسان همان مبادى فعال است كه در يك شخصيت با هم پيوند يافتهاند و باقى عواطف و اعضاء و جوارح، آلات و ادوات، براى اجراى مقاصد آنها مىباشند، و تربيت انسان ايجاد وسايل رشد و هماهنگى ميان همان مبادى است، و اين مبادى در آغاز سرشت انسان نهفته است، احتياجات و محيط خارجى متدرجا آنها را بيدار و به فعاليت وا مىدارد. بنا بر اين، تربيت فراهم آوردن محيط مساعد است براى رشد و همكارى آنها، اگر محيط مساعد براى بعضى از اين مبادى گرديد، مبادى ديگر يا رشد صحيح ندارند و يا مغلوب و شكست خورده هستند. در محيط شهوانى يعنى محيطى كه منظرهها و شنيدنيهاى آن شهوات پست را بر مىانگيزد، اصول حب معرفت و حب شرف و مقاومت ناچيز و مقهور است. اين است كه در چنين محيط، مردمان دانشمند و غيور و مدافع از حقوق، كمتر تربيت مىشوند. در محيطهايى كه مبدأ مقاومت و اصل غيرت تقويت مىشود، مانند محيطهاى نظامى و جنگى محض، هم قدرت مبدأ شهوانى ضعيف است و هم محبت معرفت، و در محيطهاى علمى محض، شهوات پست قدرتى ندارد، ولى براى مبدأ مقاومت و دفاع از حقوق هم فعاليتى نيست.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 55
دين حق چون براى تربيت كامل انسانى است تا وقتى كه درست و كامل و بدون زياد و كم اجراء مىشد، بهترين محيطهاى تربيتى را ايجاد مىنمود و مردمى كه در آن محيط تربيت مىشدند انسان به تمام معنى بودند، يعنى همه قوى و غرايزشان درست به كار مىافتاد. ده سالى كه در زمان رسول اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) محيط مدينه محيط تربيتى قرآن گرديد، بزرگترين و جامعترين مردان را تربيت نمود، از همان شهرى كه هيچ مؤسسه علمى و مدرسهاى در آن نبود و مردمى كه از معارف عصر خود بيخبر بودند و در بنايى كه از چهار ديوار سنگى بدون سقف بالا آمده بود و فرش آن ريگهاى پاك صحرا بود، صدها مردمى كه آشنا به اسرار مبدأ و معاد و رموز خلقت و در عين حال علماى اجتماع و فرماندهان لشكرى بودند، خارج شد. صفحات تاريخ شاهد تمام افكار و اخلاق و اعمال آنها است، اسرار قرآن را با جان و دل فرا گرفتند و دقيقترين رموز سوق الجيشى را در جنگهاى با دول قديمى روم و ايران به كار بردند و بهترين اجتماعات را فراهم آوردند، اين بناى ساده كه بعد مسجد ناميده شد، هم مدرسه فلسفه عالى بود و هم ستاد ارتش و دانشكده حقوق. پس از رحلت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) بواسطه نبودن سرپرست تربيتى كامل براى مسلمانان و سرعت سيرى كه در فتوحات و لشكركشى گرفته بودند، متدرجا جنبش علمى و حب معرفت خاموش مىشد و مبدأ حماسى و مقاومت تقويت مىيافت، و در زمان خليفه سوم بواسطه فتوحات و اموال بىحسابى كه به دست عرب آمد مبدأ شهوانى و حب مال هم به سركشى و تاخت و تاز در آمد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 56
اين بود كه عموم مسلمانان در آن زمان تربيت كامل و جامع قرآن را از دست داده به منتهاى انحطاط دچار شده بودند و از مبادى باطنى همان مبدأ مقاومت و شهوت فعاليت مىنمود و محيط فقط محيط جنگجويى و مال اندوزى گرديد. فقط عده كمى تربيت اوليه را فراموش نكرده از اوضاع ناراضى بودند و آرزوى بازگشت محيط مدينه را داشتند. به اين جهت پس از كشته شدن عثمان، اين عده با تمام قدرت مىكوشيدند تا محيط حقيقى اسلام را تجديد كنند، و آنهم ممكن نبود مگر به دست دومين مؤسّس اسلام، على امير المؤمنين عليه السلام. به كوشش و همت اين مردان بزرگ و سرپرستى امير المؤمنين با همه مشكلات و مقاومتها چند سالى محيط اولى مدينه در كوفه تجديد شد ولى مردانى كه با سرپرستى امير المؤمنين اين مدينه فاضله را به وجود آوردند بواسطه تجربههاى ممتد و تربيت خصوصى امير المؤمنين تربيتشان كاملتر و عميقتر گرديده بود.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 56
مطالعه دقيق نهج البلاغه، در برابر چشم و خيال خواننده، تربيت كامل اسلام را متمثل مىنمايد و در هر صفحه از آن نوعى از منطق امير المؤمنين را مىنگرد كه مربوط به تربيت و تحريك يك قسم از قواى انسانى و تقويت بنيه فضايل معنوى است و به مناسبت منطق و سخن، در هر قسمت اين كتاب آن حضرت با روحيه و وضع و لباس و محيط خاصّى در نظر جلوه مىنمايد كه شايد شخص بى اطلاع از شخصيت على عليه السلام، در باره وحدت گوينده آن دچار شك گردد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 114
امروز دنباله همان روز جهالت است و ظهور باقيماندههاى آنست، من دوم شخصى هستم كه با شخص مقدس رسالت قيام كردم. اينك همان شخصيت است كه قيام كرده به كندن ريشههاى آثار جاهليت كه نمو كرده است مىكوشد. ما خانواده آل محمّد (ص) محل اسرار وحى و ظرفيت علم حق و جايگاه حكمت الهى مىباشيم. گنجينه رموز دين و مركز حق ماييم. دين به اين خانواده بر پا شده است و قامتش راست گشته و هميشه نيز چنين است. بايد در اين فتنهها نيز به نور علم و هدايت ما پناهنده شويد، اين فتنهها از مردميست كه تخم فجور جاهليت را با خود به اسلام آوردند و در سرزمين اسلام افشاندند و با آب غرور آبياريش كردند، معاويه و پيروانش نمو همين بذرها است، دستگاه آن ارتجاع اوضاع جاهليت است ولى به نام و رنگ اسلام. در بصيرت به حق، هيچ كس را نمىتوان مانند آل محمّد دانست، نعمت هدايت از آنان به ديگران رسيده اساس دين و ستون يقين آنان هستند. بايد افراطى و تفريطى به سوى آنان برگردند، و در زير لواى آنان گرد آيند. آنها در مدرسه وحى تربيت شدهاند و متخصص ولايت و حكومت حق هستند. خدا پرستى و فضايل و رموز دين به وراثت خونى بدانان منتقل شده است. امروز حقّ به مركز خود برگشته و محور دين مستقر شده است. به حق گراييد و به خود اضطراب راه ندهيد و در برابر حوادث جاهليت پايدار باشيد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 118
و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله، أرسله بالدّين المشهور، و العلم المأثور، و الكتاب المسطور، و النّور السّاطع، و الضّياء اللّامع، و الأمر الصّادع، إزاحة للشّبهات، و احتجاجا بالبيّنات، و تحذيرا بالآيات، و تخويفا للمثلات. (3) و النّاس في فتن انجذم فيها حبل الدّين، و تزعزعت سواري اليقين، و اختلف النّجر، و تشتّت الأمر، و ضاق المخرج، و عمي المصدر، فالهدى خامل و العمى شامل. عصي الرّحمان و نصر الشّيطان و خذل الإيمان، فانهارت دعائمه و تنكّرت معالمه و درست سبله و عفت شركه. أطاعوا الشّيطان فسلكوا مسالكه و وردوا مناهله، بهم سارت أعلامه و قام لواؤه، في فتن داستهم بأخفافها و وطئتهم بأظلافها و قامت على سنابكها، فهم فيها تائهون، حائرون، جاهلون مفتونون، في خير دار و شرّ جيران، نومهم سهود و كحلهم دموع، بأرض عالمها ملجم و جاهلها مكرم. (4) 2- شهادت به رسالت محمّد (ص)، هدف از رسالت، و بيان شرايط اجتماعى و اقتصادى هنگام بعثت و شهادت مىدهم كه محمّد (ص) بنده و فرستاده اوست، كه او را با دين روشن و مشهور، و پرچم هدايت واضح و رسا، و كتاب نوشته شده، و نور فروزان و فروغ درخشان، و فرمان آشكار و نافذ فرستاد، تا شبهات را ريشهكن كند، و با براهين روشن و روشنگر احتجاج نمايد، و بوسيله آيات بيم دهد، و با كيفرهاى تاريخى بترساند. (3) بر انگيخته شدن اين پيغمبر گرامى در حالى بود كه مردم در تاريكيهاى فتنه به سر مىبردند، در آن هنگام رشته رابطه دين گسيخته و ستونهاى كشتى يقين متزلزل گشته بود، اصول زندگى و تربيت مختلف شده، امر حياتى دچار اختلاف كلمه و پراكندگى گرديده و امر (زندگى انسانى) به تشتّت گراييده راه بيرون رفتن (از چنين زندگانى وحشتناك) بس محدود و تنگ گشته، طريقه بازگشت از آن كور و ناپيدا شده بود. در نتيجه آثار هدايت در گمنامى و بى نشانى، و كورى همه جايى و همگانى بود. خداى رحمان معصيت شده، شيطان يارى گرديده، ايمان بىياور و خوار و اركانش فروريخته بود، و نشانههايش ناشناس و راهنشانهايش زشت و بد منظر جلوهگر شده، راههاى آن از ميان رفته، جادههاى كوبيدهاش محو گرديده بود. شيطان را اطاعت كردند، پس راههاى پرپيچ و خمش را پيمودند، و به محلهاى آبخور آن وارد شدند، به دست چنين مردمى بيرقهاى شيطان پياپى به راه افتاد و پرچمش برافراشته شد. مردم در فتنهاى مىزيستند بس سنگين و طاقت فرسا كه با قدمهاى گران مردم را خرد و فرسوده، و در زير لگد پايمالشان كرده بود. و آن فتنه (چون اسب چموش افسار گسيخته) بر سر سم ايستاده بود. پس مردم در چنين زندگانى وحشتناك شومى همگى سرگشته، حيرت زده، نادان، بىسامان و دچار آشوب و فتنه مىزيستند، در بهترين سرا و در ميان بدترين همسايگان به سر مىبردند. خواب
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 130
سخن شارح بحرانى به اينجا ختم مىشود. اين اندازه تذكر را در اينجا براى توجه به صحت اين خطبه شريفه لازم دانستم: اينك خلاصه و توضيح مختصرى از مطالب و مندرجات خطبه را ذكر مىنماييم: امير المؤمنين در آغاز اين خطبه با جملات نغز و تشبيهات پر مغزش حقيقت حكومت و خلافت اسلامى و شخصيت خود و ديگران را بيان مىدارد و تذكّر مىدهد كه حكومت اسلام كه نيابت و خلافت از پيغمبر است شايسته كسى است كه متخصص در آن باشد، و بواسطه شخصيت بزرگ الهى و غريزه ذاتى و تربيت دينى، بايد مركز ثقلى باشد كه اجتماع و افراد در همه حوايج مادّى و معنوى خود به گرد او گروند. و همه ضعيفان در دامن تربيت او رشيد شوند، و جمله نيازمندان از سرچشمههاى علوم و معارف سرشار او چون گلها و گياهان دامنه كوه خرم و سرسبز شوند، و براى علوم و معارفش، چون چشمههاى كوهستان، پايان و خشك شدن نباشد، همّت او بلندتر و شامختر باشد از مردمى كه در پرواز خود چون به آرزو و شهواتى رسيدند آشيان گيرند و چون به شاخسار سلطنت و اوج رياست ناخن بند كردند منزل گيرند، و هر كسى با هر سابقه و سنّى باشد، اگر ساختمان روحى و تربيتى او چنان نباشد، لايق چنين مقامى نيست و چون اين جامه را در بر كند بر اندامش ناموزون و زشت است: «لقد تقمصها ابن ابى قحافه».
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 131
پس از اين دو موضوع، آن حضرت با اشاراتى، محيط حكومتى و آثار خلافت هر يك از خلفاى سه گانه را بيان مىكند كه بر اثر در بر كردن نالايق جامه لايق را چه آثارى هويدا گشت و چه زيانها پيش آمد. بواسطه ضعف سرپرست، عناصر مختلف عرب كه هنوز آثار و مواريث جاهليت در فكرشان باقى و ريشه آن مستعد نمو بود، در مركز حكومت نفوذ كردند، و مركز خلافت اسلام كه بايد مراقب هدف دين و تربيت مردم باشد، محيط فعاليت عناصر هوسران و مرتجع گشت. باز شدن درهاى فتوحات و ثروت كه انگيزاننده آرزوها و هوسرانيها است، بيشتر به اين عناصر خطرناك كمك مىكرد، اين بود كه ابرهاى تاريك اوضاع جاهليت، آرزوها و شهوات، آفاق قرآن را تيره كرد و هدف دين تاريك شد. بينشهايى كه در نور قرآن باز شده بود متدرجا از توجه به حق منصرف مىشد و به دنيا رو مىآورد (نمونههاى بارز اين اشخاص همان مجاهدان بدر و احد بودند چون طلحه و زبير و ديگران كه بعد، از ثروتمندان دنيا دوست شدند).
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 131
در دوره دوّم خلافت، عرب كاملا قوى گشتهام عالم در برابر نيروى آن سر فرود آوردند و يكسره بواسطه توجّه به فتوحات و انصراف از تربيت و غرور فاتحيت، عصبيتهاى قومى و نژادى و طبقاتى در عرب زنده گرديده بود و عرب نو مسلمانى كه بايد پس از پيغمبر سرپرستى مثل شخصيت اوّل بالاى سر داشته باشد، بواسطه فقدان آن بر سركشى خود افزودند و مركزيت خلافت را مردمانى مغرور و خشن تشكيل دادند و براى سرپرستى خود چنين مردى را برگزيدند. مساوات اسلامى از ميان رفت، غير عرب موالى ناميده شد، توجه به حقايق فراموش گشت. در عوض تربيت معنوى امم عالم، به توسعه فتوحات و به دست آوردن غنايم مىكوشيدند، عناصر مختلف در حوزه اين حكومت خشن زمامدار شدند، طبقه طلقاء كه پستترين مردم در نظر اسلام بودند بر سر كار آمدند، حزب بنى أميه خود را قوى كردند: «فصيّرها فى حوزة خشناء...».
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 393
32 روزگار و مردم و از جمله خطبههاى آن حضرت عليه السّلام است 1- شناسانيدن روزگار و وصف زمانه خويش مردم، هشيار باشيد، ما در روزگارى كينه جو و زمانى سخت و سركش صبح كردهايم، در اين روزگار، نيكوكار بدكار به شمار آيد، بيدادگر به سركشى خود مىافزايد. از آنچه دانستهايم بهرهمند نمىشويم، و از آنچه نمىدانيم نمىپرسيم، و از هيچ پيشامد هراسناكى نمىانديشيم تا در خانه و كاشانه ما در آيد، و از هر جانب بر سرما فرود بيايد. (1) 2- دسته دسته كردن مردم در حركت اجتماعى آنان پس مردم (در اين روزگار) بر چهار دستهاند: يك دسته كسانى هستند كه چيزى جز ضعف نفس و كندى شمشير و بيمايگى و كم مالى، آنان را از فساد در زمين باز نمىدارد (يعنى مايه فساد و پستى تربيت و موجبات بدكارى در او هست ولى قدرت و وسيله ابراز ندارد. شايد بيشتر مردم ضعيف و فقير چنين هستند). (2) صنف ديگر كسى است كه شمشيرش را كشيده، و رازش [شرّش] را آشكار كرده، پياده و سوارهاش را بسيج داده (شايد اشاره به انواع قوا و غرائز پست است)، أشرط نفسه، و أوبق دينه لحطام ينتهزه، أو مقنب يقوده، أو منبر يفرعه.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 417
به حقيقت حق سوگند، براى افروختن آتش جنگ شما مردمى بد و نكوهيدهايد، پى در پى به شما نيرنگ مىزنند ولى به انديشه نيرنگ نيستيد. از هر جانب سرزمينتان از دست رفته و شكسته مىشود شما به غيرت نمىآييد، دشمن در باره شما خواب ندارد ولى شما در غفلت و بى خبرى به سر مىبريد، به خدا سوگند مردمى كه از يارى يكديگر فروگذارى كنند مغلوبند. (4) آرى، به خدا گمانم به شما اينست كه چون غوغاى جنگ در گيرد و مرگ با گرمى پا به ميدان گذارد، شما مانند سر كه كنار رود، از پسر ابو طالب كنار خواهيد رفت (ممكن است مقصود جدا شدن سر از بدن باشد يا تشبيه آنها است به سر هنگام توجّه خطر، كه بدون تأمّل خود را كنار مىكشد، و دست و سينه را سپر مىكند). (5) 2- ضرورت آمادگى هميشگى و بيدارى در برابر دشمن به خدا سوگند كسى كه دشمن را چنان به خود راه دهد كه گوشتش را با رگ و ريشه بركند، و استخوانش را درهم شكند، و پوستش را از بدن جدا كند، زبونيش بس بزرگ، و آنچه دندههاى سينهاش در بر گرفته (قلبش) بس ضعيف است. (6) تو هر گونه مىخواهى و راضى هستى باش و امّا من در برابر از دست دادن حقّ و راه دادن دشمن با ضرب شمشير مشرفيّ ايستادهام، و چنان بر دشمن فرود آرم كه پروانه مغز و جمجمه به پرواز آيد، و بازو و ساقها به هر سو بپرد، و بعد از آن خدا آن چنان مىكند كه مشيّت او است (7) 3- حقوق مردم و امام بر يكديگر مردم متوجّه باشيد به يقين مرا بر شما حقيست، و شما را بر من حقيست، امّا حق شما بر من: نصيحت كردن شما، فراوان كردن در آمدهايتان، آموزش دادن به شما تا در نادانى نمانيد، و ادب كردن و تربيت شما است تا نيك بدانيد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 421
ب- «تاريخ طبرى»: بيگمان جنگجو پيوسته بيدار است و داراى خرد، و هر كس با آسايش خيال آرامش را برگزيند در شبستان خوارى خفته است، كسانى كه پيوسته با يكديگر در كشمكش و نزاع هستند [ظاهرا بايد المتخاذلون به معنى كسانى كه از يارى به يكديگر فروگزارى مىكنند باشد، چنانكه در بخش نخست خطبه روايت شده است] محكوم به شكست مىباشند، و شكست خورده مغلوب هم بيگمان مقهور و زير دست و همه هستى و دارايى و ارزش انسانى از دست داده است. [4] ترجمه روايات منابع ديگر: الف- «الامامة و السياسة»: امّا بعد، پس بىگمان مرا بر شما حقّى است، و شما را نيز بر من حقّى است، آن حقّ كه شما بر من داريد: نصيحت كردن به شما در راه و ذات خدا، فراوان كردن در آمد شما، آموزش دادن تا نادان نمانيد، و دادن تربيت و فرهنگ به شما تا پيوسته بدانيد و بياموزيد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 631
امير المؤمنين مىخواست هاشم بن عتبه را به جاى قيس به مصر بفرستد، زيرا هاشم هم سردارى شجاع بود، هم مديرى شايسته، و هم مؤمنى پروا پيشه. محمّد پسر ابى بكر و ناپسرى امام بود. مادرش اسماء بنت عميس نخست همسر جعفر بن ابى طالب بود، پس از شهادت جعفر در جنگ موته، مادر محمّد به ازدواج ابو بكر در آمد و محمّد نتيجه اين ازدواج بود. پس از فوت ابو بكر اسماء با على ازدواج كرد. على محمّد را در زير توجه و تربيت و مهر و محبّت قرار داد. محمّد عابدى با تقوا و باهوش و به زاهد قريش مشهور بود، ولى به اندازه هاشم دلير و جنگاور نبود، شايد به علّت موقعيّت خاصّ جنگى، امير المؤمنين محمّد را براى مصر كافى مىدانست و هاشم را براى ميدان جنگ مناسبتر مىديد.
پيامامام ج 1 صفحهى 13
«گنجينه بزرگ معارف اسلام» «عاليترين درس براى تعليم و تربيت انسانها» «بهترين سرمايه خودسازى و تهذيب نفس» و «مؤثّرترين برنامه براى ساختن جامعهاى سالم و پاك و سربلند» عناوينى است كه به حق مىتوان براى نهج البلاغه انتخاب كرد.
پيامامام ج 1 صفحهى 20
آرى بدينسان شيخ مفيد به تعليم و تربيت آن دو كودك همّت گماشت و خداوند نيز بر آنان منّت گذاشت و درهاى دانش و فضايل فراوانى را به روى آنان گشود و از آنان آثار ماندگار و مفيدى در روزگار به جاى ماند.
پيامامام ج 1 صفحهى 50
دگر بار آن را باز ورق مىزنيم امام (ع) را بر مسند درس اخلاق و تهذيب نفوس و تربيت ارواح و افكار مىبينيم، مرد وارستهاى به نام «همّام» از او تقاضاى درس جديد در زمينه صفات و روشهاى پرهيزگاران كرده و آن چنان تشنه است كه با يك پيمانه و دو پيمانه سيراب نمىگردد.
پيامامام ج 1 صفحهى 50
امام دريچههاى دانش سرشار خود را به روى او گشوده، آن چنان درس پارسايى و وارستگى و پرهيزگارى به او مىدهد و حدود يك صد صفت از صفات آنها را در عباراتى محكم، عميق و نافذ براى سالكان راه حق برمىشمرد، گويى كه قرنها بر همين مسند و همين جايگاه به ارشاد خلق و تربيت نفوس و تدريس اخلاق پرداخته است، تا آنجا كه سؤال كننده پس از شنيدن اين گفتار صيحهاى مىزند و نقش بر زمين مىشود و اين گونه نفوذ سخن چيزى است كه در تاريخ سابقه ندارد.
پيامامام ج 1 صفحهى 158
«سدنة» جمع «سادن» به معنى دربان و «جنان» (بر وزن كتاب) جمع «جنّت» به معناى بهشت است و از اين تعبير استفاده مىشود كه خداوند بهشتهاى متعدّدى دارد و بعضى از شارحان نهج البلاغه عدد آن را هشت مىدانند كه در قرآن مجيد به نامهاى: «جنّة النّعيم و جنّة الفردوس و جنّة الخلد و جنّة المأوى و جنّة عدن و دار السّلام و دار القرار و جنّة عرضها السّموات و الارض» آمده است. در اين كه وجود فرشتگان حافظ اعمال چه فايدهاى دارد، گاه گفته مىشود فايده آنان اين است كه انسانها احساس مسئوليت بيشتر و مراقبتهاى نزديكترى كنند و در اعمال و رفتار خويش هوشيارتر باشند. چرا كه هدف همه اينها تربيت انسان و جلوگيرى از انحراف و زشتكاريهاى اوست.
پيامامام ج 1 صفحهى 188
از دلايل مهمّى كه نشان مىدهد انسان برترين موجود عالم خلقت و شريفترين مخلوق خدا و گل سر سبد آفرينش است آيات مربوط به سجود ملائكه براى انسان است كه در چندين سوره از قرآن روى آن تأكيد شده است و نشان مىدهد همه فرشتگان بدون استثنا براى آدم سجده و خضوع كردند و اين دليل روشنى بر فضيلت آدم حتّى بر فرشتگان است و ظاهرا هدف از اين تأكيدهاى مكرّر قرآن، توجّه دادن انسانها به شخصيّت والاى الهى و معنويشان است و اين تأثير بسزايى در تربيت نفوس و هدايت انسانها دارد.
پيامامام ج 1 صفحهى 261
در بعد اخلاقى و عبادى كه مهمترين فلسفه حج را تشكيل مىدهد تربيت نفوس و تهذيب اخلاق و تقويت پايههاى تقوا و اخلاص مطرح است. تعبير معروفى كه در احاديث اسلامى آمده كه مىگويد: «يخرج من ذنوبه كهيئته يوم ولدته امّه، كسى كه حجّ خانه خدا را (از روى اخلاص و توجّه و با حفظ آداب و اسرار آن) انجام دهد از گناه پاك مىشود همانند روزى كه از مادر متولّد مىشود» دليل روشنى براى تأثير حجّ بر روح و جان انسان است كه او را از همه آلودگيها پاك مىكند و آثار گناهانى كه يك عمر در دل نشسته است، مىزدايد و اين بزرگترين فايدهاى است كه نصيب زوّار بيت اللّه الحرام مىشود. اگر آنها به اسرار اعمال و مناسكى كه انجام مىدهند دقيقا توجّه داشته باشند، هر گامى كه بر مىدارند گامى به سوى خدا نزديكتر مىشوند و معبود و محبوب حقيقى را در همه جا حاضر مىبينند. آرى حج يك تولّد دوباره است كسانى كه حج را با تمام وجودشان درك مىكنند آثار معنوى و روحانى آن را تا پايان عمر در دل خويش احساس مىكنند و شايد به همين دليل است كه حج، يك بار، در تمام عمر واجب شده است.
پيامامام ج 1 صفحهى 517
به همين دليل در بعضى از روايات، مدح و ستايش اين شهر نيز ديده مىشود، از جمله در خطبهاى كه از امير مؤمنان على (ع) نقل شده، ضمن بر شمردن بخشهايى از حوادث سختى كه بر اين شهر مىگذرد مىخوانيم كه امام (ع) اهل بصره را مخاطب ساخت و فرمود: خداوند براى هيچ يك از شهرهاى مسلمين شرافت و كرامتى قرار نداده، مگر اين كه در شما برتر از آن را قرار داده است... قاريان شما بهترين قاريان قرآنند و زاهدان شما بهترين زاهدان، عابدان شما بهترين عبادت كنندگان و تاجران شما بهترين و صادقترين تاجرانند... كودكان شما باهوشترين و زنان شما قانعترين زنانند. هيچ منافاتى ندارد كه قوم و ملّتى بر اثر برخوردار شدن از تعليم و تربيت كافى و خودسازى و تهذيب نفوس، رذايل اخلاقى را كنار بگذارند و به سوى فضايل گام بردارند، به خصوص اين كه مفاسد اخلاقى آنها رسواييهايى همچون جنگ جمل و پيامدهاى نامطلوب آن به بار آورد و آنها را تكان دهد و بيدار كند.
پيامامام ج 1 صفحهى 550
آرى اعمال صالح زنجيروار يكديگر را تعقيب مىكنند. يك كار نيك، سبب كار نيك ديگر و آن هم به نوبه خود سبب اعمال صالح ديگر مىشود، مثلا، هنگامى كه كسى فرزند خود را خوب تربيت كند او هم منشأ خيرات و بركات مىشود و در دوستان و اطرافيان خود اثر مىگذارد آنها هم وسيله انجام كارهاى خير ديگرى مىشوند و به همين ترتيب جامعه رو به صلاح و سعادت پيش مىرود.
پيامامام ج 1 صفحهى 599
در حديثى از پيغمبر اكرم (ص) مىخوانيم: «اذا مدح الفاجر إهتزّ العرش و غضب الرّبّ، هنگامى كه براى شخص فاجر مدح و ثنا گفته شود، عرش خداوند به لرزه در مىآيد و پروردگار غضب مىكند» در حديث ديگرى از همان حضرت آمده است: «من مدح سلطانا جائرا و تخفّف و نضعضع له طمعا فيه كان قرينه الى النّار، كسى كه سلطان ظالمى را ثنا گويد و به خاطر طمع در امكانات مادّيش براى او تواضع كند، همنشين او در آتش دوزخ خواهد بود» به همين دليل در احاديث اسلامى شديدا نسبت به مدح مدّاحان هشدار داده شده است كه حتى افراد با تقوا مراقب خطرات اين گونه مدّاحان باشند در حديث معروف نبوى مىخوانيم: «احثو في وجوه المدّاحين التّراب، خاك به صورت مدّاحان بپاشيد (و آنها را از خود دور كنيد كه شما را از عيوب غافل مىكنند)». امير مؤمنان در «عهدنامه» معروف «مالك اشتر»، به مالك در اين زمينه هشدار مىدهد و بعد از آن كه او را به همنشينى اهل ورع و صدق و راستى دعوت مىكند، مىفرمايد: «ثمّ رضهم على الّا يطروك و لا يبجحوك بباطل لم تفعله فانّ كثرة الإطراء تحدث الزّهو و تدني من العزّة، آنان را طورى تربيت كن كه ستايش بيهوده از تو نكنند و تو را نسبت به اعمالى كه انجام ندادهاى، تمجيد ننمايند زيرا كثرت مدح و ثنا، خودپسندى و عجب به بار مىآورد و انسان را به تكبّر و غرور نزديك مىسازد».
پيامامام ج 2 صفحهى 39
همين منطق، در جنگ تحميلى عراق عليه ايران اسلامى، عصر و زمان ما، بار ديگر خودش را نشان داد و در حالى كه تمام قدرتهاى بزرگ دنيا، با امكانات خود، به طور ظاهر و پنهان، به تقويت دشمنان اسلام پرداختند، جوانان مؤمن بسيجى و رزمندگان تربيت يافته در مكتب قرآن، تمام محاسبات جنگى آنها را بر هم زدند.
پيامامام ج 2 صفحهى 198
بديهى است كه چنين آرزوهاى طولانى و بىحدّ و مرز تمام قدرت فكرى و جسمى او را به خود جلب و جذب مىكند و چيزى براى پرداختن به امر آخرت و زندگى جاويدان او باقى نمىگذارد. افرادى را مىبينيم و مىشناسيم كه تا آخرين لحظات عمر چنان غرق در خيالات واهى و آرزوهاى دور و دراز بودند كه حتّى لحظهاى نتوانستند به امر تربيت فرزندان خود بپردازند، تا گامى در راه تهذيب نفس بردارند.
پيامامام ج 2 صفحهى 303
براستى نفوذ در ميان چنين جمعيّتى و هدايت و تربيت آنها، از معجزات بزرگ است اين همان چيزى است كه در خطبه بالا به آن اشاره شده است، هر چند با نهايت تأسف بعد از رحلت پيامبر اسلام در فاصله نه چندان زيادى، بازماندگان اقوام جاهليت در پستهاى كليدى حكومت اسلامى جاى گرفتند و بسيارى از زحمات گرامى پيامبر اسلام را بر باد دادند و على عليه السّلام مطابق آنچه در خطبه بالا آمده، تلاش فراوانى براى باز گرداندن مردم به مسير اصلى عصر پيامبر انجام داد.
پيامامام ج 2 صفحهى 343
اى مردم مرا بر شما حقّى است و شما را بر من حقّى: امّا حقّ شما بر من (نخست) اين است كه از خير خواهى شما دريغ نورزم و بيت المال را در راه شما به طور كامل به كار گيرم و شما را تعليم كنم تا از جهل و نادانى رهايى يابيد و شما را تربيت كنم تا فرا گيريد و آگاه شويد.
پيامامام ج 2 صفحهى 346
امام عليه السّلام در اين زمينه مىفرمايد: حق ديگر شما بر من، اين است كه شما را تعليم كنم تا از جهل و نادانى رهايى يابيد، «و تعليمكم كيلا تجهلوا»، آرى والى بايد با آموزشهاى صحيح و سالم به مبارزه با جهل برخيزد و سطح افكار مردم را بالا ببرد و فرهنگ جامعه را تقويت كند و عامل مهم بدبختىها را- كه جهل و نادانى است- ريشه كن سازد. حضرت مىفرمايد: چهارمين حق شما بر من، اين است كه «شما را تربيت كنم و پرورش دهم تا فرا گيريد و آگاه شويد، «و تأديبكم كيما تعلموا».
پيامامام ج 2 صفحهى 347
قابل توجه اين كه در مورد حق سوم مىفرمايد: «بايد شما را تعليم دهم تا از جهل رهايى يابيد» و در مورد حق چهارم مىفرمايد: «شما را تربيت كنم تا فرا گيريد و آگاه شويد».
پيامامام ج 2 صفحهى 376
جمله (لا أبا لكم) «پدرى براى شما نباشد» ممكن است كه از قبيل دشنام باشد كه مفهوم آن در فارسى «اى بىپدران» مىشود و اشاره به اين است كه شما افرادى هستيد كه تربيت خانوادگى صحيح اسلامى و انسانى نداريد- به همين دليل كار خلافى را انجام مىدهيد، بعد كه آثار سوء آن را مىبينيد به ديگرى نسبت مىدهيد و نيز ممكن است از قبيل نفرين باشد، يعنى «خداوند پدرانتان را از ميان بردارد» كه در واقع كنايه از خوار گشتن و ذليل شدن است، زيرا از دست دادن پدر، مخصوصا در كودكى و آغاز جوانى، سبب خوارى و ذلّت است.
پيامامام ج 2 صفحهى 418
حضرت، سپس مىافزايد: «اى بىاصلها براى يارى آيين پروردگارتان منتظر چه هستيد» «لا أبالكم ما تنتظرون بنصركم ربّكم» همه شرايط مبارزه با دشمن را داريد، هم عدّه و هم عدّه و امكانات داريد و هم از نقشههاى شوم دشمن آگاه شدهايد و هم از خطراتى كه شما را احاطه كرده با خبر هستيد، ديگر منتظر چه مىباشيد نشستهايد تا مرگ ذليلانه خود را به دست دشمن تماشا كنيد جمله «لا أبا لكم»، اى بىاصلها همان گونه كه در سابق نيز اشاره شد، يا كنايه از اين است كه شما گويى پدرى بالاى سرتان نبوده و از تربيت خانوادگى محروم بودهايد كه اين چنين ضعيف و زبون و ناتوان هستيد و يا نفرين است، يعنى حضرت نفرين مىكند كه خداوند پدر را از شما بگيرد. و اين كنايه از ذليل و خوار شدن است، زيرا كسى كه پدر خود را از دست مىدهد، نوعا گرد و غبار ذلّت و خوارى بر او مىنشيند.
پيامامام ج 2 صفحهى 471
آنچه در خطبه بالا در اين زمينه آمده است چيزى است كه از آيات متعددى از قرآن مجيد نيز استفاده مىشود، حتّى از آيات قرآن بر مىآيد كه به هنگام نزول عذاب استيصال (مانند عذابهايى كه براى ريشه كن كردن اقوام فاسد پيشين فرستاده مىشد) درهاى توبه بسته مىشود، و راهى براى جبران اعمال زشت گذشته، باقى نمىماند، چرا كه انسان در چنين شرايطى در آستانه انتقال قطعى از دنيا و گام نهادن در برزخ قرار گرفته است و در داستان اقوام پيشين مىخوانيم: «فلمّا رأوا بأسنا قالوا امنّا باللّه وحده و كفرنا بما كنّا به مشركين. فلم يك ينفعهم ايمانهم لمّا رأوا بأسنا سنّة اللّه الّتى قد خلت فى عباده و خسر هنالك الكافرون، «هنگامى كه عذاب ما را ديدند گفتند: هم اكنون به خداوند يگانه ايمان آورديم، و به معبودهايى كه همتاى او مىشمرديم كافر شديم، امّا ايمانشان در اين زمان كه عذاب ما را مشاهده كردند سودى به حال آنها نداشت، اين سنّت خداوند است كه همواره در ميان بندگانش اجرا مىكند و در آنجا كافران زيانكار شدند». و نيز مىدانيم هنگامى كه فرعون در لا به لاى امواج خروشان نيل گرفتار شد، و مرگ را به چشم خود ديد، اظهار ايمان كرد، اظهارى كه از سر صدق بود، ولى چون درهاى توبه بسته شده بود به او پاسخ داده شد: «آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ، الآن اظهار ايمان مىكنى، در حالى كه قبلا عصيان كردى و از مفسدان بودى» از اين آيات و روايات مشابه آن كه در خطبه بالا آمد به خوبى نتيجه مىگيريم كه اين يك سنّت تخلف ناپذير الهى است كه پرونده اعمال با مرگ يا زمانى كه انسان در آستانه مرگ قطعى قرار مىگيرد بسته مىشود، و راهى به سوى بازگشت و جبران نيست در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه در بسيارى از روايات آمده كه آثار كارهاى نيك و بد انسان بعد از مرگ او به او مىرسد و به اين ترتيب پرونده اعمال او از نظر حسنات يا سيّئات سنگينتر مىشود، در حديثى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىخوانيم: «سبعة اسباب يكتب للعبد ثوابها بعد وفاته، رجل غرس نخلا او حفر بئرا او اجرى نهرا او بنى مسجدا او كتب مصحفا او ورّث علما او خلّف ولدا صالحا يستغفر له بعد وفاته، هفت سبب (از اسباب خير) است كه ثوابش براى بنده خدا بعد از مرگ او نوشته مىشود: كسى كه نخلى بكارد، يا چاه آبى حفر كند، يا نهرى به جريان اندازد، يا مسجدى بنا كند، يا قرآنى [و يا كتابى سودمند] بنويسد، يا علمى از خود به يادگار بگذارد، يا فرزند صالحى بعد از او بماند كه پس از درگذشت وى برايش استغفار كند.» روشن است كه آنچه در اين حديث آمده نمونههاى بارز كار خير است، و گرنه تمام آثار نيك و سنّتهاى حسنهاى كه از انسان باقى مىماند همين اثر را دارد. آيا اينها با آنچه در بالا گفته شد منافاتى ندارد پاسخ اين سؤال روشن است، زيرا انسان بعد از مرگ عمل تازهاى نمىتواند انجام دهد، نه اين كه آثار اعمال گذشته به او نمىرسد، آرى پرونده اعمال جديد بسته مىشود و چيزى بر آن افزوده نمىگردد، ولى پرونده اعمال پيش از مرگ همواره گشوده است و انسان از ميوههاى درختهاى اعمال صالحهاش در برزخ و قيامت بهرهمند مىشود. حتى از اعمالى كه فرزند صالح او انجام مىدهد و از آثار تربيت صحيحى است كه او در حال حياتش در مورد فرزند انجام داده بهرهاى به او مىرسد، و طبيعى است كه انسان از ميوههاى درخت برومندى كه نشانده است بهره ببرد.
پيامامام ج 2 صفحهى 646
شايان توجه اين كه امام عليه السّلام- همان گونه كه در بالا اشاره شد- در مقام نهى از تبرّى جستن، به سه چيز اشاره مىكند: نخست اين كه مىگويد: «من بر فطرت توحيد زاده شدهام». (فانّى ولدت على الفطرة)، در حالى كه طبق آيه قرآن و روايات اسلامى همه انسانها بر فطرت توحيد متولّد مىشوند، اين چه امتيازى است كه امام به آن اشاره فرموده است با توجه به يك نكته پاسخ اين سؤال روشن مىشود، و آن اين كه بسيارى از مردم با اين كه با فطرت توحيد متولّد مىشوند تحت تأثير پدر و مادر غير موحّد يا جوامع آلوده به شرك به زودى از راه توحيد منحرف مىگردند، در حالى كه امام عليه السّلام در آغوش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پرورش يافت و از دست او غذا مىخورد و در سايه او تربيت مىشد بگونهاى كه كمترين گرد و غبار شرك و جاهليت عرب، بر دامان او ننشست و از مادرى پاك و با ايمان و پدرى موحّد تولّد يافت، آن هم در زمانى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دوران آمادگى براى رسالت را مىگذراند، صداى فرشتگان را مىشنيد و نور عالم بالا را مشاهده مىكرد.
پيامامام ج 3 صفحهى 82
در بخش دوم- كه بخش آخرين اين خطبه است- نيز همچنان اوصاف پروردگار، يكى بعد از ديگرى تشريح مىشود و با تعبيراتى كوتاه و بسيار پرمعنا و لطيف، دقايق صفات الهى توضيح داده مىشود. در اين بخش، هشت وصف از اوصاف الهى كه توجّه به آنها در تربيت انسانها بسيار مؤثّر است مورد بحث و بررسى قرار گرفته است.
پيامامام ج 3 صفحهى 87
در هفتمين و هشتمين وصف از اوصاف الهى، كه خطبه با بيان آن پايان مىگيرد، مىفرمايد: «او كسى است كه در بلاها و ناكامىها و مشكلات (همگان) چشم اميد به او دوختهاند، و در نعمتها از او بيم دارند (اميد براى حل مشكل و بيم از بازستاندن نعمتها بر اثر كفران» (المأمول مع النّقم، المرهوب مع النّعم). در آيات قرآن مجيد نيز، كرارا به اين مسايل اشاره شده است، در يك جا مىفرمايد: فإنّ مع العسر يسرا. إنّ مع العسر يسرا، به يقين با سختى آسانى است و به يقين با سختى آسانى است» و در جاى ديگر مىفرمايد: «أ فأمن أهل القرى أن يأتيهم بأسنا بياتا و هم نائمون. أو أمن أهل القرى أن يأتيهم بأسنا ضحى و هم يلعبون، آيا ساكنان آبادىها از اين ايمناند كه عذاب ما شبانه به سراغ آنها بيايد، در حالى كه در خواب باشند و آيا اهل آبادىها از اين ايمناند كه عذاب ما هنگام روز، به سراغشان بيايد در حالى كه سرگرم بازى هستند». آرى مشكلات هر چند سخت و پيچيده و خطرناك باشد، باز حلّ آن، در برابر لطف خدا، ساده و آسان است و نعمتها هر چند گسترده و بىحساب باشد، برچيدن آن در برابر اراده خدا مشكل نيست، بنابراين، نه در بلا و نقمت مىتوان مأيوس شد و نه در آسايش و نعمت مىتوان غافل ماند. به همين دليل مؤمنان راستين، هميشه در ميان خوف و رجا- كه عامل اصلى تربيت انسانهاست- قرار دارند.
پيامامام ج 3 صفحهى 88
بىشك معرفة اللّه و شناخت اسما و صفات او، موضوعيّت دارد و هر كس بايد تا آنجا كه مىتواند از اين معرفت بهره بگيرد و به تعبيرى ديگر: «نفس اين معرفت، براى انسان مايه تكامل و قرب الى اللّه است.» ولى با اين حال، اين حقيقت را نبايد فراموش كرد كه توجّه به اين اوصاف كمال و جمال تأثير بسيار مهمّى در تربيت نفوس انسانها دارد و توجّه به كمال مطلق، انسان را به سوى همانندى- هر چند در مرحله بسيار پايينى باشد- سوق مىدهد.
پيامامام ج 3 صفحهى 179
همه انسانها بر فطرت توحيد از مادر متولّد مىشوند (و انحراف از اين فطرت، بر اثر تعليم و تربيت نادرستى است كه بعدا حاصل مىشود)» نيز اشاره به همين معنا است.
پيامامام ج 3 صفحهى 179
واضح است كه اگر سعادت و شقاوت ذاتى باشد و هر كس مجبور باشد كه در همان مسير از پيش تعيين شده، گام بردارد، آمدن پيامبران و نزول كتابهاى آسمانى و تكليف و مسئوليّت و احكام الهى و ثواب و عقاب، و در يك كلمه، تمام مسايل مربوط به تعليم و تربيت و آثار و نتايج آن، بىمعنا خواهد شد، نه عقل چنين چيزى را مىپذيرد و نه شرع.
پيامامام ج 3 صفحهى 263
«دعا» نقش بسيار مؤثرى در تربيت نفوس انسانى و سوق آنها به مراتب كمال دارد كه شايد بسيارى از دعاكنندگان از آن غافل باشند.
پيامامام ج 3 صفحهى 264
هر نفسى كه با «دعا» همراه است، ممدّ حيات است و مفرّح ذات، و هر دلى كه با نور «دعا» قرين است، با تقواى الهى همنشين «دعا كننده» وصول به مقاصد شخصى خود را از خدا مىطلبد و خداوند تربيت و پرورش روحانى او را از طريق دعا مىخواهد و بقيه بهانه است.
پيامامام ج 3 صفحهى 266
و اگر به دعاى مورد بحث مراجعه كنيم، مىبينيم كه على عليه السّلام ضمن چهار جمله پرمعنا، در واقع يك دوره درس اخلاق و فضايل انسانى را شرح داده و از رذايل اخلاقى كه سبب سقوط انسانها مىشود، آنها را بازداشته است. آرى دعاهاى معصومين عليهم السّلام همواره درس تربيت و پيام انسانساز و ره توشه سالكان الى اللّه است.
پيامامام ج 3 صفحهى 290
بىشك، انسان در طبيعتش نه «كفور مبين» است نه «ظلوم و جهول» و نه طغيانگر، بلكه ظاهر اين است كه اين بحثها درباره انسانهايى است كه تحت تربيت رهبران الهى قرار نگرفتهاند و به صورت گياهان خودرو، درآمدهاند. نه راهنمايى و نه بيدارگرى دارند و در ميان هوسها غوطهورند.
پيامامام ج 3 صفحهى 555
سپس به دنبال بيان اين سه وصف، نتيجهگيرى فرموده و به دو وصف ديگر اشاره مىكند، مىفرمايد: «از اين رو، او از معادن و گنجينههاى دين خدا است و از اركان زمين او» (فهو من معادن دينه، و أوتاد أرضه). آرى، آن كس كه وجودش از هر نظر خالص شده و كار او تعليم و تربيت است، به منزله معدن فناناپذيرى است كه دائما جواهرات و فلزات گرانبها از آن استخراج مىكنند و در برابر طوفانهاى شرك و گناه، و وسوسههاى شياطين جنّ و انس، كه به سوى جامعه انسانى مىوزد، همچون كوهى است كه در قرآن مجيد «ميخ زمين» شمرده شده، زيرا كوهها از يك سو، طوفانها را در هم مىشكنند و مردمى را كه در پناه آنها هستند، در امان مىدارند و از سوى ديگر، در برابر زلزلهها كه دائما از درون زمين برمىخيزد، مقاومت مىكنند و پوسته زمن را- جز در موارد نادرى- از لرزشهاى مداوم، محفوظ نگه مىدارند. قرآن مجيد به هنگام بيان نكات توحيدى در جهان آفرينش مىفرمايد: أ لم نجعل الأرض مهادا. و الجبال أوتادا، آيا زمين را گاهواره و استراحتگاه و كوهها را ميخهاى زمين قرار نداديم». به يقين، اگر كوهها نبودند و ريشههاى آنها همچون حلقههاى به هم پيوسته زره، اطراف زمين را فرانمىگرفت، زمين گاهواره و استراحتگاه انسان نمىشد، به علاوه طوفانهاى شن، محيط زندگى انسان را همچون درون كويرها، غير قابل زيست مىنمود و آرامش را به كلّى سلب مىكرد. از اين گذشته، آبيارى زمينهاى خشك كه توسط ذخاير كوهها (برفهايى كه بر آنها انباشته مىشود و چشمههايى كه درون آنها است) صورت مىگيرد، از ميان مىرفت و مطلقا آرامشى وجود نداشت.
پيامامام ج 3 صفحهى 601
به تعبير ديگر: مجازاتهاى الهى هرگز جنبه انتقامجويى ندارد، بلكه هدف از آن، تعليم و تربيت و عبرت است، ولى متأسّفانه گوش شنوا و چشم بينا كه حق را بشنود و صحنههاى عبرتآموز را درست بنگرد، تا مايه بيدارى دلها شود، بسيار كم است.
پيامامام ج 3 صفحهى 655
مىدانيم براى رسيدن به نتيجه مطلوب در هر كار، دو چيز لازم است: «شايستگى محل» و «تربيت و مديريت صحيح» به تعبير ديگر: قابليّت قابل، و فاعليّت فاعل.
پيامامام ج 3 صفحهى 655
در تربيت نفوس انسانى نيز همين اصل حاكم است، تا واعظى از درون نباشد و انصاف و حقجويى و حقطلبى بر روح انسان حاكم نگردد، از واعظهاى برون، كارى ساخته نيست. به همين دليل «ابوجهل» ها و «ابولهب» ها از كنار چشمه جوشان وحى، تشنه بازمىگشتند، ولى «اويس قرن» ها با يك اشاره، به سر مىدويدند.
ترجمهاستناد(فارسى) صفحهى 136
پس قسم ياد كرد كه آن كتاب را جز در اصفهان روايت نكند. او را آثار ارزنده ديگرى نيز هست كه ارباب تراجم آنها را به تفصيل ذكر كردهاند. وى در كوفه ميان قبيله خود «ثقيف» تربيت شد. اين كتاب براى نخستين بار توسط مرحوم استاد بزرگوار سيد مير جلال الدين محدث به سال 1395 ه. ق- 1354 ه. ش از نسخهاى كه متعلق به كتابخانه شخصى ايشان بوده است با حواشى و تحقيقات ارزندهاى در سلسله انتشارات انجمن آثار ملى ايران به شماره 114 در دو جلد به انضمام تعليقات چاپ گرديد. و شرح نسخه كتاب و چگونگى آن را در مقدمه «الغارات» به تفصيل ذكر كردهاند.
ترجمهاعلامنهجالبلاغه صفحهى 40
محمد بن ابى بكر عبد اللّه بن عثمان. مادرش اسماء بنت عميس خثعمى است. در حجة الوداع در ذى الخليفه هنگامى كه مادرش به حج رفته بود او را بزاد. عايشه به او ابو القاسم مىگفت. پس از مرگ ابو بكر، على (ع) با مادرش ازدواج كرد. محمد در جنگ جمل همراه على بود و در صفين نيز حضور داشت. محمد بن ابو بكر از جمله كسانى بود كه در محاصره عثمان شركت داشت و براى كشتنش داخل خانه او شد. امام على (ع) در باره او فرمايد: «محمد پسر من از پشت ابو بكر است». پس از كشته شدن مالك اشتر، امام او را به مصر فرستاد. بر معاويه گران آمد و عمرو بن عاص را به جنگ او فرستاد. عمرو بن عاص به سوى او حركت كرد و پس از جنگى كه در ميانشان در گرفت محمد بن حنفيه شكست خورد و در خرابهاى پنهان شد. او را از آنجا بيرون آوردند، كشتند و در شكم الاغ مردهاى نهاده سوزانيدند پارهاى گفتهاند كه سر از تنش جدا كرده به نزد معاويه بن ابى سفيان در دمشق بردند و در شهر گردانيدند و او نخستين كسى است در اسلام كه سرش را چنين بگردانيدند. عايشه چون از خبر قتل برادرش آگاه شد بسيار غمگين شد و فرزندان و خانوادهاش را به نزد خود آورد و تربيت ايشان را بر عهده گرفت.
ترجمهرواننهج..(ارفع) صفحهى 10
هر كه مرورى بر خطبهها و نامهها و كلمات قصار نهج البلاغه داشته باشد، به اين باور مىرسد كه حضور نهج البلاغه در بين خانوادهها چه قدر ضرورى و سازنده است. در واقع بايد گفت نهج البلاغه در محيط خانوادهها مهجور واقع شده است، چه مانعى دارد در كنار قرآن و كتاب دعا و رساله عمليه كتاب شريف نهج البلاغه به عنوان كتاب تربيت و اصلاح درون و بيرون انسانها حضور داشته باشد. آرى، در هر خانهاى كه نهج البلاغه هست و اهل خانه با آن مأنوسند كانون خانواده لبريز از صفا و صميميت و فضايل اخلاقى است. زيرا كه انسان با خواندن نهج البلاغه در مى يابد كه فرا گيرى علم اخلاق و حكمت عملى براى همه واجب و الزامى است چنانكه انبياء و ائمه (عليهم السلام) از آن مستثنى نبودند.
ترجمهرواننهج..(ارفع) صفحهى 12
شيخ (عليه الرحمة) از جا برخاست و سلام كرد، فاطمه پاسخ داد و گفت: «يا شيخ علّمهما الفقه» اى شيخ به اين دو فرزندم فقه بياموز. شيخ گريه كرد و خواب خود را براى مادر آن بزرگواران تعريف كرد و تعليم و تربيت آن دو را به عهده گرفت پدر سيد شريف رضى ابو احمد حسين بن موسى ملقب به طاهر و داراى رتبه نقابت بود. مقام نقابت عبارت بود از حفظ و نگهدارى آمار خانوادههاى سادات، نظارت بر مسائل اخلاقى، ممانعت از بى حرمتى به قانون رسول اللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله)، احقاق حقوق، مراقبت بر ازدواج زنان و دختران، اجراى عدالت و نظارت بر موقوفات كه از مجموع، اين معنا به دست مىآيد كه نقابت همان مقام رهبرى و زعامت بر مسلمين است.
ترجمهرواننهج..(ارفع) صفحهى 999
و در همه كارها خود را به خدا سپار كه پناهگاهى استوار و جايگاهى نيرومند است. درخواست خود را فقط به خدا اختصاص بده كه عطا كردن و محروم ساختن هر دو به دست اوست. در كارهايت از خداوند زياد طلب خير كن و در باره وصيت من خوب فكر كن و روى از آن برنگردان كه بهترين گفته سخنى است كه منفعت داشته باشد و بدان در علمى كه منفعت نباشد خيرى نخواهد بود و كسى هم از علمى كه آموختن آن سزاوار نيست نفعى نمىبرد. اى پسرم: وقتى خود را پير و فرتوت يافتم و مشاهده كردم كه ناتوانى و سستى من رو به افزايش است به وصيت كردن خويش براى تو شتافتم. فضايلى را در آن بازگو نمودم تا قبل از آنكه مرگ به سراغم آيد به تو گفته باشم آنچه در خاطر دارم تا هنوز بدنم ضعيف نشده به تو برسانم و يا قبل از آنكه بعضى از خواهشهاى نفس و فتنههاى دنيا بر تو غالب گردد. و آن گاه چون شترى باشى نافرمان و سركش فرزندم: به تحقيق قلب كودك و جوان همانند زمين باير است، هر آنچه در آن بكارند مىپذيرد بنا بر اين من تلاش كردم كه ترا ادب كنم قبل از آنكه دلت قساوت يابد و عقلت مشغول شود تا فكر و رأى محكم خود را به كار برى و از آنچه اهل تجربه به دست آورده و آموختهاند استفاده كنى و رنج و زحمت به دست آوردن و آموختن از تو برداشته شود. بنا بر اين آنچه براى ما از ادب و تربيت فراهم آمد براى تو بدون رنج رسيد و آنچه براى ما تاريك و مخفى بود براى تو آشكار گرديد. پسرم: من گر چه به اندازه مردم پيشين عمر نكردهام ولى در كارهايشان نظر كردم و در باره سرگذشتشان مطالعه نمودم و در آثارشان سير كردم تا اين كه مثل يكى از آنها شدم، بلكه با اطلاعاتى كه از زندگى آنها به دست آوردم گويى كه با اولين و آخرين آنها بودهام. در اين نگرش روشنايى را از تاريكى مشاهده كردم و سودمند را از چيزى كه زيانآور است شناختم. و براى تو از هر چيز، پاكيزه آن را انتخاب كردم و شايسته آن را برگزيدم. و مجهول آن را از تو دور داشتم و به كار تو همانند پدرى مهربان اقدام نمودم و در تعليم و تربيت تو همت گماشتم و به اين نتيجه رسيدم كه تلاش من براى جوانى تو كه داراى نيت پاك و نفس پاكيزه هستى مفيد است و تصميم گرفتم ابتدا كتاب خدا را به تو بياموزم و تأويل آن را برايت شرح دهم و شريعت اسلام و احكام آن را از حلال و حرام بر تو آشكار سازم در حالى كه براى آموختن از غير كتاب خدا استفاده نكنم. سپس از آن ترسيدم كه چيزى كه تو در كار مردم شبهه انداخته و باعث اختلاف شده از هواى نفسانى و انديشههاى غلط براى تو نيز كار را مشتبه كند. و هر چند آگاه ساختنت را از آن دوست نداشتم ولى محكم كردن آن را سزاوارتر دانستم تا اين كه ترا به حال خويش واگذارم و ترا به ورطه نابودى رها كنم. اميدوارم كه پروردگار ترا توفيق نيكبختى عطا فرمايد و راه رشد و تعالى را به تو نشان دهد بنا بر اين ترا به اين وصيت سفارش مىنمايم. پسرم بدان: آن چيزى كه در اين وصيت بيشتر علاقمندم بدان عمل كنى ترس از خداست و به آنچه خداوند بر تو واجب فرموده كفايت نمايى و آنچه را كه در گذشته پدران و اجداد صالح تو از خاندانت بجا آوردند تو نيز انجام دهى. كه آنها انديشيدن در باره نفس خويش را به همان گونه كه تو بر نفس خويش مىنگرى وانگذاشتند و فكر كردند همان طور كه تو فكر مىكنى و بالأخره بدانجا رسيدند كه هر چه را شناختند به كار بستند و از هر چه بدان مكلّف نبودند امساك نمودند و اگر نفس تو قادر به پذيرش اين معنا نيست و مىخواهد كه هر چه آنها دانستند بداند پس تلاش كن كه مطالبه تو بر اساس فهم و دانستن باشد، نه اين كه به ورطه شبههها افتى و به خصومتها و درگيريها مبتلا شوى.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 127
بايد بدانى كه قصد ما اين نيست كه تنها با به دست آمدن عقل بى نيازى مطلق حاصل مىشود. بلكه به قيدى ديگر نيازمند است كه با آن نتيجه عقل كه از لطف ازلى طلب مىشود، به دست مىآيد و آن قيد اين است كه به تربيت و اصلاح نيروهاى بدنى توجه نمايد و آن را فرمانبردار نيروى عقلانى بسازد. و بر حسب امر و نهى عقل در آن نيروها تصرّف كند چون اگر چنين نكنى شيرينى ميوه عقل از آلايش تلخيهاى حاصله از فرمانبردارى نيروهاى بدنى، پاك نمىشود و به خاطر ناگواريهايى كه از پيروى هواى نفس پديد مىآيد هيچ لذتى برايت از ناگوارى، خالص نمىشود. خدا توفيق بخش ماست و بر مغلوب ساختن شيطان از او كمك مىخواهيم كه او ما را كفايت مىكند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 190
شارح گويد: نسب چيزى است كه انسان بدان نسبت داده مىشود كه عبارت از پدران او يا شاخهاى از پدرانش است يا كمالى روحانى يا جسمانى مىباشد، و اشتقاق ادب از مأدب است و آن فراخواندن مردم به غذاست و مقصود از آن در اين جا همان است كه از معناى رياضت در قسم اوّل فهميدى، و آن اين است كه شناختى هر گاه براى نيروى حيوانى كه در انسان سر چشمه ادراكها و كارهاى جزيى است ملكه اطاعت از دستورات نيروى عقلانى نباشد مانند حيوانى است كه تربيت نشده باشد و شهوت و خشم اين حيوان او را فرا مىخواند و اين دعوت بر حسب اين است كه نيروى خيال و واهمه آن دو (شهوت و خشم) را بر مىانگيزاند به آنچه متذكّر مىشوند، و بر حسب آنچه حواس ظاهرى، آن دو (شهوت و خشم) را به امور ملايم و مطابق ميل حيوان مىكشاند پس حركات گوناگون حيوانى را بر اساس آن عوامل انجام مىدهد و در به دست آوردن مقاصد خود بر نيروى عقلانى حاكم و مسلّط مىشود در نتيجه به صورت نفس امّاره در مىآيد و نيروى عاقله فرمانبردار او مىشود امّا اگر نيروى عقلانى را با جلوگيرى كردن امور خيالى و موهومى و احساسها و كارهايى كه نيروى شهوت و خشم را به كار ناشايست بر مىانگيزد ادب كند، و به آنچه خواسته عقل عملى است مجبور نمايد به صورتى در مىآيد كه فرمانبردار او شود و در خدمت آن قرار گيرد و دستوراتش را اطاعت كند و زير سايه پرچمهايش حركت نمايد و معناى نيكويى ادب به اين صورت محقّق مىشود. و چون مطالب ياد شده را شناختى بايد بدانى كه اگر چه آدمى در منسوب بودن به پدران و ريشههاى كريم مباهات مىكند لكن دانستى كه اين افتخار، باليدنى خيالى است كه نشان دوست داشتن دنياى فناپذير مىباشد و مستلزم آن است كه به كمال يا كمالاتى شرافت يابد كه براى كسى كه بدان شرافت دست يافته است حاصل نشده (گذشتگانى كه آدمى به علم و قدرت و شوكت آنها فخر مىكند) بلكه در ميان گذشتگان كسانى كه به آن شرف منسوب بودهاند از خودشان تجاوز نكرده است بلكه بزرگوارانهترين ريشه و تبارى كه آدمى بدان منسوب مىشود ادب است چون موجب خير هميشگى است و انسان را به خوشبختى پايدار مىرساند، و بلندى مقام و بزرگى حقيقى بدان حاصل مىشود، دليل اين كه امام (ع) كلمه را به لفظ كرم اختصاص داد نه چيز ديگر اين است كه حضرت در اين جا تبار و ريشه را توضيح مىدهد، و عربها ريشهها و پدرانى را كه فرزند نجيب تربيت مىكنند به كرم اختصاص مىدهند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 195
شارح گويد: غنيمت همان فئ است «غنيمتى كه در جنگ گرفته مىشود»، و امام (ع) در اين جا آن را در به دست آوردن ستايش و پاداش و غير آن از خوبيها به كار برده است، دليل اين كه گفتار، خير ناميده شده اين است كه هر چه وسيلهاى براى كار خير باشد خير است، اگر چه نسبت به آنچه وسيله خير است امر عرضى باشد، مقصود امام (ع) از اين كلمه اين است كه با دعاى مورد اطمينانش خواستار نزول رحمت الهى مىشود و آن دعا در مورد بندهاى كه زبانش را نگاه دارد و اختيار آن را به عقل دهد كه جز به خير سخن نگويد، ردّ نمىشود و روشن شود كه بهترين سخن آن است كه مربوط به اصلاح كردن امر معاد يا چاره انديشى زندگى باشد به گونهاى شايسته كه قانون عدالت در آن رعايت شود و اين فضيلت عدالت كه پيش از اين بيان شد خواسته شد چون هر گاه چنان كند سخن گفتن از ساكت ماندن برايش بهتر است زيرا با آن كار بهره دنيا و آخرت برايش حاصل مىشود و خوشبختى دو جهان را به دست مىآورد سپس امام (ع) در آن مطلبى گنجانده است كه هر كس نمىتواند قصد سخن خير كند بلكه در سخنش هنگام تكلم به جايى مىرسد كه به گفتار دروغ و نادرست و بيهوده و آزار دهنده و غير آن كه رذيلت است مىرسد، سخنانى كه خيرى ندارد و نشأت گرفته از انديشه نيست و دوام ندارد و فقط از استوار نبودن عقل و كم خرديش سر مىزند، چون بجاست كه سخن را طورى به كار برد كه جهات مصلحت در آن باشد پس از سخن گفتن ساكت شود چون با خاموشى سلامتى دنيا و آخرت را به دست مىآورد و سلامتى يكى از دو بهره مىباشد، امّا سلامتى در دنيا به اين دليل است كه بيشتر از كسانى كه ادّعا دارند عقلشان كامل است و به همه فضيلتها منسوب مىباشد خورشيد پاكى بر جانهايشان مىتابد و وجود آنان به آرايش حق شادمان مىشود پس نيروهاى حركت دهنده را رها مىكنند و رازهايشان را در الفاظ و رموزى آشكار مىنمايند كه فهم مردم عالم از آن ناتوان مىباشد و معتقدند كه با ظاهر دين مخالفت دارد در نتيجه زبانهايشان همچون داس شاخ و برگ هستى آنان را بدرود و سخنان آنان موجب كشته شدنشان شود و اگر خاموش مىماندند و پردههاى آن رازها را نمىدراندند البتّه آنچه به آنان رسيده، نمىرسيد، و هر گاه حالت خردمندان و راز داران الهى چنان باشد پس چه گمان مىبرى به باقى مردم عوام و كسى كه به آداب شرعى تربيت نشده و آزمايشهاى مفيد اخلاقش را نرم نكرده است پس براى آنان و امثال آنها سزاوار آن است كه يك حرف هم نگويند چون بيشتر سخنشان بدون تفكر و انديشه است و اگر از روى انديشه هم باشد انديشهاى فاسد است، امّا سلامتى در آخرت اين است كه هر شخصى از آنچه ياد كرديم يعنى سخنى كه از درجه اعتبار ساقط است خاموش بماند و با ساكت ماندنش از به دست آوردن صفات پست و صورتهاى كاستى زا و ناقص با تمرين كردن آن سخن و عادت كردن به اجرا و گفتگوى آن سالم بماند و از كيفر آخرت در امان، و در سخن همه پيامبران و حكيمانى كه در حكمت رسوخ كردهاند خاموشى ستوده شده است تا از سخن گفتن به آنچه بهرهاى ندارد و به گويندهاى خيرى نمىرسد بپرهيزد و پافشارى بر لزوم سكوت كردهاند بويژه در برابر شاهان و آنهايى كه توان و قدرت كيفر گرفتن دارند چون در سخن گفتن گول زدن نفس است مگر كسى كه ملكه سخن گفتن خير برايش حاصل شده باشد.
أعلامنهجالبلاغة(السرخسي) صفحهى 214
من قنع فان قلبه لا يميل الى المال و عينه لا يلتفت اليه، و من رأى خصاصتهم: أي فقرهم و شاهد رثاثة حالهم، و اخلاق ثيابهم، و استرقاعهم أو سمع بها ناد من ذلك.
الأمثالوالحكم صفحهى 46
و لم يكن جدّ أعظم من جدّه، و لا وقار أتمّ من وقاره، و ما هزل قطّ، و لا لعب، و لا فارق الحقّ و النّاموس الدينيّ سرّا و لا جهرا و كيف يكون هازلا، و من كلامه المشهور عنه: «ما مزح امرؤ مزحة إلّا و مجّ معها من عقله مجّة» و لكنّه خلق على سجيّة لطيفة، و أخلاق سهلة، و وجه طلق، و قول حسن، و بشر ظاهر و ذلك من فضائله و خصائصه الّتي منحه اللّه بشرفها، و اختصّه بمزيّتها... و أنت تجد التّناقض في كلامه، حيث قال: أصل ذلك كلمة قالها عمر، ثمّ يقول: لم نجد، من خلق اللّه، عدوّا و لا صديقا، روى عنه شيئا من هذا الفن. فهل ما قاله عمر فيه عليه السّلام كذب أو صدق و هل هو عدوّ أو صديق.. بلى هي كلمة، تقال حتّى تصرف الوجوه عنه عليه السّلام، كما كانت كلمته عند انتشار موت الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنّه لم يمت، و من قال: إنّه قد مات، ضربته بسيفي، حتّى جاء أبو بكر فقال: من كان يعبد محمّدا فقد مات.. ثمّ تلا قوله تعالى: أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ.... كلمة يقولها المصلحيّون السّياسيّون، يصرفون وجوه النّاس عمّن لا يريدونه، و إن أراده اللّه و رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و الحديث ذو شجون. و في الكلام العلويّ بيان خصائص ابن العاص: إذا قال كذب، و إذا وعد أخلف و إذا يسأل يبخل، و إذا سأل ألحف، خائن قاطع الإلّ: أي العهد، بائع الدّين بدنيا غيره و ألف رذيلة أخرى فيه.
الأمثالوالحكم صفحهى 252
و في عينيك ترجمة أراهاتدلّ على الضّغائن و الحقودو أخلاق عهدت اللّين فيهاغدت و كأنّها زبر الحديدو قد عاهد تني بخلاف هذاو قال اللَّه: أَوْفُوا بِالْعُقُودِ
الأمثالوالحكم صفحهى 407
مثل سائر على الألسن في خطبة الإمام عليه السّلام لمّا بويع بالمدينة: «... ألا و إنّ بليّتكم قد عادت كهيئتها يوم بعث اللَّه نبيّه، و الّذي بعثه بالحقّ، لتبلبلنّ بلبلة، و لتغربلنّ غربلة......». البليّة و البلوى و البلاء واحد و الجمع البلايا. و لها معنيان: أحدهما: إخلاق الشّيء. و الثّاني: نوع من الاختبار، و يحمل عليه الإخبار أيضا. قال الخليل: بلي يبلي فهو بال و البلى مصدره، و إذا فتح فهو البلاء. و قال قوم: هو لغة، و أنشد:
اختيارمصباحالسالكين صفحهى 94
و قوله: فمنى الناس اى: ابتلوا، و استعار لفظ الخبط و الشماس و هو: نفار الدابة و التلوّن، و الاعتراض و هو المشى في عرض الطريق لما كان يقع من تغيّر اخلاق الرجل و اختلاف حركاته، كالفرس الذى لم يرض، و قيل: اراد ما ابتلى به الناس من تفرّق الكلمة و اضطراب الامر لذلك بعد رسول اللّه عليه السلام. و المدّة: مدّة البلاء و شدّة المحنة لفوات حقّه.
اختيارمصباحالسالكين صفحهى 248
و قد تقدّم مختارها قال السيّد: قد تقدّم مختار هذه الخطبة الّا انّنى وجدتها فى هذه الرواية على خلاف ما سبق من زيادة او نقصان فأوجبت الحال إثباتها. اقول: الحسير الذى اعيا فى طريقه. و قوله: يحسر، الى قوله: لا خير فيه: بعض مكارم اخلاق الرسول عليه السلام من الشّفقة على الخلق، و منجاتهم: هداهم بالاسلام الذى هو محلّ نجاتهم من عذاب اللّه. و محلّتهم: مقامهم من الدين و الملك. و بوّأهم: اقامهم ذلك المقام. و أوصلهم: ايّاه. و الرّحا: القطعة من الارض تستدير و ترتفع على ما حولها، و استعار لفظها لحالهم باعتبار اجتماعهم و ارتفاعهم على غيرهم. و الضمير فى ساقتها: للعرب. و حذافيرها: جميعها. و استوثقت: انتظمت فى دخول الاسلام. و استعار لفظ البقر: لتفريق الباطل عن الحق، و تميّزه منه، و لفظ الخاصرة: ترشيحا للاستعارة، و باقى الفصل ظاهر مما مرّ.
اختيارمصباحالسالكين صفحهى 462
أنا وضعت فى الصّغر بكلا كل العرب، و كسرت نواجم قرون ربيعة و مضر، و قد علمتم موضعى من رسول اللّه- صلّى اللّه عليه و آله و سلّم- بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة، وضعنى فى حجره و أنا وليد يضمّنى إلى صدره، و يكنفني فى فراشه، و يمسّنى جسده، و يشمّنى عرفه، و كان يمضغ الشّىء ثمّ يلقمنيه، و ما وجد لى كذبة فى قول، و لا خطلة فى فعل، و لقد قرن اللّه به، صلّى اللّه عليه و آله، من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم، ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أمّه، يرفع لى فى كلّ يوم من أخلاقه علما، و يأمرنى بالاقتداء به، و لقد كان يجاور فى كلّ سنة بحراء، فأراه و لا يراه غيرى، و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الإسلام غير رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و خديجة، و أنا ثالثهما، أرى نور الوحى و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبّوة. و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحى عليه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقلت: يا رسول اللّه، ما هذه الرّنة فقال: «هذا الشّيطان أيس من عبادته، إنّك تسمع ما أسمع، و ترى ما أرى، إلّا أنّك لست بنبىّ، و لكنّك وزير، و إنّك لعلى خير». و لقد كنت معه، صلّى اللّه عليه و آله، لمّا أتاه الملأ من قريش، فقالوا له: يا محمّد، إنّك قد ادّعيت عظيما لم يدّعه آباؤك و لا أحد من بيتك، و نحن نسألك أمرا إن أجبتنا إليه، و أريتناه علمنا أنّك نبىّ و رسول، و إن لم تفعل علمنا أنّك ساحر كذّاب. فقال صلّى اللّه عليه و آله: و ما تسألون قالوا: تدعو لنا هذه الشّجرة حتّى تنقلع بعروقها و تقف بين يديك. فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ اللّه على كلّ شيء قدير، فإن فعل اللّه لكم ذلك أ تؤمنون و تشهدون بالحقّ قالوا: نعم، قال: فإنّى سأريكم ما تطلبون، و إنّى لأعلم أنّكم لا تفيئون إلى خير، و إنّ فيكم من يطرح فى القليب، و من يحزّب الاحزاب، ثم قال صلّى اللّه عليه و آله: يا ايّتها الشجرة إن كنت تؤمنين باللّه و اليوم الآخر و تعلمين أنّى رسول اللّه فانقلعى بعروقك حتّى تقفى بين يدىّ بإذن اللّه. و الّذى بعثه بالحقّ لانقلعت بعروقها و جاءت و لها دوىّ شديد، و قصف كقصف أجنحة الطّير، حتّى وقفت بين يدي رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، مرفوفة، و ألقت بغصنها الأعلى على رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و ببعض أغصانها على منكبى و كنت عن يمينه صلّى اللّه و آله و سلّم، فلمّا نظر القوم إلى ذلك قالوا علوّا و استكبارا: فمرها فليأتك نصفها و يبقى نصفها، فأمرها بذلك فأقبل إليه نصفها كأعجب إقبال و أشدّه دويّا، فكادت تلتفّ برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقالوا كفرا و عتوّا: فمر هذا النّصف فليرجع إلى نصفه كما كان، فأمره، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فرجع فقلت أنا: لا إله إلّا اللّه، فإنّى أوّل مؤمن بك يا رسول اللّه، و أوّل من أقرّ بأنّ الشّجرة فعلت ما فعلت بأمر اللّه تصديقا بنبوّتك و إجلالا لكلمتك، فقال القوم كلّهم: بل ساحر كذّاب عجيب السّحر خفيف فيه، و هل يصدّقك فى أمرك إلّا مثل هذا (يعنونني) و إنّى لمن قوم لا تأخذهم فى اللّه لومة لائم: سيماهم سيما الصّدّيقين، و كلامهم كلام الأبرار، عمّار اللّيل و منار النّهار، متمسّكون بحبل القرآن، يحيون سنن اللّه و سنن رسوله، لا يستكبرون و لا يعلون و لا يغلّون، و لا يفسدون: قلوبهم فى الجنان، و أجسادهم فى العمل. اقول: اهل البغى: أهل الشام.
اختيارمصباحالسالكين صفحهى 94
و قوله: فمنى الناس اى: ابتلوا، و استعار لفظ الخبط و الشماس و هو: نفار الدابة و التلوّن، و الاعتراض و هو المشى في عرض الطريق لما كان يقع من تغيّر اخلاق الرجل و اختلاف حركاته، كالفرس الذى لم يرض، و قيل: اراد ما ابتلى به الناس من تفرّق الكلمة و اضطراب الامر لذلك بعد رسول اللّه عليه السلام. و المدّة: مدّة البلاء و شدّة المحنة لفوات حقّه.
اختيارمصباحالسالكين صفحهى 248
و قد تقدّم مختارها قال السيّد: قد تقدّم مختار هذه الخطبة الّا انّنى وجدتها فى هذه الرواية على خلاف ما سبق من زيادة او نقصان فأوجبت الحال إثباتها. اقول: الحسير الذى اعيا فى طريقه. و قوله: يحسر، الى قوله: لا خير فيه: بعض مكارم اخلاق الرسول عليه السلام من الشّفقة على الخلق، و منجاتهم: هداهم بالاسلام الذى هو محلّ نجاتهم من عذاب اللّه. و محلّتهم: مقامهم من الدين و الملك. و بوّأهم: اقامهم ذلك المقام. و أوصلهم: ايّاه. و الرّحا: القطعة من الارض تستدير و ترتفع على ما حولها، و استعار لفظها لحالهم باعتبار اجتماعهم و ارتفاعهم على غيرهم. و الضمير فى ساقتها: للعرب. و حذافيرها: جميعها. و استوثقت: انتظمت فى دخول الاسلام. و استعار لفظ البقر: لتفريق الباطل عن الحق، و تميّزه منه، و لفظ الخاصرة: ترشيحا للاستعارة، و باقى الفصل ظاهر مما مرّ.
اختيارمصباحالسالكين صفحهى 462
أنا وضعت فى الصّغر بكلا كل العرب، و كسرت نواجم قرون ربيعة و مضر، و قد علمتم موضعى من رسول اللّه- صلّى اللّه عليه و آله و سلّم- بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة، وضعنى فى حجره و أنا وليد يضمّنى إلى صدره، و يكنفني فى فراشه، و يمسّنى جسده، و يشمّنى عرفه، و كان يمضغ الشّىء ثمّ يلقمنيه، و ما وجد لى كذبة فى قول، و لا خطلة فى فعل، و لقد قرن اللّه به، صلّى اللّه عليه و آله، من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم، ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أمّه، يرفع لى فى كلّ يوم من أخلاقه علما، و يأمرنى بالاقتداء به، و لقد كان يجاور فى كلّ سنة بحراء، فأراه و لا يراه غيرى، و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الإسلام غير رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و خديجة، و أنا ثالثهما، أرى نور الوحى و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبّوة. و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحى عليه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقلت: يا رسول اللّه، ما هذه الرّنة فقال: «هذا الشّيطان أيس من عبادته، إنّك تسمع ما أسمع، و ترى ما أرى، إلّا أنّك لست بنبىّ، و لكنّك وزير، و إنّك لعلى خير». و لقد كنت معه، صلّى اللّه عليه و آله، لمّا أتاه الملأ من قريش، فقالوا له: يا محمّد، إنّك قد ادّعيت عظيما لم يدّعه آباؤك و لا أحد من بيتك، و نحن نسألك أمرا إن أجبتنا إليه، و أريتناه علمنا أنّك نبىّ و رسول، و إن لم تفعل علمنا أنّك ساحر كذّاب. فقال صلّى اللّه عليه و آله: و ما تسألون قالوا: تدعو لنا هذه الشّجرة حتّى تنقلع بعروقها و تقف بين يديك. فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ اللّه على كلّ شيء قدير، فإن فعل اللّه لكم ذلك أ تؤمنون و تشهدون بالحقّ قالوا: نعم، قال: فإنّى سأريكم ما تطلبون، و إنّى لأعلم أنّكم لا تفيئون إلى خير، و إنّ فيكم من يطرح فى القليب، و من يحزّب الاحزاب، ثم قال صلّى اللّه عليه و آله: يا ايّتها الشجرة إن كنت تؤمنين باللّه و اليوم الآخر و تعلمين أنّى رسول اللّه فانقلعى بعروقك حتّى تقفى بين يدىّ بإذن اللّه. و الّذى بعثه بالحقّ لانقلعت بعروقها و جاءت و لها دوىّ شديد، و قصف كقصف أجنحة الطّير، حتّى وقفت بين يدي رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، مرفوفة، و ألقت بغصنها الأعلى على رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و ببعض أغصانها على منكبى و كنت عن يمينه صلّى اللّه و آله و سلّم، فلمّا نظر القوم إلى ذلك قالوا علوّا و استكبارا: فمرها فليأتك نصفها و يبقى نصفها، فأمرها بذلك فأقبل إليه نصفها كأعجب إقبال و أشدّه دويّا، فكادت تلتفّ برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقالوا كفرا و عتوّا: فمر هذا النّصف فليرجع إلى نصفه كما كان، فأمره، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فرجع فقلت أنا: لا إله إلّا اللّه، فإنّى أوّل مؤمن بك يا رسول اللّه، و أوّل من أقرّ بأنّ الشّجرة فعلت ما فعلت بأمر اللّه تصديقا بنبوّتك و إجلالا لكلمتك، فقال القوم كلّهم: بل ساحر كذّاب عجيب السّحر خفيف فيه، و هل يصدّقك فى أمرك إلّا مثل هذا (يعنونني) و إنّى لمن قوم لا تأخذهم فى اللّه لومة لائم: سيماهم سيما الصّدّيقين، و كلامهم كلام الأبرار، عمّار اللّيل و منار النّهار، متمسّكون بحبل القرآن، يحيون سنن اللّه و سنن رسوله، لا يستكبرون و لا يعلون و لا يغلّون، و لا يفسدون: قلوبهم فى الجنان، و أجسادهم فى العمل. اقول: اهل البغى: أهل الشام.
نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 17:22 | لینک
|
یکشنبه چهارم تیر 1385

پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 55
دين حق چون براى تربيت كامل انسانى است تا وقتى كه درست و كامل و بدون زياد و كم اجراء مىشد، بهترين محيطهاى تربيتى را ايجاد مىنمود و مردمى كه در آن محيط تربيت مىشدند انسان به تمام معنى بودند، يعنى همه قوى و غرايزشان درست به كار مىافتاد. ده سالى كه در زمان رسول اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) محيط مدينه محيط تربيتى قرآن گرديد، بزرگترين و جامعترين مردان را تربيت نمود، از همان شهرى كه هيچ مؤسسه علمى و مدرسهاى در آن نبود و مردمى كه از معارف عصر خود بيخبر بودند و در بنايى كه از چهار ديوار سنگى بدون سقف بالا آمده بود و فرش آن ريگهاى پاك صحرا بود، صدها مردمى كه آشنا به اسرار مبدأ و معاد و رموز خلقت و در عين حال علماى اجتماع و فرماندهان لشكرى بودند، خارج شد. صفحات تاريخ شاهد تمام افكار و اخلاق و اعمال آنها است، اسرار قرآن را با جان و دل فرا گرفتند و دقيقترين رموز سوق الجيشى را در جنگهاى با دول قديمى روم و ايران به كار بردند و بهترين اجتماعات را فراهم آوردند، اين بناى ساده كه بعد مسجد ناميده شد، هم مدرسه فلسفه عالى بود و هم ستاد ارتش و دانشكده حقوق. پس از رحلت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) بواسطه نبودن سرپرست تربيتى كامل براى مسلمانان و سرعت سيرى كه در فتوحات و لشكركشى گرفته بودند، متدرجا جنبش علمى و حب معرفت خاموش مىشد و مبدأ حماسى و مقاومت تقويت مىيافت، و در زمان خليفه سوم بواسطه فتوحات و اموال بىحسابى كه به دست عرب آمد مبدأ شهوانى و حب مال هم به سركشى و تاخت و تاز در آمد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 57
معلومات مخصوص و اخلاق و عادات اجتماعى در روحيه اشخاص محيط خاصى ايجاد مىكند كه متدرجا انسان جز چهار ديوار روحيه خود كه از همان افكار و عادات بالا آمده محيط ديگر را نمىبيند و عمرى از همه چيز و همه جا بواسطه زندان نفسيات خود بيخبر است و گمان مىكند با خبر است، يا معلومات و عادات خاص مانند شيشههاى الوان است كه روپوش عقل و فطرت آزاد انسان مىشود و انسان همه موجودات را به همان رنگ مىبيند. يك نفر فيلسوف يا فقيه يا مهندس يا عالم طبيعى يا كسى كه در محيط اجتماعى خاص به وجود آمده، در محيط فكرى و عادى خود وامانده همه عالم را به رنگ محيط مخصوص مىبيند و هر مشكل علمى و عملى را با افكار و معلومات خود مىخواهد از سر راه بردارد، به عبارت ديگر، بيشتر مردم به جاى آنكه معلومات را زير پاى عقل گذارند و خود را به سطح بالاترى رسانند، در ميان معلومات خود وامانده مىشوند و بسا در كوچكترين مشكلات روزانه قدرت تشخيص ندارند.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 58
عرب چون مدرسه و معلومات نداشت و داراى تشكيلات اجتماعى راكد نبود، پس محيط فكرى و اجتماعى هم نداشت، بنا بر اين افكار و عادات و اخلاقى كه آثار محيطهاى اجتماعى است، در عرب نبود و پر و بال فكرش به رشتههاى معلومات محدود بسته نشده بود و مغزش بواسطه فشار خيالات و فرضيههايى كه به نام علم هميشه رايج است و يك هزارم آن با واقع و حقيقت مطابق نيست فرسوده نگرديده بود، به اين جهت پس از رسيدن پرتو وحى، عقلشان مشتعل شد. به همين علت پس از فتوحات و تماس با ملل متمدن و درس خوانده دنيا حكومت معنوى خود را از دست ندادند، و در مطالب علمى و سياسى و حقوقى ابتكار داشتند. با توجه به اين حقيقت، مورد تعجب نيست كه امير المؤمنين بر منبر كوفه مباحث مشكل توحيد و معاد و خلقت را با آن بلاغت سرشار و جملههاى رسا بيان نموده باشد و مردم را با نداشتن مقدمات علمى به نتايج اساسى رسانده باشد، اگر چه همه آن مردم به كنه مطالب آن حضرت نمىرسيدند، ولى هر كس فراخور استعداد خود بى بهره نمىماند و بواسطه دلباختگى به بلاغت الفاظ و مطالب آن، به زودى حفظ مىنمودند و نويسندگان يادداشت مىكردند و به اطفال خود در خانه و مسجد مىآموختند و براى بازماندگان نفيسترين سرمايه مىاندوختند. گاهى امير المؤمنين را بالاى همان منبر مىنگريد كه با بيانات رسا از برابر چشم شنوندگان پردههاى ضخيم زمان را بر مىدارد و آينده دور را بدانان نزديك مىكند و پيشامدهاى هولناك و جنگهاى خانمانسوز و انقلابهاى بزرگ را مىنماياند و آثار نيك و بد اعمال گذشتگان را در آيينه زندگانى آيندگان نشان مىدهد، و تأثير اعمال و اخلاق را در سعادت و شقاوت ابدى انسان و خطرات پيروى از شهوات و آمال را در تمام مراحل زندگانى تشريح مىكند، و ادوار خلقت انسان را از ابتداى تكوين و حالات زمان احتضار و ظهور ملكات و اعمال را پس از مرگ و اوضاع و گردنههاى عوالم برزخ و چگونگى حشر عمومى و قيامت كبرى را جزء به جزء بيان مىنمايد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 59
بسا در همان دل شب با ياران اهل راز خود نشسته در به روى اغيار بسته، اسرار سلوك و سير نفس و موانع راه را مو به مو بيان مىنمايد و مردم را به حسب اخلاق و اوصاف به دستههايى تقسيم مىكند و عواقب و پايان كار هر دسته را روشن مىنمايد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 87
در قسمت ششم: اشاره به حقيقت حجّ فرموده كه دروازه بهشت و تذكّريست از نشانهاى موقعيّت اوليه آدم قبل از هبوط، تا با انجام مناسك حج سر منزل اول را متذكر شود، و حقيقت خود را كه بواسطه رنگهاى محيطى و تأثيرات ميراثى و اجتماعى و لباسهاى تصنعى فراموش شده به ياد آرد: اين ساختمان و اساس را خداوند قبله قرار داد و توجه بدان را واجب كرد تا آدمى نقشه زندگى خود را از روى آن ترسيم كند، و هدف خلقت خود را به فراموشى نسپارد و چون تشنهكامان و بىپناهان بدان خانه روى آرد. اين خانه و مناسكش نشانههاييست كه انسان را از تحت تأثير مؤثّرات مختلف آزاد مىنمايد، تا فقط در برابر قدرت و عزّت خداوند خاضع شود. مردمى را خداوند برگزيده كه داراى گوش شنوا و چشم بينا و هوش سرشارند تا دعوت خدا و بانگ انبياء را در اين بيابان آرام بشنوند، در خانه و كوه و سنگ و فراز و نشيب آن موقف انبياء و مردان اصلاح را بنگرند. و خود را به ملائكه طواف كننده كه مدبّران جهانند شبيه كنند تا متدرّجا خود به اخلاق و كردار ملك شوند. در اين سفر سودهايى از درك حقايق و آشنايى به اسرار و رموز و قوّت ايمان و عزم به دست آرند، تا از آلودگان به محيطهاى پست و بيخبران از خبرهاى بزرگ دستگيرى كنند. اين حجّ را خداوند مانند پرچم بزرگ اسلام قرار داد تا مسلمانان بدان نگران باشند و در تحكيم آن بكوشند، و پناهگاهى از غفلتها و لغزشهاست كه همه آتشها از اين دو افروخته مىشود. خداوند آن را فريضه واجب قرار داد و اعزام نمايندگان اسلامى را بدين دربار هر سال سرنوشت ساخته است.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 314
الف- «أنساب الاشراف» للبلاذري: 455- حدّثني يحيى بن معين، حدّثنا سليمان بن داود الطيالسي، أنبأنا شعبة بن الحجّاج، أنبأنا محمّد بن عبيد اللّه الثقفي، قال: سمعت أبا صالح يقول: شهدت عليّا و وضع المصحف على رأسه حتى سمعت تقعقع الورق فقال: «اللّهمّ إنّي سألتهم ما فيه و منعوني ذلك، أللّهمّ إنّي قد مللتهم و ملّوني، و أبغضتهم و أبغضوني، و حملوني على غير خلقي و على أخلاق لم تكن تعرف لي، فأبدلني بهم خيرا منهم، و أبدلهم بي شرّا منّي، و مث قلوبهم ميث الملح في الماء». (ج 2، حديث 455، ص 4- 383).
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 396
قال السّيّد، رضي اللّه عنه: و هذه الخطبة ربّما نسبها، من لا علم له، إلى معاوية، و هي من كلام أمير المؤمنين عليه السّلام الّذي لا يشكّ فيه، و أين الذّهب من الرّغام و أين العذب من الأجاج و قد دلّ على ذلك الدّليل الخرّيت و نقده النّاقد البصير: عمرو بن بحر الجاحظ، فإنّه ذكر هذه الخطبة في كتاب «البيان و التّبيين»، و ذكر من نسبها إلى معاوية ثمّ تكلّم من بعدها بكلام في معناها، جملته أنّه قال: و هذا الكلام بكلام عليّ عليه السّلام أشبه، و بمذهبه في تصنيف النّاس في الإخبار عمّا هم عليه من القهر و الإذلال، و من التّقيّة و الخوف، أليق. و متى وجدنا معاوية، في حال من الأحوال، يسلك في كلامه مسلك الزّهّاد و مذاهب العبّاد 3- تشويق به آموزش ديدن و پند گرفتن از حركت اين جهان پس دنيا (ئى كه چنين است) بايد در چشم شما ناچيزتر از برگ سلم و خرده پشمهاى دم قيچى جلم باشد. شما به گذشتگان پيش از خود پند گيريد پيش از آنكه آيندگان بوسيله شما پند گيرند. دنيا (آرزوهاى پست و شهوات فضيلت كش) را به نكوهيدگى دور اندازيد، چنانكه دنيا كسانى را كه از شما بدان شيفتهتر بودند، به خوارى دور انداخت (7) سيّد، كه خدا از او خوشنود باد، گويد: اين خطبه را، چه بسا كسانى به نادانى، به معاويه نسبت دادهاند، با آنكه بى شك سخن امير المؤمنين است، كجا توان طلا را با خاك و آب شيرين گوارا را با آب تلخ اشتباه كرد راهنماى دانا و ناقد بصير، عمرو بن بحر جاحظ بدين مطلب راهنمايى كرده است، زيرا او پس از اين كه خطبه را در كتاب «البيان و التبيين» ذكر و گفته كسانى كه آن را به معاويه نسبت دادهاند ياد اورى مىكند، مىگويد: اين خطبه به كلام على (ع) شبيه تر است، و به روش او در تقسيم مردم و خبر دادن از اخلاق و روحيات آنان، از سر كشى و فروتنى و پارسايى و هراس، متناسبتر. معاويه را چه وقت و در چه حالى از احوال ديدهايم كه در كلامش روش پارسايان و شيوه خدا پرستان از دنيا بريده را داشته باشد
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 705
سال 38 هجرى در حالى بر كوفه وارد شد كه تيرگىها از هر سو آن جا را فرا گرفته بود: خوارج در كنار نهروان شكستى قطعى خورده بودند، ولى همان چند نفرى كه زخمدار و يا زنده از آنان باقى ماندند، جراحتى عفونى در بدن امّت اسلامى بودند و پيوسته در فساد همه اعضاى بدن مىكوشيدند، مصر مورد تاخت و تاز عمرو بن عاص و عوامل معاوية بن أبى سفيان قرار داشت و فرياد استمداد محمّد بن ابى بكر، كه بوسيله امام در كوفه منتشر مىشد، در هيچ گوشى فرو نمىرفت، تاخت و تازهاى دزدانه و وحشتگسترانه سرداران بزدل و جنايت پيشه معاويه بر گوشه و كنارهاى عراق، روحيه مردم عراق را متزلزل و اخلاق اجتماعى و انقلابى آن مردم را به تباهى كشانيده بود، و در برابر فريادهاى روشنگرانه، هشدار دهنده و سرزنش آميز امير المؤمنين، جز بهانههايى پوچ و ميان تهى چيزى ابراز نمىداشتند.
بهجالصباغة ج 1 صفحهى 263
اذا الدّليل استاف أخلاق الطرق
بهجالصباغة ج 1 صفحهى 558
«الدّلح» جمع الدّالح أي: الماشي بحمل ثقيل، يقال: دلح الرّجل و دلح البعير إذا مشيا بحملهما غير منبسطي الخطو لثقله عليهما. ثمّ وصف (الغمام) و هو مفرد (بالدّلح) و هو جمع من باب قولهم: بلد أخصاب و بلد سباسب و رمح اقصاد و برمة أعشار و ثوب أسمال و ثوب أخلاق من وصف المفرد بالجمع لإرادة الأجزاء منه.
بهجالصباغة ج 2 صفحهى 447
41 من الخطبة (190) وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ ص- مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ- وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ. أقول: ما نقله المصنّف جزء الخطبة القاصعة، و روى ابن طاوس في (طرائفه) عن صدر الأئمة موفّق بن أحمد باسناده عن أبي ذر كونه جزء مناشداته يوم الشورى.
بهجالصباغة ج 2 صفحهى 450
«و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره» روى الجزري في (أسده) عن عبد اللّه بن أبي الحمساء قال: بايعت النبيّ صلى اللّه عليه و آله ببيع قبل أن يبعث، فوعدته أن آتيه بها في مكانه ذلك، فنسيت يومي هذا و الغد، فأتيته في اليوم الثالث، و هو في مكانه فقال لي: يا فتى لقد شققت عليّ، أنا هاهنا منذ ثلاث أنتظرك.
بهجالصباغة ج 5 صفحهى 118
و قال ابن أبي الحديد: و كان في أخلاق عمر و ألفاظه جفاء و عنجهية ظاهرة يحسبه السامع لها انّه أراد بها ما لم يكن قد أراد، و يتوهّم من تحكي له أنّه قصد بها ظاهرا ما لم يقصده، فمنها الكلمة التي قالها في مرض النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلم و معاذ اللّه أن يقصد بها ظاهرها، و لكنّه أرسلها على مقتضى خشونة غريزته، و لم يتحفّظ منها، و كان الأحسن أن يقول مغمور أو مغلوب بالمرض، و حاشاه أن يعني بها غير ذلك، و لجفاة الأعراب من هذا الفن كثير.
بهجالصباغة ج 5 صفحهى 225
و في (الطبري) في أحوال المهدي العباسي عن حفص مولى مزينة عن ابيه قال: «كان هشام الكلبي صديقا لي. فكنّا نتلاقى فنتحدّث و نتناشد. فكنت أراه في حال رثة و في أخلاق على بغلة هزيل و الضرّ فيه بيّن و على بغلته، فما راعني إلّا و قد لقيني يوما على بغلة شقراء من بغال الخلافة، و سرج و لجام من سروج الخلافة».
بهجالصباغة ج 6 صفحهى 254
و قال الجاحظ: و من أخلاق العامّة أن يسوّدوا غير السيّد، و يفضّلوا غير الفاضل و يقولوا بغير علم، و هم أتباع من سبق اليهم من غير تمييز بين الفاضل و المفضول و الفضل و النقصان، و لا معرفة للحق من الباطل عندهم، و لا ترى العامة الدهر إلا مرقلين إلى قائد دبّ، و ضارب بدف على سياسة قرد، أو متشوقين إلى اللهو و اللعب، أو مختلفين إلى مشعبد متنمس ممخرق، أو مستمعين إلى قاصّ كذّاب، أو مجتمعين حول مضروب، أو وقوفا عند مصلوب ينعق بهم و يصاح بهم، لا ينكرون منكرا، و لا يعرفون معروفا و لا يبالون أن يلحقوا البارّ بالفاجر و المؤمن بالكافر، و قد بيّن ذلك النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حيث يقول «الناس اثنان: عالم، و متعلّم، و ما عدا ذلك همج رعاع لا يعبأ اللّه بهم»، و كذلك ذكر عن علي عليه السلام و قد سئل عن العامّة فقال «أتباع كلّ ناعق، لم يستضيئوا بنور العلم و لم يلجئوا إلى ركن وثيق».
بهجالصباغة ج 7 صفحهى 135
و هو أصناف: الغداف، و الزاغ، و الأكحل، و غراب الزريج، و الأورق، و هذا الصنف يحكي جميع ما يسمعه، و الأعصم- و هو عزيز الوجود، قالت العرب: «أعز من الغراب الأعصم» و قال النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: «مثل المرأة الصالحة في النساء كمثل الغراب الأعصم في مائة غراب» و غراب الليل، قال الجاحظ: هو غراب ترك أخلاق الغربان و تشبّه بأخلاق البوم.
بهجالصباغة ج 7 صفحهى 533
ثم ان ابن أبي الحديد نقل شطرا من مزاحات الصحابة و التابعين، ثم قال: و روى عن جماعة منهم اللعب بالنرد و الشطرنج، و منهم من روى عنه شرب النبيذ، و سماع الغناء المطرب، فأما أمير المؤمنين عليه السّلام فإذا نظرت إلى كتب الحديث و السير لم تجد أحدا من خلق اللَّه عدوّا و لا صديقا روى عنه شيئا من هذا الفن لا قولا و لا فعلا، و لم يكن وقار أتمّ من وقاره، و ما هزل قط و لا لعب، و لا فارق الحق و الناموس الديني سرّا و لا جهرا، و لكنه خلق على سجية لطيفة، و أخلاق سهلة، و وجه طلق، و قول حسن، و بشر ظاهر، و ذلك من فضائله عليه السّلام الّتي اختصه اللَّه بمزيتها، و انما كانت غلظته فعلا لا قولا.
بهجالصباغة ج 8 صفحهى 147
و خلّفني الزمان على أناسوجوههم و أيديهم حديدلهم حلل حسنّ فهن بيضو أخلاق سمجن فهن سودو أخلاق البغال فكلّ يوميعنّ لبعضهم خلق جديدو أكثر ما لسائلهم لديهمإذا ما جاء قولهم تعودو وعد ليس يعرف من عبوسانقباضهم أوعد أم وعيداناس لو تأمّلهم لبيدبكى الخلف الذي يشكو لبيد
بهجالصباغة ج 8 صفحهى 180
و خلّفني الزمان على أناسوجوههم و أيديهم حديدلهم حلل حسنّ فهنّ بيضو أخلاق سمجن فهن سودو أخلاق البغال فكل يوميعنّ لبعضهم خلق جديدو أكثر ما لسائلهم لديهمإذا ما جاء قولهم تعودو وعد ليس يعرف من عبوسانقباضهم أوعد أو وعيدأناس لو تأمّلهم لبيدبكى الخلف الذي يشكو لبيد
بهجالصباغة ج 8 صفحهى 249
قال المسعودي في (مروجه): من أخلاق العامة أن يسوّدوا غير السيّد، و يفضّلوا غير الفاضل، و يقولوا بعلم غير العالم، و هم أتباع من سبق إليهم من غير تمييز بين الفاضل و المفضول، و الفضل و النقصان، و لا معرفة للحق من الباطل عندهم.
بهجالصباغة ج 8 صفحهى 253
و قد صنّف أبو عقال الكاتب كتابا في أخلاق العوام يصف فيه شيمهم و مخاطباتهم و سمّاه بالملهى.... و قال الشاعر:
بهجالصباغة ج 8 صفحهى 358
«و أنّ الدنيا لم تكن لتستقرّ إلّا على ما جعلها اللّه عليه من النعماء و الابتلاء» في (الكافي): روى أنّ قوما من أصحابه عليه السّلام خاضوا في التجوير و التعديل فخرج حتى صعد المنبر و قال: أيّها الناس إنّ اللّه تعالى لمّا خلق خلقه أراد أن يكونوا على آداب رفيعة و أخلاق شريفة، فعلم انّهم لم يكونوا كذلك إلّا بالأمر و النّهي، و هما لا يجتمعان إلّا بالوعد و الوعيد، و هما لا يكونان إلّا بالترغيب و الترهيب، و هما لا يكونان إلّا بما تشتهيه أنفسهم و تلذ أعينهم، و بضد ذلك فخلقهم في دار الدنيا و أراهم طرفا من اللذات الخالصة التي لا يشوبها ألم ألا و هي الجنّة، و أراهم طرفا من الآلام ليستدلّوا به على ما وراءهم من الآلام الخالصة التي لا يشوبها لذّة- ألا و هي النار- فمن أجل ذلك ترون نعيم الدنيا مخلوطا بمحنها و سرورها ممزوجا بغمومها.
بهجالصباغة ج 8 صفحهى 366
أعجب يا مفضل من قوم لا يقضون على صناعة الطب بالخطأ و هم يرون الطبيب يخطىء و يقضون على العالم بالإهمال و لا يرون شيئا مهملا، بل أعجب من أخلاق من ادّعى الحكمة و جهلوا مواضعها في الخلق فأرسلوا ألسنتهم بالذم للخالق جلّ و علا، بل العجب من المخذول حين ادّعى علم الأسرار و عمي عن دلائل الحكمة في الخلق حتى نسبه إلى الخطأ و نسب خالقه إلى الجهل، تبارك الحليم الكريم.
بهجالصباغة ج 10 صفحهى 477
«فأبدلني بهم خيرا» عن (غارات الثقفي) قال أبو صالح الحنفي: رأيت عليّا عليه السّلام يخطب و قد وضع المصحف على رأسه، حتى رأيت الورق يتقعقع على رأسه و هو يقول: اللهم قد منعوني ما فيه فأعطني ما فيه. اللهم قد أبغضتهم و أبغضوني و مللتهم و ملوني، و حملوني على غير خلقي و طبيعتي، و أخلاق لم تكن تعرف لي. اللهم فأبدلني بهم خيرا.... «و أبدلهم بي شرّا» في (تنبيه البكري) على (أوهام القالي) قال أبو العباس: كان عليّ عليه السّلام يأخذ البيعة على أصحابه فجعلوا يقولون: نعام- يريدون نعم- : فقال عليّ عليه السّلام: إنّ النعام و الباقر في الصحراء لكثير، ما لكم أبدلكم اللّه مني من هو شرّ لكم منّي، و أبدلني اللّه منكم من هو خير لي منكم.
بهجالصباغة ج 11 صفحهى 231
و المنايا آكلات شاربات للأنامشبت يا هذا و ما تترك أخلاق غلام
بهجالصباغة ج 12 صفحهى 421
و في (الخبر) ارخاء الازار من الخيلاء و من أخلاق قوم لوط- و عن الصادق عليه السّلام من مشى على الأرض اختيالا لعنته الأرض و من تحتها و من فوقها.
بهجالصباغة ج 12 صفحهى 436
في (الكافي) مر أمير المؤمنين عليه السّلام بمجلس فاذا هو بقوم بيض ثيابهم صافية ألوانهم كثير ضحكهم يشيرون إلى من يمر بهم- ثم مر بمجلس الأوس و الخزرج فإذا قوم بليت منهم الأبدان و دقت منهم الرقاب و اصفرت منهم الألوان و قد تواضعوا فتعجب و دخل على النبي صلّى اللَّه عليه و آله فقال: مررت بمجلس لآل فلان- ثم وصفهم- و مررت بمجلس للأوس و الخزرج- فوصفهم- ثم قال: و جميع مؤمنون فاخبرني بصفة المؤمن فقال: عشرون خصلة في المؤمن فان لم تكن فيه لم يكمل ايمانه ان من أخلاق المؤمنين الحاضرون للصلاة، و المسارعون إلى الزكاة، و المطعمون المسكين، و المحاسون على رأس اليتيم، المطهرون أطهارهم، المتزرون على أوساطهم، الذين ان حدّثوا لم يكذبوا، و إذا وعدوا لم يخلفوا، و إذا ائتمنوا لم يخونوا، و ان تكلّموا صدقوا، رهبان بالليل، أشداء بالنهار، قائمون الليل، صائمون النهار، لا يؤذون جارا، و لا يتأذى بهم جار، الذين مشيهم على الأرض هون، و خطاهم إلى بيوت الأرامل و على أثر الجنائز.
بهجالصباغة ج 13 صفحهى 286
و في أخلاق أبي حيان قيل لعدي بن حاتم من السيد قال الأحمق في ماله الذليل في عرضه المطرح لحقده المعني بأمر جماعته و فيه قال أبو الأسود الدؤلي لعبيد اللّه بن زياد انك لن تسود حتى تصبر على سرار الشيوخ البخر.
بهجالصباغة ج 13 صفحهى 610
هذا، و وصف أبو أحمد العسكري رجلا لئيما فقال: حقير فقير نذل رذل غثّ رثّ لئيم زنيم، أشحّ من كلب و أذلّ من نقد و أجهل من بغل، سريع إلى الشرّ بطيء عن الخير، مغلول عن الحمد مكتوف عن البذل، جواد بشتم الأعراض سخي بضرب الأبشار، لجوج حقود خرق نزق عسر نكد شكس شرس دعيّ زنيم، يعتزى إلى أنباط سقاط أهل لؤم أعراق و دقة أخلاق ، و ينتمي إلى أخبث البقاع ترابا و أمرّها شرابا و أكمدها ثيابا، فهو كما قال تعالى... وَ الَّذِي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِداً... ثم كما قال الشاعر:
بهجالصباغة ج 14 صفحهى 214
8 في الكتاب (3) من عناوين فصل الموت: شَهِدَ عَلَى ذَلِكَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ أَسْرِ الْهَوَى- وَ سَلِمَ مِنْ عَلَائِقِ الدُّنْيَا و في أخلاق الوزيرين قال الشاعر:
بهجالصباغة ج 14 صفحهى 457
و في (أخلاق الوزيرين) قال أبو الأسود: لن تسود حتى تصبر على سرار الشيوخ البخر، و قال الشاعر:
بهجالصباغة ج 14 صفحهى 457
و قريب منه كلامه عليه السّلام الآخر المذكور في الحكمة «441» من الباب «الولايات مضامير الرجال»، و المراد منه أنّ في بعض الناس غرائز كامنة لا تظهر إلّا بالحوادث المتجدّدة و الأحوال المختلفة، لا ما قال ابن أبي الحديد: أنّه لا تعلم أخلاق الناس إلّا بالتجربة- ثم ذكر أبياتا:
بهجالصباغة ج 14 صفحهى 478
كان بحر ولد الأحنف- و به كان الأحنف يكنى- مضعوفا، قيل له: ما يمنعك أن تجري في بعض أخلاق أبيك فقال: الكسل. و كان لا يرى جارية إلّا قال لها يا فاعلة، فتقول لو كنت كما تقول، أتيت أباك بمثلك.
نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 8:36 | لینک
|
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385
ترجمهنهج..(محسنفارسى) مقدمه صفحهى 29
اما پرتوى از خود بجاى گذاشت كه تا دنيا دنياست روشنىبخش دلها و راهنماى بينشهاست. بارى، اين تهمتن اسلام و خدا پرست و پرهيزكار و با ايمان و يگانه نابغه دانش و سياست و جنگ و بهترين نمودار اخلاق نيك و زهد و تقوى شهيد گرديد و حسن و حسين و ساير فرزندان خود را بدرود گفت تا در برابر فرزندان پليد ابو سفيان، معاويه و يزيد و مروان و ديگر امويان، پرچم اسلام را بلند كنند و قرنها با آنان كه باطنا با اين آيين پاك مخالف بودند در كشمكش و زد و خورد باشند. همان امويانى كه از روز بعثت محمد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله و صحبه و سلم با او و اسلام ستيزگى ورزيدند و بعدها هم كه ظاهرا اسلام آوردند هر گاه فرصتى يافتند در بر انداختن اين دين مبين كوشيدند. مگر يزيد موقعى كه سر مبارك حضرت سيد الشهداء ابو عبد اللّه الحسين را در طشتى نهاده پيشش آوردند اين شعر را در حال مستى نخواند:
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 266
الفتى كه هيچيك از آفريدگان ارزش آن را نمىدانند، و سود و برش را در برگهاى زرين زندگى نمىخوانند. زيرا از هر چيزى گرانبهاتر، و از هر كارى مهمتر است. و نيز اين را بگويم كه شما پس از هجرت دوباره خوى و رفتار اعراب دوران جاهليت را پيش گرفتيد، و بعد از دوستى و همبستگى پى دسته بندى و حزب بازى رفتيد. با اسلام جز نام آن ديگر هيچگونه پيوندى نداريد، و از ايمان غير از نشانش چيزى در ذهن خود نمىپنداريد. مىگوئيد: «دل به دوزخ مىنهم و تن به ننگ در نمىدهم.» آرى، اين حرف را مىزنيد، اما بدان عمل نمىكنيد، و چنين مىنمايد كه مىخواهيد آبروى اسلام را بريزيد، و پرده حرمتش را دريده عهدى را كه بوسيله آن با خداى خود بستهايد بشكنيد و با او بستيزيد. عهدى كه پايه خوشى و آسايشتان در دنيا بود، و مايه رستگارى و سرفرازيتان در آخرت مىباشد. و اگر غير از خدا به ديگرى پناه ببريد، هر آينه كافران با شما مىجنگند و از اين جنگ جز شكست و زيان بهرهاى نمىگيريد. آن گاه نه جبرائيل و نه ميكائيل و نه مهاجرين و نه انصار شما را يارى خواهند كرد، و تنها شمشير است كه دمار از روزگارتان خواهد در آورد. و معلوم خواهد شد كه پيروز كيست، و معنى نيرنگ و دوروئى و لاف و گزاف چيست؟ لابد، از سختگيريها و رنجها و شكنجههاى خدا و روزهاى آگنده از گرفتاريها و پيش آمدهاى ناگوارى كه پيشينيان را دچار آنها فرمود آگاهيد، و البته آنچه را كه بر سر آنها آورد شما هرگز براى خود نمىخواهيد. پس، مبادا از روى نادانى به هشدار و نويد و شكنجه شديد و سختگيرى مديد او سهل انگارى نمائيد زيرا خدا- سبحانه تعالى- پيشينيان را نفرين نكرد مگر براى اين كه آنان امر بمعروف و نهى از منكر را كنار گذاشتند، و از هيچ كارى در زندگى پروا نداشتند. آرى خداوند نادانان را كه از روى سبكسرى گناه مىكنند، و خردمندان را هم كه با نهى از منكر لگام بر دهان و زنجير به دست و پاى آنها نمىزنند نفرين مىفرمايد. شما رشته اسلام را يكباره از هم گسيختيد، و دستورهاى آن را ريز ريز نموده به دور ريختيد، و فرمانهايش را با سستى و سهلانگارى درآميختند. اما من كه خدا فرموده بود به نبرد با تبهكاران و پيمان- شكنان و پريشانكاران روى زمين بپردازم دليرانه پرداختم، و دستشان را از همه جا كوتاه ساختم. پيمان شكنان را از پا در آوردم، و با آنانكه روى از حق بر تافته بودند جهاد كردم. و كسانى را كه از دين خارج شده بودند سركوب نمودم، و زمين را از وجود سركرده پستاندار و اهريمن صفت آنها كه بمحض شنيدن فرياد من قلبش تپيد و از ترس گريخت و در گودالى افتاد و جان سپرد زدودم. اينك گروهى از ستمگران و بزهكاران باقى ماندهاند كه اگر خدا بخواهد و اجازه بدهد بار ديگر به پيكار آنها مىشتابم، و زمام امور را از دستشان مىگيرم و با برانداختن دولتشان آرزوئى را كه دارم در مىيابم. و هيچيك از آنان جان سالم بدر نخواهد برد مگر آنكه از چنگم بدر رود، و در گوشه و كنار اين مرز و بوم دربدر و سرگردان و پراكنده شود. من در كوچكى سر سروران عرب را بر خاك نهادم، و شاخ بزرگان ربيعه و مضر را شكسته بر باد دادم. شما از موقعيت بى مانند من نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله- به سبب خويشاوندى نزديك، و مقام بلند و ارجمندى كه در پيشگاه او داشتم آگاهيد. كودكى خردسال بودم كه مرا در آغوش مىگرفت، و به سينهاش مىفشرد، و در بستر كنار خود مىخواباند، و تنم را با تن نازنينش نوازش مىداد، و بوى خوشش را به مشامم مىرساند و خوراك را مىجويد و در دهانم مىنهاد. نه سخن دروغ به من مىگفت و نه دروغ از من مىشنيد، و نه رفتارى بد با من مىكرد و نه بدى از من مىديد. از روزى كه آن حضرت را از شير گرفتند خداوند بزرگترين فرشتهاى را از ميان فرشتگانش با او دمساز گردانيد تا شب و روز به راه راستش ببرد، و نيكوترين اخلاق جهان را نشانش بدهد. من هميشه و همه جا از او پيروى مىكردم، هر روز از اخلاق خود چيزى به من مىآموخت و مخصوصا مىفرمود كه آن را بكار ببندم.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 326
پدر و مادرم به قربانت با مرگ تو رشته آنچه با مرگ ديگران مانند نبوّت و فرمانهاى خداوندى و خبرهاى آسمانى قطع نشد يكباره قطع گرديد، و با دست اجل اين تومار آگنده از يكتاپرستى و دانش و اخلاق و بزرگى و بشر دوستى و پرهيزكارى و راستى و درستى ناگهان در نورديد. تو كسانت را چنان به خود نزديك ساختى كه دور از همه يگانه تسلّى بخش آنان گشتى، و مهر و عطوفتت را به اندازهاى تعميم و گسترش دادى كه مردم را به يك چشم نگريستى و تفاوتى ميان اين و آن نهشتى. و اگر خودت ما را به شكيبائى و بردبارى نمىخواندى و از آه و ناله و فغان و بىتابى نهى نمىكردى هر آينه بر فراق تو اشك از سراچه ديدگان فرو مىريختيم، و از سختى اين سوگ چون آتش همى سوختيم. با درد و غمت پيوسته دمساز بوديم، و بر عزا و ماتمت بيشتر بر سر مىزديم و زارى مىنموديم.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 425
و اين سبب مىشود كه در نظرشان بزرگ... كوچك، و كوچك... بزرگ، و نيكو... زشت و زشت... نيكو آيد، و حق با باطل بيالايد. و فرماندار هم هر چه باشد بشر است و به كارهايى كه مردم از او پنهان مىدارند نمىتواند پى ببرد، و حق هم نشانههائى ندارد كه بشود با آنها راست را از دروغ شناخت. و تو، از اين دو حال خارج نيستى، يا آدمى هستى كه دست و دلت در دادن حق باز است، پس رو نشان ندادن و پنهان گشتنت از برابر حقى كه دادنش واجب است و يا كارى كه كردنش نيكو و پسنديده است چيست و يا اين كه آدمى هستى سختگير و خود رأى، در اين صورت وقتى كه مردم از تو نااميد بشوند، زود باشد كه ديگر از پيشگاهت درخواستى نكرده پى كار خود بروند. در حالى كه بيشتر نياز آنان به تو برايت مايه و دردسرى ندارد، نيازشان يا شكايت از ستمى است كه به ايشان رسيده و يا خواستار داورى در معاملهاى كه اختلافى در آن با هم پيدا نمودهاند مىباشد. و نيز فرماندار را ويژگان و اطرافيانى است كه خوى گردنكشى و دست درازى به مال مردم و بىانصافى در داد و ستد در آنان پرورش يافته، و تار و پودشان را در كارگاه بيدادگرى به هم بافته. ريشه تبهكاريهاى ايشان را با از بين بردن موجبات آن روشهاى نكوهيده برانداز، زنهار به هيچيك از خويشان و نزديكان و كاسه ليسان درگاهت زمينى واگذار مكن، و به كسى رونده تا براى گرفتن كشتزارى از تو به طمع نيفتد، زيرا اگر داراى كشتزارى شد ممكن است به كشتزار اين و آن زيان برساند، چنانكه جلو حق آبه ايشان را بگيرد، و پيشنهادشان را براى انجام كارهاى مشتركى كه به سود و مصلحت همه است نپذيرد. آن وقت خوشى و گوارائى اين كشتزار براى او خواهد بود، و عيب و بدناميش در دنيا و آخرت دامنگير تو خواهد شد. هميشه حق و عدالت را گر چه بر نزديك و دور سخت و گران آيد در نظر بياور، و در اين كار بردبار و شكيبا و به لطف كردگار اميدوار باش. دل را به عاقبت آن خوش كن، كه عاقبتى بس نيكو و ستوده دارد. چنانچه رعيّت به تو گمان ستمكارى بردند عذر و بهانهات را به آنان بنماى، و زنگار بدگمانى را هر چه زودتر از سراچه ذهنشان بزداى. چه، اين شيوه در باره خودت رياضت، و براى رعيّت لطف است و مرحمت. ضمنا وسيلهاى خواهد بود كه حق و عدالت را به آنان بياموزى، و چراغ راستى و درستى را در نهادشان برافروزى. اگر دشمنت به تو پيشنهاد آشتى و سازش، كه مايه خشنودى خداست داد، آن را بپذير و رد مكن، چون در آشتى و سازش آسايش سپاهيان و رهائى تو از اندوه فراوان و برخوردارى كشورت از آرامش شايان تأمين است. اما بعد از آشتى و سازش بايد از دشمن بسيار بسيار حذر كرد، زيرا ممكن است كه به قصد غافلگيرى نزديك شده باشد. بنا بر اين بهتر است كه احتياط و محكم كارى را پيشه سازى، و خوشبينى را در اين زد و بند مورد اتهام قرار بده تا بازى را مفت نبازى. و چون با دشمنت پيمانى بستى و يا با رشته تعهدى او را به خود بپيوستى بكوش تا با وفادارى پيمانت را استوار نگاهدارى، و شرط امانت را روى تعهدى كه كردهاى بجا آرى. در ميان فريضههاى خداوندى كه همه مردم با انديشههاى گوناگون و عقيدههاى پراكندهاى كه دارند در باره آن هم آواز هستند چيزى به از وفاى به عهد نيست، و بد كيشان خدا نشناس هم با اين كه در عقايد و اخلاق در درجاتى بس پائينتر از مسلمانان قرار گرفتهاند پابند به عهد مىباشند، چون كه آنان زيان عهد شكنى را ديدهاند، و مزه عواقبش را چشيدهاند. پس مبادا به عهدى كه بستهاى وفا نكنى، و به زينهارى كه دادهاى پشت پا بزنى، و دشمنت را فريب بدهى، و به خيال خود او را در دامى كه برايش گستردهاى بنهى. چه، غير از آدم بدبخت و نادان احدى ياراى آن را ندارد، پيمانى را كه به نام خدا با اين و آن مىبندد زير پا گذارد.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 464
38 هنگامى كه امام عليه السلام با سپاهيانش عازم شام بود در راه دهقانان انبار با او برخورد كرده از اسب پياده شدند و در برابرش زانو زدند و به ستايشش پرداختند. حضرت از اين حركت بهم برآمد و گفت: اين چه كارى بود كه كرديد گفتند: اين رسم و اخلاق ماست كه چون فرمانروايان خود را مىبينيم با اين شيوه به آنها احترام مىگذاريم. فرمود: به خدا فرمانروايان هرگز از اين كار سودى نمىبرند، و شما بيهوده خود را در دنيا به رنج و مشقت مىاندازيد، و در آخرت بدبخت مىسازيد. و چه زيان آور است رنج و مشقتى كه عقوبت ببار آرد، و چه سودمند است آسايش و آرامشى كه ايمنى از آتش دوزخ همراه دارد.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 484
125 خوشا به حال كسى كه پيش خودش خوار گشت، و كار و بهرهاش خوب و بر وفق مرادش گشت، و نيتش درست و قلبش پاك گشت، و اخلاق و رفتارش خوش و پسنديده گشت، و پس مانده دارائيش را به مستمندان داد و سبك گشت، و جلو زبانش را گرفت و از پر حرفى آسوده گشت، و شر خود را از سر مردم دور كرد و پيرو صلح و صفا گشت، و سنت را برنامه زندگيش قرار داد و خوشبخت گشت، و به شيوههاى نو آورده نگرويد و از نيكان گشت. شريف رضى مىگويد: برخى از مردم اين سخن و سخن پيشتر از اين را به رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم نسبت مىدهند.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 517
275 اگر اين آشوبها پايان مىيافت، و پاهايم در كار خلافت استوار مىشد، هر آينه بسيارى از اخلاق و رفتار مردم را كه از آئين پاك بدور است تغيير مىدادم.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 520
291 در گذشته مرا برادر دينى پاك نهادى بود، كه چون دنيا را كوچك مىشمرد خيلى در نظرم بزرگ مىنمود. شكمش هيچگونه تسلّط و نفوذى بر وى نداشت، از اين رو اشتهاى چيزى را كه نمىيافت نمىكرد و اگر چيزى مىيافت زياد به آن اهميت نمىگذاشت. در زندگى هميشه به خاموشى مىپرداخت، ولى چنانچه سخنى بر زبان مىراند سخنوران را از سخن گفتن مىانداخت، و پيوسته تشنگى پرسش- كنندگان را فرو مىنشاند و آنان را با پند و اندرز مىنواخت. افتاده بود و افتادهاش هم مىشمردند به موقع خود همچون شير بيشه و يا اژدهاى بيابان مىنمود، و تا نزد قاضى حضور نمىيافت، دليل و برهان را به هم نمىبافت. اگر كسى به او بدى مىكرد سپس پشيمان مىشد و عذر خواهى را واسطه مىگذاشت، او هم ديگر زبان به ملامتش نمىگشود و كارى به كارش نداشت، از هيچ دردى نمىناليد مگر هنگامى كه شفا مىجست، و آنچه مىگفت انجام مىداد و چيزى را كه نمىتوانست انجام بدهد نمىگفت. چون در سخن فرو مىماند، از خاموشى وا نمىماند. بيشتر علاقهمند بود كه گوش بكند، تا اين كه حرف بزند. و آنجا كه با دو موضوع رو به رو مىشد، هر كدام را كه به هوى و هوس نزديكتر مىديد، با آن مخالفت مىورزيد. پس شما هم بايد كه اين اخلاق را پيشه نمائيد، و از عهده چنين رفتارهاى پسنديده برآئيد. اگر توانائى همه آنها را نداشتيد بدانيد كه كار نيك كردن و لو اندك به نظر آيد، به از ترك كردن آن است گر چه زياد نمايد.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 543
401 چشم بد راست است، افسون و جادو راست است، به فال نيك گرفتن راست است. امّا شوم دانستن درست نيست، واگيرى اخلاق بد درست نيست. بوى خوش دلاويز است، و عسل روح انگيز است، و سوارى سرور آميز است، و نگاه كردن به سبزه شادىخيز است.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 544
402 جور آمدن اخلاق مردم با هم، آنها را از گزند يكديگر ايمن مىدارد.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 545
411 پرهيز كارى سر آغاز اخلاق است.
ميراثدرخشان صفحهى 337
و چنين كس من هستم مگر من آن شخص نيستم كه در بين شماها بر طبق قوانين قرآن كريم رفتار كردهام و اين گرانبار را بجان پذيرفتهام و سبكتر و آسانتر از آن عترت پيامبر خدا (ص) را در ميان شما بجاى نهادم پرچم ايمان را در بين شما كوفتم و آنرا برافراشتم و بر حلالها و حرامها آگاهتان ساختم. از عدل و دادگرى خويش لباس عافيت بر شما پوشانيدم با گفتار و كردار خود فرش سعادت و درستكارى را گستردم اخلاق پسنديده خود را براى شما آشكار كردم پس رأى و تدبر را در چيزى كه كنه آن را ديده بينش قدرت شناخت آنرا ندارد بكار نبريد و رأيى صادر ننمائيد. كار وحشيگرى «معاويه» و اطرافيانش بجائى كشيد كه مردم نادان گمان كردند دنيا مسخر آنها شده است و با اين انديشه خام و نارس سود كارهاى ظاهر فريب خود را ارزانى دوستان كرد و از باده چركين خويش اطرافيان خود را مست نمود. او پنداشت تازيانه ذات حكومت او هميشه بر سر اين مردم حكومت خواهد كرد. و حال آنكه خيال خامى است و بدون شك و ترديد گمان بيهودهاى بيش نيست زيرا دولت بنى اميه و بهره بردن آنها در زندگانى دنيا مانند آبى است كه اندكى مىچشند پس هنوز نياشاميده تمام آنرا بيرون مىريزند.
ميراثدرخشان صفحهى 856
«ذعلب يمانى» مىگويد، دقايقى از لحظات روز خويش را در كنار وجود نازنين امير المؤمنين على (ع) مىگذراندم، گروهى ديگر بسان من بر گرد وجود مقدسش حلقه زده بودند كه ناگهان بين خود ما از اخلاق مردم، نيكى و بديشان، اندام و اخلاق آنان و خلاصه رفتارشان سخن بميان آمد كه حضرت بعد از آن فرمود:...» مبدأ اختلاف و تضاد ظاهرى و باطنى انسانها بدليل سرشت و فطرت آنان بين آنها جدائى افكنده است و اين براى آن است كه آنان قطعه و تكهاى بودند از زمين شور و شيرين و خاك درشت و نرم پس آنان باندازه نزديك بودن زمينشان با هم نزديك هستند و بقدر اختلاف و جدائى آن زمين با هم در اوصاف فرق دارند، پس نيكو منظر كم عقل، و بلند قد كوتاه همت و نيكو كردار زشت رو دور انديش، پاك طبع زشتى پسند، سرگشته دل، پريشان عقل و سرانجام خوش بيان دلربا بسيار ديده مىگردد.
ميراثدرخشان صفحهى 1341
327 با اخلاق خوب به مردم نزديك شدن ايمن بودن از نفرت و كينه آنان است.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 7
در حقيقت صرف نظر از جنبه تفريحى و لالا گويانه افسانهها، آنچه كه مطالعه در اسطورهها را براى پژوهندگان تاريخ رشد فكر فلسفى، براى تجلّى جويان وجدان عام بشرى، براى مردم شناسان، براى جامعه شناسان، براى كار- شناسان مقايسهاى اديان، براى آرمان شناسان و ديگر انديشمندان علوم انسانى و ادبيات عاميانه، اجتناب ناپذير مىسازد، انعكاس وجود همين ديرينترين ذخاير فكرى و ناآگاه اقوام مختلف در اسطورهها است.» امّا وضع تمدنها و جوامعى كه اديان الهى و فلسفهها و اخلاق و مسائل اجتماعى بطور رسمى در آنها جريان داشته است، بقدرى روشن است كه براى ما جاى ترديد نمىگذارد در اين كه موادّ فراوانى بعنوان آرمانهاى تكاملى همواره مطرح بوده و موجب بروز رسالتها در اشكال مختلف گشته است. امروزه كه اواخر دهه هشتم قرن بيستم است، به نسبت پيشرفتهاى متنوع در مسائل علوم انسانى و تكنيك و طبيعت شناسى و جهان بينى، با رسالتهاى متنوعى از قبيل: رسالت در حقوق جهانى بشر، رسالت در بيان هدف زندگى، رسالت براى آزادى، رسالت هنرى، رسالت فلسفى... روبرو هستيم.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 14
97- آگاهى به نادانى 98- بهره بردارى از علامات و رموز با علم به اين كه علامت و رمز يك شكل قرار دادى براى محتواى آن است 99- داشتن حقّ به عهده ديگران 100- داشتن حق ديگران به عهده خويشتن 101- خواب 102- غوطهور شدن در رؤياها در حال بيدارى 103- بيخيالى تعمدى و بيخيالى غير عمدى 104- حسّاسيّت بمعناى آلرژى 105- قهر كردن 106- آشتى نمودن 107- توقع و چشمداشت 108- احساس همزبانى 109- هم نژادى 110- هم وطنى 111- سعادت 112- نكبت و بدبختى 113- احساس شكست 114- احساس پيروزى 115- اخلاص و صميميت 116- رياكارى 117- فريب دادن 118- فريب خوردن 119- حيله- گرى و مكر پردازى 120- دغل بازى 121- دو روئى 122- احساس خوب و بد 123- احساس خير و شر 124- زيبايى و زشتى 125- احساس عظمت و پستى 126- مطالبه دستمزد و پاداش در مقابل كار 127- معامله گرى عموما 128- جبران نمودن بعضى از اختلالات مغزى با بعضى از ديگر اجزاء مغز 129- رشد بعضى از فعاليتهاى روانى در موقع اختلال بعضى از فعاليتهاى ديگر 130- تفكيك سازنده از تخريب كننده موجوديت آدمى 131- تفكيك غرض شخصى و نتايج قانونى 132- خشم و پرخاش 133- سخن 134- شرمندگى 135- پشيمانى 136- تجريد عدد 137- تجريد كلى از جزئيات 138- درك بىنهايت 139- احساس خوشى از صداى زيبا 140- احساس ناخوشى از صداى زشت 141- اكتشاف و اختراع 142- حدس 143- تطبيق كليات به موارد خصوصى 144- خنده [انواع خنده فراوان است ما حد اقل آن را ده (10) فرض مىكنيم] 145- گريه [انواع گريه را هم ده (10) فرض مىكنيم] 146- شتابزدگى 147- صبر و شكيبايى 148- لجاجت 149- احساس حق و باطل 150- تفكيك حقيقت و واقعيت و شيئى براى من و شيئى براى خود 151- درك عدالت و ظلم 152- انصاف و مروت 153- علاقه به دانستن سرگذشت 154- علاقه به دانستن سرنوشت آينده 155- تأسف به گذشت ساليان عمر 156- آمادگى براى يك آينده آرمان 157- گمان و احتمال و يقين [انواع اين سه پديده فراوان است، ما آنها را بيست (20) فرض مىكنيم] 158- شادى [انواع آن را پنجاه (50) فرض مىكنيم] 159- اندوه [انواع آن را نيز پنجاه (50) فرض مىكنيم] 160- احساس زندگى و مرگ 161- بهت و تحيّر در مقابل پديده مرگ 162- تفكيك پنهان و آشكار 163- صورت و معنى. قالب و محتوا 164- علت و معلول 165- تعاقب حوادث 166- پيش و پس 167- دور و نزديك 168- احترام 169- توهين [انواع چهار شماره اخير را پنجاه (50) فرض مىكنيم] 170- محدود كردن خواستهها و فعاليتها به سود ديگران 171- فداكارى تا حد معدوم شدن 172- احساس شايستگى و ناشايستگى خويشتن 173- احساس شايستگى و ناشايستگى ديگران 174- تقليد 175- اظهار نظر صاحبنظرانه 176- درك هستى و نيستى 177- آمادگى براى پذيرش نظم 178- تكيه بر اصل و قانون 179- گريز از اصل و قانون بجهت احساس سنگينى آن 180- تخدير و سستى براى گريز از هشيارى 181- مطلق- گرايى 182- معتقدات و ايدهئولوژىها 183- احساس تكليف 184- وحدت جويى 185- راست و دروغ 186- شوخى و طنز 187- جلب شگفتى ديگران 188- صحنه سازى 189- تعجب 190- شهرت طلبى 191- محبوبيت طلبى 192- علم 193- حكمت 194- ذوق و درك ظريف 195- قدرت طلبى 196- عصيانگرى و طغيانگرى 197- احساس مالكيت چه خصوصى و چه عمومى 198- كنجكاوى 199- آزمايش اراده 200- تسليم منفى 201- تسليم مثبت كه فعاليت بيكران در دنبال دارد 202- نوبينى و نوگرايى 203- علاقه به تشخيص موقعيت 204- آرايش 205- دو قطب ذهنى و عينى 206- كوشش براى تطابق دو قطب ذهنى و عينى 207- نخوت و كبر 208- تواضع و فروتنى 209- تجربه اندوزى 210- اعتياد. [انواع عادت زياد است و ما آن را شش (6) نوع فرض مىكنيم] 211- تجزيه و تشريح همه اجزاء درونى و برونى انسان در حدّ اعلاى دقت، نمىتواند نشان بدهد كه اين انسان، داراى منش هنرى است، يا قضايى، روحانى است يا سياسى، خوش اخلاق است يا بد اخلاق ، پاكترين فرد است يا پليدترين انسانها، رياضىدان است يا شاعر در صورتى كه با تشريح دقيق همه اجزاء ماشين و محصول آن مىتوان همه واقعيات و شئون ماشين را فهميد 212- هر گونه ماشينى كه تصور شود، داراى مجموعهاى سيستماتيك است كه كارهاى معينى را انجام مىدهد و براى هر كار معينى كه ماشين در سيستم مجموعى خود، انجام مىدهد، كليد و عامل مشخصى وجود دارد، در صورتى كه با نظر به فعّاليتهاى متنوع روان آدمى و وجود اراده و اختيار و قابليّت انعطاف او در مقابل عوامل، هيچ عاملى را بطور انحصار و قطعى و براى هميشه نمىتوان براى كار و فعاليت مخصوص در انسان منظور نمود. مثلا عاملى كه امروز شما را به خنده وادار ميكند، با كمترين تلقين، بدون اين كه در اجزاى درونى و برونى طبيعى شما دگرگونى بوجود بيايد، عامل گريه مىگردد، كليدى كه امروز شما را به انديشيدن وادار ميكند، با كمترين انعطاف يا تصور درونى عامل بيخيالى مىگردد 213- وقوع يك جنايت در مقابل انسان، درون او را مىشوراند، ولى در مقابل ماشين اگر روزى صد هزار انسان كشته شود، تأثرى در آن ايجاد نمىشود.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 55
دو شرط اساسى اين رسالت بقرار زير است: 1- طهارت و صفاى كامل درونى و تخلّق به عاليترين اخلاق انسانى- الهى.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 159
اين اصل در جوامع باصطلاح متمدن امروزى بخوبى مشاهده مىشود كه از نظر مسائل اجتماعى و تنظيم آنها، پيشرفت بسيار چشمگيرى نصيبشان گشته است و به اصطلاح بعد زندگى اجتماعى افراد بخوبى بثمر رسيده است، ولى به اعتراف انديشمندان همان جوامع، نه تنها افراد از نظر زندگانى اخلاقى و عقلانى پيشرفتى ندارند، بلكه غبار تيرهاى از احساس پوچى فضاى روحى افراد بىشمارى را فرا گرفته است. در اينجا به جملهاى از ربرت هوگوت جاكسون دادستان ديوان كشور ممالك متحده آمريكا اشاره مىكنيم كه مىتواند مطلب ما را تاييد نمايد. او مىگويد. «در حقيقت يك شخص آمريكايى در همان حال كه ممكن است يك فرد مطيع قانون باشد، ممكن است يك فرد پست و فاسدى هم از حيث اخلاق باشد».
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 170
كدامين نمود روانى و رفتار عينى مىتواند حقيقت آن شخصيت را بنماياند كه دارنده وضع روانى تفاعل يافته از سه پديده مزبور بوده باشد اگر به اين تركيب يافته تفاعلى، روحيه سلحشورى و معرفت در حدّ اعلا و اخلاق در همه چهرههاى اصيل و قدرت بيان و دريافت مطلق در درون هم اضافه شود، شناسائى چنين شخصيتى تسليم فلسفه و علوم روانى معمولى نمىگردد، تا بتوان او را با اصول و قوانين روانى و فلسفى مورد شناسايى قرار داد. بهمين جهت است كه راه شناسايى ما در باره اين شخصيت والا، منحصر در اينست كه هر يك يا چند امتياز و عظمت روحى او را، در انديشه كسانى مطالعه كنيم كه خود باضافه درك آن امتياز و عظمت، طعم آن را هم تا حدودى چشيده باشند. اين يك شناخت تحليلى است كه اگر هم از صدها عظماى انسان شناسى هر يك از عناصر شخصيت على (ع) را درك كنيم، باز حالات تفاعل يافته آن عناصر را درك نخواهيم كرد.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 205
- يكى ديگر از مختصات رشد شخصيت اينست كه هر اندازه اين رشد به تكامل بيشترى برسد، شايستگىهاى آرايشى خود به بايستگىهاى ضرورى روح مبدل مىگردد. بتوضيح اين كه اگر عدالت ورزى در حالات معمولى پيش از رشد را پديده شايستهاى تلقى مىكرد و خود آرايى و مباهات و فخر و تكبر را از آن نتيجه مىگرفت، پس از ورود به مجراى رشد، همان عدالت ورزى ضرورت بايسته روح او تلقّى مىشود. چنانكه استمرار زندگى طبيعى انسان و همه جانداران، احتياج به تنفس و غذا و توليد مثل دارد، و حيات با عمل بآن پديدهها، هيچ گونه مزيّتى بر وضع ضرورى طبيعت خود نمىبيند تا آن را امتيازى بداند كه خود را با آن بيارايد، همچنان رشد شخصيت آدمى در مسير خود، از لذايذ شخصى و هوسها [در مقابل خود را جزئى از اجتماع ديدن] چشم مىپوشد و اين چشم پوشيدن مانند گريز از مواد سمّى است كه خوردنش حيات را بخطر مرگ مىاندازد. نيز مبانى اصيل اخلاق و عدالت و سازندگى مثبت غذاى ضرورى رشد شخصيت است. وقتى كه آدمى در اين مسير مىافتد، امور مزبوره را ضرورت مسير مزبوره مىداند.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 273
(در راه شام [كه بجنگ صفين مىرفت] روستايان انبار در برابرش به- پايكوبى و جوش و خروش دسته جمعى پرداختند. امير المؤمنين فرمود: اين چه كارى است كه كرديد گفتند: اين يك اخلاق رسمى است كه اميران خود را با اين رفتار تعظيم مىكنيم. فرمود: سوگند بخدا، امراى شما از اين گونه كارها سودى نمىبرند و شما در اين دنيا خود را به مشقت مىاندازيد و در آخرتتان هم دچار شقاوت مىگرديد چه خسارتى بدتر از مشقتى است كه عذاب الهى را در دنبال دارد و چه سودى بالاتر از آن آسودگى كه امان از آتش در پى آن است).
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 61
چطور امكان دارد خداوند ازلى و ابدى و سرمدى و بىنهايت مطلق، در وجود يك انسان بسيار بسيار كوچك در مقابل جهان هستى حلول كند و محدود گردد به همين جهت است كه ادعاى حلول از هر كسى صادر شود، اگر او آگاهى و درك به گفته خود داشته و لوازم ادّعاى خود را هم بداند، راه خداشناسى و توحيد را گم كرده است. و اگر منظورش اينست كه به جهت تصفيه و تزكيه و تخلق به اخلاق الهى، بصيرتى نصيب او گشته است كه جلوه خدا را در روح خود درمىيابد، اين مطلب صحيح و بسيار عالى است.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 188
وفا به تعهّد فطرى در باره عبوديت و رشد انسانى در مبانى اخلاق و تكامل نهايى.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 197
برهمنها داد مىزنند، مصلحان مصر باستانى اخلاق و حقوق را مخلوط مىكنند. اوپانيشادنويسها فرياد مىكشند. خيرانديشان آفريقاى باستانى در افسانهها تعليم و تربيت براه انداختهاند.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 246
بنظر مىرسد اين اشتياق بهيچ وجه و با هيچگونه اشتغالات ذهنى در همه افراد يك جامعه خاموش نخواهد گشت، زيرا حدّاقل، افرادى در هر جامعه پيدا ميشوند كه بگويند: بسيار خوب، همه چيز درست است و زندگى معمولى ما هيچ اشكال و نقص فنّى ندارد، سپس چه بالاخره من مىخواهم بدانم فلسفه و هدف اين زندگى چيست. با احتمال و يا اعتقاد بوجود حيات عالىتر در همين زندگانى (اگر چه اين حيات عالىتر با اصطلاح اخلاق تعبير شود)، راهى براى رفتار در آن حيات مطرح مىگردد كه در صورت حركت در آن راه، اطاعت (هدايت) و در صورت انحراف از آن، تخلف (گمراهى) انتزاع خواهد گشت.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 247
- ممكن است با نوعى تعميم در مفهوم اخلاق ، بتوانيم مكتب انسانى «اومانيسم» را در اين قسم از مكتبها مورد بررسى قرار بدهيم. مفهوم مشترك اين مكتبها چنين است كه ما مقدارى از اصول و قوانين انسانى داريم كه پيروى و عمل به آنها مىتواند هر گونه احساسات انسانى ما را در فوق مقررات زندگى معمولى تأمين و اشباع نمايد. اوگوست كنت فرانسوى اين نظريه را پس از ابتلاء به عشقى كه در او تأثير روحى ايجاد كرد، تقويت نموده رواج مىداد. ولى تصور اين كه مبتكر اومانيسم اين متفكر بوده است، از بىاطلاعى به سرگذشت همه جانبه بشر ناشى مىگردد، زيرا با تتبع كافى در تراوش فكر بشرى، براى اصلاح همه جانبه زندگى خود، به اضافه ايدهآلها و تفكرات مذهبى، (كه اكثريت اذهان جوامع متوجه آن بوده است) نظريه مزبور را هم مىبينيم كه گاهى هم بنام اخلاق وارد ميدان مىشود. تنها بعنوان مثال: گفتار حسين بن على (ع) را در حادثه خونين نينوا متذكر مىشويم كه خطاب به تبهكاران و اراذل روزگار كه در برابرش صف كشيده بودند، مىگويد: اگر دين نداريد و از مسئوليت در فراسوى اين زندگى بيم و هراسى نمىورزيد، حدّاقل در زندگى دنيوى خود پاىبند اصول آزادى انسانى باشيد.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 267
اگر شكمى گرسنه و تنى برهنه باشد، بينوا و بيچاره است، و امّا اگر شكم سير و بدن پوشيده باشد، زندگى ايدهآل بوجود آمده است خواه اخلاق صحيحى وجود داشته باشد و خواه زندگى در لجن پليدىها غوطهور گردد، يا نه. همچنين است حكم در باره فرهنگ و نظام حقوقى و حيات دينى و شئون اجتماعى. يعنى معمولا گمان مىكنند اگر نان و لباس و مسكن آدمى براه افتاد، او به ايدهآل حيات دست يافته و از بينوايى و بيچارگى و بدبختى نجات يافته است، خواه فرهنگ و حقوق و حيات دينى و شئون اجتماعى او سالم باشد و خواه بيمار درك نابجا بودن اين تفسير و زيانهاى جبرانناپذيرى كه ببار آورده است، نيازى به استدلالهاى طولانى و فلسفهگويىهاى حرفهاى ندارد، بلكه كافى است كه سرى به بيمارستانهاى روانى فراوان جوامع امروزى بزنيد و بيخوابىهاى دردآگين بيماران را تماشا كنيد.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 312
بعنوان مثال معارفى كه آن حضرت در حكمت الهى و اخلاق و مسائل اجتماعى و سياسى در نهج البلاغه آورده است، بهترين دليل براى اثبات حركت امير المؤمنين در صراط مستقيم الهى بوده است.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 329
از اين نكته غفلت ننمائيم كه منظور ما آن نيست كه يك يك افراد راضى و شركتكنندگان در انتخاب امير المؤمنين عليه السلام فلسفهها خوانده و همه علوم انسانى را آموخته و همه عقايد و احكام و اخلاق و فلسفه اسلامى را با وضوح كامل پذيرفته دست به انتخاب على (ع) زدهاند. بلكه مقصود ما اينست كه پيشتازان جوامع اسلامى آن زمان كه از آگاهىهاى وسيع و عميق در باره قانون و رهبر و زمامدار و اجتماع مخصوصا از ديدگاه اسلامى برخوردار بودند، با تمام قواى عقلانى و سطوح وجدانى به انتخاب على (ع) هجوم آوردهاند.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 330
6- عدالت و اخلاق نرم.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 3 صفحهى 30
اگر ما بهمين قناعت مىكرديم كه عدالت و عدالتخواهى را از بايستگيهاى رسمى خود بركنار نموده، كارى با آن نداشتيم باز اميد اين كه در مواقع احساس بدبختيهاى ناشى از عدم مراعات آن، ممكن است به سراغش برويم، وجود داشت، ولى بدبختانه، انسان فروشان انسان نما با جملاتى مانند: «مسائل اخلاقى را به شئون حيات عينى دخالت ندهيد» آتش به ريشه اين بعد سازنده مىزنند، و نمىگذارند انسانها با انگيزههاى اصيل روحى و فطرت پاك و معتدل آن بعد را بارور بسازند. بنظر ما هيچ خسارتى براى عالم انسانى زيانبارتر از اين بازيگرى بازيگران صحنه سودجويى و خودخواهى نبوده است كه مفهوم اخلاق را چنان رنگ پريده و پست نمودهاند كه آن را تا سر حدّ اندرزگويى مبتذل پيرزنان دست از حيات شسته، پايين آوردهاند. اميد است كه مطالعه كنندگان محترم قضاياى زير را با روابط منطقى علمى آنها مورد دقت قرار بدهند: 1- هر واقعيتى در جهان هستى مشمول قانون است.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 3 صفحهى 37
يعنى فاصلهاى ميان آن جانوران و حقيقتى كه براى آنان مطرح است، جز جوشش آن غريزه و امكان ارتباط با موضوع اشباع كننده چيز ديگرى نيست. در صورتى كه با رشد استعدادها و افزايش گسترش آنها، حقيقت ظريفتر و گاهى مخفىتر و داراى ابعاد متنوع مىگردد. بعنوان مثال: شخص ساده لوح و ابتدايى در گذرگاه خود جنايتى را مشاهده مىكند و مىبيند كه يك فرد با سلاح كشنده فرد ديگرى را از پاى در آورد و او را در خاك و خون غلطانيد. مفاهيمى كه بعنوان حقيقت ذهن شخص مفروض را اشغال خواهد كرد، از اين حدود تجاوز نمىكند كه آنكه لباس آبى پوشيده بود، آن ديگرى را كه لباس قهوهاى به تن داشت كشت. او قاتل است و اين مقتول و بايستى قاتل را با دست خودم بكشم در صورتى كه همين پديده وقتى براى يك قاضى آگاه و با وجدان مطرح مىشود براى تشخيص حقيقت علل روانى و حقوقى و اقتصادى و اخلاق تا بويى آن، صدها ساعت به تحقيق و بررسى مىپردازد و گاهى هم بدون اين كه حكم خود را بتواند با نظر بهمه عوامل و شرايط صادر نمايد، با جمله «بنظر من چنين مىرسد»، كار خود را پايان مىدهد.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 3 صفحهى 47
پديدهها و فعاليتهايى كه از حيات بروز مىنمايند، بر دو قسم عمده تقسيم مىگردند: قسم يكم- امورى هستند كه بطور مستقيم از حيات بروز مىكنند و ما آنها را مختصات مستقيم حيات مىناميم، مانند حركت، احساس، كوشش براى ادامه حيات، جلب شدن به آنچه كه ملايم طبيعت حيات است و گريز از آنچه كه آسيب به حيات مىزند، توليد مثل، خواستن.... قسم دوم- امورى هستند كه پس از به وجود آمدن خود مطلوب (خود ايدهآل) از حيات بروز مىنمايند. مانند: انتخاب روش معين در زندگى، اشتغال به كارهاى فكرى مشخص، پذيرش اخلاق و قوانين اجتماعى معين و غير ذلك.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 3 صفحهى 70
در آن هنگام كه رسول خدا از دنيا رفت، عباس و ابو سفيان امير المؤمنين (ع) را مخاطب قرار دادند كه با او بيعت كنند (اين گفتگو پس از تمام شدن بيعت با ابو بكر در سقيفه بوده است) و در اين خطبه از آشوبگرى نهى ميكند و در باره اخلاق و علم خود توضيحى مىدهد.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 3 صفحهى 76
از طرف ديگر عامل مذهب و اخلاق كه اساسىترين نيرو براى تعديل خود خواهى محسوب مىشود، در جلوگيرى از فتنه و آشوب اساسىترين نقش را مىتواند بعهده داشته باشند.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 3 صفحهى 169
مطلبى كه بايستى در اين مبحث مورد دقت قرار بگيرد اينست كه تأثيرات محيط طبيعى اگر چه اصول بنيادين طبيعت انسان را مانند انديشه و اراده دگرگون نمىسازد، ولى آداب و رسوم و قوانينى را به وجود مىآورد كه مىتوانند شئون حيات مردم را رنگ آميزى و توجيه نمايند. با نظر به اين قاعده است كه مىگوييم: امير المؤمنين عليه السلام مردم بصره را محكوم مطلق ننمودهاند، بلكه نمود طبيعى ارتباط آنان را با چنان محيط طبيعى بيان فرمودهاند. و از نظر علمى محكوميت اهل بصره كه ناشى از وضع محيطشان بوده است، مىتواند موقت بوده باشد، باين معنى كه با كوشش و تكاپو مىتوانستند تا حدودى اثر آن محيط را خنثى نمايند و در اخلاق و روحيات و رفتارشان دگرگونى ايجاد كنند. اين امكان دگرگونى در جملهاى كه پس از اين تفسير مىشود، گوشزد شده است. مردان بزرگى از سرزمين بصره مانند حسن بن هيثم بصرى برخاستهاند و روشنگر علم و معرفت بشرى گشتهاند.
نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 11:49 | لینک
|
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 77
بر شما باد به داشتن اين اخلاق نيكو، و در داشتن آنها بر يكديگر سبقت گيريد.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 80
417 29- سبب تزكية الاخلاق حسن الادب. 4 121 وسيله تزكيه و پاكسازى اخلاق ، ادب نيكو است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 145
788 35- تجنّبوا البخل و النّفاق فهما من أذمّ الأخلاق. 3 303 از بخل و نفاق (دو رويى) بپرهيزيد كه آن دو مذمومترين (و نكوهيدهترين) اخلاق است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 189
1190 1- اذا قلّ اهل الفضل هلك اهل التّجمّل. 3 192 هنگامى كه اهل فضل و دانش كم شوند تجمّل پرستان نابود گردند. 1191 2- التّجمّل من اخلاق المؤمنين.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 189
1 307 تجمّل و آراستگى از اخلاق مؤمنان است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 231
1 310 آز و حرص زياد، از زشتيهاى اخلاق است. 1565 26- الحرص و الشّره يكسبان الشّقاء و الذّلّة. 1 361 حرص و آز زياد، بدبختى و خوارى آورند.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 238
1637 2- الانقباض عن المحارم من شيم العقلاء و سجيّة الأكارم. 2 108 خود دارى از محرّمات الهى از اخلاق خردمندان و خوى مردمان گرامى است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 239
1642 7- إذا رغبت فى المكارم فاجتنب المحارم. 3 138 هر گاه به مكارم اخلاق (و صفات نيكوى انسانى) مايل گشتى (و خواستى آنها را تحصيل كنى) از محرمات الهى اجتناب و دورى كنى.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 240
1652 17- من احسن المكارم تجنّب المحارم. 6 34 از بهترين مكارم اخلاق اجتناب از محرمات الهى است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 291
2110 7- انّ افضل اخلاق الرّجال الحلم.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 291
2 488 به راستى كه بهترين اخلاق مردان، حلم و بردبارى است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 305
و عنوان الفضل. 2 10 تحمل اخلاق و يا زندگى ديگران، نشانه عقل و سر آغاز فضيلت و برترى است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 308
2267 4- عجبت لرجل يأتيه اخوه المسلم في حاجة فيمتنع عن قضائها و لا يرى نفسه للخير اهلا، فهب أنّه لا ثواب يرجى و لا عقاب يتّقى، ا فتزهدون فى مكارم الاخلاق 4 344 در شگفتم از مردى كه برادر مسلمانش براى حاجتى نزد او آيد، و او از بر آوردن حاجتش خود دارى كند، و خود را شايسته كار خير نبيند، گيرم كه نه ثوابى است كه اميد داشته باشد و نه عقابى كه از آن پرهيز شود، آيا شما در مكارم اخلاق نيز بىرغبت هستيد 2268 5- فوت الحاجة خير من طلبها من غير أهلها. 4 429 از دست رفتن حاجت بهتر از خواستن آن از نا اهل است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 316
2338 1- انّ بذل التّحيّة من محاسن الاخلاق. 2 492 به راستى كه بذل تحيّت (سلام كردن و يا هر احسان و بخششى) از زيباييهاى اخلاق است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 316
2339 2- بذل التّحيّة من حسن الاخلاق و السّجيّة. 3 266 بذل تحيّت از زيبايى اخلاق و خوى انسانى است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 332
2491 2- أطهر النّاس اعراقا أحسنهم أخلاقا. 2 405 پاكزادترين مردم نيكوترين آنها در اخلاق است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 333
2496 7- تعصّبوا لخلال الحمد، من الحفظ للجار، و الوفاء بالذّمام و الطّاعة للبرّ، و المعصية للكبر، و تحلّوا بمكارم الخلال. 3 311 خود را دلبسته و مقيّد كنيد به خصلتهاى پسنديده: از نگهداشتن حرمت همسايه، و وفا كردن به عهد و پيمان، و فرمانبردارى از كار نيك، و نافرمانى از تكبّر و سر بزرگى كردن، و آراسته شويد به اخلاق نيكو.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 333
2497 8- ستّة تختبر بها أخلاق الرّجال: الرّضا و الغضب و الامن و الرّهب و المنع و الرّغب. 4 146 شش چيز است كه اخلاق مردان در آن آزمايش شود: خوشنودى، خشم، امنيت، ترس، منع (يعنى جلوگيرى) و رغبت (يعنى ميل). 2498 9- من لم تحسن خلائقه لم تحمد طرائقه. 5 462 كسى كه اخلاقش نيكو نباشد راههاى زندگى و روشهاى او پسنديده نيست.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 335
2522 23- حسن الاخلاق برهان كرم الاعراق. 3 392 اخلاق نيكو نشانه بزرگوارى ريشهها و اصل و نسب انسانى است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 335
2523 24- بحسن الاخلاق يطيب العيش. 3 218 به واسطه حسن اخلاق است كه زندگى نيكو گردد.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 336
2527 28- احسن شيء الخلق. 2 371 بهترين چيزها اخلاق نيكو است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 336
2528 29- أكرم الحسب الخلق. 2 374 گرامىترين حسبها اخلاق خوب است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 337
5 463 كسى كه تنگ باشد ناحيه (و اخلاق ) او، اندك باشد راحتى و آسايش او. 2538 6- من ساء خلقه أعوزه الصّديق و الرّفيق. 5 462 كسى كه بد خلق باشد دوست و رفيقش ناباب گردد.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 338
2552 20- السّىّء الخلق كثير الطّيش منغّص العيش. 2 11 آدم بد اخلاق سبكسرى بسيار كند و زندگى ناگوارى دارد.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 510
3944 12- السّخاء يكسب المحبّة و يزين الاخلاق. 2 10 سخاوت، دوستى و محبت به بار آرد و اخلاق را زيور بخشد.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 528
6 127 نزديك شدن با سفيهان اخلاق را فاسد كند.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 625
4961 30- خالطوا النّاس بما يعرفون و دعوهم ممّا ينكرون و لا تحمّلوهم على انفسكم و علينا فانّ امرنا صعب مستصعب. 3 443 آميزش كنيد با مردم به همان چيزى كه شناخت دارند، و واگذاريد آنها را از آنچه شناخت ندارند، و آنها را بر خويشتن و بر ما تحميل نكنيد كه به راستى كار ما سخت و دشوار است. 4962 31- خالطوا النّاس باخلاقهم و زائلوهم فى الاعمال. 3 451 با مردم در ظاهر به همان اخلاق خودشان آميزش كنيد، ولى در عمل از آنها جدا شويد.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 628
4980 49- قارب النّاس فى اخلاقهم تأمن غوائلهم. 4 513 نزديك شو در ظاهر با مردم در اخلاق و رفتارشان تا از مصيبتهاى ايشان در امان باشى. 4981 50- كفى بالصّحبة اختبارا. 4 575 مصاحبت براى آزمايش كافى است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 61
5867 149- شرّ اخلاق النّفوس الجور. 4 178 بدترين اخلاق مردم ستمكارى است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 105
6274 12- ما صان الاعراض كالاعراض عن الدّنايا و سوء الاغراض. 6 112 آبروها را چيزى نگه ندارد مانند دورى كردن از پستيها (اخلاق و اعمال پست) و انديشههاى بد و دشمنيها.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 131
6527 14- المبادرة الى العفو من اخلاق الكرام. 2 4 پيشى جستن به گذشت از خلق و خوى مردمان كريم و بزرگوار است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 149
6704 110- حسب الرّجل عقله، و مروءته خلقه. 3 401 حسب مرد (كه بدان بايد افتخار ورزد) عقل او است، و مردانگى او اخلاق او است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 152
6732 138- عنوان فضيلة المرء عقله و حسن خلقه. 4 366 سرلوحه برترى و فضيلت آدمى عقل و اخلاق نيكوى او است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 167
6893 77- العلماء اطهر النّاس اخلاقا و اقلّهم فى المطامع اعراقا. 2 140 دانشمندان پاكترين مردمند از نظر اخلاق ، و كمترين مردمند از نظر ريشه در طمعها.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 228
1 301 شخص معيوب و كسى كه نقصى در اخلاق او است، عيبش از او پوشيده است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 229
3 161 هرگاه در ديگران اخلاق نكوهيدهاى را ديدى از دچار شدن به امثال آن در خود پرهيز كن. 7400 13- تأمّل العيب عيب. 3 282 درنگ كردن و تأمّل در عيب ديگران عيب است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 241
7500 4- الغشّ من اخلاق اللّئام. 1 343 غشّ از اخلاق لئيمان و انسانهاى پست است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 253
7609 19- معاجلة الذّنوب بالغفران من اخلاق الكرام. 6 149 شتاب كردن در بخشيدن خطاها و گناهان از اخلاق كريمان است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 256
7646 2- اشرف اخلاق الكريم تغافله عمّا يعلم. 2 450 شريفترين خلقهاى كريم و بزرگوار تغافل او است از آنچه مىداند.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 286
7903 5- العسر يفسد الاخلاق. 1 202 سختى و فشار زندگى اخلاق را فاسد كند.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 367
8674 8- الكذب شين الاخلاق. 1 239 دروغ، موجب زشتى و عيب اخلاق انسانى است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 368
8680 14- الكذب و الخيانة ليسا من اخلاق الكرام. 1 389 دروغ و خيانت از خلق و خوى مردمان گرامى و بزرگوار نيست.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 371
8708 42- ليس الكذب من خلائق الاسلام. 5 74 دروغ از اخلاق اسلام نيست.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 372
8729 1- أحسن الاخلاق ما حملك على المكارم. 2 462 بهترين اخلاق آن است كه تو را به كارهاى نيك وادارد.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 382
8809 81- من شرف الاعراق كرم الاخلاق. 6 17 بزرگوارى اخلاق از شرافت و بلندى ريشه و نژاد ناشى مىشود.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 383
8826 1- المكارم بالمكاره. 1 21 مكارم و اخلاق پسنديده و نيكو با سختيها (و تحمّل ناخوشيها) به دست آيد.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 392
8906 1- التّكلّف من اخلاق المنافقين.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 400
6 451 راهنمايى و شناخته شود آدم پست و لئيم به بدى رفتار، و زشتى اخلاق ، و نكوهيدگى بخل (و بخيل بودن). 8980 54- اعظم اللّؤم حمد المذموم.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 469
9593 3- النّصيحة من اخلاق الكرام.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 514
9964 3- النّفاق شين الاخلاق. 1 191 دو رويى زشتى و عيب اخلاق است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 526
6 245 رسيدن انسان به هر آنچه مىجويد از خوشى زندگى، و امن بودن راه، و روزى فراخ، به نيكويى نيّت و اخلاق گسترده و نيكوى او است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 532
10111 14- الورع من نزهت نفسه و شرفت خلاله. 2 32 شخص پارسا كسى است كه نفس او پاكيزه باشد و اخلاق و خصلتهاى او شريف باشد.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 533
10124 27- انّ ازين الاخلاق الورع و العفاف. 2 489 به راستى كه آراستهترين اخلاق ، ورع و پاكدامنى است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 538
10183 2- انّ من مكارم الاخلاق ان تصل من قطعك و تعطى من حرمك و تعفو عمّن ظلمك. 2 542 به راستى از مكارم اخلاق است كه پيوند كنى با كسى كه از تو بريده، و عطا و بخشش كنى به كسى كه تو را محروم ساخته، و عفو و گذشت كنى از كسى كه به تو ستم كرده است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 545
10251 12- ما بات لرجل عندى موعد قطّ فبات يتململ على فراشه ليغدو بالظّفر بحاجته، اشدّ من تململى على فراشى، حرصا على الخروج اليه من دين عدته و خوفا من عائق يوجب الخلف، فانّ خلف الوعد ليس من اخلاق الكرام. 6 108 شب آن مردى كه از طرف من وعدهاى به او داده شده، و شب خود را با اضطراب و نگرانى براى رسيدن به حاجت خود به سر مىبرد، سختتر نيست از اضطراب و نگرانى من به خاطر حرصى كه بر انجام آن وعده دارم، و ترس از اين كه مانعى سر راهم آيد كه موجب خلف وعدهام گردد، كه به راستى خلف وعده از اخلاق كريمان و بزرگواران نيست.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 557
10380 6- التّقوى رئيس الاخلاق. 1 194 تقوا، اساس اخلاق است.
نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 11:48 | لینک
|
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 21
در حقيقت هر كه بر شرح نهج البلاغه اين دانشمند كه چند مجلّد مىباشد و براى صاحب خواجه عطا ملك جوينى تصنيف كرده، آگاهى يابد، به برترى او بر ديگران در همه فنون اسلامى و ادبى و فلسفى و اسرار عرفانى گواهى مىدهد. بنا بر آنچه صاحب كتاب (مجالس المؤمنين) (ره) از بزرگواريهاى ميراثى (نتايج) طبع ظريف و اخلاق خوش و والاى او نقل كرده، اين است كه ابن ميثم در دوران زندگى اوّليهاش گوشهگير و گمنام مىزيست و به پژوهش فروع و اصول واقعى دين مشغول بود.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 21
دانشمندان حلّه و عراق نامهاى به او نوشتند، محتواى اين نامه نكوهش ابن ميثم بر اين اخلاق بود، آنان گفتند: كار تو شگفتآور است كه با كمال مهارت در تمام علوم و معارف و دانايى شما در پژوهش حقايق و پديد آوردن نكات ظريف، در بلنداى اعتزال و گوشه نشينى، اقامت گزيدهايد، و در كنج گمنامى كه سبب خاموشى آتش كمال است، خيمه بر افراشتهايد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 23
ابن ميثم (ره) پاسخ داد كه شما اين غذاهاى خوب و لذيذ را براى آستينهاى فراخ من آورديد نه براى نفس قدسى و والاى من و گرنه من همان رفيق ديروز شمايم، و با آن كه ديروز با قيافه فقرا و اخلاق علما نزد شما آمدم مورد احترام واقع نشدم، و امروز با لباس جبّاران پيش شما آمدم و چون جاهلان سخن گفتم، شما نادانى را بر علم، و ثروت را بر فقر ترجيح داديد، من صاحب همان اشعارى هستم كه در مورد اصل بودن ثروت و فرع بودن كمال نوشتم و براى شما فرستادم و شما آن را تخطئه كرديد و پنداشتيد كه عكس آن درست است. جمع حاضر اقرار كردند كه در تخطئه ابن ميثم به خطا رفته و از كار خودشان و تقصيرى كه نسبت به او روا داشتند، پوزش خواستند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 57
امّا اقسام حكمت عملى به شرح زير مىباشد: حكمت اخلاقى، حكمت مربوط به منزل، حكمت مربوط به امور سياسى. سرّ اين تقسيم بندى اين است كه: هر خردمندى ناگزير بايد در كارش غرضى داشته باشد، اين غرض يا ذاتا ويژه خود اوست و آن علم اخلاق است يا ويژه او و افراد مخصوص به او و خاندانش مىباشد اين علم اداره منزل است يا بازگشت به انسان با توده مردم دارد و آن علم سياست مىباشد. گاهى قسم چهارمى به اين اقسام ياد شده افزوده مىشود و آن غرض انسان نسبت به شهر خود مىباشد و اين، حكمت شهرى ناميده مىشود كه آموختن اداره شهر و چگونه نگاه داشتن و رعايت مصالح شهر است و اين دانشى است كه انسان ناگزير بدان محتاج است چون آدمى از نظر سرشت شهرنشين و اجتماعى مىباشد. و تا چگونگى ساختن شهر و نظم دادن به اهل شهر را بر حسب اختلاف درجاتى كه دارند نداند، غرض او كاملا به دست نمىآيد. بنا بر اين كه همان تقسيم بندى اول باشد، اين قسم چهارم جزئى از حكمت سياسى مىباشد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 58
پيش از بيان مقصود مىگوئيم: اخلاق ملكهاى است كه به وسيله آن از نفس كارهايى به آسانى صادر مىشود بى آن كه قبلا انديشه و يا تذكارى وجود داشته باشد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 58
اخلاق ، عين قدرت نيست چون نسبت قدرت به دو طرف يكسان است، و اخلاق و خود فعل چنان نيست. يعنى نسبت به دو طرف تساوى ندارد چون فعل گاهى تكليفى است و در حقيقت هيچ امرى از امور اخلاقى، فضيلت باشد يا رذيلت ذاتا جزء سرشت آدمى نمىباشد و آنچه در سرشت انسان مىباشد قبول اخلاق است اگر چه تندى و كندى پذيرش فضيلت و رذيلت اخلاقى بر حسب اختلاف مزاج، مختلف مىشود و به نيرومندى و ضعف استعداد او براى قبول يكى از آن دو بستگى دارد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 58
توضيح اين كه اخلاق در سرشت آدمى نمىباشد، اين است كه اگر اخلاق امرى طبيعى مىبود ممكن نمىشد كه با ادب كردن و عادت دادن آدمى را از آن برگرداند، در صورتى كه بر گرداندن انسان از خلقى به خلق ديگر ميّسر مىباشد بنا بر اين ضرورى است كه اخلاق جزء طبيعت آدمى نباشد. امّا ملازمه روشن است چون اگر همه مردم جهان جمع شوند و بخواهند سنگى را عادت دهند كه به طرف بالا حركت كند ممكن نمىشود.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 58
توضيح باطل بودن لازم اين است كه: مشاهده مىكنيم برخى مردم از اخلاقى كه دارند به اخلاق ديگرى بر مىگردند و اگر آن انصراف و بازگشت از خلقى به خلق ديگر نبود، قرار دادن مقرّرات اخلاقى مانند ادب كردن بى فايده بود و نيز وضع كردن احكام دينى كه سياست خدا در ميان مخلوقش مىباشد ثمرى نداشت.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 59
هر گاه مطالب ياد شده را شناختى بايد بدانى كه فراهم آمدن فضايل اخلاقى ياد شده بر حسب فراهم شدن اين نيروهاست و همين حكم در مورد ضدّ فضايل كه اخلاق پست مىباشد جريان دارد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 72
حالات نفوس انسانى در خوشبختى و بدبختى، يا بر حسب عقيدهها در نيروى نظرى لحاظ مىشود، يا بر حسب اعمال در نيروى عملى. به هر دو حال، نفس يا متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پسنديده مىباشد يا موصوف به ضدّ آنها مىشود كه اعتقادات نادرست و اخلاق پست است، يا متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پست مىشود يا عكس آن (اعتقادات نادرست و صفات پسنديده) يا از يكى از آن دو خالى است يا از هر دو با هم تهى است پس نه قسم به شرح زير مىشود: [1- نفوسى كه متّصف به عقايد درست و اخلاق پسنديده باشد 2- نفوسى كه متّصف به عقايد نادرست و اخلاق پست باشد 3- نفوسى كه متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پست باشد 4- نفوسى كه متّصف به اعتقادات باطل و ملكات پسنديده باشد 5- نفوسى كه خالى از اعتقادات درست و نادرست باشد و متّصف به اخلاق پسنديده 6- نفوسى كه خالى از اعتقادات و متّصف به اخلاق پست باشد 7- نفوسى كه متّصف به اعتقادات خالى از اخلاق باشد 8- نفوسى كه متّصف به اعتقادات باطل و تهى از اخلاق باشد 9- نفوسى كه بكلّى خالى از اعتقادات و اخلاق باشد].
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 73
قسّم دوّم: كه نفوس متّصف به اعتقادات نادرست و اخلاق پست مىباشد، يا به گونهاى است كه آنها در نفس نفوذ دارند در اين صورت به وسيله آنها كيفر دوام مىيابد چون جهل مركّب ضدّ يقين است، و هر گاه در جوهر نفس جايگزين شود معتقد مىگردد كه نادانى كمال نفس است و اميد دارد كه به آنچه در آن نقش بسته و كمال مستعدّ اوست برسد. و ناگزير پس از مردن با از دست دادن آنچه بدان اميدوار بود كمال منقطع مىشود و چون آنچه را اميد داشته نيافته است عذاب مىكشد و در نتيجه با تداوم پيدا كردن يقين به درستى آن، عذاب نيز دوام مىيابد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 73
و اگر اعتقادات باطل و اخلاق پست در نفس نفوذ نكرده باشد، براى صاحبان اين نفوس كيفرى است كه قطع مىشود چون صورتهايى كه براى آنان به سبب سرگرم شدن به ضدّ آنها حاصل شده است حالاتى است كه در آن نفوس جايگزين نشده است، و در آن استوار نگرديده، يا براى اين كه آن صورتها از حالات و مزاجها ناشى شده است پس با از ميان رفتن حالات، عذاب هم از ميان مىرود.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 73
قسّم سوّم: نفسى است كه متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پست باشد پس اگر آن اعتقادات مستند به برهان باشد نفوس به وسيله آنها خوشبخت مىباشد، جز اين كه آن خوشبختى به سبب كيفرى كه از اخلاق پست حاصل مىشود، كدر و تيره است البتّه اين كيفر با از بين رفتن آن اخلاق بر طرف مىشود، يا به اين لحاظ كه اخلاق پست در نفس نفوذ و رسوخ نكرده است يا بدين سبب كه از مزاجها به دست آمده است و با نابود شدن مزاجها كيفر نيز بر طرف مىگردد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 73
قسم چهارم: نفوسى است كه متّصف به اعتقادات نادرست و ملكات پسنديده است، و اگر اعتقادات رسوخ در نفس داشته باشد عذاب آن هميشگى است و اگر راسخ نباشد كيفر قطع مىشود و علت قطع كيفر همان است كه قبلا بيان شد. قسم پنجم: نفوسى است كه خالى از اعتقادات درست و نادرست است و به اخلاق نيك متّصف باشد مانند نفوس بيشترى از ابلهان و كم خردان، و آنچه ظاهر نظر محقّقان است اين است كه اين نفوس پس از جدا شدن از بدن عذابى ندارند. چون اسباب و عوامل كيفر در آنها نيست در اين صورت در رحمت واسعه حق قرار مىگيرند. اين نظر مطابق با فرموده نبىّ اكرم (ص) مىباشد كه فرمود: بيشتر اهل بهشت ابلهان مىباشند. اگر چه تمام مقصود نبىّ اكرم از اين سخن، مطلب ياد شده نيست.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 74
قسم ششم: نفوسى كه از اعتقادات خالى و به اخلاق پست متصفّ است. اين نفوس پس از جدا شدن از بدن به خاطر اشتياقى كه به لذّتهاى مادّى داشته و از آن جدا شدهاند و توان بهرهبردن از آنها را ندارند كيفر مىشوند. اين كيفر بر حسب تفاوت آن شرق و شدّت و ضعف توان تركيبات جسمانى نفوس آنان متفاوت مىباشد. در اين مورد بسا شده است كه حكم كردهاند كه آن شوق در اين نفوس قطع مىشود و اينان پس از قطع شوق حكم كسانى را دارند كه پيش از آنان بودهاند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 74
قسم هفتم: نفوسى است كه به اعتقادات خالى از اخلاق متّصف مىشوند مانند نفوس بيشتر زاهدانى كه از مردم بريدهاند و در قلّه كوهها و بيابانها جا گرفتهاند. اين اعتقادات اگر مستند به برهان باشد، بر ايشان خوشبختى كامل است و پايينتر از قسم اوّلاند اگر صفات نيك اخلاقى را كه آماده براى كمال بيشتر است نداشته باشند و اگر اعتقاداتشان تقليدى باشد حكمشان حكم مقلّدان در قسم اوّل مىباشد و شايد مقلّدان در قسم اول به سبب اخلاق نيكشان شرافت بيشترى داشته باشند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 75
قسم هشتم: نفوسى است كه به اعتقادات نا درست خالى از اخلاق ، متصفّ باشد كه اگر اين اعتقادات در آنان رسوخ يافته باشد كيفر به وسيله آنها دوام خواهد داشت و علّتش نيز سابقا بيان شده و اگر عقايد رسوخ نيافته باشد تا عقايد باقى است كيفر نيز باقى است و با زوال اعتقاد كيفر نيز زايل مىشود. ممكن است اين نفوس پس از زوال اعتقادات به نفوس ابلهان ملحق شوند، چون كمالات نفس را نشناخته و بدان اشتياق نداشتهاند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 75
قسم نهم: نفوسى است كه به كلّى خالى از اعتقاد و اخلاق مىباشد و همچون نفوس هيولائى اطفال است. در مورد اين نفوس براى حكيمان اعتقاد روشنى نيست. جز اين كه بر اساس اصول حكما سزاوارتر آن است كه اينها را به نفوس ساده مثل نفوس ابلهان ملحق كنند و حكمشان نيز حكم همان نفوسى باشد. و خدا داناتر است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 84
بحث پنجم در أحكام عارفان و اخلاق ايشان است
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 85
امّا جمع: عبارت از آراستن ذات به مراتب رياضت ايجابى و مثبت است بدين گونه كه سالك، مهربان، با رحم، بخشنده و بزرگوار شود و اين حالت در زبان دين متخلّق شدن به اخلاق خدا ناميده مىشود، و در زبان خالصان پيشرفت كردن در پلّههاى جلال، و امّا جمع در مورد خدا هرگز به خلوص و صافى نمىرسد مگر اين كه در پيشگاه او توقف نمايد بطورى كه نظر شخص به حق رسيده از خود و شادمانيش از اين كه به وصال آراسته شده قطع گردد و با آن، كمال واقعى تحقق مىيابد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 85
امّا اخلاق : لازم است كه عارف شجاع باشد چون شجاعت كمالى است كه ذاتا مطلوب مىباشد و آنچه مانع مىشود كه انسان بر كارهاى ترسناك اقدام كند ترس از كشته شدن است كه منجّر به مرگ مىشود و عارف بدور است كه از مرگ بپرهيزد. و لازم است كه عارف پاكدامن باشد چون پاكدامن ذاتا صفتى خواستنى است و آنچه مانع عفّت مىشود اين است كه نيروهاى جسمانى بنا بر مقتضاى طبعشان بر انسان چيره مىشوند و نفس در فرمانبردارى آن قوا مقهور مىگردد و عارف از آن بدور است چون نيروهاى بدنيش به دست نيروى عقلانيش مغلوب مىشود.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 105
در پاسخ مىگويم: در آنچه گفتى كه برهان (لم) قويتر و استدلال كردن به آن سزاوارتر است شكى نيست، جز اين كه مىگوييم: اين كلمه محقّقا از آن حضرت صادر شده تا ديگران را ادب كند و آنان را بر فراهم آوردن اخلاق كريمه و به دست آوردن فضايل تشويق نمايد. به اين دليل كه چون آدمى نفس خود و عيبها و كاستيهايش را شناخت و دانست كه نفس نياز به كامل شدن دارد اين شناخت عاملى است كه او را به اصلاح كردن دو نيروى عملى و نظرى خود فرا مىخواند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 109
مىگويم: قيمت بر حسب حقيقت بر چيزى گفته مىشود كه جانشين چيزى شود و عوض آن قرار گيرد كه همان بها مىباشد. و مجازا به امورى گفته مىشود كه نفس آدمى آن را از حالات و كيفيّات چون دانش و اخلاق پسنديده و مخالف آنها به دست مىآورد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 118
شارح گويد: راز اين كلمه از آنچه قبلا گفته شد آشكار است. دليل ظهور آن است كه هر اندازه بر درجات كمال نفس افزوده گردد بر نيروى متخيّله بيشتر مسلّط مىشود و كمتر سخن مىگويد. زيرا در اين هنگام بدون انديشه و تأمّل سخنى از دهانش بيرون نمىشود و در به كار بردن سخن و نتايج حاصل از آن و معانىاى كه از آن لازم مىآيد و تشخيص احتمالهايى كه در آن مىرود به عقلش رجوع مىكند و نيز در حاضر ساختن دليلى كه سبب سخن گفتن مىشود از عقل كمك مىگيرد، تا كلمهاى كه از دهان بيرون مىآيد مرتّب و مشخّص و استوار باشد و از گفتن آن پرهيزى نباشد و زيانى هم به انسان نرسد. و چون سخنى از نظر عقلانى كامل باشد و وجود آن متوقف بر اين شرايط فراوان و اسباب دور باشد ناگزير اندك خواهد بود و هر چه درجات عقل بيشتر باشد كاستى سخن افزون مىشود تا خاموشى و سخن گفتن در جاى خودش براى شخص عاقل به صورت ملكه و اخلاق در آيد. چنين شخصى درست بر عكس انسانى است كه درجات عقلش كم است. چون هر چه عقل آدمى كمتر باشد حرف زدن او بيشتر و زشتتر است. علّت اين كار آن است كه نيروى خرد كمتر مىتواند نيروى خيال را كنترل كند و عقل عملى در استخراج راى درست و گفتار مصلحت آميز به نيروى عقل نظرى مراجعه مىنمايد و سببش آن است كه ادراك نيروى نظرى كاسته مىشود. خلاصه به اين سبب است، شرايطى كه موجب كم شدن سخن مىگردد و سخت كاهش مىيابد. و علّت هر چه گستردهتر باشد صادر شدن معلول از آن نزديكتر و سريعتر مىباشد. و توفيق دهنده خداى متعالى است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 140
فصل دوّم در مباحثى است كه به اخلاق پسنديده و پست و آدابى كه به آنها وابسته است تعلق دارد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 140
اين مطلب به تجربه ثابت شده و از قضايايى است كه پذيرش آن لازم است. امّا علّت اين ميلهاى طبيعى اين است كه بايد بدانى ميلها و آنچه موجب گريز طبيعى براى حيوان است بر مبناى تصورات نيروى واهمه يا تعقّل كردن چيزهايى مىباشد كه زيانبار است و آزار دهنده يا آسايش بخش است و سودمند. چون تصوّر حيوان به اين كه فلان چيز برايش آزار دهنده است در آن شوقى بر مىانگيزد كه خواستار دفع آن آزار دهنده مىشود. اين دفع يا با ايستادگى در برابر آن يا با گريز صورت مىگيرد. تصوّر اين كه آن چيز سودمند يا گواراست در او علاقهاى ايجاد مىكند تا خواستار ادراكى ملايم از آن شيء سودمند گوارا شود. ما تمام اين مطالب را به تو اعلام كرديم و چگونگى به حركت در آمدن نيروها و انگيزش بعضى از آنها را بر بعضى بنا بر مختلف بودن طبقات آن توضيح داديم و چون آنها را شناختى بايد بدانى كه دوستى ورزيدن به وسيله مهربانى نيكو و با سخن خوب و شيرينى و نرمى سخن گاهى در انسان، ذاتى و طبيعى است يا بر مبناى تكليف دينى است [يا خود را به زحمت بدان وا داشتن و شيرين سخنى را به خود بستن است] و بر هر دو فرض وقتى مردم نرمش را از صاحب اخلاق نرم درك كردند خود انگيزهاى است بر ايشان كه دوستش بدارند و مايل شدن بدو اشتياقشان را كه خواستار ادراك امور سازگار است بر مىانگيزد در آنچه توهم يا تعقّل مىكنند كه از كارهاى سودمند يا گواراست در نتيجه ارادهشان بر كوشش در همنشينى با او و برادرى و دوستيش بر انگيخته مىشود.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 142
شارح گويد: عود بطور حقيقت بر ساقه درخت گفته مىشود و بر حسب مجاز بر هر چيزى كه با ساقه درخت در امرى شبيه باشد، و امام (ع) در اين جا آن را بر آدمى اطلاق فرموده است، و همچنين لين بر حسب حقيقت بر چيزى كه از نظر حسّ عيبجويى را بپذيرد گفته مىشود: و از آن به فروتنى و بزرگى و پاكى اخلاق تعبير كردهاند، و كثافت بر زياد بودن اجزاى مادّى گفته مىشود و در اين جا امام (ع) از آن به فراوانى خار و شاخه و بسيارى برادران و ياوران تعبير كرده است، و اين قضيّه نيز متصله است و تحقيق آن نياز به شرح مناسبات مجازهاى ياد شده دارد پس از آن نوبت به شرح ملازمهاى مىرسد كه ميان تالى و مقدّم آن وجود دارد، امّا مناسبت مجازها: مقصود از عود مجازا انسان مىباشد چون در مجاز كمترين مناسبتى كافى است و در اين جا مناسبتهايى از قبيل شركت داشتن در نيروى نباتى و نموّ و نيروى تغذيه و در نيروى ناميه هم استقامت و غير آن مىباشد، و شريك بودن در يكى از اين امور سبب شباهت مىشود چه رسد كه در همه آنها شباهت باشد پس اين اطلاق مجازى براى يكى از انواع بر نوع ديگر نيكوست چون ميانشان شباهت هست و آن استعارهاى نيكوست.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 142
و امّا منظور از (لين) فروتنى و خوبى اخلاق است زيرا همان گونه كه نرمى هر گاه در جسم حاصل شود دليل بر بودن رطوبتى است كه با وجود آن، چوبى كه از آن نيزه مىسازند به وسيله نيزه ساز قبول خميدگى مىكند همچنين فروتنى و خوبى اخلاق چون در شخص حاصل شود دليل بر نرمى و رطوبت باطن اوست و نيز نرم بودن آن در آمادگى و لايق بودن رحمت الهى و پذيرش انعطاف با منفعل شدن طبيعت او و پاسخ دادن او به دوستى ورزيدن دوستان، و گرامى داشتن همنشينان، و شايستگى براى فيض توجهات حق در به دست آوردن بهترين صفات و اخبار خوب، و تصوّر كردن لذّت و سود در به دست آوردن برادران و نيرومند ساختن جوارح و اعضا به كمك آنان، و امّا منظور از (كثافة) كه روى آوردن برادران است امرى روشن است چون كثاف جز متراكم بودن اجزا و هجوم آنها معنايى ندارد و اين معنى در اينجا آشكار است، اين بود توضيح مجازها در كلمات. امّا توضيح مجاز در ملازمه و تركيب چنين است: همان گونه كه درخت شاخههايش انبوه و زياد و بزرگ مىشود و بر اثر زيادى برگها به هم مىپيچيد و اين زيادى برگها از رطوبت به دست آمده است كه موجب رشد و آمادگى روييدن مىشود، همچنين آدمى بزرگ مىگردد و شاخههايش قوى و برادران و ياوران و دوستانش زياد مىشود، كه تمام آنها نشأت گرفته از فروتنى و تواضع و بزرگوارى و خوبى اخلاق نسبت به آنان مىباشد كه در گفتار و كلمه امام (ع) از آن به «لين العود» نرمى چوب تعبير شده است تا آنجا كه بدو مىپيوندند چونان كه شاخهها به درخت مىپيوندند و همان طور كه درخت با شاخههاى فراوان بهم پيچيدهاش بزرگ مىشود آدمى به وسيله دوستانش بزرگ مىگردد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 143
بخل طرف تفريط از دو صفت پستى است كه آن دو صفت دو طرف براى حدّ وسطى مىباشند كه بخشندگى است و آن را قبلا شناختى، امّا علّت حسد ورزى حكم نيروى واهمه است به اين كه در بخشيدن مال زيانى است كه به او مىرسد اين حكم سبب حركت شهوانى به گرد آورى مال مىشود پس ابزارها به سبب آن نيرو به جمع كردن و به دست آوردن مال حركت مىكند و گاهى در شدّت و ضعف بر حسب اختلاف آن ادراك در آن دو جهت مختلف مىشود پس در ميان مردم [كسى است كه] بر حسب مزاج و ذات خويش براى نيرومند ساختن قوه واهمه كه موجب به حركت در آوردن نيروى شهوت مىشود، آمادگى دارد، و براى بعضى از مردم تحريك نيروى شهوت بر حسب حدوث استعداد نيروى واهمهاش مىباشد چون سبب و همى آن را درك مىكند، و نكته باريك در اين جا اين است كه اختصاص دادن مال شخص بخيل به اين مژده مجازى كه مستلزم ترساندن و هشدار به اوست دليل بر اين نيست كه مال شخص بخشنده چنان نمىباشد چون هر يك از دو امرى كه بدان مژده داده شده است ناگزير هم در مال بخيل و هم در مال بخشنده مىباشد و تو شناختى كه اگر چيزى را اختصاص به ذكر دهند دلالت بر نفى آن از غير او نمىكند، و در سخن آن حضرت (ع) به عبارت ديگرى وارد شده است كه شامل بخيل و غير بخيل مىشود و فرموده است: در مال هر مردى دو شريك است، يكى رويداد و ديگرى ميراث بر لكن فايدهاى در سخن امام (ع) هست كه اين حكم آن فايده را به همراه دارد و آن توهين به بخيل مىباشد چون لفظ تعظيم در توهين به كار رفته است مانند فرموده خداوند: عذاب را بچش كه تو همان مهتر گرامى هستى. و مغلوب ساختن او به اين خاطر كه مال را در راه خودش نبخشيده است و اين كه او را به جبر وادار كند كه آنچه را كراهت دارد بپذيرد و رو به رو شدن او با چيزى كه طبيعتش سخت از آن تنفّر دارد و از آن ناگزير است چون جدا شدن مال بر بخيل دشوارتر از جدايى مال از بخشنده است، سپس اگر شخص بخشنده بپذيرد كه اين ترس و انذار بر هر دو (بخيل و بخشنده) وارد است، بر بخشنده بعضى از آنچه از اين رو برو شدن مىيابد آسان مىشود. چون مصيبت هر گاه همگانى شود آسان مىگردد براى او در اين زمان تفاوت ميان ريشه و شاخه ظاهر مىشود به اين سبب كه بخشش مال از شخص بخشنده برايش ستايش، بزرگى، شرافت اصيل در دنيا و نعمت و پاداش فراوان در آخرت، به دست مىآورد و شخص بخيل از آنها بى بهره است چون علّت شايستگى آن در او وجود ندارد و بسا مىشود كه آن محروميّت موجب رشد بخيل و آزمندى او شود تا اخلاقى ضد اخلاق اوّليهاش در او پديد آيد و نفس خود را آماده سازد تا اسباب آن اخلاق نيك را به دست آورد و آن كه خدا برايش نورى قرار نداده است پس نورى برايش نباشد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 145
زيرا مردم را با اصل زمان شباهتى نيست، پس مقصود از شبيه بودن مردم به زمان شبيه بودن در صورتهاى جزيى و شخصى نمىباشد چنان كه گفته مىشود: صورت فلانى شبيه صورت فلان مىباشد چون مردم در صورت به پدرانشان شبيهترند، بلكه مقصود اين است كه آنان در كارها، عادتها، اخلاق ، و حالاتى كه بر آنها عارض و چيره است به مردم زمانشان شبيهتر مىباشند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 145
امّا سببى كه در آن شباهت مردم به اهل زمان غالب است اين است كه بايد بدانى بى خبرى و نادانى بسيط بر مردم چيره مىباشد و نفوس مردم ذاتا بدن را دوست مىدارند و بيشتر اوقات فرمانبردار نيروها و پيرو هوايند و مواظبت بر به دست آوردن كمالات خيالى دارند و چنان كه دانستى براى اين نيروهاى جسمانى بهرهاى از درك كردن امور كلى نمىباشد بلكه جز امور جزيى حاضر و محسوس يا وابسته به محسوس را ادراك نمىكند و بيشتر چنين است كه وجود فرزندان و بيشتر زندگى و تصرفاتشان در زمانى غير از زمان پدرانشان مىباشد ناگزير نفوس فرزندان بيشتر تأثير مىپذيرد و در اخلاق ، عادتها، شكل لباسها، حالتهاشان، به اهل زمانشان مايلترند تا عادتها و حالتهاى پدرانشان چون حال موجود را مشاهده مىكنند و با اهل زمانشان همدم، پيوسته و همنشين هستند و از حال پدرانشان بى خبرند چون با آنان كمتر همراهى و همنشينى مىكنند. زيرا آنان در مىگذرند و كمتر در زمان وجود فرزندان موجود هستند تا آنجا كه آدمى اگر با پدر درستكارى زندگى كند و به آداب و اخلاق او در آيد سپس او را از دست بدهد و با كسى بنشيند كه ضدّ اخلاق پدر را داشته باشد بسا مىشود كه در آغاز همنشينى آن اخلاق را زشت بشمارد لكن پس از زمانى نفسش از آن اخلاق متأثّر مىشود و به خاطر اين كه زياد آن را مىبيند و در برابر نيروهاى حسّى تكرار مىشود آن اخلاق زشت را به دست مىآورد و نفس به وسيله آن مشاهده و تكرار مقيّد مىشود و به تدريج اخلاق نخست (اخلاق پدر درستكار) از ميان مىرود و بسا مىشود كه بطور كلّى از آن اخلاق درست جدا شود و حالت ضدّ آن را پيدا كند عكس اين جريان هم صادق است و همچنين اگر براى پدر آن فرزند هنرى نيكو يا لباسى باشد كه شايسته حال او در ميان اهل زمانش باشد و همچنين عادتهايى كه آن پدر بدان خو گرفته و به صورت اخلاقى در آمده و شايسته حال او در زمان خودش باشد آن گاه فرزندش در زمانى ديگر و ميان ديگران رشد كند كه آن هيأت و لباس نخست را زشت بشمارند و هيأت و عادت دوّم را كه به دست آوردهاند نيكو بدانند محقّقا به همان هيأت و شكل در مىآيند و آن اخلاق رايج را تغيير نمىدهند و به غير آن اخلاق حاضر در نمىآيند و اخلاق و عادتهاى پدران را رها مىكنند، و اگر فرض كنيم كه فرزند بر اخلاق پدر رشد كند و مدّتى به شكل و هيأت او در آيد و در ماندن به آن شكل خويشتن را به زحمت افكند سرشت او ناگزير است كه او را به تمام يا بعضى عادتها و اخلاق موجود زمان رهنمون شود و اين كار منحصرا به خاطر ديدن زياد و آگاهى حسّى بر كارهاى موجودى است كه اهل زمانش بر آن هستند و نفس از آنها متاثّر مىشود و بى خبر است كه با مراجعه به عقل از آن بپرهيزد و سودمندترين اخلاق گذشته و موجود را در كار دنيوى و اخروى و به دست آوردن آن را رعايت كند و زيانبارترين آن عادتها و حالات را در كار دنيا و آخرت مورد توجّه قرار دهد و از آن بپرهيزد تا آنجا كه اگر براى مردم زمان گذشته خصلتى نيكو بوده كه موجب راهنمايى مىشود و در زمان حال ناپسند است در انجام دادن آن به انكار كسانى كه آن را نمىپذيرند اعتنا نكند بلكه آن را انجام دهد و بر آن مواظبت نمايد، و اگر براى زمانش عادت يا حالتى باشد كه انسان را به بدى بكشاند آن را ترك كند، اگر چه در ميان آنان نيك و پسنديده باشد، و خدا سر پرست كمك است كه آدمى را به آنچه خود مىپسندد توجّه دهد و توفيق از اوست.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 146
كريمترين تبار خوشخويى است مىگويم: پيش از اين دانستى كه حسب بر اين اساس كه مشترك لفظى است بر آنچه كرامتهاى ارثى شمرده مىشود و برداشتن مال كافى و نظاير آن گفته مىشود. و تعريف خلق را شناختى و آن به طبيعى و غير طبيعى تقسيم مىشود طبيعى آن است كه مقتضاى اصل مزاج باشد چون خنده زياد در برابر كمترين امر شگفت آور و اندوه و غم در برابر كمترين پيش آمد و غير طبيعى كه از تمرين و عادت به دست مىآيد، و گاهى سر چشمهاش تدبّر و انديشه است آن گاه پى در پى بر آن مداومت مىشود تا به صورت ملكه و اخلاق در آيد و به هر دو صورت يا آن حالت آدمى را به كارهاى خير و برگزيدن كار زيبا مىخواند كه اخلاق نيكو همان است، يا انسان را به عكس آن دعوت مىكند و آن اخلاق بدو پست مىباشد. چون معناى حسب و خلق را شناختى بايد بدانى كه تفسير سخن امام (ع) بر مبناى دو معناى حسب نيكو مىشود امّا بنا بر معناى نخست بايد بدانى كه حضرت خوشخويى را به بهترين كرامتى كه از كرامتهاى ميراثى است توصيف مىكند، و دليل راستى آن اين است كه دانستى ريشههاى فضيلت اخلاقى سه چيز است، حكمت، پاكدامنى، دلاورى، و مجموع آن سه دادگرى است، پس ملكهاى كه براى نفس اخلاق ناميده مىشود همان ريشهاى است كه اين فضيلتها و اقسامش از آن سرچشمه مىگيرد و بدون ترديد ريشه، برتر و كاملتر از شاخه مىباشد، امّا بنا بر معناى دوّم اين است كه چون خوشخويى سر چشمه ريشههاى فضايل ياد شده است كريمترين بى نيازى است زيرا موجب بى نيازى جزء باقى مانده انسان (روح) مىباشد ولى مال و ثروت سبب بى نيازى جزء حيوانى آدمى است كه فنا پذير است، و بازماندههاى شايسته نزد پروردگارت از نظر پاداش بهتر است و از نظر آرزو نيز بهتر مىباشد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 147
در اين كلمه امام (ع) هشدارى بر رعايت كردن خوشخويى است در صورتى كه وجود داشته باشد، و اگر نباشد در به دست آوردن آن بكوشد، چون توضيح داديم كه گاهى اخلاق اكتسابى است و به دست آوردنش ممكن مىباشد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 147
دليل لزوم رعايت اخلاق اين است كه سر چشمه گرد آمدن كرامتهاى اخلاقى و فضيلتهايى كه موجب خوشبختى هميشگى مىشود اخلاق مىباشد، و خدا سر پرست هدايت است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 149
توضيح بيشترى مىدهيم و مىگوييم: محقّقا ميان ستايش نيكو و تكبر مخالفتى نزديك به مخالفت دو ضدّ وجود دارد، دليل آن اين است كه لازمه تكبّر كوچك شمردن مردم است و علّت آن اين است كه شخص متكبّر بر اين باور است كه خود شخصا درجهاى را حائز است كه در ديگرى يافت نمىشود و نتيجه آن كوچك شمردن آن است كه طبيعت مردم از كسى كه ديگران را تحقير مىكند متنفّر و گريزان مىباشد، امّا علّت تنفّر خردمندان از متكبر آن است كه آنان شخص متكبر را كوچك مىشمارند و نزد آنان اهميت و ارزشى براى آنچه بدان تكبّر مىكنند وجود ندارد چون او را بد اخلاق و از نظر ادب پست و بهرهاش از خوشبختى دائمى اندك است و دانشمندان مىدانند كه شخص متكبّر بر عيب خويش آگاه نيست و شخص متكبّر گر چه خردمندان را كوچك مىشمارد و از روى تكبّر به آنان نمىنگرد پس متكبّر در چشم آنان كوچكتر و از طبيعتشان دورتر مىباشد، و با اين وصف چگونه قابل تصوّر است كه خردمندان شخص متكبّر را ستايش و مدح كنند، امّا بقيّه مردم عوام و ديگران كه از متكبّر تنفّر دارند به اين دليل است كه طبيعت آنان تمايل دارد به كسى كه نسبت به آنان تواضع مىكند و با سخن نرم و احترام و مهربانى و سود رساندن با مال و مقام و غير آن، آنها را به خود نزديك مىكند، بويژه كه بيشتر آنان به خاطر ناتوانى از آگاه شدن به عيب متكبّر عقيده دارند كه ذاتا كامل است و قبول ندارند كه كسى بر او برترى داشته باشد، و روشن است كسى كه نسبت به ايشان تكبّر كند و مقامشان را حقير و خودشان را كوچك شمارد. احتراماتى را كه ياد كرديم نسبت به آنان روا نمىدارد، و هر گاه چنان باشد آنان بدو مايل نمىشوند و چون دليلى براى ستايش ندارند آنان را نمىستايند و مدحى از آنها سر نمىزند چون علّتى براى مدح وجود ندارد پس امام (ع) در بيان اين سلب كلّى راست فرموده است و خدا سرپرست توفيق است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 155
مىگويم: الزّعارة- با تشديد (را) بدى اخلاق مىباشد، و مقصود آن است كه توضيح دهد ديدن حاصل نمىشود و صدق نمىكند در صورتى كه با بدخويى باشد چه اين كه بدخويى از سوى دو ديدار كننده باشد يا از سوى يكى، در اين صورت آن دو، ضدّ يكديگرند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 155
توضيح مطلب آن است كه ديدن راست و واقعى فقط ميان دو دوست كه با هم خو مىگيرند محقّق مىشود و دانستى كه سر آمد همه اسباب خو گرفتن و انس، خوشخويى است كه با بودن آن معاشرت خوب و لذّت بخش است پس هر گاه به جاى اخلاق پسنديده اخلاق ناپسند كه مخالف آن است بنشيند بزرگترين عامل گريز طبيعت مردم از يكديگر و سبب جدايى آنها مىشود و در نتيجه موجب قطع شدن ديدار مىگردد و ديدار آنان با يكديگر را ناممكن مىسازد، بنا بر اين ثابت شد كه ديدن با بدخويى جمع نمىشود.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 164
و اگر آن عادت نيكو را بفهمد به اين كه به هر چه مىيابد خشنود باشد تا آن ملكه را به عنوان ملكه و اخلاق به دست آورد و در برابر خواسته آن مقاومت كند تا او را به غم خوردن بر چيزى كه اندوه بر آن فايدهاى بيشتر از رنج بردن ندارد همواره شادمان و آرزومند و خوشحال خواهد بود، و نسبت رنجى كه از شكيبايى مشاهده مىكند به زحمت بى تابى مانند نسبت قطره به دريا مىباشد و اگر تفاوتى نباشد جز اين كه زحمت بى تابى رو به فزونى و زحمت شكيبايى رو به كاستى است همان كافى است كه تفاوت شدّت و رنج را در آن دو معيّن كند (رنج و زحمت در شكيبايى اندك و در بيتابى بسيار است). اگر مىپندارى كه اين شعور كامل نمىشود يا سودى ندارد به شعور و درك مردم در خواستهها و زندگيهايشان بنگر در اين صورت، شادى آنها را كه از زندگيهايشان شادمانند با تفاوتى كه در زندگى دارند و خوشحالى صاحبان حرفه را به حرفههايشان با اين كه مخالف همند مىبينى، و آن شادمانى را در هر طبقهاى از آنان به دقت بررسى كن چون شادى هر يك از آنها به آنچه در آنند بر تو پوشيده نخواهد ماند، اين شادمانى تنها به خاطر نيروى درك و فهمى است كه هر گروهى به خوبى روشن خود دارد و از دير زمان بدان عادت و روشن خو گرفتهاند پس هر گاه صاحب فضيلت ملازم مذهبش باشد و ادراكش قوى و عادتش به آن طولانى باشد سزاوارتر به شادمانى از اين طبقاتى است كه در نادانيها فرو رفتهاند خرجش از آنها سبكتر و رنجش كمتر و بهرهاش از نعمتهاى پايدار بيشتر مىباشد چون او بر حق و آنان ناحقند، او صاحب يقين و آنها در گمانند، او دوست خدا و آنها دشمنان خدايند، آگاه باش محقّقا بر دوستان خدا بيم و اندوهى نمىباشد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 175
3- منع از بخشش آنچه سزاوار است ديگرى به غير او كه مستحق است ببخشايد و اين سختتر از دوّمى است، زيرا دوستى او نسبت به آنچه كه خيال مىكند مالك اوست آسانتر از منع كردن چيزى است كه مالك آن نيست چون تصوّر بهره بردنش به آنچه مالك است ممكن است. امّا اين تصوّر در مورد چيزى كه مالك نيست وجود ندارد، 4- منع كردن از بخشش آنچه براى ديگرى شايسته است به مستحقّى كه خود اوست ببخشد و اين سختترين درجات بخل است و دارنده آن دورترين مردم از تراوش خير از اوست، زيرا اين مرتبه، آن سه مرتبه اول را نيز در بر دارد با مقدارى بيشتر چون سزاوارترين مستحق را از چيزى كه دورترين اشيا از ملك اوست منع كرده است، درجات ياد شده درجات بخل بود، امّا موجبات آنها چيست بايد بدانى كه سبب درد و درجهاى كه در آن مالش را از خودش و ديگرى منع مىكند بيشتر چيزى كه در آغاز به نظر مىرسد ترس از درويشى است و پرهيز از نيازمندى به كسى مىباشد اين حالت نشأت گرفته از بدگمانى به خداست چنان كه پيش از اين دانستى تا اين كه بر حسب تكرار و عادت ملكه و اخلاق شود در اين موقع با منع كردن رعايت آن اسباب برايش نمىماند و به قلبش هم خطور نمىكند بلكه آن جلوگيرى كردن طبيعت او مىشود، و امّا در آن دو درجه باقى كه در آنها مال ديگرى را از خود و ديگرى منع مىكند براى اين است كه چون آن ملكه ياد شده برايش حالتى شده و برايش به صورت اخلاق در آمده وقتى مىبيند ديگرى بخشش مىكند به حكم نيروى واهمه فرض مىكند كه او خود بخشش
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 184
شارح گويد: منظور از اين كلمه واداشتن بر فضيلتى است كه عفو ناميده مىشود و در اصطلاح دانشمندان در گذشتن از گناه ناميده مىشود، و در حقيقت ترك كردن بعضى از چيزهاى واجب از روى اراده و اختيار است و شكّى نيست كه اين فضيلت مستلزم بسيارى از اخلاق خوب مىباشد مانند بخشش و نجابت و كرم و همچنين فضايل ديگرى را در باب دلاورى به همراه دارد مانند ملكهاى كه حلم ناميده مىشود چون نفس صاحب عفو آرام و خالى از شرارت است به گونهاى كه خشم به آسانى آن را به حركت نمىآورد و مانند تحمّل كردن سختى چون به كارگيرى نفس براى گذشت به تدريج دليل بر اين است كه او را نيرويى است كه به وسيله آن ابزار بدن را با تمرين و خوب عادت دادن در كارهاى خوب به كار مىگيرد و غير اينها از فضيلتهايى كه هست، دليل اين كه حضرت (ع) آن را موكول به قدرت كرد اين است كه ظاهر شدن فضيلت بخشش براى نفس تنها بعد از محقّق شدن قدرت حاصل مىشود بر حسب اعتقاد عفو كننده كه هر وقت بخواهد كيفر بگيرد بر آن قادر است چه آن قدرت در واقع و نفس الامر موجود باشد يا نباشد، و امّا پيش از آن اعتقاد، گذشت محقّق نمىشود زيرا در حقيقت بعضى از چيزهايى را كه بر او واجب است ترك نكرده است چون وجوب انتقام محقّق نشده است، امّا اين كه امام (ع) امر كرده است كه گذشت از دشمن را سپاس توانايى بر عفو قرار دهد براى اين است كه قدرتى كه خدا به او عطا كرده است نعمتى بزرگ مىباشد و سپاس نعمت واجب است اگر چه اين قضيه از قضاياى اوّليه نيست بلكه از قضاياى مشهوره ستوده و ادب كردنهاى خير خواهانهاى است كه اديان موافق آنهاست و رأى مردم در اصلاح زندگانى دنيا و امور آخرتشان متّحد است با اين وصف براى سپاسگزارى و بويژه شكر نعمت بخش مطلق، اثر بسيارى است چون شكر از عوامل نيرومندى است كه نيروى عقلانى را در مداومت بر شكر مهيّا مىكند تا آثار رحمت را بپذيرد و براى طلب نزول خواستهها به وسيله تضرّعها و دعاهاى خير اهليت پيدا كند و هر گاه چنان باشد سزاوار است كه عاقل چون بر دشمنش توانايى يافت بداند همان طورى كه شكر، نفس را آماده پذيرش خيرات ياد شده مىكند عفو نيز چنان است چون عفو فضايلى را كه ياد كرديم در بر دارد و به وسيله آن خيرات هميشگى را به دست مىآورد به همين لحاظ امام (ع) لفظ شكر را به خاطر مناسبت بر آن اطلاق فرموده است و همان طور كه واجب است براى به دست آوردن خيرات به وسيله شكرى كه چگونگى حصول آنها را از شكر توضيح داديم بكوشد، واجب است كه در به دست آوردن فضايلى كه عفو مستلزم آنهاست سعى نمايد به اين كه بطور مستمّر بر عفو مداومت كند تا آن فضايلى كه از نفس لازم مىآيد ظاهر شود، پس اگر شخص عفو كننده عفوش را جايگزين شكر خداى تعالى كند كه او را بر دشمنش توانايى داده اين بهترين عوض مىباشد، و اگر ميان آن دو (عفو و شكر) جمع كند راه خيرات را بيشتر جمع كرده است و مقصود امام (ع) از گفتارش «عفو از دشمن را شكرى قرار بده براى توان يافتن بر دشمن» يعنى عوض شكر قرار بده چون حقيقت عفو، خود شكر نيست، و خدا سر پرست توفيق است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 185
شارح گويد: حقيقت بخل و اقسام بخيلها را شناختى و امام (ع) در اين جا براى بخيل سه حكم ياد كرده است: 1- حسود به فقر نزديك است و دليلش اين است كه استعجال خواستن چيزى است كه وقوعش حتمى است و اين خواستن يا ذاتا ارادى است، يا خواستنى است به جاى امر ديگر كه به سبب اخلاق پست عارض شده است، و چون بخيل ناگزير فقير مىشود به اين سبب كه مالش به يكى از دو شريكش منتقل مىگردد همان طور كه امام (ع) فرمود: براى مال هر مردى دو شريك است، ميراث بر، و رويدادها نهايت آن فقر اين است كه از مال بهره نمىبرد و آن را در راههايى كه بايد خرج كند به مصرف نمىرساند، و اين نتيجه در باره شخص بخيل در مدّت وجود بخل بر حسب اقتضاى اخلاق پستش موجود مىباشد ناگزير بخيل به فقر نزديك است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 186
شارح گويد: اقتضا در اين جا خواستن و ميل به چيزى است و زبان همان گوشت مخصوص مىباشد پيش از توضيح مقصود فايده وجوديش را ذكر مىكنيم و مىگوييم: پيش از اين معلوم شد كه يك انسان نمىتواند همه چيزهايى را كه بدانها نيازمند است به دست آورد بلكه بناچار بايد جمع بسيارى باشند براى اين كه بعضى از آنان به بعضى ديگر كمك كند تا هر يك به نياز خود برسد و از لوازم ضرورى اين اجتماع نيازمندى است تا هر يك از آنان حاجتهاى مطلوب رفيقش را كه در دل دارد بشناسد، و اين شناسايى ناگزير راهى دارد بنا بر اين لطف الهى اقتضا مىكند كه ابزار مخصوص و الفاظى كه مركّب از صداها و حروفى است كه از اين گوشت مخصوص به صورت خاصى پديد مىآيد وضع كند در اين صورت دليل نياز حتمى به وجود زبان را شناختى كه همان اظهار كردن اغراضى است كه در نفس مىباشد و چون مطالب ياد شده را دانستى مىگوييم: چون الفاظ منحصرا در برابر تصوّر معانى ذهنى تصوّرى و تصديقى وضع شده است تا بر آنچه از آنها در ذهن يافت مىشود دلالت كند و غالبا آن تصوّرها و تصديقهايى كه نفس قصد دارد از آنها تعبير نمايد از ملكات فاضله يا پست صادر مىشود، ملكات فاضله همان صورتها و اخلاق پسنديده و عقايد درست است به گونهاى كه در تعبير از آنها قصد اصلاح كردن كار دنيوى يا اخروى را دارد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 187
و ملكات پست، ضدّ ملكات فاضله است كه در ذهن نفوذ كرده به گونهاى كه مقصود از تعبير كردن آنها فقط آزار دادن ديگرى و سخن بدو ناروا گفتن و دشنام و نفرين و غيبت كردن و جز آن مىباشد پس هر گاه از ملكاتى نشأت بگيرد بىترديد حضور دائمى در ذهن دارد و در نتيجه تعبير لفظى از آنها بيشتر است و به علّت تعبير زياد از آنها و تكرارشان در وجود زبانى، و تعبير كردن زبان به عبارتى كه بر آن الفاظ دلالت مىكند، براى زبان تأثير پذيرى و فرمانبرى از مواضع و مركز آن الفاظ حاصل مىشود در نتيجه الفاظ زشت از ديگر الفاظ بر او آسانتر و سبكتر مىآيد و بر اساس آن عادت و فرمانبرى به آن عبارت ميل طبيعى پيدا مىكند و اين همان در خواستى است كه زبان بدان عادت كرده است اگر عادت خير كرده باشد خير است و اگر عادت بد كرده باشد بد است اگر چه اقتضاى حقيقى تنها همان اقتضاى نفس براى آن تصورها و تصديقهايى است كه سر مىزند از ملكهاى كه براى نفس حاصل شده لكن چون مقصود از اين كلمه هشدار بر زشت بودن سخن زشت و منع از دارا شدن اخلاق و تمايل به چيزى است كه شايسته نيست به آن تكلّم شود و هشدار بر سخن نيكو گفتنى است كه سودمند باشد و فرمان به ملازمت سخنى كه گفتن آن نيكو و شايسته باشد، و اين خوبى و بدى و فرمان و منع از چيزهايى است كه در اعتقادها نفوذ و دلها بر آن پيچيده شده جز اين كه گاهى بر اثر علّتى از آن غفلت مىشود و نياز هست كه شنونده را هشدار دهند بر آنچه احتمالا هوايش بر آن چيره شده است در نتيجه از سخن گفتن به كلمات زشت بر گردد، ناگزير امام (ع) تنها خواهش زبان را به سخنانى كه عادت كرده بيان فرموده است، نه غير آن و توفيق دهنده خداست.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 211
و گفته است: اگر در آن حضرت شوخ طبعى نبود چگونه اين انتقاد از او پذيرفته مىشود چون اين عيبجويى اگر به اين خاطر است كه حضرت به اندازه متوسّط شوخى مىكرد كه دانستى آن اندازه پسنديده است در اين صورت اين عيبجويى لازمهاش نهى از كار پسنديده است و آن جايز نيست، و اگر عيبجويى به اين سبب است كه امير مؤمنان (ع) بيش از اندازه مجاز شوخى مىكرده و به آنچه سزاوار نيست وارد شده پس معتقد است كه آن حضرت اندازه شوخى را كه بايد در آن جا بايستد و شوخى را قطع كند نمىشناخته است با اين كه اين مطلب كه آن حضرت در دو نيروى علمى و عملى كاملترين افراد بشر بعد از پيامبر است به تواتر رسيده است و نيز آن حضرت سرچشمه دانشهاى يقينى و اخلاق پسنديدهاى است كه از درياى مواج علمش دانشمندان بزرگ اسلام كه راسخ در علماند سيراب مىشوند و نيز زاهدان خداشناس والا مقام، چنان كه نسبت به آن حضرت اين مطلب مشهور و در ذهن مردم جايگزين و ثبت شده است با آنچه از آن حضرت در نكوهش شوخى زياد در اين كلمه و غير آن صادر شده است و آنچه از آن حضرت در ردّ عيبجويان وى به مزاح كردن نقل شده است و اين كه آن حضرت آن را تكذيب كرده است و آن گفتار او در بدگويى عمرو بن عاص مىباشد: به مردم شام مىگويد كه من مردى شوخ و بسيار بازى گوش هستم، و به شوخى و بازى ممارست دارم، نادرست سخن گفته و به اين گفتار گناهكار است، آگاه باشيد كه بدترين گفتار دروغ است، و سخنى كه عمرو به زبان مىراند دروغ مىباشد، (با هر كه) وعده كند خلاف آن رفتار نمايد، و در پرستش خود پرگويى مىكند، و سؤال مىشود و بخل مىورزد (در جواب)، و به پيمان خيانت مىكند، و از خويشان دورى مىنمايد، و چون در ميدان جنگ حاضر شود «براى تهيج فساد و افروختن آتش جنگ» چه بسيار امر و نهى و زبان بازى مىكند تا وقتى كه شمشيرها به كار نيفتادهاند، و آن گاه كه شمشيرها از غلاف بيرون آمده جنگ شروع شد بزرگترين حيله و نيرنگش آن است كه عورت خود را به مردم نشان دهد، بدانيد به خدا سوگند ياد مرگ مرا از شوخى و بازى باز مىدارد و فراموشى از آخرت عمرو را از گفتار حق مانع مىشود، او با معاويه بيعت ننمود مگر به شرط آن كه عطيّه و بخششى بدو دهد و براى دست برداشتن او از دين رشوه كمى (حكومت چند روزه مصر را) به او بخشيد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 212
و در شناخت برترى شخصى كه عيبجويى شده ناقص بودن عيبجويى ياد شده (عمرو عاص) كفايت مىكند چون اخلاق پست و كارهاى زشتى كه حضرت برايش ياد كرده است در او هست و بدانها مشهور مىباشد زيرا كسى كه در او صفات زير جمع شده باشد يعنى بسيار دروغگو باشد، خلف وعده كند، حسود باشد، و در پرسش پرگويى نمايد، در پيمان خيانت كند، و از خويشاوند قطع رابطه نمايد، و علاوه بر آن خود پسند باشد به خاطر اين كه در جنگها به خود گمان دروغ دارد كه فرمان دهنده و منع كننده و زبان باز است با آن كه شايسته هيچكدام از آنها نيست و هر گاه شمشيرها از غلاف بيرون آيد لباس ترس بر خود مىپوشد بسيار مىگريزد و حمله نمىكند و راه نجات او از نابودى به اين است كه به بدترين و زشتترين صورت، صفت پست پليدى و حيلهگرى را آشكار كند و آن برهنه كردن عورتش، در دفع كردن شمشير آن حضرت بود كه جز كافر يا مشابه كافر با آن كشته نشده است تا آن جا كه آن جريان مثلى شده است كه تا روز جزا در ضمن خبرها و اشعار ياد مىشود شاعرى گفته است: چنان كه روزى عمرو بن عاص شمشير آن حضرت را با برهنه كردن مقعدش بر گرداند به علاوه نفاق و كفرى كه از او ظاهر شده كه دينش را به معاويه فروخت.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 235
احسان ذاتى همان است كه از نيكان فاضل سر مىزند به دليل اين كه روش زندگيشان ستوده و دوست داشتنى است پس آنان خودشان و كارهايشان دوست داشتنى است و از خودشان شادمانند و ديگران از آنها در شادمانيند، و بر هر كس واجب است كه با آنان پيوند برقرار كند و با آنها دوستى نمايد، پس آنها دوستان خويشند و مردم دوستان آنهايند، و هر كه سيرتش اين باشد او را مىيابى كه به مردم از روى قصد و غير قصد احسان مىكند چون كارهايش دوست داشتنى و گواراست و دوست داشتنى گوارا برگزيده و مطلوب مىباشد، و هر گاه چنان باشد ناگزير كسانى كه به او رو مىآورند و اطرافش را مىگيرند بسيارند، و هر كه را چنين حالتى باشد سرزنش و نكوهش بدو نمىرسد بلكه زبانها در مورد او بريده مىشود و هميشه زبان در ثناگويى او تازه و در سپاسگزارى او در حركت مىباشد چه رسد به اين كه او را نكوهش كند و اين همان احسانى است كه باقى مىماند و قطع نمىشود، و افزون مىگردد و كاهش نمىيابد، و به وسيله آن برادرى واقعى و دوستى بى قيد و شرط به وجود مىآيد، امّا احسان عرضى آن است كه نه براى صاحبش عادت است و نه اخلاق او مىباشد و بى ترديد اين احسان منقطع است و دوستى كه از آن پديد مىآيد دوستى عارضى است و دوام آن دوستى وابسته به دوام آن احسان مىباشد و باقى است تا وقتى كه آن باقى است و از سوى احسان كننده و شخص مورد احسان زياد و كم مىشود، چون دوستى احسان كننده بيشتر از دوستى شخص مورد احسان است، و آن را در مورد وام دهنده و وام گيرنده در نظر بگير خواهى يافت كه وام دهنده دوستيش نسبت به وام گيرنده بيشتر است و بسا هست كه برايش دعا كند تا زنده بماند و نعمت و ثروت كافى بر او ريزش كند اگر چه همه اينها بدين خاطر است كه به حقّش برسد و مالش به او بر گردد نه به خاطر دوستى خالص كه به او دارد، امّا براى وام گيرنده اين همّت نيست و اين دعا را نمىكند لكن ميلش به نيكى و دوستى او بيشتر از دوستى احسان كننده است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 236
شاعر گفته است: به مردم نيكى كن تا دلهايشان را بنده سازى پس مواردى كه احسان انسان را به بندگى كشانده طولانى است. و بر عاقل سزاوار است كه با كسى كه مورد محبّت خداست ملازم باشد چون او محبوب خداست، و با كسانى باشد كه با خدايند، و همان طورى كه خدا نام محسن و نيكى كننده را براى خود برگزيده او هم نام محسن را براى خود برگزيند، پس هر كه با خدا باشد محقّقا در جوار حق جائى به دست مىآورد، و هر كه محبوب خدا باشد به همه هدفهايش مىرسد، و هر كه اخلاق خدا را داشته باشد مستحق دائمى ماندن در خانه آخرت مىشود، و هر كس براى آنچه آفريده شده است توانا مىباشد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 262
شارح گويد: پيش از اين دانستى كه خوب بودن ادب به تمرين معتدل نيروهاى بدنى باز مىگردد و چگونگى آن را توضيح داديم و بايد از آن بشناسى كه بدى ادب، سوق دادن آن نيروها به مرز طبيعى و فرو رفتن آنها در خواستههاى طبيعيشان بر اساس قانون خيالى است بى آن كه مطابق قانون عدل عقل و شرع باشد. و چنان كه دانستى بزرگى واقعى همان جمع شدن اجزاى كمال است كه عبارت از عقل و اجتماع اخلاق بزرگوارانه و آداب نيكوست تا ماهيّت مطلوب از كمالات حاصل شود. پس بايد بدانى كه نبودن شرف و بزرگى به نبودن اجزاى كمال يا يكى از آنهاست. هر گاه جمع شدن اجزاى كمال، ماهيّت مركب را تحقّق بخشد و نبودن يك جزء براى نبودن ماهيّت مركّب كافى باشد، بنا بر اين هر گاه فرض كنيم كه آدمى داراى بدى ادب باشد كه نقطه مقابل حسن و كمال ادب است بطور حتم ضدّ آن را كه ادب نيكوست نخواهد داشت و چون آن جزء كمال را نداشته باشد ماهيّت كمال را ندارد در نتيجه ماهيّت شرافت و بزرگوارى را دارا نخواهد بود چون علّتش را كه ادب نيكوست فاقد مىباشد. و در اين كلمه «راز هشدارى» كه امام عليه السلام به خواستار شرف و كسانى كه در به دست آوردن كمال آدمى مىكوشند، بر تو آشكارا و معلوم شد كه تمرين و ادب كردن نيروهاى شوقيّه و منع كردن آنها از آنچه طبعا بدان مايلند و مقهور ساختن آنها به وسيله نيروى عقلانى و برگرداندن آنها به قانون عدل واجب است. چون بزرگوارى با سوء ادب جمع نمىشود. سرپرست نعمت و بخشش خداوند منّان است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 267
اين كه امام عليه السلام خود را در جمع داخل نموده و امور ياد شده را به خويشتن نسبت داده است به منظور اقرار به بندگى و فروتنى در برابر خداى متعال مىباشد. و به عنوان اظهار نياز به لطف و عنايت خداى بى نياز است. و اين كه با فيض رحمت خويش خطايش را بپوشد و او را از آن حفظ كند و اين نعمت را به كمال رساند. و آن بهترين اخلاق و آخرين درجه كمال معرفت به خداوند است. و دعاهايى كه از پيامبران (ص) رسيده پر از آمرزشخواهى و اقرار به گناهان است با اين كه همه بر معصوم بودن آنان اتّفاق نظر دارند. و آن عمل پيامبران بر آنچه ما گفتيم حمل مىشود. و خدا سرپرست توفيق است و حالت و نيرو از اوست.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 274
(هيچ گاه) دروغ و لغزشى در گفتار و كردار من نيافت. خداى منّان از دوران شيرخوارگى و كودكى بزرگترين فرشته از فرشتگانش (جبرائيل) را با آن حضرت (ص) همراه ساخت تا شب و روز او را به راه بزرگواريها و اخلاق ستوده عالم سير دهد. من به مانند شتر بچه كه در پى مادرش روان است در پى آن حضرت مىرفتم. هر روز از اخلاق خوش خويش پرچمى مىافراشت و مرا به پيروى كردن از آن وا مىداشت. در هر سالى يك ماه براى عبادت و مطالعه در اسرار آفرينش در مكّه در دامنه كوه حرا مسكن مىگرفت. و جز من كه او را مىديدم كسى او را نمىديد. در آن وقت اسلام جز در خانه پيامبر (ص) و خديجه عليهما السلام فرود نيامده بود. و من هم سوّمين آن دو بودم. نور وحى و رسالت را مىديدم. بوى نبوّت را مىبوييدم. هنگامى كه وحى بر آن حضرت (ص) فرود آمد صداى شيطان را شنيدم.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 324
معناى سخن على (ع) اين است كه همه مردم تا زمانى كه در زندگى فانى و نيروهاى پايان پذير دنيا هستند نسبت به كارهاى آخرت در خواب غفلت مىباشند، و هر گاه بميرند و به زندگى باقى و هميشگى برسند بيدار مىشوند و غفلت از آنها بر طرف مىگردد و از كارهاى زشت و اخلاق پستى كه در دنيا داشتند و مىدانستند نفعى ندارد سخت پشيمان مىشوند. بنا بر اين براى هر مؤمنى شايسته آن است كه از خواب غفلت بيدار شود و با بريدن از دلبستگيهاى دنيا و ترك علائق نفسانى نفس خويش را بميراند تا به مقام: موتوا قبل ان تموتوا، بميريد پيش از آن كه شما را بميرانند، برسد و از پشيمانى پس از مرگ برهد و در جوار رحمت خداى رحمان به زندگى پاك و هميشگى برسد، بار خدايا ما را از خواب غفلت كه غافلان بدان گرفتارند بيدار فرما، و ما را از كسانى قرار بده كه (در روز رستاخيز) ترسناك و اندوهگين نمىباشند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 335
شارح گويد: زيارة مصدر از زار يزور و از باب قال و كتب است، واو آن به مناسبت كسره ما قبلش به (ى) قلب شده است، و الزّعارة به تشديد (ر) بد اخلاقى است كه عملى با آن همراه نباشد امّا گفتار اهل لغت: زعر يزعر «از باب طرب» فهو زاعر براى معناى ديگرى است و آن كم مويى است، و زعرور به ضمّ (ز) كه از نظر وزن مانند عصفور است شخص بد اخلاق مىباشد و مردم عامى گويند: رجل زعرور مردى كه در آن بد خلقى باشد و در برگزيده صحاح چنين آمده است: معناى سخن امام (ع) اين است كه مقصود از زيارت كسى، شاد كردن دل او و وارد ساختن شادمانى در سينه اوست و آن به دست نيايد جز با بشّاش بودن صورت ديدار كننده نه به آشكار كردن اندوه و قصد شكستن دل. شعر:
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 359
معناى كلمه اين است كه- بر خواسته نفسانيت تكيه مكن، زيرا چنين نيست كه هر چه آدمى بخواهد بدان دست يابد، و اين طور نيست كه هر چه را آرزو كند به دست آورد، و اين كه تكيه كردن بر خواهش نفس و اعتماد كردن بر آرزوها از اخلاق احمقان و خصلتهاى نادانان مىباشد، شاعر گويد: چنين نيست كه هر چه را مرد آرزو كند بدان برسد بادها به گونهاى در حركتند كه كشتيها نمىخواهند
نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 11:47 | لینک
|
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385
