سه شنبه سی ام تیر 1388
نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 8:1 | لینک
|
شنبه یازدهم شهریور 1385
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 45
«و به شكاف گوش آن خطى است مانند باريكى سر قلم كه به رنگ گل بابونه بسيار سفيد ميباشد، اين سفيدى ميان سياهى اطراف مىدرخشد و كمتر رنگى است كه طاوس از آن بهرهاى نبرده باشد، اين رنگها در اثر كثرت جلاء و درخشندگى و برجستگى بر ساير رنگها برترى يافته است، در حقيقت مانند شكوفههاى پراكندهاى است كه بارانهاى بهار و آفتابهاى سوزان آن را تربيت نكرده است.
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 106
على «ع» به كمك اين محبت عميق، سعادت انسان را به سعادت همسايهاش بلكه به سعادت تمام انسانها مربوط مىسازد و آنچه براى انسان نسبت به همسايهاش روا مىدارند، براى ساير مردم نيز نسبت به او روا مىشمارد، و از سعادت انسان اين است كه محبت را از حد بگذراند و فرزندان ديگران را از همان محبتى كه فرزندان خود را بهرهمند مىسازد، برخوردار گرداند: «به آنچه فرزندان خود را تربيت مىكنى يتيم را به آن تربيت نما» تا همگى روح عدالت اساسى را درك كنند، عدالتى كه از نظر ارزش و زيبائى بر قوانين رسمى برترى يافته و حامل حرارت انسانيت است و مردم را به منطق قلب- نه منطق تسليم در برابر قانون- نايل مىگرداند: «بايد خردسالان شما از بزرگسالان پيروى كنند و بزرگسالانتان به خردسالان محبت ورزند».
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 117
اما على «ع» در برابر اين موضوع، در يك موقعيت قطعى كه با عقيده عظيم او در اخلاق هماهنگى دارد، قرار مىگيرد. عقيدهاى كه مجددا باز مىگرديم و براى خوانندهى محترم يادآورى مىكنيم كه عقيدهى مزبور از عدالت عمومى جهانى كه على «ع» آن را درك كرده بود سرچشمه مىگيرد. او بدون ترديد مىگويد: «نشانهى ايمان آن است كه راستى را جائى كه بتو زيان مىرساند بر دروغ، جائى كه براى تو سودمند است برترى دهى و اين كه سخن تو زيادتر از عملت نباشد» روشن است پسر ابو طالب در دروغ سودى نمىبيند و راستى را مايه زيان نمىداند، لكن بمنظور آنكه مردم سخن وى را بخوبى درك كنند از ديدگاه آنان سخن مىگويد. از اين رو در تأكيد اين مطلب مىگويد: «بر تو باد كه در تمام كارهاى خود راست بگوئى» و نيز مىگويد: «از دروغ دورى كنيد، زيرا راستگو مشرف به نجات و عزت است و دروغگو بر پرتگاه هلاكت قرار دارد» اما در قسمت دوم سخن كه على «ع» مىگويد: براى هيچيك از شما شايسته نيست به كودك خود وعدهاى بدهد و به وعدهاش وفا نكند.» توجه عميقى به يك حقيقت تربيتى شده است. حقيقت مزبور را مسئلهى حيات و اصول اخلاقىيى كه پيشرفت انسان بر آن مبتنى است تأييد مىكند. اين اشاره كافى است براى اين كه بدانيم تربيت كودك تنها به اندرز نيست بلكه بوسيلهى عمل نيز كودك را مىتوان تربيت كرد، و همين نظريه محور فلسفهى تربيتى ژان ژاك روسو مىباشد حيات اگر توأم با راستى باشد از هرگونه پيچيدگى دور است و همراه با سادگى خواهد بود.
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 145
على «ع» مردم زمانش را به همين اطمينان و ايمان مخاطب قرار داده و مىگويد: «فرزندانتان را به اخلاق خود مجبور نسازيد زيرا آنها براى زمانى غير از زمان شما آفريده شدهاند». آرى اگر خوش بينى على «ع» به زيبائى حيات و قابليت مردم براى تكامل نبود هرگز على «ع» اين سخن را ايراد نمىكرد، سخنى كه حاكى از علم او به انقلاب حيات است و خوشبينى او را نسبت به امكانات انسان تكامل يافته، خلاصه مىكند، سخنى كه روح تربيت صحيح را بطور خلاصه اعلان مىكند و هر نسلى را از قيود عرفى و عادى نسل سابق رهائى مىبخشد.
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 158
در دگرگونيهاى حالات، حقيقت افراد دانسته مىشود. روزها اسرار پنهان را آشكار مىسازند. آنچه از ديگران ناپسند مىدانى براى تربيت تو كافى است. كسى كه به راههاى انديشهها روى آورد موارد اشتباه را مىشناسد. دوستى يك نوع خويشاوندى مورد بهرهاى مىباشد. همان حقوقى كه تو بر برادرت دارى برادرت نيز بتو دارد. به هيچ نعمتى نمىرسيد مگر آنكه نعمت ديگرى را از دست مىدهيد.
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 208
على «ع» در يكى از خطبههايش چنين مىگويد: آنها در كار خود به شيطان اعتماد كردند و شيطان آنان را در دام خود قرار داد و در سينههايشان تخم كرد و جوجه گذاشت و در دامنشان تربيت يافت، از اين رو با چشمهاى آنان نگاه كرد و با زبانهايشان سخن گفت. پس آنان را بر مركب گمراهى سوار كرد و زشتترين گناهان را در نظرشان زينت داد. كارهاى آنان مانند كار كسى بود كه شيطان او را در قدرت خود شريك ساخته و به زبان وى سخن باطل مىگويد.
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 286
اين رنگها در اثر كثرت جلاء و درخشندگى و برجستگى، بر ساير رنگها برترى يافته است، در حقيقت مانند شكوفههاى پراكندهاى است كه بارانهاى بهار و آفتابهاى سوزان، آن را تربيت نكرده است.
بخشىاززيبايىهاىنهج.. صفحهى 305
به آنچه فرزندان خود را تربيت ميكنى، يتيم را به آن تربيت نما.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 49
اينان هستند فرماندهان آن افراد، و كسانى ديگر كه نخواستم بديها و فسادهاى هلاكت آور آنان را از اين بيشتر برايتان بگويم. شما همه آنان را به نام و نشان مىشناسيد و مىدانيد كه هميشه ضدّ اسلام، و با پيامبر خدا، صلّى اللّه عليه و آله، در جنگ، و دار و دسته شيطان بودند. نه در ايمان پيشى گرفتند و نه در دو رويى تازه كارند. آنان كسانى هستند كه اگر بر شما ولايت يافتند، به خود باليدن، و خود بزرگ بينى، و چيره شدن را با قهر و زور و فساد در زمين در ميان شما آشكار مىگردانند. و شما با همه اين حالت كه كار خود را به عهده ديگرى وا مىگذاريد و به يارى هم بر نمىخيزيد، از آنان بهتريد و در راه هدايت بيشتريد، از ميان شما كسانى هستند فقيه و دانشمند و فهميده و قرآن دان و اهل نماز شب و عبادت، آيا از اين كه افرادى بيخرد و ضعيف الايمان در اسلام و تربيت نيافته با آموزشهاى قرآن زمام حكومت را از دست شما بربايند به خشم نمىآييد و به فكر انتقام نمىافتيد خدا شما را هدايت كند، چون گفتم به گفتارم گوش كنيد، و چون فرمان دادم فرمان بريد، چه سوگند به خدا اگر از من فرمانبردارى كنيد هرگز به گمراهى فرو نمىافتيد، و اگر از فرمانم سر پيچى كنيد راه رشد را نيابيد. خداى والا جايگاه فرمايد: «قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكائِكُمْ مَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ، قُلِ اللَّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ»، و نيز خداى والا جايگاه، به پيامبرش، كه صلوات بر او و خاندانش باد، فرمايد: «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 53
اگر چه لغت تربيت رايجترين لغات است و مفهوم آن از هدفهاى عمومى بشر مىباشد، ولى حقيقت آن بسيار مرموز و عميق است، بدين جهت هر كس به حسب محيط فكرى و تربيتى خود معنى و مصداقى براى تربيت معتقد است و راه مخصوصى براى وصول به آن تصور مىنمايد، هزاران معبد و مركز دينى از دير و كنيسه و مسجد و... و هزاران مجمع و مركز تعليمى و كتابخانه و بيشتر تشكيلات اجتماعى در اطراف كره زمين بوده و هست كه همه براى رسيدن به همين مقصود است، مربيان روحانى و دانشمندان حقيقى و نويسندگان و شعراء و قائدين سياسى كه افكار و آراء و سخنانشان مانند هوا و نور در همه شئون زندگانى نفوذ دارد و در دسترس همه مردم مىباشد و امواج خطابههاشان آرامش را از فضا سلب كرده همه هدفشان را تربيت بشر مىدانند، ولى هر يك از اين طبقات براى آن تفسير خاصّى دارند. اگر در معابد ملل مختلف از بودايى و برهمايى و نصرانى و بيشتر مساجد مسلمين و خانقاهها وارد شوى، شايد عموما تربيت حقيقى را همان انقطاع از خلق و پيوند به حق و اعراض از عالم مادّه و طبيعت تفسير كنند و راه وصول بدان را در آمدن در صفهاى دعا و حلقههاى ذكر و سرودهاى ملكوتى و ستايش خدا و مظاهر خدا و اذكار و اوراد مخصوص بيان نمايند، كتابها و ديوانهاى شعريشان با زبانها و الحان مختلف به همين امور دعوت مىنمايد، قائدين سياسى و زمامداران اجتماعى و قانونگذاران مىگويند معناى تربيت خضوع ملل براى مرامها و قوانين موضوعه و قدرت حاكمه است.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 54
لشكركشان و فرماندهان معناى تربيت را روح نظاميگرى مىدانند. بيشتر مردمان فنى تربيت را آشنا شدن به اصول فنى خود تفسير مىكنند، توده مردم تربيت را عبارت از نظم در كردار و گفتار مىپندارند.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 54
اين معانى و تفاسير از حقيقت تربيت خارج نيست ولى مفهوم جامع تربيت هم نيست، تربيت فراهم كردن وسايل رشد موجود زنده است، هر موجود زنده داراى خواص ذاتى است كه حقيقت آنرا تشكيل داده و آن خواص ذاتى هم چون زنده و متحرك است براى آن كمال ممكنى است. پس آماده كردن وسايل رشد ذاتى اين موجود و رساندن به كمال ممكن تربيت آن است. تربيت نبات آماده كردن وسايل مواد غذايى و حياتى آن است تا خوب نمو كند و بهره دهد و بهره آن كاملتر شود، حيوان چون علاوه بر نمو و رشد جسمانى، داراى ميول و غرايز مختلف است كه مجموعا حقيقت آنرا به وجود آورده پس تربيت حيوان نه تنها فراهم نمودن وسايل رشد جسمانى آن است، بلكه علاوه بر آن، تربيت ، در حيوان قابل تربيت ، تنظيم قوى و ميول و خضوع آنها در برابر عقل ما فوق كه تشخيص و اراده انسان است مىباشد، تا به اراده انسان مثلا حمله كند، باز ايستد، پيش رود، برگردد، بخورد، امساك نمايد، ولى در انسان مبادى و قوايى است بيشتر و قوىتر از آنچه در حيوانات است كه حقيقت انسان مجموع آنها است و اصول آنرا سه مبدأ بايد دانست: مبدأ عقلى كه دوستدار معرفت و فهم حقيقت موجودات و مايل به همه خيرات است، مبدأ غضبى كه دوستدار سرفرازى و شرافت و تسلط بر ديگران است، مبدأ شهوى، كه دوستدار لذات جسمانى و آسايش است، و براى اينها كارگران و كمك كارانى است كه عواطف مختلف است، چون ميل و عمل و آثارشان مختلف است معلوم است كه هر كدام از اين مبادى غير از ديگريست و در كشور باطن بيشتر مردم، ميان اينها براى تسلط كامل و استخدام قوى كشمكشها و جنگهاى مستمريست و چون يكى از اينها مسلّط شد ديگران را براى منظور خود به خدمت وا مىدارد و انسانى كه يكى از اين مبادى بر قواى ديگرش حكومت كند به همان نام نامبرده مىشود: انسان عقلى، انسان اشرافى، انسان شهوانى.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 54
وجود اين مبادى براى احراز بقاء است، بقاى جسم، بقاى نوع، بقاى شخصيت حقيقى. ولى اين نتايج آن وقت حاصل مىشود كه تعادل در ميان آنها برقرار گردد و اگر بواسطه ضعف بعضى و قوه بعض ديگر تعادل آنها مختل گرديد، نتايج منظوره از دست مىرود و بواسطه سركشى و افسار گسيختگى اصل مقاومت (مبدأ غضبى) و اصول شهوات پست، افق عقل تيره مىشود و درست نمىتواند عواقب را تشخيص بدهد و در قضايا قضاوت صحيح بنمايد، انسان عادل و موزون آن انسانى است كه مبادى معنوى او به موقع و درست وظيفه خود را انجام دهند و دخالت بيجا در كارهاى يكديگر ننمايند. چنين انسانى هم مىتواند به تمام معنى احراز بقاء نمايد و هم از تمام لذات باطنى و ظاهرى درست بهرهمند شود. پس معلوم شد كه حقيقت انسان همان مبادى فعال است كه در يك شخصيت با هم پيوند يافتهاند و باقى عواطف و اعضاء و جوارح، آلات و ادوات، براى اجراى مقاصد آنها مىباشند، و تربيت انسان ايجاد وسايل رشد و هماهنگى ميان همان مبادى است، و اين مبادى در آغاز سرشت انسان نهفته است، احتياجات و محيط خارجى متدرجا آنها را بيدار و به فعاليت وا مىدارد. بنا بر اين، تربيت فراهم آوردن محيط مساعد است براى رشد و همكارى آنها، اگر محيط مساعد براى بعضى از اين مبادى گرديد، مبادى ديگر يا رشد صحيح ندارند و يا مغلوب و شكست خورده هستند. در محيط شهوانى يعنى محيطى كه منظرهها و شنيدنيهاى آن شهوات پست را بر مىانگيزد، اصول حب معرفت و حب شرف و مقاومت ناچيز و مقهور است. اين است كه در چنين محيط، مردمان دانشمند و غيور و مدافع از حقوق، كمتر تربيت مىشوند. در محيطهايى كه مبدأ مقاومت و اصل غيرت تقويت مىشود، مانند محيطهاى نظامى و جنگى محض، هم قدرت مبدأ شهوانى ضعيف است و هم محبت معرفت، و در محيطهاى علمى محض، شهوات پست قدرتى ندارد، ولى براى مبدأ مقاومت و دفاع از حقوق هم فعاليتى نيست.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 55
دين حق چون براى تربيت كامل انسانى است تا وقتى كه درست و كامل و بدون زياد و كم اجراء مىشد، بهترين محيطهاى تربيتى را ايجاد مىنمود و مردمى كه در آن محيط تربيت مىشدند انسان به تمام معنى بودند، يعنى همه قوى و غرايزشان درست به كار مىافتاد. ده سالى كه در زمان رسول اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) محيط مدينه محيط تربيتى قرآن گرديد، بزرگترين و جامعترين مردان را تربيت نمود، از همان شهرى كه هيچ مؤسسه علمى و مدرسهاى در آن نبود و مردمى كه از معارف عصر خود بيخبر بودند و در بنايى كه از چهار ديوار سنگى بدون سقف بالا آمده بود و فرش آن ريگهاى پاك صحرا بود، صدها مردمى كه آشنا به اسرار مبدأ و معاد و رموز خلقت و در عين حال علماى اجتماع و فرماندهان لشكرى بودند، خارج شد. صفحات تاريخ شاهد تمام افكار و اخلاق و اعمال آنها است، اسرار قرآن را با جان و دل فرا گرفتند و دقيقترين رموز سوق الجيشى را در جنگهاى با دول قديمى روم و ايران به كار بردند و بهترين اجتماعات را فراهم آوردند، اين بناى ساده كه بعد مسجد ناميده شد، هم مدرسه فلسفه عالى بود و هم ستاد ارتش و دانشكده حقوق. پس از رحلت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) بواسطه نبودن سرپرست تربيتى كامل براى مسلمانان و سرعت سيرى كه در فتوحات و لشكركشى گرفته بودند، متدرجا جنبش علمى و حب معرفت خاموش مىشد و مبدأ حماسى و مقاومت تقويت مىيافت، و در زمان خليفه سوم بواسطه فتوحات و اموال بىحسابى كه به دست عرب آمد مبدأ شهوانى و حب مال هم به سركشى و تاخت و تاز در آمد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 56
اين بود كه عموم مسلمانان در آن زمان تربيت كامل و جامع قرآن را از دست داده به منتهاى انحطاط دچار شده بودند و از مبادى باطنى همان مبدأ مقاومت و شهوت فعاليت مىنمود و محيط فقط محيط جنگجويى و مال اندوزى گرديد. فقط عده كمى تربيت اوليه را فراموش نكرده از اوضاع ناراضى بودند و آرزوى بازگشت محيط مدينه را داشتند. به اين جهت پس از كشته شدن عثمان، اين عده با تمام قدرت مىكوشيدند تا محيط حقيقى اسلام را تجديد كنند، و آنهم ممكن نبود مگر به دست دومين مؤسّس اسلام، على امير المؤمنين عليه السلام. به كوشش و همت اين مردان بزرگ و سرپرستى امير المؤمنين با همه مشكلات و مقاومتها چند سالى محيط اولى مدينه در كوفه تجديد شد ولى مردانى كه با سرپرستى امير المؤمنين اين مدينه فاضله را به وجود آوردند بواسطه تجربههاى ممتد و تربيت خصوصى امير المؤمنين تربيتشان كاملتر و عميقتر گرديده بود.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 56
مطالعه دقيق نهج البلاغه، در برابر چشم و خيال خواننده، تربيت كامل اسلام را متمثل مىنمايد و در هر صفحه از آن نوعى از منطق امير المؤمنين را مىنگرد كه مربوط به تربيت و تحريك يك قسم از قواى انسانى و تقويت بنيه فضايل معنوى است و به مناسبت منطق و سخن، در هر قسمت اين كتاب آن حضرت با روحيه و وضع و لباس و محيط خاصّى در نظر جلوه مىنمايد كه شايد شخص بى اطلاع از شخصيت على عليه السلام، در باره وحدت گوينده آن دچار شك گردد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 114
امروز دنباله همان روز جهالت است و ظهور باقيماندههاى آنست، من دوم شخصى هستم كه با شخص مقدس رسالت قيام كردم. اينك همان شخصيت است كه قيام كرده به كندن ريشههاى آثار جاهليت كه نمو كرده است مىكوشد. ما خانواده آل محمّد (ص) محل اسرار وحى و ظرفيت علم حق و جايگاه حكمت الهى مىباشيم. گنجينه رموز دين و مركز حق ماييم. دين به اين خانواده بر پا شده است و قامتش راست گشته و هميشه نيز چنين است. بايد در اين فتنهها نيز به نور علم و هدايت ما پناهنده شويد، اين فتنهها از مردميست كه تخم فجور جاهليت را با خود به اسلام آوردند و در سرزمين اسلام افشاندند و با آب غرور آبياريش كردند، معاويه و پيروانش نمو همين بذرها است، دستگاه آن ارتجاع اوضاع جاهليت است ولى به نام و رنگ اسلام. در بصيرت به حق، هيچ كس را نمىتوان مانند آل محمّد دانست، نعمت هدايت از آنان به ديگران رسيده اساس دين و ستون يقين آنان هستند. بايد افراطى و تفريطى به سوى آنان برگردند، و در زير لواى آنان گرد آيند. آنها در مدرسه وحى تربيت شدهاند و متخصص ولايت و حكومت حق هستند. خدا پرستى و فضايل و رموز دين به وراثت خونى بدانان منتقل شده است. امروز حقّ به مركز خود برگشته و محور دين مستقر شده است. به حق گراييد و به خود اضطراب راه ندهيد و در برابر حوادث جاهليت پايدار باشيد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 118
و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله، أرسله بالدّين المشهور، و العلم المأثور، و الكتاب المسطور، و النّور السّاطع، و الضّياء اللّامع، و الأمر الصّادع، إزاحة للشّبهات، و احتجاجا بالبيّنات، و تحذيرا بالآيات، و تخويفا للمثلات. (3) و النّاس في فتن انجذم فيها حبل الدّين، و تزعزعت سواري اليقين، و اختلف النّجر، و تشتّت الأمر، و ضاق المخرج، و عمي المصدر، فالهدى خامل و العمى شامل. عصي الرّحمان و نصر الشّيطان و خذل الإيمان، فانهارت دعائمه و تنكّرت معالمه و درست سبله و عفت شركه. أطاعوا الشّيطان فسلكوا مسالكه و وردوا مناهله، بهم سارت أعلامه و قام لواؤه، في فتن داستهم بأخفافها و وطئتهم بأظلافها و قامت على سنابكها، فهم فيها تائهون، حائرون، جاهلون مفتونون، في خير دار و شرّ جيران، نومهم سهود و كحلهم دموع، بأرض عالمها ملجم و جاهلها مكرم. (4) 2- شهادت به رسالت محمّد (ص)، هدف از رسالت، و بيان شرايط اجتماعى و اقتصادى هنگام بعثت و شهادت مىدهم كه محمّد (ص) بنده و فرستاده اوست، كه او را با دين روشن و مشهور، و پرچم هدايت واضح و رسا، و كتاب نوشته شده، و نور فروزان و فروغ درخشان، و فرمان آشكار و نافذ فرستاد، تا شبهات را ريشهكن كند، و با براهين روشن و روشنگر احتجاج نمايد، و بوسيله آيات بيم دهد، و با كيفرهاى تاريخى بترساند. (3) بر انگيخته شدن اين پيغمبر گرامى در حالى بود كه مردم در تاريكيهاى فتنه به سر مىبردند، در آن هنگام رشته رابطه دين گسيخته و ستونهاى كشتى يقين متزلزل گشته بود، اصول زندگى و تربيت مختلف شده، امر حياتى دچار اختلاف كلمه و پراكندگى گرديده و امر (زندگى انسانى) به تشتّت گراييده راه بيرون رفتن (از چنين زندگانى وحشتناك) بس محدود و تنگ گشته، طريقه بازگشت از آن كور و ناپيدا شده بود. در نتيجه آثار هدايت در گمنامى و بى نشانى، و كورى همه جايى و همگانى بود. خداى رحمان معصيت شده، شيطان يارى گرديده، ايمان بىياور و خوار و اركانش فروريخته بود، و نشانههايش ناشناس و راهنشانهايش زشت و بد منظر جلوهگر شده، راههاى آن از ميان رفته، جادههاى كوبيدهاش محو گرديده بود. شيطان را اطاعت كردند، پس راههاى پرپيچ و خمش را پيمودند، و به محلهاى آبخور آن وارد شدند، به دست چنين مردمى بيرقهاى شيطان پياپى به راه افتاد و پرچمش برافراشته شد. مردم در فتنهاى مىزيستند بس سنگين و طاقت فرسا كه با قدمهاى گران مردم را خرد و فرسوده، و در زير لگد پايمالشان كرده بود. و آن فتنه (چون اسب چموش افسار گسيخته) بر سر سم ايستاده بود. پس مردم در چنين زندگانى وحشتناك شومى همگى سرگشته، حيرت زده، نادان، بىسامان و دچار آشوب و فتنه مىزيستند، در بهترين سرا و در ميان بدترين همسايگان به سر مىبردند. خواب
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 130
سخن شارح بحرانى به اينجا ختم مىشود. اين اندازه تذكر را در اينجا براى توجه به صحت اين خطبه شريفه لازم دانستم: اينك خلاصه و توضيح مختصرى از مطالب و مندرجات خطبه را ذكر مىنماييم: امير المؤمنين در آغاز اين خطبه با جملات نغز و تشبيهات پر مغزش حقيقت حكومت و خلافت اسلامى و شخصيت خود و ديگران را بيان مىدارد و تذكّر مىدهد كه حكومت اسلام كه نيابت و خلافت از پيغمبر است شايسته كسى است كه متخصص در آن باشد، و بواسطه شخصيت بزرگ الهى و غريزه ذاتى و تربيت دينى، بايد مركز ثقلى باشد كه اجتماع و افراد در همه حوايج مادّى و معنوى خود به گرد او گروند. و همه ضعيفان در دامن تربيت او رشيد شوند، و جمله نيازمندان از سرچشمههاى علوم و معارف سرشار او چون گلها و گياهان دامنه كوه خرم و سرسبز شوند، و براى علوم و معارفش، چون چشمههاى كوهستان، پايان و خشك شدن نباشد، همّت او بلندتر و شامختر باشد از مردمى كه در پرواز خود چون به آرزو و شهواتى رسيدند آشيان گيرند و چون به شاخسار سلطنت و اوج رياست ناخن بند كردند منزل گيرند، و هر كسى با هر سابقه و سنّى باشد، اگر ساختمان روحى و تربيتى او چنان نباشد، لايق چنين مقامى نيست و چون اين جامه را در بر كند بر اندامش ناموزون و زشت است: «لقد تقمصها ابن ابى قحافه».
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 131
پس از اين دو موضوع، آن حضرت با اشاراتى، محيط حكومتى و آثار خلافت هر يك از خلفاى سه گانه را بيان مىكند كه بر اثر در بر كردن نالايق جامه لايق را چه آثارى هويدا گشت و چه زيانها پيش آمد. بواسطه ضعف سرپرست، عناصر مختلف عرب كه هنوز آثار و مواريث جاهليت در فكرشان باقى و ريشه آن مستعد نمو بود، در مركز حكومت نفوذ كردند، و مركز خلافت اسلام كه بايد مراقب هدف دين و تربيت مردم باشد، محيط فعاليت عناصر هوسران و مرتجع گشت. باز شدن درهاى فتوحات و ثروت كه انگيزاننده آرزوها و هوسرانيها است، بيشتر به اين عناصر خطرناك كمك مىكرد، اين بود كه ابرهاى تاريك اوضاع جاهليت، آرزوها و شهوات، آفاق قرآن را تيره كرد و هدف دين تاريك شد. بينشهايى كه در نور قرآن باز شده بود متدرجا از توجه به حق منصرف مىشد و به دنيا رو مىآورد (نمونههاى بارز اين اشخاص همان مجاهدان بدر و احد بودند چون طلحه و زبير و ديگران كه بعد، از ثروتمندان دنيا دوست شدند).
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 131
در دوره دوّم خلافت، عرب كاملا قوى گشتهام عالم در برابر نيروى آن سر فرود آوردند و يكسره بواسطه توجّه به فتوحات و انصراف از تربيت و غرور فاتحيت، عصبيتهاى قومى و نژادى و طبقاتى در عرب زنده گرديده بود و عرب نو مسلمانى كه بايد پس از پيغمبر سرپرستى مثل شخصيت اوّل بالاى سر داشته باشد، بواسطه فقدان آن بر سركشى خود افزودند و مركزيت خلافت را مردمانى مغرور و خشن تشكيل دادند و براى سرپرستى خود چنين مردى را برگزيدند. مساوات اسلامى از ميان رفت، غير عرب موالى ناميده شد، توجه به حقايق فراموش گشت. در عوض تربيت معنوى امم عالم، به توسعه فتوحات و به دست آوردن غنايم مىكوشيدند، عناصر مختلف در حوزه اين حكومت خشن زمامدار شدند، طبقه طلقاء كه پستترين مردم در نظر اسلام بودند بر سر كار آمدند، حزب بنى أميه خود را قوى كردند: «فصيّرها فى حوزة خشناء...».
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 393
32 روزگار و مردم و از جمله خطبههاى آن حضرت عليه السّلام است 1- شناسانيدن روزگار و وصف زمانه خويش مردم، هشيار باشيد، ما در روزگارى كينه جو و زمانى سخت و سركش صبح كردهايم، در اين روزگار، نيكوكار بدكار به شمار آيد، بيدادگر به سركشى خود مىافزايد. از آنچه دانستهايم بهرهمند نمىشويم، و از آنچه نمىدانيم نمىپرسيم، و از هيچ پيشامد هراسناكى نمىانديشيم تا در خانه و كاشانه ما در آيد، و از هر جانب بر سرما فرود بيايد. (1) 2- دسته دسته كردن مردم در حركت اجتماعى آنان پس مردم (در اين روزگار) بر چهار دستهاند: يك دسته كسانى هستند كه چيزى جز ضعف نفس و كندى شمشير و بيمايگى و كم مالى، آنان را از فساد در زمين باز نمىدارد (يعنى مايه فساد و پستى تربيت و موجبات بدكارى در او هست ولى قدرت و وسيله ابراز ندارد. شايد بيشتر مردم ضعيف و فقير چنين هستند). (2) صنف ديگر كسى است كه شمشيرش را كشيده، و رازش [شرّش] را آشكار كرده، پياده و سوارهاش را بسيج داده (شايد اشاره به انواع قوا و غرائز پست است)، أشرط نفسه، و أوبق دينه لحطام ينتهزه، أو مقنب يقوده، أو منبر يفرعه.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 417
به حقيقت حق سوگند، براى افروختن آتش جنگ شما مردمى بد و نكوهيدهايد، پى در پى به شما نيرنگ مىزنند ولى به انديشه نيرنگ نيستيد. از هر جانب سرزمينتان از دست رفته و شكسته مىشود شما به غيرت نمىآييد، دشمن در باره شما خواب ندارد ولى شما در غفلت و بى خبرى به سر مىبريد، به خدا سوگند مردمى كه از يارى يكديگر فروگذارى كنند مغلوبند. (4) آرى، به خدا گمانم به شما اينست كه چون غوغاى جنگ در گيرد و مرگ با گرمى پا به ميدان گذارد، شما مانند سر كه كنار رود، از پسر ابو طالب كنار خواهيد رفت (ممكن است مقصود جدا شدن سر از بدن باشد يا تشبيه آنها است به سر هنگام توجّه خطر، كه بدون تأمّل خود را كنار مىكشد، و دست و سينه را سپر مىكند). (5) 2- ضرورت آمادگى هميشگى و بيدارى در برابر دشمن به خدا سوگند كسى كه دشمن را چنان به خود راه دهد كه گوشتش را با رگ و ريشه بركند، و استخوانش را درهم شكند، و پوستش را از بدن جدا كند، زبونيش بس بزرگ، و آنچه دندههاى سينهاش در بر گرفته (قلبش) بس ضعيف است. (6) تو هر گونه مىخواهى و راضى هستى باش و امّا من در برابر از دست دادن حقّ و راه دادن دشمن با ضرب شمشير مشرفيّ ايستادهام، و چنان بر دشمن فرود آرم كه پروانه مغز و جمجمه به پرواز آيد، و بازو و ساقها به هر سو بپرد، و بعد از آن خدا آن چنان مىكند كه مشيّت او است (7) 3- حقوق مردم و امام بر يكديگر مردم متوجّه باشيد به يقين مرا بر شما حقيست، و شما را بر من حقيست، امّا حق شما بر من: نصيحت كردن شما، فراوان كردن در آمدهايتان، آموزش دادن به شما تا در نادانى نمانيد، و ادب كردن و تربيت شما است تا نيك بدانيد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 421
ب- «تاريخ طبرى»: بيگمان جنگجو پيوسته بيدار است و داراى خرد، و هر كس با آسايش خيال آرامش را برگزيند در شبستان خوارى خفته است، كسانى كه پيوسته با يكديگر در كشمكش و نزاع هستند [ظاهرا بايد المتخاذلون به معنى كسانى كه از يارى به يكديگر فروگزارى مىكنند باشد، چنانكه در بخش نخست خطبه روايت شده است] محكوم به شكست مىباشند، و شكست خورده مغلوب هم بيگمان مقهور و زير دست و همه هستى و دارايى و ارزش انسانى از دست داده است. [4] ترجمه روايات منابع ديگر: الف- «الامامة و السياسة»: امّا بعد، پس بىگمان مرا بر شما حقّى است، و شما را نيز بر من حقّى است، آن حقّ كه شما بر من داريد: نصيحت كردن به شما در راه و ذات خدا، فراوان كردن در آمد شما، آموزش دادن تا نادان نمانيد، و دادن تربيت و فرهنگ به شما تا پيوسته بدانيد و بياموزيد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 631
امير المؤمنين مىخواست هاشم بن عتبه را به جاى قيس به مصر بفرستد، زيرا هاشم هم سردارى شجاع بود، هم مديرى شايسته، و هم مؤمنى پروا پيشه. محمّد پسر ابى بكر و ناپسرى امام بود. مادرش اسماء بنت عميس نخست همسر جعفر بن ابى طالب بود، پس از شهادت جعفر در جنگ موته، مادر محمّد به ازدواج ابو بكر در آمد و محمّد نتيجه اين ازدواج بود. پس از فوت ابو بكر اسماء با على ازدواج كرد. على محمّد را در زير توجه و تربيت و مهر و محبّت قرار داد. محمّد عابدى با تقوا و باهوش و به زاهد قريش مشهور بود، ولى به اندازه هاشم دلير و جنگاور نبود، شايد به علّت موقعيّت خاصّ جنگى، امير المؤمنين محمّد را براى مصر كافى مىدانست و هاشم را براى ميدان جنگ مناسبتر مىديد.
پيامامام ج 1 صفحهى 13
«گنجينه بزرگ معارف اسلام» «عاليترين درس براى تعليم و تربيت انسانها» «بهترين سرمايه خودسازى و تهذيب نفس» و «مؤثّرترين برنامه براى ساختن جامعهاى سالم و پاك و سربلند» عناوينى است كه به حق مىتوان براى نهج البلاغه انتخاب كرد.
پيامامام ج 1 صفحهى 20
آرى بدينسان شيخ مفيد به تعليم و تربيت آن دو كودك همّت گماشت و خداوند نيز بر آنان منّت گذاشت و درهاى دانش و فضايل فراوانى را به روى آنان گشود و از آنان آثار ماندگار و مفيدى در روزگار به جاى ماند.
پيامامام ج 1 صفحهى 50
دگر بار آن را باز ورق مىزنيم امام (ع) را بر مسند درس اخلاق و تهذيب نفوس و تربيت ارواح و افكار مىبينيم، مرد وارستهاى به نام «همّام» از او تقاضاى درس جديد در زمينه صفات و روشهاى پرهيزگاران كرده و آن چنان تشنه است كه با يك پيمانه و دو پيمانه سيراب نمىگردد.
پيامامام ج 1 صفحهى 50
امام دريچههاى دانش سرشار خود را به روى او گشوده، آن چنان درس پارسايى و وارستگى و پرهيزگارى به او مىدهد و حدود يك صد صفت از صفات آنها را در عباراتى محكم، عميق و نافذ براى سالكان راه حق برمىشمرد، گويى كه قرنها بر همين مسند و همين جايگاه به ارشاد خلق و تربيت نفوس و تدريس اخلاق پرداخته است، تا آنجا كه سؤال كننده پس از شنيدن اين گفتار صيحهاى مىزند و نقش بر زمين مىشود و اين گونه نفوذ سخن چيزى است كه در تاريخ سابقه ندارد.
پيامامام ج 1 صفحهى 158
«سدنة» جمع «سادن» به معنى دربان و «جنان» (بر وزن كتاب) جمع «جنّت» به معناى بهشت است و از اين تعبير استفاده مىشود كه خداوند بهشتهاى متعدّدى دارد و بعضى از شارحان نهج البلاغه عدد آن را هشت مىدانند كه در قرآن مجيد به نامهاى: «جنّة النّعيم و جنّة الفردوس و جنّة الخلد و جنّة المأوى و جنّة عدن و دار السّلام و دار القرار و جنّة عرضها السّموات و الارض» آمده است. در اين كه وجود فرشتگان حافظ اعمال چه فايدهاى دارد، گاه گفته مىشود فايده آنان اين است كه انسانها احساس مسئوليت بيشتر و مراقبتهاى نزديكترى كنند و در اعمال و رفتار خويش هوشيارتر باشند. چرا كه هدف همه اينها تربيت انسان و جلوگيرى از انحراف و زشتكاريهاى اوست.
پيامامام ج 1 صفحهى 188
از دلايل مهمّى كه نشان مىدهد انسان برترين موجود عالم خلقت و شريفترين مخلوق خدا و گل سر سبد آفرينش است آيات مربوط به سجود ملائكه براى انسان است كه در چندين سوره از قرآن روى آن تأكيد شده است و نشان مىدهد همه فرشتگان بدون استثنا براى آدم سجده و خضوع كردند و اين دليل روشنى بر فضيلت آدم حتّى بر فرشتگان است و ظاهرا هدف از اين تأكيدهاى مكرّر قرآن، توجّه دادن انسانها به شخصيّت والاى الهى و معنويشان است و اين تأثير بسزايى در تربيت نفوس و هدايت انسانها دارد.
پيامامام ج 1 صفحهى 261
در بعد اخلاقى و عبادى كه مهمترين فلسفه حج را تشكيل مىدهد تربيت نفوس و تهذيب اخلاق و تقويت پايههاى تقوا و اخلاص مطرح است. تعبير معروفى كه در احاديث اسلامى آمده كه مىگويد: «يخرج من ذنوبه كهيئته يوم ولدته امّه، كسى كه حجّ خانه خدا را (از روى اخلاص و توجّه و با حفظ آداب و اسرار آن) انجام دهد از گناه پاك مىشود همانند روزى كه از مادر متولّد مىشود» دليل روشنى براى تأثير حجّ بر روح و جان انسان است كه او را از همه آلودگيها پاك مىكند و آثار گناهانى كه يك عمر در دل نشسته است، مىزدايد و اين بزرگترين فايدهاى است كه نصيب زوّار بيت اللّه الحرام مىشود. اگر آنها به اسرار اعمال و مناسكى كه انجام مىدهند دقيقا توجّه داشته باشند، هر گامى كه بر مىدارند گامى به سوى خدا نزديكتر مىشوند و معبود و محبوب حقيقى را در همه جا حاضر مىبينند. آرى حج يك تولّد دوباره است كسانى كه حج را با تمام وجودشان درك مىكنند آثار معنوى و روحانى آن را تا پايان عمر در دل خويش احساس مىكنند و شايد به همين دليل است كه حج، يك بار، در تمام عمر واجب شده است.
پيامامام ج 1 صفحهى 517
به همين دليل در بعضى از روايات، مدح و ستايش اين شهر نيز ديده مىشود، از جمله در خطبهاى كه از امير مؤمنان على (ع) نقل شده، ضمن بر شمردن بخشهايى از حوادث سختى كه بر اين شهر مىگذرد مىخوانيم كه امام (ع) اهل بصره را مخاطب ساخت و فرمود: خداوند براى هيچ يك از شهرهاى مسلمين شرافت و كرامتى قرار نداده، مگر اين كه در شما برتر از آن را قرار داده است... قاريان شما بهترين قاريان قرآنند و زاهدان شما بهترين زاهدان، عابدان شما بهترين عبادت كنندگان و تاجران شما بهترين و صادقترين تاجرانند... كودكان شما باهوشترين و زنان شما قانعترين زنانند. هيچ منافاتى ندارد كه قوم و ملّتى بر اثر برخوردار شدن از تعليم و تربيت كافى و خودسازى و تهذيب نفوس، رذايل اخلاقى را كنار بگذارند و به سوى فضايل گام بردارند، به خصوص اين كه مفاسد اخلاقى آنها رسواييهايى همچون جنگ جمل و پيامدهاى نامطلوب آن به بار آورد و آنها را تكان دهد و بيدار كند.
پيامامام ج 1 صفحهى 550
آرى اعمال صالح زنجيروار يكديگر را تعقيب مىكنند. يك كار نيك، سبب كار نيك ديگر و آن هم به نوبه خود سبب اعمال صالح ديگر مىشود، مثلا، هنگامى كه كسى فرزند خود را خوب تربيت كند او هم منشأ خيرات و بركات مىشود و در دوستان و اطرافيان خود اثر مىگذارد آنها هم وسيله انجام كارهاى خير ديگرى مىشوند و به همين ترتيب جامعه رو به صلاح و سعادت پيش مىرود.
پيامامام ج 1 صفحهى 599
در حديثى از پيغمبر اكرم (ص) مىخوانيم: «اذا مدح الفاجر إهتزّ العرش و غضب الرّبّ، هنگامى كه براى شخص فاجر مدح و ثنا گفته شود، عرش خداوند به لرزه در مىآيد و پروردگار غضب مىكند» در حديث ديگرى از همان حضرت آمده است: «من مدح سلطانا جائرا و تخفّف و نضعضع له طمعا فيه كان قرينه الى النّار، كسى كه سلطان ظالمى را ثنا گويد و به خاطر طمع در امكانات مادّيش براى او تواضع كند، همنشين او در آتش دوزخ خواهد بود» به همين دليل در احاديث اسلامى شديدا نسبت به مدح مدّاحان هشدار داده شده است كه حتى افراد با تقوا مراقب خطرات اين گونه مدّاحان باشند در حديث معروف نبوى مىخوانيم: «احثو في وجوه المدّاحين التّراب، خاك به صورت مدّاحان بپاشيد (و آنها را از خود دور كنيد كه شما را از عيوب غافل مىكنند)». امير مؤمنان در «عهدنامه» معروف «مالك اشتر»، به مالك در اين زمينه هشدار مىدهد و بعد از آن كه او را به همنشينى اهل ورع و صدق و راستى دعوت مىكند، مىفرمايد: «ثمّ رضهم على الّا يطروك و لا يبجحوك بباطل لم تفعله فانّ كثرة الإطراء تحدث الزّهو و تدني من العزّة، آنان را طورى تربيت كن كه ستايش بيهوده از تو نكنند و تو را نسبت به اعمالى كه انجام ندادهاى، تمجيد ننمايند زيرا كثرت مدح و ثنا، خودپسندى و عجب به بار مىآورد و انسان را به تكبّر و غرور نزديك مىسازد».
پيامامام ج 2 صفحهى 39
همين منطق، در جنگ تحميلى عراق عليه ايران اسلامى، عصر و زمان ما، بار ديگر خودش را نشان داد و در حالى كه تمام قدرتهاى بزرگ دنيا، با امكانات خود، به طور ظاهر و پنهان، به تقويت دشمنان اسلام پرداختند، جوانان مؤمن بسيجى و رزمندگان تربيت يافته در مكتب قرآن، تمام محاسبات جنگى آنها را بر هم زدند.
پيامامام ج 2 صفحهى 198
بديهى است كه چنين آرزوهاى طولانى و بىحدّ و مرز تمام قدرت فكرى و جسمى او را به خود جلب و جذب مىكند و چيزى براى پرداختن به امر آخرت و زندگى جاويدان او باقى نمىگذارد. افرادى را مىبينيم و مىشناسيم كه تا آخرين لحظات عمر چنان غرق در خيالات واهى و آرزوهاى دور و دراز بودند كه حتّى لحظهاى نتوانستند به امر تربيت فرزندان خود بپردازند، تا گامى در راه تهذيب نفس بردارند.
پيامامام ج 2 صفحهى 303
براستى نفوذ در ميان چنين جمعيّتى و هدايت و تربيت آنها، از معجزات بزرگ است اين همان چيزى است كه در خطبه بالا به آن اشاره شده است، هر چند با نهايت تأسف بعد از رحلت پيامبر اسلام در فاصله نه چندان زيادى، بازماندگان اقوام جاهليت در پستهاى كليدى حكومت اسلامى جاى گرفتند و بسيارى از زحمات گرامى پيامبر اسلام را بر باد دادند و على عليه السّلام مطابق آنچه در خطبه بالا آمده، تلاش فراوانى براى باز گرداندن مردم به مسير اصلى عصر پيامبر انجام داد.
پيامامام ج 2 صفحهى 343
اى مردم مرا بر شما حقّى است و شما را بر من حقّى: امّا حقّ شما بر من (نخست) اين است كه از خير خواهى شما دريغ نورزم و بيت المال را در راه شما به طور كامل به كار گيرم و شما را تعليم كنم تا از جهل و نادانى رهايى يابيد و شما را تربيت كنم تا فرا گيريد و آگاه شويد.
پيامامام ج 2 صفحهى 346
امام عليه السّلام در اين زمينه مىفرمايد: حق ديگر شما بر من، اين است كه شما را تعليم كنم تا از جهل و نادانى رهايى يابيد، «و تعليمكم كيلا تجهلوا»، آرى والى بايد با آموزشهاى صحيح و سالم به مبارزه با جهل برخيزد و سطح افكار مردم را بالا ببرد و فرهنگ جامعه را تقويت كند و عامل مهم بدبختىها را- كه جهل و نادانى است- ريشه كن سازد. حضرت مىفرمايد: چهارمين حق شما بر من، اين است كه «شما را تربيت كنم و پرورش دهم تا فرا گيريد و آگاه شويد، «و تأديبكم كيما تعلموا».
پيامامام ج 2 صفحهى 347
قابل توجه اين كه در مورد حق سوم مىفرمايد: «بايد شما را تعليم دهم تا از جهل رهايى يابيد» و در مورد حق چهارم مىفرمايد: «شما را تربيت كنم تا فرا گيريد و آگاه شويد».
پيامامام ج 2 صفحهى 376
جمله (لا أبا لكم) «پدرى براى شما نباشد» ممكن است كه از قبيل دشنام باشد كه مفهوم آن در فارسى «اى بىپدران» مىشود و اشاره به اين است كه شما افرادى هستيد كه تربيت خانوادگى صحيح اسلامى و انسانى نداريد- به همين دليل كار خلافى را انجام مىدهيد، بعد كه آثار سوء آن را مىبينيد به ديگرى نسبت مىدهيد و نيز ممكن است از قبيل نفرين باشد، يعنى «خداوند پدرانتان را از ميان بردارد» كه در واقع كنايه از خوار گشتن و ذليل شدن است، زيرا از دست دادن پدر، مخصوصا در كودكى و آغاز جوانى، سبب خوارى و ذلّت است.
پيامامام ج 2 صفحهى 418
حضرت، سپس مىافزايد: «اى بىاصلها براى يارى آيين پروردگارتان منتظر چه هستيد» «لا أبالكم ما تنتظرون بنصركم ربّكم» همه شرايط مبارزه با دشمن را داريد، هم عدّه و هم عدّه و امكانات داريد و هم از نقشههاى شوم دشمن آگاه شدهايد و هم از خطراتى كه شما را احاطه كرده با خبر هستيد، ديگر منتظر چه مىباشيد نشستهايد تا مرگ ذليلانه خود را به دست دشمن تماشا كنيد جمله «لا أبا لكم»، اى بىاصلها همان گونه كه در سابق نيز اشاره شد، يا كنايه از اين است كه شما گويى پدرى بالاى سرتان نبوده و از تربيت خانوادگى محروم بودهايد كه اين چنين ضعيف و زبون و ناتوان هستيد و يا نفرين است، يعنى حضرت نفرين مىكند كه خداوند پدر را از شما بگيرد. و اين كنايه از ذليل و خوار شدن است، زيرا كسى كه پدر خود را از دست مىدهد، نوعا گرد و غبار ذلّت و خوارى بر او مىنشيند.
پيامامام ج 2 صفحهى 471
آنچه در خطبه بالا در اين زمينه آمده است چيزى است كه از آيات متعددى از قرآن مجيد نيز استفاده مىشود، حتّى از آيات قرآن بر مىآيد كه به هنگام نزول عذاب استيصال (مانند عذابهايى كه براى ريشه كن كردن اقوام فاسد پيشين فرستاده مىشد) درهاى توبه بسته مىشود، و راهى براى جبران اعمال زشت گذشته، باقى نمىماند، چرا كه انسان در چنين شرايطى در آستانه انتقال قطعى از دنيا و گام نهادن در برزخ قرار گرفته است و در داستان اقوام پيشين مىخوانيم: «فلمّا رأوا بأسنا قالوا امنّا باللّه وحده و كفرنا بما كنّا به مشركين. فلم يك ينفعهم ايمانهم لمّا رأوا بأسنا سنّة اللّه الّتى قد خلت فى عباده و خسر هنالك الكافرون، «هنگامى كه عذاب ما را ديدند گفتند: هم اكنون به خداوند يگانه ايمان آورديم، و به معبودهايى كه همتاى او مىشمرديم كافر شديم، امّا ايمانشان در اين زمان كه عذاب ما را مشاهده كردند سودى به حال آنها نداشت، اين سنّت خداوند است كه همواره در ميان بندگانش اجرا مىكند و در آنجا كافران زيانكار شدند». و نيز مىدانيم هنگامى كه فرعون در لا به لاى امواج خروشان نيل گرفتار شد، و مرگ را به چشم خود ديد، اظهار ايمان كرد، اظهارى كه از سر صدق بود، ولى چون درهاى توبه بسته شده بود به او پاسخ داده شد: «آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ، الآن اظهار ايمان مىكنى، در حالى كه قبلا عصيان كردى و از مفسدان بودى» از اين آيات و روايات مشابه آن كه در خطبه بالا آمد به خوبى نتيجه مىگيريم كه اين يك سنّت تخلف ناپذير الهى است كه پرونده اعمال با مرگ يا زمانى كه انسان در آستانه مرگ قطعى قرار مىگيرد بسته مىشود، و راهى به سوى بازگشت و جبران نيست در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه در بسيارى از روايات آمده كه آثار كارهاى نيك و بد انسان بعد از مرگ او به او مىرسد و به اين ترتيب پرونده اعمال او از نظر حسنات يا سيّئات سنگينتر مىشود، در حديثى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىخوانيم: «سبعة اسباب يكتب للعبد ثوابها بعد وفاته، رجل غرس نخلا او حفر بئرا او اجرى نهرا او بنى مسجدا او كتب مصحفا او ورّث علما او خلّف ولدا صالحا يستغفر له بعد وفاته، هفت سبب (از اسباب خير) است كه ثوابش براى بنده خدا بعد از مرگ او نوشته مىشود: كسى كه نخلى بكارد، يا چاه آبى حفر كند، يا نهرى به جريان اندازد، يا مسجدى بنا كند، يا قرآنى [و يا كتابى سودمند] بنويسد، يا علمى از خود به يادگار بگذارد، يا فرزند صالحى بعد از او بماند كه پس از درگذشت وى برايش استغفار كند.» روشن است كه آنچه در اين حديث آمده نمونههاى بارز كار خير است، و گرنه تمام آثار نيك و سنّتهاى حسنهاى كه از انسان باقى مىماند همين اثر را دارد. آيا اينها با آنچه در بالا گفته شد منافاتى ندارد پاسخ اين سؤال روشن است، زيرا انسان بعد از مرگ عمل تازهاى نمىتواند انجام دهد، نه اين كه آثار اعمال گذشته به او نمىرسد، آرى پرونده اعمال جديد بسته مىشود و چيزى بر آن افزوده نمىگردد، ولى پرونده اعمال پيش از مرگ همواره گشوده است و انسان از ميوههاى درختهاى اعمال صالحهاش در برزخ و قيامت بهرهمند مىشود. حتى از اعمالى كه فرزند صالح او انجام مىدهد و از آثار تربيت صحيحى است كه او در حال حياتش در مورد فرزند انجام داده بهرهاى به او مىرسد، و طبيعى است كه انسان از ميوههاى درخت برومندى كه نشانده است بهره ببرد.
پيامامام ج 2 صفحهى 646
شايان توجه اين كه امام عليه السّلام- همان گونه كه در بالا اشاره شد- در مقام نهى از تبرّى جستن، به سه چيز اشاره مىكند: نخست اين كه مىگويد: «من بر فطرت توحيد زاده شدهام». (فانّى ولدت على الفطرة)، در حالى كه طبق آيه قرآن و روايات اسلامى همه انسانها بر فطرت توحيد متولّد مىشوند، اين چه امتيازى است كه امام به آن اشاره فرموده است با توجه به يك نكته پاسخ اين سؤال روشن مىشود، و آن اين كه بسيارى از مردم با اين كه با فطرت توحيد متولّد مىشوند تحت تأثير پدر و مادر غير موحّد يا جوامع آلوده به شرك به زودى از راه توحيد منحرف مىگردند، در حالى كه امام عليه السّلام در آغوش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پرورش يافت و از دست او غذا مىخورد و در سايه او تربيت مىشد بگونهاى كه كمترين گرد و غبار شرك و جاهليت عرب، بر دامان او ننشست و از مادرى پاك و با ايمان و پدرى موحّد تولّد يافت، آن هم در زمانى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دوران آمادگى براى رسالت را مىگذراند، صداى فرشتگان را مىشنيد و نور عالم بالا را مشاهده مىكرد.
پيامامام ج 3 صفحهى 82
در بخش دوم- كه بخش آخرين اين خطبه است- نيز همچنان اوصاف پروردگار، يكى بعد از ديگرى تشريح مىشود و با تعبيراتى كوتاه و بسيار پرمعنا و لطيف، دقايق صفات الهى توضيح داده مىشود. در اين بخش، هشت وصف از اوصاف الهى كه توجّه به آنها در تربيت انسانها بسيار مؤثّر است مورد بحث و بررسى قرار گرفته است.
پيامامام ج 3 صفحهى 87
در هفتمين و هشتمين وصف از اوصاف الهى، كه خطبه با بيان آن پايان مىگيرد، مىفرمايد: «او كسى است كه در بلاها و ناكامىها و مشكلات (همگان) چشم اميد به او دوختهاند، و در نعمتها از او بيم دارند (اميد براى حل مشكل و بيم از بازستاندن نعمتها بر اثر كفران» (المأمول مع النّقم، المرهوب مع النّعم). در آيات قرآن مجيد نيز، كرارا به اين مسايل اشاره شده است، در يك جا مىفرمايد: فإنّ مع العسر يسرا. إنّ مع العسر يسرا، به يقين با سختى آسانى است و به يقين با سختى آسانى است» و در جاى ديگر مىفرمايد: «أ فأمن أهل القرى أن يأتيهم بأسنا بياتا و هم نائمون. أو أمن أهل القرى أن يأتيهم بأسنا ضحى و هم يلعبون، آيا ساكنان آبادىها از اين ايمناند كه عذاب ما شبانه به سراغ آنها بيايد، در حالى كه در خواب باشند و آيا اهل آبادىها از اين ايمناند كه عذاب ما هنگام روز، به سراغشان بيايد در حالى كه سرگرم بازى هستند». آرى مشكلات هر چند سخت و پيچيده و خطرناك باشد، باز حلّ آن، در برابر لطف خدا، ساده و آسان است و نعمتها هر چند گسترده و بىحساب باشد، برچيدن آن در برابر اراده خدا مشكل نيست، بنابراين، نه در بلا و نقمت مىتوان مأيوس شد و نه در آسايش و نعمت مىتوان غافل ماند. به همين دليل مؤمنان راستين، هميشه در ميان خوف و رجا- كه عامل اصلى تربيت انسانهاست- قرار دارند.
پيامامام ج 3 صفحهى 88
بىشك معرفة اللّه و شناخت اسما و صفات او، موضوعيّت دارد و هر كس بايد تا آنجا كه مىتواند از اين معرفت بهره بگيرد و به تعبيرى ديگر: «نفس اين معرفت، براى انسان مايه تكامل و قرب الى اللّه است.» ولى با اين حال، اين حقيقت را نبايد فراموش كرد كه توجّه به اين اوصاف كمال و جمال تأثير بسيار مهمّى در تربيت نفوس انسانها دارد و توجّه به كمال مطلق، انسان را به سوى همانندى- هر چند در مرحله بسيار پايينى باشد- سوق مىدهد.
پيامامام ج 3 صفحهى 179
همه انسانها بر فطرت توحيد از مادر متولّد مىشوند (و انحراف از اين فطرت، بر اثر تعليم و تربيت نادرستى است كه بعدا حاصل مىشود)» نيز اشاره به همين معنا است.
پيامامام ج 3 صفحهى 179
واضح است كه اگر سعادت و شقاوت ذاتى باشد و هر كس مجبور باشد كه در همان مسير از پيش تعيين شده، گام بردارد، آمدن پيامبران و نزول كتابهاى آسمانى و تكليف و مسئوليّت و احكام الهى و ثواب و عقاب، و در يك كلمه، تمام مسايل مربوط به تعليم و تربيت و آثار و نتايج آن، بىمعنا خواهد شد، نه عقل چنين چيزى را مىپذيرد و نه شرع.
پيامامام ج 3 صفحهى 263
«دعا» نقش بسيار مؤثرى در تربيت نفوس انسانى و سوق آنها به مراتب كمال دارد كه شايد بسيارى از دعاكنندگان از آن غافل باشند.
پيامامام ج 3 صفحهى 264
هر نفسى كه با «دعا» همراه است، ممدّ حيات است و مفرّح ذات، و هر دلى كه با نور «دعا» قرين است، با تقواى الهى همنشين «دعا كننده» وصول به مقاصد شخصى خود را از خدا مىطلبد و خداوند تربيت و پرورش روحانى او را از طريق دعا مىخواهد و بقيه بهانه است.
پيامامام ج 3 صفحهى 266
و اگر به دعاى مورد بحث مراجعه كنيم، مىبينيم كه على عليه السّلام ضمن چهار جمله پرمعنا، در واقع يك دوره درس اخلاق و فضايل انسانى را شرح داده و از رذايل اخلاقى كه سبب سقوط انسانها مىشود، آنها را بازداشته است. آرى دعاهاى معصومين عليهم السّلام همواره درس تربيت و پيام انسانساز و ره توشه سالكان الى اللّه است.
پيامامام ج 3 صفحهى 290
بىشك، انسان در طبيعتش نه «كفور مبين» است نه «ظلوم و جهول» و نه طغيانگر، بلكه ظاهر اين است كه اين بحثها درباره انسانهايى است كه تحت تربيت رهبران الهى قرار نگرفتهاند و به صورت گياهان خودرو، درآمدهاند. نه راهنمايى و نه بيدارگرى دارند و در ميان هوسها غوطهورند.
پيامامام ج 3 صفحهى 555
سپس به دنبال بيان اين سه وصف، نتيجهگيرى فرموده و به دو وصف ديگر اشاره مىكند، مىفرمايد: «از اين رو، او از معادن و گنجينههاى دين خدا است و از اركان زمين او» (فهو من معادن دينه، و أوتاد أرضه). آرى، آن كس كه وجودش از هر نظر خالص شده و كار او تعليم و تربيت است، به منزله معدن فناناپذيرى است كه دائما جواهرات و فلزات گرانبها از آن استخراج مىكنند و در برابر طوفانهاى شرك و گناه، و وسوسههاى شياطين جنّ و انس، كه به سوى جامعه انسانى مىوزد، همچون كوهى است كه در قرآن مجيد «ميخ زمين» شمرده شده، زيرا كوهها از يك سو، طوفانها را در هم مىشكنند و مردمى را كه در پناه آنها هستند، در امان مىدارند و از سوى ديگر، در برابر زلزلهها كه دائما از درون زمين برمىخيزد، مقاومت مىكنند و پوسته زمن را- جز در موارد نادرى- از لرزشهاى مداوم، محفوظ نگه مىدارند. قرآن مجيد به هنگام بيان نكات توحيدى در جهان آفرينش مىفرمايد: أ لم نجعل الأرض مهادا. و الجبال أوتادا، آيا زمين را گاهواره و استراحتگاه و كوهها را ميخهاى زمين قرار نداديم». به يقين، اگر كوهها نبودند و ريشههاى آنها همچون حلقههاى به هم پيوسته زره، اطراف زمين را فرانمىگرفت، زمين گاهواره و استراحتگاه انسان نمىشد، به علاوه طوفانهاى شن، محيط زندگى انسان را همچون درون كويرها، غير قابل زيست مىنمود و آرامش را به كلّى سلب مىكرد. از اين گذشته، آبيارى زمينهاى خشك كه توسط ذخاير كوهها (برفهايى كه بر آنها انباشته مىشود و چشمههايى كه درون آنها است) صورت مىگيرد، از ميان مىرفت و مطلقا آرامشى وجود نداشت.
پيامامام ج 3 صفحهى 601
به تعبير ديگر: مجازاتهاى الهى هرگز جنبه انتقامجويى ندارد، بلكه هدف از آن، تعليم و تربيت و عبرت است، ولى متأسّفانه گوش شنوا و چشم بينا كه حق را بشنود و صحنههاى عبرتآموز را درست بنگرد، تا مايه بيدارى دلها شود، بسيار كم است.
پيامامام ج 3 صفحهى 655
مىدانيم براى رسيدن به نتيجه مطلوب در هر كار، دو چيز لازم است: «شايستگى محل» و «تربيت و مديريت صحيح» به تعبير ديگر: قابليّت قابل، و فاعليّت فاعل.
پيامامام ج 3 صفحهى 655
در تربيت نفوس انسانى نيز همين اصل حاكم است، تا واعظى از درون نباشد و انصاف و حقجويى و حقطلبى بر روح انسان حاكم نگردد، از واعظهاى برون، كارى ساخته نيست. به همين دليل «ابوجهل» ها و «ابولهب» ها از كنار چشمه جوشان وحى، تشنه بازمىگشتند، ولى «اويس قرن» ها با يك اشاره، به سر مىدويدند.
ترجمهاستناد(فارسى) صفحهى 136
پس قسم ياد كرد كه آن كتاب را جز در اصفهان روايت نكند. او را آثار ارزنده ديگرى نيز هست كه ارباب تراجم آنها را به تفصيل ذكر كردهاند. وى در كوفه ميان قبيله خود «ثقيف» تربيت شد. اين كتاب براى نخستين بار توسط مرحوم استاد بزرگوار سيد مير جلال الدين محدث به سال 1395 ه. ق- 1354 ه. ش از نسخهاى كه متعلق به كتابخانه شخصى ايشان بوده است با حواشى و تحقيقات ارزندهاى در سلسله انتشارات انجمن آثار ملى ايران به شماره 114 در دو جلد به انضمام تعليقات چاپ گرديد. و شرح نسخه كتاب و چگونگى آن را در مقدمه «الغارات» به تفصيل ذكر كردهاند.
ترجمهاعلامنهجالبلاغه صفحهى 40
محمد بن ابى بكر عبد اللّه بن عثمان. مادرش اسماء بنت عميس خثعمى است. در حجة الوداع در ذى الخليفه هنگامى كه مادرش به حج رفته بود او را بزاد. عايشه به او ابو القاسم مىگفت. پس از مرگ ابو بكر، على (ع) با مادرش ازدواج كرد. محمد در جنگ جمل همراه على بود و در صفين نيز حضور داشت. محمد بن ابو بكر از جمله كسانى بود كه در محاصره عثمان شركت داشت و براى كشتنش داخل خانه او شد. امام على (ع) در باره او فرمايد: «محمد پسر من از پشت ابو بكر است». پس از كشته شدن مالك اشتر، امام او را به مصر فرستاد. بر معاويه گران آمد و عمرو بن عاص را به جنگ او فرستاد. عمرو بن عاص به سوى او حركت كرد و پس از جنگى كه در ميانشان در گرفت محمد بن حنفيه شكست خورد و در خرابهاى پنهان شد. او را از آنجا بيرون آوردند، كشتند و در شكم الاغ مردهاى نهاده سوزانيدند پارهاى گفتهاند كه سر از تنش جدا كرده به نزد معاويه بن ابى سفيان در دمشق بردند و در شهر گردانيدند و او نخستين كسى است در اسلام كه سرش را چنين بگردانيدند. عايشه چون از خبر قتل برادرش آگاه شد بسيار غمگين شد و فرزندان و خانوادهاش را به نزد خود آورد و تربيت ايشان را بر عهده گرفت.
ترجمهرواننهج..(ارفع) صفحهى 10
هر كه مرورى بر خطبهها و نامهها و كلمات قصار نهج البلاغه داشته باشد، به اين باور مىرسد كه حضور نهج البلاغه در بين خانوادهها چه قدر ضرورى و سازنده است. در واقع بايد گفت نهج البلاغه در محيط خانوادهها مهجور واقع شده است، چه مانعى دارد در كنار قرآن و كتاب دعا و رساله عمليه كتاب شريف نهج البلاغه به عنوان كتاب تربيت و اصلاح درون و بيرون انسانها حضور داشته باشد. آرى، در هر خانهاى كه نهج البلاغه هست و اهل خانه با آن مأنوسند كانون خانواده لبريز از صفا و صميميت و فضايل اخلاقى است. زيرا كه انسان با خواندن نهج البلاغه در مى يابد كه فرا گيرى علم اخلاق و حكمت عملى براى همه واجب و الزامى است چنانكه انبياء و ائمه (عليهم السلام) از آن مستثنى نبودند.
ترجمهرواننهج..(ارفع) صفحهى 12
شيخ (عليه الرحمة) از جا برخاست و سلام كرد، فاطمه پاسخ داد و گفت: «يا شيخ علّمهما الفقه» اى شيخ به اين دو فرزندم فقه بياموز. شيخ گريه كرد و خواب خود را براى مادر آن بزرگواران تعريف كرد و تعليم و تربيت آن دو را به عهده گرفت پدر سيد شريف رضى ابو احمد حسين بن موسى ملقب به طاهر و داراى رتبه نقابت بود. مقام نقابت عبارت بود از حفظ و نگهدارى آمار خانوادههاى سادات، نظارت بر مسائل اخلاقى، ممانعت از بى حرمتى به قانون رسول اللَّه (صلّى اللَّه عليه و آله)، احقاق حقوق، مراقبت بر ازدواج زنان و دختران، اجراى عدالت و نظارت بر موقوفات كه از مجموع، اين معنا به دست مىآيد كه نقابت همان مقام رهبرى و زعامت بر مسلمين است.
ترجمهرواننهج..(ارفع) صفحهى 999
و در همه كارها خود را به خدا سپار كه پناهگاهى استوار و جايگاهى نيرومند است. درخواست خود را فقط به خدا اختصاص بده كه عطا كردن و محروم ساختن هر دو به دست اوست. در كارهايت از خداوند زياد طلب خير كن و در باره وصيت من خوب فكر كن و روى از آن برنگردان كه بهترين گفته سخنى است كه منفعت داشته باشد و بدان در علمى كه منفعت نباشد خيرى نخواهد بود و كسى هم از علمى كه آموختن آن سزاوار نيست نفعى نمىبرد. اى پسرم: وقتى خود را پير و فرتوت يافتم و مشاهده كردم كه ناتوانى و سستى من رو به افزايش است به وصيت كردن خويش براى تو شتافتم. فضايلى را در آن بازگو نمودم تا قبل از آنكه مرگ به سراغم آيد به تو گفته باشم آنچه در خاطر دارم تا هنوز بدنم ضعيف نشده به تو برسانم و يا قبل از آنكه بعضى از خواهشهاى نفس و فتنههاى دنيا بر تو غالب گردد. و آن گاه چون شترى باشى نافرمان و سركش فرزندم: به تحقيق قلب كودك و جوان همانند زمين باير است، هر آنچه در آن بكارند مىپذيرد بنا بر اين من تلاش كردم كه ترا ادب كنم قبل از آنكه دلت قساوت يابد و عقلت مشغول شود تا فكر و رأى محكم خود را به كار برى و از آنچه اهل تجربه به دست آورده و آموختهاند استفاده كنى و رنج و زحمت به دست آوردن و آموختن از تو برداشته شود. بنا بر اين آنچه براى ما از ادب و تربيت فراهم آمد براى تو بدون رنج رسيد و آنچه براى ما تاريك و مخفى بود براى تو آشكار گرديد. پسرم: من گر چه به اندازه مردم پيشين عمر نكردهام ولى در كارهايشان نظر كردم و در باره سرگذشتشان مطالعه نمودم و در آثارشان سير كردم تا اين كه مثل يكى از آنها شدم، بلكه با اطلاعاتى كه از زندگى آنها به دست آوردم گويى كه با اولين و آخرين آنها بودهام. در اين نگرش روشنايى را از تاريكى مشاهده كردم و سودمند را از چيزى كه زيانآور است شناختم. و براى تو از هر چيز، پاكيزه آن را انتخاب كردم و شايسته آن را برگزيدم. و مجهول آن را از تو دور داشتم و به كار تو همانند پدرى مهربان اقدام نمودم و در تعليم و تربيت تو همت گماشتم و به اين نتيجه رسيدم كه تلاش من براى جوانى تو كه داراى نيت پاك و نفس پاكيزه هستى مفيد است و تصميم گرفتم ابتدا كتاب خدا را به تو بياموزم و تأويل آن را برايت شرح دهم و شريعت اسلام و احكام آن را از حلال و حرام بر تو آشكار سازم در حالى كه براى آموختن از غير كتاب خدا استفاده نكنم. سپس از آن ترسيدم كه چيزى كه تو در كار مردم شبهه انداخته و باعث اختلاف شده از هواى نفسانى و انديشههاى غلط براى تو نيز كار را مشتبه كند. و هر چند آگاه ساختنت را از آن دوست نداشتم ولى محكم كردن آن را سزاوارتر دانستم تا اين كه ترا به حال خويش واگذارم و ترا به ورطه نابودى رها كنم. اميدوارم كه پروردگار ترا توفيق نيكبختى عطا فرمايد و راه رشد و تعالى را به تو نشان دهد بنا بر اين ترا به اين وصيت سفارش مىنمايم. پسرم بدان: آن چيزى كه در اين وصيت بيشتر علاقمندم بدان عمل كنى ترس از خداست و به آنچه خداوند بر تو واجب فرموده كفايت نمايى و آنچه را كه در گذشته پدران و اجداد صالح تو از خاندانت بجا آوردند تو نيز انجام دهى. كه آنها انديشيدن در باره نفس خويش را به همان گونه كه تو بر نفس خويش مىنگرى وانگذاشتند و فكر كردند همان طور كه تو فكر مىكنى و بالأخره بدانجا رسيدند كه هر چه را شناختند به كار بستند و از هر چه بدان مكلّف نبودند امساك نمودند و اگر نفس تو قادر به پذيرش اين معنا نيست و مىخواهد كه هر چه آنها دانستند بداند پس تلاش كن كه مطالبه تو بر اساس فهم و دانستن باشد، نه اين كه به ورطه شبههها افتى و به خصومتها و درگيريها مبتلا شوى.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 127
بايد بدانى كه قصد ما اين نيست كه تنها با به دست آمدن عقل بى نيازى مطلق حاصل مىشود. بلكه به قيدى ديگر نيازمند است كه با آن نتيجه عقل كه از لطف ازلى طلب مىشود، به دست مىآيد و آن قيد اين است كه به تربيت و اصلاح نيروهاى بدنى توجه نمايد و آن را فرمانبردار نيروى عقلانى بسازد. و بر حسب امر و نهى عقل در آن نيروها تصرّف كند چون اگر چنين نكنى شيرينى ميوه عقل از آلايش تلخيهاى حاصله از فرمانبردارى نيروهاى بدنى، پاك نمىشود و به خاطر ناگواريهايى كه از پيروى هواى نفس پديد مىآيد هيچ لذتى برايت از ناگوارى، خالص نمىشود. خدا توفيق بخش ماست و بر مغلوب ساختن شيطان از او كمك مىخواهيم كه او ما را كفايت مىكند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 190
شارح گويد: نسب چيزى است كه انسان بدان نسبت داده مىشود كه عبارت از پدران او يا شاخهاى از پدرانش است يا كمالى روحانى يا جسمانى مىباشد، و اشتقاق ادب از مأدب است و آن فراخواندن مردم به غذاست و مقصود از آن در اين جا همان است كه از معناى رياضت در قسم اوّل فهميدى، و آن اين است كه شناختى هر گاه براى نيروى حيوانى كه در انسان سر چشمه ادراكها و كارهاى جزيى است ملكه اطاعت از دستورات نيروى عقلانى نباشد مانند حيوانى است كه تربيت نشده باشد و شهوت و خشم اين حيوان او را فرا مىخواند و اين دعوت بر حسب اين است كه نيروى خيال و واهمه آن دو (شهوت و خشم) را بر مىانگيزاند به آنچه متذكّر مىشوند، و بر حسب آنچه حواس ظاهرى، آن دو (شهوت و خشم) را به امور ملايم و مطابق ميل حيوان مىكشاند پس حركات گوناگون حيوانى را بر اساس آن عوامل انجام مىدهد و در به دست آوردن مقاصد خود بر نيروى عقلانى حاكم و مسلّط مىشود در نتيجه به صورت نفس امّاره در مىآيد و نيروى عاقله فرمانبردار او مىشود امّا اگر نيروى عقلانى را با جلوگيرى كردن امور خيالى و موهومى و احساسها و كارهايى كه نيروى شهوت و خشم را به كار ناشايست بر مىانگيزد ادب كند، و به آنچه خواسته عقل عملى است مجبور نمايد به صورتى در مىآيد كه فرمانبردار او شود و در خدمت آن قرار گيرد و دستوراتش را اطاعت كند و زير سايه پرچمهايش حركت نمايد و معناى نيكويى ادب به اين صورت محقّق مىشود. و چون مطالب ياد شده را شناختى بايد بدانى كه اگر چه آدمى در منسوب بودن به پدران و ريشههاى كريم مباهات مىكند لكن دانستى كه اين افتخار، باليدنى خيالى است كه نشان دوست داشتن دنياى فناپذير مىباشد و مستلزم آن است كه به كمال يا كمالاتى شرافت يابد كه براى كسى كه بدان شرافت دست يافته است حاصل نشده (گذشتگانى كه آدمى به علم و قدرت و شوكت آنها فخر مىكند) بلكه در ميان گذشتگان كسانى كه به آن شرف منسوب بودهاند از خودشان تجاوز نكرده است بلكه بزرگوارانهترين ريشه و تبارى كه آدمى بدان منسوب مىشود ادب است چون موجب خير هميشگى است و انسان را به خوشبختى پايدار مىرساند، و بلندى مقام و بزرگى حقيقى بدان حاصل مىشود، دليل اين كه امام (ع) كلمه را به لفظ كرم اختصاص داد نه چيز ديگر اين است كه حضرت در اين جا تبار و ريشه را توضيح مىدهد، و عربها ريشهها و پدرانى را كه فرزند نجيب تربيت مىكنند به كرم اختصاص مىدهند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 195
شارح گويد: غنيمت همان فئ است «غنيمتى كه در جنگ گرفته مىشود»، و امام (ع) در اين جا آن را در به دست آوردن ستايش و پاداش و غير آن از خوبيها به كار برده است، دليل اين كه گفتار، خير ناميده شده اين است كه هر چه وسيلهاى براى كار خير باشد خير است، اگر چه نسبت به آنچه وسيله خير است امر عرضى باشد، مقصود امام (ع) از اين كلمه اين است كه با دعاى مورد اطمينانش خواستار نزول رحمت الهى مىشود و آن دعا در مورد بندهاى كه زبانش را نگاه دارد و اختيار آن را به عقل دهد كه جز به خير سخن نگويد، ردّ نمىشود و روشن شود كه بهترين سخن آن است كه مربوط به اصلاح كردن امر معاد يا چاره انديشى زندگى باشد به گونهاى شايسته كه قانون عدالت در آن رعايت شود و اين فضيلت عدالت كه پيش از اين بيان شد خواسته شد چون هر گاه چنان كند سخن گفتن از ساكت ماندن برايش بهتر است زيرا با آن كار بهره دنيا و آخرت برايش حاصل مىشود و خوشبختى دو جهان را به دست مىآورد سپس امام (ع) در آن مطلبى گنجانده است كه هر كس نمىتواند قصد سخن خير كند بلكه در سخنش هنگام تكلم به جايى مىرسد كه به گفتار دروغ و نادرست و بيهوده و آزار دهنده و غير آن كه رذيلت است مىرسد، سخنانى كه خيرى ندارد و نشأت گرفته از انديشه نيست و دوام ندارد و فقط از استوار نبودن عقل و كم خرديش سر مىزند، چون بجاست كه سخن را طورى به كار برد كه جهات مصلحت در آن باشد پس از سخن گفتن ساكت شود چون با خاموشى سلامتى دنيا و آخرت را به دست مىآورد و سلامتى يكى از دو بهره مىباشد، امّا سلامتى در دنيا به اين دليل است كه بيشتر از كسانى كه ادّعا دارند عقلشان كامل است و به همه فضيلتها منسوب مىباشد خورشيد پاكى بر جانهايشان مىتابد و وجود آنان به آرايش حق شادمان مىشود پس نيروهاى حركت دهنده را رها مىكنند و رازهايشان را در الفاظ و رموزى آشكار مىنمايند كه فهم مردم عالم از آن ناتوان مىباشد و معتقدند كه با ظاهر دين مخالفت دارد در نتيجه زبانهايشان همچون داس شاخ و برگ هستى آنان را بدرود و سخنان آنان موجب كشته شدنشان شود و اگر خاموش مىماندند و پردههاى آن رازها را نمىدراندند البتّه آنچه به آنان رسيده، نمىرسيد، و هر گاه حالت خردمندان و راز داران الهى چنان باشد پس چه گمان مىبرى به باقى مردم عوام و كسى كه به آداب شرعى تربيت نشده و آزمايشهاى مفيد اخلاقش را نرم نكرده است پس براى آنان و امثال آنها سزاوار آن است كه يك حرف هم نگويند چون بيشتر سخنشان بدون تفكر و انديشه است و اگر از روى انديشه هم باشد انديشهاى فاسد است، امّا سلامتى در آخرت اين است كه هر شخصى از آنچه ياد كرديم يعنى سخنى كه از درجه اعتبار ساقط است خاموش بماند و با ساكت ماندنش از به دست آوردن صفات پست و صورتهاى كاستى زا و ناقص با تمرين كردن آن سخن و عادت كردن به اجرا و گفتگوى آن سالم بماند و از كيفر آخرت در امان، و در سخن همه پيامبران و حكيمانى كه در حكمت رسوخ كردهاند خاموشى ستوده شده است تا از سخن گفتن به آنچه بهرهاى ندارد و به گويندهاى خيرى نمىرسد بپرهيزد و پافشارى بر لزوم سكوت كردهاند بويژه در برابر شاهان و آنهايى كه توان و قدرت كيفر گرفتن دارند چون در سخن گفتن گول زدن نفس است مگر كسى كه ملكه سخن گفتن خير برايش حاصل شده باشد.
أعلامنهجالبلاغة(السرخسي) صفحهى 214
من قنع فان قلبه لا يميل الى المال و عينه لا يلتفت اليه، و من رأى خصاصتهم: أي فقرهم و شاهد رثاثة حالهم، و اخلاق ثيابهم، و استرقاعهم أو سمع بها ناد من ذلك.
الأمثالوالحكم صفحهى 46
و لم يكن جدّ أعظم من جدّه، و لا وقار أتمّ من وقاره، و ما هزل قطّ، و لا لعب، و لا فارق الحقّ و النّاموس الدينيّ سرّا و لا جهرا و كيف يكون هازلا، و من كلامه المشهور عنه: «ما مزح امرؤ مزحة إلّا و مجّ معها من عقله مجّة» و لكنّه خلق على سجيّة لطيفة، و أخلاق سهلة، و وجه طلق، و قول حسن، و بشر ظاهر و ذلك من فضائله و خصائصه الّتي منحه اللّه بشرفها، و اختصّه بمزيّتها... و أنت تجد التّناقض في كلامه، حيث قال: أصل ذلك كلمة قالها عمر، ثمّ يقول: لم نجد، من خلق اللّه، عدوّا و لا صديقا، روى عنه شيئا من هذا الفن. فهل ما قاله عمر فيه عليه السّلام كذب أو صدق و هل هو عدوّ أو صديق.. بلى هي كلمة، تقال حتّى تصرف الوجوه عنه عليه السّلام، كما كانت كلمته عند انتشار موت الرّسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: أنّه لم يمت، و من قال: إنّه قد مات، ضربته بسيفي، حتّى جاء أبو بكر فقال: من كان يعبد محمّدا فقد مات.. ثمّ تلا قوله تعالى: أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ.... كلمة يقولها المصلحيّون السّياسيّون، يصرفون وجوه النّاس عمّن لا يريدونه، و إن أراده اللّه و رسوله صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و الحديث ذو شجون. و في الكلام العلويّ بيان خصائص ابن العاص: إذا قال كذب، و إذا وعد أخلف و إذا يسأل يبخل، و إذا سأل ألحف، خائن قاطع الإلّ: أي العهد، بائع الدّين بدنيا غيره و ألف رذيلة أخرى فيه.
الأمثالوالحكم صفحهى 252
و في عينيك ترجمة أراهاتدلّ على الضّغائن و الحقودو أخلاق عهدت اللّين فيهاغدت و كأنّها زبر الحديدو قد عاهد تني بخلاف هذاو قال اللَّه: أَوْفُوا بِالْعُقُودِ
الأمثالوالحكم صفحهى 407
مثل سائر على الألسن في خطبة الإمام عليه السّلام لمّا بويع بالمدينة: «... ألا و إنّ بليّتكم قد عادت كهيئتها يوم بعث اللَّه نبيّه، و الّذي بعثه بالحقّ، لتبلبلنّ بلبلة، و لتغربلنّ غربلة......». البليّة و البلوى و البلاء واحد و الجمع البلايا. و لها معنيان: أحدهما: إخلاق الشّيء. و الثّاني: نوع من الاختبار، و يحمل عليه الإخبار أيضا. قال الخليل: بلي يبلي فهو بال و البلى مصدره، و إذا فتح فهو البلاء. و قال قوم: هو لغة، و أنشد:
اختيارمصباحالسالكين صفحهى 94
و قوله: فمنى الناس اى: ابتلوا، و استعار لفظ الخبط و الشماس و هو: نفار الدابة و التلوّن، و الاعتراض و هو المشى في عرض الطريق لما كان يقع من تغيّر اخلاق الرجل و اختلاف حركاته، كالفرس الذى لم يرض، و قيل: اراد ما ابتلى به الناس من تفرّق الكلمة و اضطراب الامر لذلك بعد رسول اللّه عليه السلام. و المدّة: مدّة البلاء و شدّة المحنة لفوات حقّه.
اختيارمصباحالسالكين صفحهى 248
و قد تقدّم مختارها قال السيّد: قد تقدّم مختار هذه الخطبة الّا انّنى وجدتها فى هذه الرواية على خلاف ما سبق من زيادة او نقصان فأوجبت الحال إثباتها. اقول: الحسير الذى اعيا فى طريقه. و قوله: يحسر، الى قوله: لا خير فيه: بعض مكارم اخلاق الرسول عليه السلام من الشّفقة على الخلق، و منجاتهم: هداهم بالاسلام الذى هو محلّ نجاتهم من عذاب اللّه. و محلّتهم: مقامهم من الدين و الملك. و بوّأهم: اقامهم ذلك المقام. و أوصلهم: ايّاه. و الرّحا: القطعة من الارض تستدير و ترتفع على ما حولها، و استعار لفظها لحالهم باعتبار اجتماعهم و ارتفاعهم على غيرهم. و الضمير فى ساقتها: للعرب. و حذافيرها: جميعها. و استوثقت: انتظمت فى دخول الاسلام. و استعار لفظ البقر: لتفريق الباطل عن الحق، و تميّزه منه، و لفظ الخاصرة: ترشيحا للاستعارة، و باقى الفصل ظاهر مما مرّ.
اختيارمصباحالسالكين صفحهى 462
أنا وضعت فى الصّغر بكلا كل العرب، و كسرت نواجم قرون ربيعة و مضر، و قد علمتم موضعى من رسول اللّه- صلّى اللّه عليه و آله و سلّم- بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة، وضعنى فى حجره و أنا وليد يضمّنى إلى صدره، و يكنفني فى فراشه، و يمسّنى جسده، و يشمّنى عرفه، و كان يمضغ الشّىء ثمّ يلقمنيه، و ما وجد لى كذبة فى قول، و لا خطلة فى فعل، و لقد قرن اللّه به، صلّى اللّه عليه و آله، من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم، ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أمّه، يرفع لى فى كلّ يوم من أخلاقه علما، و يأمرنى بالاقتداء به، و لقد كان يجاور فى كلّ سنة بحراء، فأراه و لا يراه غيرى، و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الإسلام غير رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و خديجة، و أنا ثالثهما، أرى نور الوحى و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبّوة. و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحى عليه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقلت: يا رسول اللّه، ما هذه الرّنة فقال: «هذا الشّيطان أيس من عبادته، إنّك تسمع ما أسمع، و ترى ما أرى، إلّا أنّك لست بنبىّ، و لكنّك وزير، و إنّك لعلى خير». و لقد كنت معه، صلّى اللّه عليه و آله، لمّا أتاه الملأ من قريش، فقالوا له: يا محمّد، إنّك قد ادّعيت عظيما لم يدّعه آباؤك و لا أحد من بيتك، و نحن نسألك أمرا إن أجبتنا إليه، و أريتناه علمنا أنّك نبىّ و رسول، و إن لم تفعل علمنا أنّك ساحر كذّاب. فقال صلّى اللّه عليه و آله: و ما تسألون قالوا: تدعو لنا هذه الشّجرة حتّى تنقلع بعروقها و تقف بين يديك. فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ اللّه على كلّ شيء قدير، فإن فعل اللّه لكم ذلك أ تؤمنون و تشهدون بالحقّ قالوا: نعم، قال: فإنّى سأريكم ما تطلبون، و إنّى لأعلم أنّكم لا تفيئون إلى خير، و إنّ فيكم من يطرح فى القليب، و من يحزّب الاحزاب، ثم قال صلّى اللّه عليه و آله: يا ايّتها الشجرة إن كنت تؤمنين باللّه و اليوم الآخر و تعلمين أنّى رسول اللّه فانقلعى بعروقك حتّى تقفى بين يدىّ بإذن اللّه. و الّذى بعثه بالحقّ لانقلعت بعروقها و جاءت و لها دوىّ شديد، و قصف كقصف أجنحة الطّير، حتّى وقفت بين يدي رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، مرفوفة، و ألقت بغصنها الأعلى على رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و ببعض أغصانها على منكبى و كنت عن يمينه صلّى اللّه و آله و سلّم، فلمّا نظر القوم إلى ذلك قالوا علوّا و استكبارا: فمرها فليأتك نصفها و يبقى نصفها، فأمرها بذلك فأقبل إليه نصفها كأعجب إقبال و أشدّه دويّا، فكادت تلتفّ برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقالوا كفرا و عتوّا: فمر هذا النّصف فليرجع إلى نصفه كما كان، فأمره، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فرجع فقلت أنا: لا إله إلّا اللّه، فإنّى أوّل مؤمن بك يا رسول اللّه، و أوّل من أقرّ بأنّ الشّجرة فعلت ما فعلت بأمر اللّه تصديقا بنبوّتك و إجلالا لكلمتك، فقال القوم كلّهم: بل ساحر كذّاب عجيب السّحر خفيف فيه، و هل يصدّقك فى أمرك إلّا مثل هذا (يعنونني) و إنّى لمن قوم لا تأخذهم فى اللّه لومة لائم: سيماهم سيما الصّدّيقين، و كلامهم كلام الأبرار، عمّار اللّيل و منار النّهار، متمسّكون بحبل القرآن، يحيون سنن اللّه و سنن رسوله، لا يستكبرون و لا يعلون و لا يغلّون، و لا يفسدون: قلوبهم فى الجنان، و أجسادهم فى العمل. اقول: اهل البغى: أهل الشام.
اختيارمصباحالسالكين صفحهى 94
و قوله: فمنى الناس اى: ابتلوا، و استعار لفظ الخبط و الشماس و هو: نفار الدابة و التلوّن، و الاعتراض و هو المشى في عرض الطريق لما كان يقع من تغيّر اخلاق الرجل و اختلاف حركاته، كالفرس الذى لم يرض، و قيل: اراد ما ابتلى به الناس من تفرّق الكلمة و اضطراب الامر لذلك بعد رسول اللّه عليه السلام. و المدّة: مدّة البلاء و شدّة المحنة لفوات حقّه.
اختيارمصباحالسالكين صفحهى 248
و قد تقدّم مختارها قال السيّد: قد تقدّم مختار هذه الخطبة الّا انّنى وجدتها فى هذه الرواية على خلاف ما سبق من زيادة او نقصان فأوجبت الحال إثباتها. اقول: الحسير الذى اعيا فى طريقه. و قوله: يحسر، الى قوله: لا خير فيه: بعض مكارم اخلاق الرسول عليه السلام من الشّفقة على الخلق، و منجاتهم: هداهم بالاسلام الذى هو محلّ نجاتهم من عذاب اللّه. و محلّتهم: مقامهم من الدين و الملك. و بوّأهم: اقامهم ذلك المقام. و أوصلهم: ايّاه. و الرّحا: القطعة من الارض تستدير و ترتفع على ما حولها، و استعار لفظها لحالهم باعتبار اجتماعهم و ارتفاعهم على غيرهم. و الضمير فى ساقتها: للعرب. و حذافيرها: جميعها. و استوثقت: انتظمت فى دخول الاسلام. و استعار لفظ البقر: لتفريق الباطل عن الحق، و تميّزه منه، و لفظ الخاصرة: ترشيحا للاستعارة، و باقى الفصل ظاهر مما مرّ.
اختيارمصباحالسالكين صفحهى 462
أنا وضعت فى الصّغر بكلا كل العرب، و كسرت نواجم قرون ربيعة و مضر، و قد علمتم موضعى من رسول اللّه- صلّى اللّه عليه و آله و سلّم- بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة، وضعنى فى حجره و أنا وليد يضمّنى إلى صدره، و يكنفني فى فراشه، و يمسّنى جسده، و يشمّنى عرفه، و كان يمضغ الشّىء ثمّ يلقمنيه، و ما وجد لى كذبة فى قول، و لا خطلة فى فعل، و لقد قرن اللّه به، صلّى اللّه عليه و آله، من لدن أن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم، ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أمّه، يرفع لى فى كلّ يوم من أخلاقه علما، و يأمرنى بالاقتداء به، و لقد كان يجاور فى كلّ سنة بحراء، فأراه و لا يراه غيرى، و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الإسلام غير رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله، و خديجة، و أنا ثالثهما، أرى نور الوحى و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبّوة. و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحى عليه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقلت: يا رسول اللّه، ما هذه الرّنة فقال: «هذا الشّيطان أيس من عبادته، إنّك تسمع ما أسمع، و ترى ما أرى، إلّا أنّك لست بنبىّ، و لكنّك وزير، و إنّك لعلى خير». و لقد كنت معه، صلّى اللّه عليه و آله، لمّا أتاه الملأ من قريش، فقالوا له: يا محمّد، إنّك قد ادّعيت عظيما لم يدّعه آباؤك و لا أحد من بيتك، و نحن نسألك أمرا إن أجبتنا إليه، و أريتناه علمنا أنّك نبىّ و رسول، و إن لم تفعل علمنا أنّك ساحر كذّاب. فقال صلّى اللّه عليه و آله: و ما تسألون قالوا: تدعو لنا هذه الشّجرة حتّى تنقلع بعروقها و تقف بين يديك. فقال صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ اللّه على كلّ شيء قدير، فإن فعل اللّه لكم ذلك أ تؤمنون و تشهدون بالحقّ قالوا: نعم، قال: فإنّى سأريكم ما تطلبون، و إنّى لأعلم أنّكم لا تفيئون إلى خير، و إنّ فيكم من يطرح فى القليب، و من يحزّب الاحزاب، ثم قال صلّى اللّه عليه و آله: يا ايّتها الشجرة إن كنت تؤمنين باللّه و اليوم الآخر و تعلمين أنّى رسول اللّه فانقلعى بعروقك حتّى تقفى بين يدىّ بإذن اللّه. و الّذى بعثه بالحقّ لانقلعت بعروقها و جاءت و لها دوىّ شديد، و قصف كقصف أجنحة الطّير، حتّى وقفت بين يدي رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، مرفوفة، و ألقت بغصنها الأعلى على رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، و ببعض أغصانها على منكبى و كنت عن يمينه صلّى اللّه و آله و سلّم، فلمّا نظر القوم إلى ذلك قالوا علوّا و استكبارا: فمرها فليأتك نصفها و يبقى نصفها، فأمرها بذلك فأقبل إليه نصفها كأعجب إقبال و أشدّه دويّا، فكادت تلتفّ برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فقالوا كفرا و عتوّا: فمر هذا النّصف فليرجع إلى نصفه كما كان، فأمره، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، فرجع فقلت أنا: لا إله إلّا اللّه، فإنّى أوّل مؤمن بك يا رسول اللّه، و أوّل من أقرّ بأنّ الشّجرة فعلت ما فعلت بأمر اللّه تصديقا بنبوّتك و إجلالا لكلمتك، فقال القوم كلّهم: بل ساحر كذّاب عجيب السّحر خفيف فيه، و هل يصدّقك فى أمرك إلّا مثل هذا (يعنونني) و إنّى لمن قوم لا تأخذهم فى اللّه لومة لائم: سيماهم سيما الصّدّيقين، و كلامهم كلام الأبرار، عمّار اللّيل و منار النّهار، متمسّكون بحبل القرآن، يحيون سنن اللّه و سنن رسوله، لا يستكبرون و لا يعلون و لا يغلّون، و لا يفسدون: قلوبهم فى الجنان، و أجسادهم فى العمل. اقول: اهل البغى: أهل الشام.
نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 17:22 | لینک
|
یکشنبه چهارم تیر 1385

پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 55
دين حق چون براى تربيت كامل انسانى است تا وقتى كه درست و كامل و بدون زياد و كم اجراء مىشد، بهترين محيطهاى تربيتى را ايجاد مىنمود و مردمى كه در آن محيط تربيت مىشدند انسان به تمام معنى بودند، يعنى همه قوى و غرايزشان درست به كار مىافتاد. ده سالى كه در زمان رسول اكرم (صلّى اللّه عليه و آله) محيط مدينه محيط تربيتى قرآن گرديد، بزرگترين و جامعترين مردان را تربيت نمود، از همان شهرى كه هيچ مؤسسه علمى و مدرسهاى در آن نبود و مردمى كه از معارف عصر خود بيخبر بودند و در بنايى كه از چهار ديوار سنگى بدون سقف بالا آمده بود و فرش آن ريگهاى پاك صحرا بود، صدها مردمى كه آشنا به اسرار مبدأ و معاد و رموز خلقت و در عين حال علماى اجتماع و فرماندهان لشكرى بودند، خارج شد. صفحات تاريخ شاهد تمام افكار و اخلاق و اعمال آنها است، اسرار قرآن را با جان و دل فرا گرفتند و دقيقترين رموز سوق الجيشى را در جنگهاى با دول قديمى روم و ايران به كار بردند و بهترين اجتماعات را فراهم آوردند، اين بناى ساده كه بعد مسجد ناميده شد، هم مدرسه فلسفه عالى بود و هم ستاد ارتش و دانشكده حقوق. پس از رحلت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله) بواسطه نبودن سرپرست تربيتى كامل براى مسلمانان و سرعت سيرى كه در فتوحات و لشكركشى گرفته بودند، متدرجا جنبش علمى و حب معرفت خاموش مىشد و مبدأ حماسى و مقاومت تقويت مىيافت، و در زمان خليفه سوم بواسطه فتوحات و اموال بىحسابى كه به دست عرب آمد مبدأ شهوانى و حب مال هم به سركشى و تاخت و تاز در آمد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 57
معلومات مخصوص و اخلاق و عادات اجتماعى در روحيه اشخاص محيط خاصى ايجاد مىكند كه متدرجا انسان جز چهار ديوار روحيه خود كه از همان افكار و عادات بالا آمده محيط ديگر را نمىبيند و عمرى از همه چيز و همه جا بواسطه زندان نفسيات خود بيخبر است و گمان مىكند با خبر است، يا معلومات و عادات خاص مانند شيشههاى الوان است كه روپوش عقل و فطرت آزاد انسان مىشود و انسان همه موجودات را به همان رنگ مىبيند. يك نفر فيلسوف يا فقيه يا مهندس يا عالم طبيعى يا كسى كه در محيط اجتماعى خاص به وجود آمده، در محيط فكرى و عادى خود وامانده همه عالم را به رنگ محيط مخصوص مىبيند و هر مشكل علمى و عملى را با افكار و معلومات خود مىخواهد از سر راه بردارد، به عبارت ديگر، بيشتر مردم به جاى آنكه معلومات را زير پاى عقل گذارند و خود را به سطح بالاترى رسانند، در ميان معلومات خود وامانده مىشوند و بسا در كوچكترين مشكلات روزانه قدرت تشخيص ندارند.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 58
عرب چون مدرسه و معلومات نداشت و داراى تشكيلات اجتماعى راكد نبود، پس محيط فكرى و اجتماعى هم نداشت، بنا بر اين افكار و عادات و اخلاقى كه آثار محيطهاى اجتماعى است، در عرب نبود و پر و بال فكرش به رشتههاى معلومات محدود بسته نشده بود و مغزش بواسطه فشار خيالات و فرضيههايى كه به نام علم هميشه رايج است و يك هزارم آن با واقع و حقيقت مطابق نيست فرسوده نگرديده بود، به اين جهت پس از رسيدن پرتو وحى، عقلشان مشتعل شد. به همين علت پس از فتوحات و تماس با ملل متمدن و درس خوانده دنيا حكومت معنوى خود را از دست ندادند، و در مطالب علمى و سياسى و حقوقى ابتكار داشتند. با توجه به اين حقيقت، مورد تعجب نيست كه امير المؤمنين بر منبر كوفه مباحث مشكل توحيد و معاد و خلقت را با آن بلاغت سرشار و جملههاى رسا بيان نموده باشد و مردم را با نداشتن مقدمات علمى به نتايج اساسى رسانده باشد، اگر چه همه آن مردم به كنه مطالب آن حضرت نمىرسيدند، ولى هر كس فراخور استعداد خود بى بهره نمىماند و بواسطه دلباختگى به بلاغت الفاظ و مطالب آن، به زودى حفظ مىنمودند و نويسندگان يادداشت مىكردند و به اطفال خود در خانه و مسجد مىآموختند و براى بازماندگان نفيسترين سرمايه مىاندوختند. گاهى امير المؤمنين را بالاى همان منبر مىنگريد كه با بيانات رسا از برابر چشم شنوندگان پردههاى ضخيم زمان را بر مىدارد و آينده دور را بدانان نزديك مىكند و پيشامدهاى هولناك و جنگهاى خانمانسوز و انقلابهاى بزرگ را مىنماياند و آثار نيك و بد اعمال گذشتگان را در آيينه زندگانى آيندگان نشان مىدهد، و تأثير اعمال و اخلاق را در سعادت و شقاوت ابدى انسان و خطرات پيروى از شهوات و آمال را در تمام مراحل زندگانى تشريح مىكند، و ادوار خلقت انسان را از ابتداى تكوين و حالات زمان احتضار و ظهور ملكات و اعمال را پس از مرگ و اوضاع و گردنههاى عوالم برزخ و چگونگى حشر عمومى و قيامت كبرى را جزء به جزء بيان مىنمايد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 59
بسا در همان دل شب با ياران اهل راز خود نشسته در به روى اغيار بسته، اسرار سلوك و سير نفس و موانع راه را مو به مو بيان مىنمايد و مردم را به حسب اخلاق و اوصاف به دستههايى تقسيم مىكند و عواقب و پايان كار هر دسته را روشن مىنمايد.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 87
در قسمت ششم: اشاره به حقيقت حجّ فرموده كه دروازه بهشت و تذكّريست از نشانهاى موقعيّت اوليه آدم قبل از هبوط، تا با انجام مناسك حج سر منزل اول را متذكر شود، و حقيقت خود را كه بواسطه رنگهاى محيطى و تأثيرات ميراثى و اجتماعى و لباسهاى تصنعى فراموش شده به ياد آرد: اين ساختمان و اساس را خداوند قبله قرار داد و توجه بدان را واجب كرد تا آدمى نقشه زندگى خود را از روى آن ترسيم كند، و هدف خلقت خود را به فراموشى نسپارد و چون تشنهكامان و بىپناهان بدان خانه روى آرد. اين خانه و مناسكش نشانههاييست كه انسان را از تحت تأثير مؤثّرات مختلف آزاد مىنمايد، تا فقط در برابر قدرت و عزّت خداوند خاضع شود. مردمى را خداوند برگزيده كه داراى گوش شنوا و چشم بينا و هوش سرشارند تا دعوت خدا و بانگ انبياء را در اين بيابان آرام بشنوند، در خانه و كوه و سنگ و فراز و نشيب آن موقف انبياء و مردان اصلاح را بنگرند. و خود را به ملائكه طواف كننده كه مدبّران جهانند شبيه كنند تا متدرّجا خود به اخلاق و كردار ملك شوند. در اين سفر سودهايى از درك حقايق و آشنايى به اسرار و رموز و قوّت ايمان و عزم به دست آرند، تا از آلودگان به محيطهاى پست و بيخبران از خبرهاى بزرگ دستگيرى كنند. اين حجّ را خداوند مانند پرچم بزرگ اسلام قرار داد تا مسلمانان بدان نگران باشند و در تحكيم آن بكوشند، و پناهگاهى از غفلتها و لغزشهاست كه همه آتشها از اين دو افروخته مىشود. خداوند آن را فريضه واجب قرار داد و اعزام نمايندگان اسلامى را بدين دربار هر سال سرنوشت ساخته است.
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 314
الف- «أنساب الاشراف» للبلاذري: 455- حدّثني يحيى بن معين، حدّثنا سليمان بن داود الطيالسي، أنبأنا شعبة بن الحجّاج، أنبأنا محمّد بن عبيد اللّه الثقفي، قال: سمعت أبا صالح يقول: شهدت عليّا و وضع المصحف على رأسه حتى سمعت تقعقع الورق فقال: «اللّهمّ إنّي سألتهم ما فيه و منعوني ذلك، أللّهمّ إنّي قد مللتهم و ملّوني، و أبغضتهم و أبغضوني، و حملوني على غير خلقي و على أخلاق لم تكن تعرف لي، فأبدلني بهم خيرا منهم، و أبدلهم بي شرّا منّي، و مث قلوبهم ميث الملح في الماء». (ج 2، حديث 455، ص 4- 383).
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 396
قال السّيّد، رضي اللّه عنه: و هذه الخطبة ربّما نسبها، من لا علم له، إلى معاوية، و هي من كلام أمير المؤمنين عليه السّلام الّذي لا يشكّ فيه، و أين الذّهب من الرّغام و أين العذب من الأجاج و قد دلّ على ذلك الدّليل الخرّيت و نقده النّاقد البصير: عمرو بن بحر الجاحظ، فإنّه ذكر هذه الخطبة في كتاب «البيان و التّبيين»، و ذكر من نسبها إلى معاوية ثمّ تكلّم من بعدها بكلام في معناها، جملته أنّه قال: و هذا الكلام بكلام عليّ عليه السّلام أشبه، و بمذهبه في تصنيف النّاس في الإخبار عمّا هم عليه من القهر و الإذلال، و من التّقيّة و الخوف، أليق. و متى وجدنا معاوية، في حال من الأحوال، يسلك في كلامه مسلك الزّهّاد و مذاهب العبّاد 3- تشويق به آموزش ديدن و پند گرفتن از حركت اين جهان پس دنيا (ئى كه چنين است) بايد در چشم شما ناچيزتر از برگ سلم و خرده پشمهاى دم قيچى جلم باشد. شما به گذشتگان پيش از خود پند گيريد پيش از آنكه آيندگان بوسيله شما پند گيرند. دنيا (آرزوهاى پست و شهوات فضيلت كش) را به نكوهيدگى دور اندازيد، چنانكه دنيا كسانى را كه از شما بدان شيفتهتر بودند، به خوارى دور انداخت (7) سيّد، كه خدا از او خوشنود باد، گويد: اين خطبه را، چه بسا كسانى به نادانى، به معاويه نسبت دادهاند، با آنكه بى شك سخن امير المؤمنين است، كجا توان طلا را با خاك و آب شيرين گوارا را با آب تلخ اشتباه كرد راهنماى دانا و ناقد بصير، عمرو بن بحر جاحظ بدين مطلب راهنمايى كرده است، زيرا او پس از اين كه خطبه را در كتاب «البيان و التبيين» ذكر و گفته كسانى كه آن را به معاويه نسبت دادهاند ياد اورى مىكند، مىگويد: اين خطبه به كلام على (ع) شبيه تر است، و به روش او در تقسيم مردم و خبر دادن از اخلاق و روحيات آنان، از سر كشى و فروتنى و پارسايى و هراس، متناسبتر. معاويه را چه وقت و در چه حالى از احوال ديدهايم كه در كلامش روش پارسايان و شيوه خدا پرستان از دنيا بريده را داشته باشد
پرتوىازنهجالبلاغه صفحهى 705
سال 38 هجرى در حالى بر كوفه وارد شد كه تيرگىها از هر سو آن جا را فرا گرفته بود: خوارج در كنار نهروان شكستى قطعى خورده بودند، ولى همان چند نفرى كه زخمدار و يا زنده از آنان باقى ماندند، جراحتى عفونى در بدن امّت اسلامى بودند و پيوسته در فساد همه اعضاى بدن مىكوشيدند، مصر مورد تاخت و تاز عمرو بن عاص و عوامل معاوية بن أبى سفيان قرار داشت و فرياد استمداد محمّد بن ابى بكر، كه بوسيله امام در كوفه منتشر مىشد، در هيچ گوشى فرو نمىرفت، تاخت و تازهاى دزدانه و وحشتگسترانه سرداران بزدل و جنايت پيشه معاويه بر گوشه و كنارهاى عراق، روحيه مردم عراق را متزلزل و اخلاق اجتماعى و انقلابى آن مردم را به تباهى كشانيده بود، و در برابر فريادهاى روشنگرانه، هشدار دهنده و سرزنش آميز امير المؤمنين، جز بهانههايى پوچ و ميان تهى چيزى ابراز نمىداشتند.
بهجالصباغة ج 1 صفحهى 263
اذا الدّليل استاف أخلاق الطرق
بهجالصباغة ج 1 صفحهى 558
«الدّلح» جمع الدّالح أي: الماشي بحمل ثقيل، يقال: دلح الرّجل و دلح البعير إذا مشيا بحملهما غير منبسطي الخطو لثقله عليهما. ثمّ وصف (الغمام) و هو مفرد (بالدّلح) و هو جمع من باب قولهم: بلد أخصاب و بلد سباسب و رمح اقصاد و برمة أعشار و ثوب أسمال و ثوب أخلاق من وصف المفرد بالجمع لإرادة الأجزاء منه.
بهجالصباغة ج 2 صفحهى 447
41 من الخطبة (190) وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ ص- مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ- وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ. أقول: ما نقله المصنّف جزء الخطبة القاصعة، و روى ابن طاوس في (طرائفه) عن صدر الأئمة موفّق بن أحمد باسناده عن أبي ذر كونه جزء مناشداته يوم الشورى.
بهجالصباغة ج 2 صفحهى 450
«و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره» روى الجزري في (أسده) عن عبد اللّه بن أبي الحمساء قال: بايعت النبيّ صلى اللّه عليه و آله ببيع قبل أن يبعث، فوعدته أن آتيه بها في مكانه ذلك، فنسيت يومي هذا و الغد، فأتيته في اليوم الثالث، و هو في مكانه فقال لي: يا فتى لقد شققت عليّ، أنا هاهنا منذ ثلاث أنتظرك.
بهجالصباغة ج 5 صفحهى 118
و قال ابن أبي الحديد: و كان في أخلاق عمر و ألفاظه جفاء و عنجهية ظاهرة يحسبه السامع لها انّه أراد بها ما لم يكن قد أراد، و يتوهّم من تحكي له أنّه قصد بها ظاهرا ما لم يقصده، فمنها الكلمة التي قالها في مرض النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلم و معاذ اللّه أن يقصد بها ظاهرها، و لكنّه أرسلها على مقتضى خشونة غريزته، و لم يتحفّظ منها، و كان الأحسن أن يقول مغمور أو مغلوب بالمرض، و حاشاه أن يعني بها غير ذلك، و لجفاة الأعراب من هذا الفن كثير.
بهجالصباغة ج 5 صفحهى 225
و في (الطبري) في أحوال المهدي العباسي عن حفص مولى مزينة عن ابيه قال: «كان هشام الكلبي صديقا لي. فكنّا نتلاقى فنتحدّث و نتناشد. فكنت أراه في حال رثة و في أخلاق على بغلة هزيل و الضرّ فيه بيّن و على بغلته، فما راعني إلّا و قد لقيني يوما على بغلة شقراء من بغال الخلافة، و سرج و لجام من سروج الخلافة».
بهجالصباغة ج 6 صفحهى 254
و قال الجاحظ: و من أخلاق العامّة أن يسوّدوا غير السيّد، و يفضّلوا غير الفاضل و يقولوا بغير علم، و هم أتباع من سبق اليهم من غير تمييز بين الفاضل و المفضول و الفضل و النقصان، و لا معرفة للحق من الباطل عندهم، و لا ترى العامة الدهر إلا مرقلين إلى قائد دبّ، و ضارب بدف على سياسة قرد، أو متشوقين إلى اللهو و اللعب، أو مختلفين إلى مشعبد متنمس ممخرق، أو مستمعين إلى قاصّ كذّاب، أو مجتمعين حول مضروب، أو وقوفا عند مصلوب ينعق بهم و يصاح بهم، لا ينكرون منكرا، و لا يعرفون معروفا و لا يبالون أن يلحقوا البارّ بالفاجر و المؤمن بالكافر، و قد بيّن ذلك النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حيث يقول «الناس اثنان: عالم، و متعلّم، و ما عدا ذلك همج رعاع لا يعبأ اللّه بهم»، و كذلك ذكر عن علي عليه السلام و قد سئل عن العامّة فقال «أتباع كلّ ناعق، لم يستضيئوا بنور العلم و لم يلجئوا إلى ركن وثيق».
بهجالصباغة ج 7 صفحهى 135
و هو أصناف: الغداف، و الزاغ، و الأكحل، و غراب الزريج، و الأورق، و هذا الصنف يحكي جميع ما يسمعه، و الأعصم- و هو عزيز الوجود، قالت العرب: «أعز من الغراب الأعصم» و قال النبيّ صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: «مثل المرأة الصالحة في النساء كمثل الغراب الأعصم في مائة غراب» و غراب الليل، قال الجاحظ: هو غراب ترك أخلاق الغربان و تشبّه بأخلاق البوم.
بهجالصباغة ج 7 صفحهى 533
ثم ان ابن أبي الحديد نقل شطرا من مزاحات الصحابة و التابعين، ثم قال: و روى عن جماعة منهم اللعب بالنرد و الشطرنج، و منهم من روى عنه شرب النبيذ، و سماع الغناء المطرب، فأما أمير المؤمنين عليه السّلام فإذا نظرت إلى كتب الحديث و السير لم تجد أحدا من خلق اللَّه عدوّا و لا صديقا روى عنه شيئا من هذا الفن لا قولا و لا فعلا، و لم يكن وقار أتمّ من وقاره، و ما هزل قط و لا لعب، و لا فارق الحق و الناموس الديني سرّا و لا جهرا، و لكنه خلق على سجية لطيفة، و أخلاق سهلة، و وجه طلق، و قول حسن، و بشر ظاهر، و ذلك من فضائله عليه السّلام الّتي اختصه اللَّه بمزيتها، و انما كانت غلظته فعلا لا قولا.
بهجالصباغة ج 8 صفحهى 147
و خلّفني الزمان على أناسوجوههم و أيديهم حديدلهم حلل حسنّ فهن بيضو أخلاق سمجن فهن سودو أخلاق البغال فكلّ يوميعنّ لبعضهم خلق جديدو أكثر ما لسائلهم لديهمإذا ما جاء قولهم تعودو وعد ليس يعرف من عبوسانقباضهم أوعد أم وعيداناس لو تأمّلهم لبيدبكى الخلف الذي يشكو لبيد
بهجالصباغة ج 8 صفحهى 180
و خلّفني الزمان على أناسوجوههم و أيديهم حديدلهم حلل حسنّ فهنّ بيضو أخلاق سمجن فهن سودو أخلاق البغال فكل يوميعنّ لبعضهم خلق جديدو أكثر ما لسائلهم لديهمإذا ما جاء قولهم تعودو وعد ليس يعرف من عبوسانقباضهم أوعد أو وعيدأناس لو تأمّلهم لبيدبكى الخلف الذي يشكو لبيد
بهجالصباغة ج 8 صفحهى 249
قال المسعودي في (مروجه): من أخلاق العامة أن يسوّدوا غير السيّد، و يفضّلوا غير الفاضل، و يقولوا بعلم غير العالم، و هم أتباع من سبق إليهم من غير تمييز بين الفاضل و المفضول، و الفضل و النقصان، و لا معرفة للحق من الباطل عندهم.
بهجالصباغة ج 8 صفحهى 253
و قد صنّف أبو عقال الكاتب كتابا في أخلاق العوام يصف فيه شيمهم و مخاطباتهم و سمّاه بالملهى.... و قال الشاعر:
بهجالصباغة ج 8 صفحهى 358
«و أنّ الدنيا لم تكن لتستقرّ إلّا على ما جعلها اللّه عليه من النعماء و الابتلاء» في (الكافي): روى أنّ قوما من أصحابه عليه السّلام خاضوا في التجوير و التعديل فخرج حتى صعد المنبر و قال: أيّها الناس إنّ اللّه تعالى لمّا خلق خلقه أراد أن يكونوا على آداب رفيعة و أخلاق شريفة، فعلم انّهم لم يكونوا كذلك إلّا بالأمر و النّهي، و هما لا يجتمعان إلّا بالوعد و الوعيد، و هما لا يكونان إلّا بالترغيب و الترهيب، و هما لا يكونان إلّا بما تشتهيه أنفسهم و تلذ أعينهم، و بضد ذلك فخلقهم في دار الدنيا و أراهم طرفا من اللذات الخالصة التي لا يشوبها ألم ألا و هي الجنّة، و أراهم طرفا من الآلام ليستدلّوا به على ما وراءهم من الآلام الخالصة التي لا يشوبها لذّة- ألا و هي النار- فمن أجل ذلك ترون نعيم الدنيا مخلوطا بمحنها و سرورها ممزوجا بغمومها.
بهجالصباغة ج 8 صفحهى 366
أعجب يا مفضل من قوم لا يقضون على صناعة الطب بالخطأ و هم يرون الطبيب يخطىء و يقضون على العالم بالإهمال و لا يرون شيئا مهملا، بل أعجب من أخلاق من ادّعى الحكمة و جهلوا مواضعها في الخلق فأرسلوا ألسنتهم بالذم للخالق جلّ و علا، بل العجب من المخذول حين ادّعى علم الأسرار و عمي عن دلائل الحكمة في الخلق حتى نسبه إلى الخطأ و نسب خالقه إلى الجهل، تبارك الحليم الكريم.
بهجالصباغة ج 10 صفحهى 477
«فأبدلني بهم خيرا» عن (غارات الثقفي) قال أبو صالح الحنفي: رأيت عليّا عليه السّلام يخطب و قد وضع المصحف على رأسه، حتى رأيت الورق يتقعقع على رأسه و هو يقول: اللهم قد منعوني ما فيه فأعطني ما فيه. اللهم قد أبغضتهم و أبغضوني و مللتهم و ملوني، و حملوني على غير خلقي و طبيعتي، و أخلاق لم تكن تعرف لي. اللهم فأبدلني بهم خيرا.... «و أبدلهم بي شرّا» في (تنبيه البكري) على (أوهام القالي) قال أبو العباس: كان عليّ عليه السّلام يأخذ البيعة على أصحابه فجعلوا يقولون: نعام- يريدون نعم- : فقال عليّ عليه السّلام: إنّ النعام و الباقر في الصحراء لكثير، ما لكم أبدلكم اللّه مني من هو شرّ لكم منّي، و أبدلني اللّه منكم من هو خير لي منكم.
بهجالصباغة ج 11 صفحهى 231
و المنايا آكلات شاربات للأنامشبت يا هذا و ما تترك أخلاق غلام
بهجالصباغة ج 12 صفحهى 421
و في (الخبر) ارخاء الازار من الخيلاء و من أخلاق قوم لوط- و عن الصادق عليه السّلام من مشى على الأرض اختيالا لعنته الأرض و من تحتها و من فوقها.
بهجالصباغة ج 12 صفحهى 436
في (الكافي) مر أمير المؤمنين عليه السّلام بمجلس فاذا هو بقوم بيض ثيابهم صافية ألوانهم كثير ضحكهم يشيرون إلى من يمر بهم- ثم مر بمجلس الأوس و الخزرج فإذا قوم بليت منهم الأبدان و دقت منهم الرقاب و اصفرت منهم الألوان و قد تواضعوا فتعجب و دخل على النبي صلّى اللَّه عليه و آله فقال: مررت بمجلس لآل فلان- ثم وصفهم- و مررت بمجلس للأوس و الخزرج- فوصفهم- ثم قال: و جميع مؤمنون فاخبرني بصفة المؤمن فقال: عشرون خصلة في المؤمن فان لم تكن فيه لم يكمل ايمانه ان من أخلاق المؤمنين الحاضرون للصلاة، و المسارعون إلى الزكاة، و المطعمون المسكين، و المحاسون على رأس اليتيم، المطهرون أطهارهم، المتزرون على أوساطهم، الذين ان حدّثوا لم يكذبوا، و إذا وعدوا لم يخلفوا، و إذا ائتمنوا لم يخونوا، و ان تكلّموا صدقوا، رهبان بالليل، أشداء بالنهار، قائمون الليل، صائمون النهار، لا يؤذون جارا، و لا يتأذى بهم جار، الذين مشيهم على الأرض هون، و خطاهم إلى بيوت الأرامل و على أثر الجنائز.
بهجالصباغة ج 13 صفحهى 286
و في أخلاق أبي حيان قيل لعدي بن حاتم من السيد قال الأحمق في ماله الذليل في عرضه المطرح لحقده المعني بأمر جماعته و فيه قال أبو الأسود الدؤلي لعبيد اللّه بن زياد انك لن تسود حتى تصبر على سرار الشيوخ البخر.
بهجالصباغة ج 13 صفحهى 610
هذا، و وصف أبو أحمد العسكري رجلا لئيما فقال: حقير فقير نذل رذل غثّ رثّ لئيم زنيم، أشحّ من كلب و أذلّ من نقد و أجهل من بغل، سريع إلى الشرّ بطيء عن الخير، مغلول عن الحمد مكتوف عن البذل، جواد بشتم الأعراض سخي بضرب الأبشار، لجوج حقود خرق نزق عسر نكد شكس شرس دعيّ زنيم، يعتزى إلى أنباط سقاط أهل لؤم أعراق و دقة أخلاق ، و ينتمي إلى أخبث البقاع ترابا و أمرّها شرابا و أكمدها ثيابا، فهو كما قال تعالى... وَ الَّذِي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِداً... ثم كما قال الشاعر:
بهجالصباغة ج 14 صفحهى 214
8 في الكتاب (3) من عناوين فصل الموت: شَهِدَ عَلَى ذَلِكَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ أَسْرِ الْهَوَى- وَ سَلِمَ مِنْ عَلَائِقِ الدُّنْيَا و في أخلاق الوزيرين قال الشاعر:
بهجالصباغة ج 14 صفحهى 457
و في (أخلاق الوزيرين) قال أبو الأسود: لن تسود حتى تصبر على سرار الشيوخ البخر، و قال الشاعر:
بهجالصباغة ج 14 صفحهى 457
و قريب منه كلامه عليه السّلام الآخر المذكور في الحكمة «441» من الباب «الولايات مضامير الرجال»، و المراد منه أنّ في بعض الناس غرائز كامنة لا تظهر إلّا بالحوادث المتجدّدة و الأحوال المختلفة، لا ما قال ابن أبي الحديد: أنّه لا تعلم أخلاق الناس إلّا بالتجربة- ثم ذكر أبياتا:
بهجالصباغة ج 14 صفحهى 478
كان بحر ولد الأحنف- و به كان الأحنف يكنى- مضعوفا، قيل له: ما يمنعك أن تجري في بعض أخلاق أبيك فقال: الكسل. و كان لا يرى جارية إلّا قال لها يا فاعلة، فتقول لو كنت كما تقول، أتيت أباك بمثلك.
نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 8:36 | لینک
|
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385
ترجمهنهج..(محسنفارسى) مقدمه صفحهى 29
اما پرتوى از خود بجاى گذاشت كه تا دنيا دنياست روشنىبخش دلها و راهنماى بينشهاست. بارى، اين تهمتن اسلام و خدا پرست و پرهيزكار و با ايمان و يگانه نابغه دانش و سياست و جنگ و بهترين نمودار اخلاق نيك و زهد و تقوى شهيد گرديد و حسن و حسين و ساير فرزندان خود را بدرود گفت تا در برابر فرزندان پليد ابو سفيان، معاويه و يزيد و مروان و ديگر امويان، پرچم اسلام را بلند كنند و قرنها با آنان كه باطنا با اين آيين پاك مخالف بودند در كشمكش و زد و خورد باشند. همان امويانى كه از روز بعثت محمد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله و صحبه و سلم با او و اسلام ستيزگى ورزيدند و بعدها هم كه ظاهرا اسلام آوردند هر گاه فرصتى يافتند در بر انداختن اين دين مبين كوشيدند. مگر يزيد موقعى كه سر مبارك حضرت سيد الشهداء ابو عبد اللّه الحسين را در طشتى نهاده پيشش آوردند اين شعر را در حال مستى نخواند:
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 266
الفتى كه هيچيك از آفريدگان ارزش آن را نمىدانند، و سود و برش را در برگهاى زرين زندگى نمىخوانند. زيرا از هر چيزى گرانبهاتر، و از هر كارى مهمتر است. و نيز اين را بگويم كه شما پس از هجرت دوباره خوى و رفتار اعراب دوران جاهليت را پيش گرفتيد، و بعد از دوستى و همبستگى پى دسته بندى و حزب بازى رفتيد. با اسلام جز نام آن ديگر هيچگونه پيوندى نداريد، و از ايمان غير از نشانش چيزى در ذهن خود نمىپنداريد. مىگوئيد: «دل به دوزخ مىنهم و تن به ننگ در نمىدهم.» آرى، اين حرف را مىزنيد، اما بدان عمل نمىكنيد، و چنين مىنمايد كه مىخواهيد آبروى اسلام را بريزيد، و پرده حرمتش را دريده عهدى را كه بوسيله آن با خداى خود بستهايد بشكنيد و با او بستيزيد. عهدى كه پايه خوشى و آسايشتان در دنيا بود، و مايه رستگارى و سرفرازيتان در آخرت مىباشد. و اگر غير از خدا به ديگرى پناه ببريد، هر آينه كافران با شما مىجنگند و از اين جنگ جز شكست و زيان بهرهاى نمىگيريد. آن گاه نه جبرائيل و نه ميكائيل و نه مهاجرين و نه انصار شما را يارى خواهند كرد، و تنها شمشير است كه دمار از روزگارتان خواهد در آورد. و معلوم خواهد شد كه پيروز كيست، و معنى نيرنگ و دوروئى و لاف و گزاف چيست؟ لابد، از سختگيريها و رنجها و شكنجههاى خدا و روزهاى آگنده از گرفتاريها و پيش آمدهاى ناگوارى كه پيشينيان را دچار آنها فرمود آگاهيد، و البته آنچه را كه بر سر آنها آورد شما هرگز براى خود نمىخواهيد. پس، مبادا از روى نادانى به هشدار و نويد و شكنجه شديد و سختگيرى مديد او سهل انگارى نمائيد زيرا خدا- سبحانه تعالى- پيشينيان را نفرين نكرد مگر براى اين كه آنان امر بمعروف و نهى از منكر را كنار گذاشتند، و از هيچ كارى در زندگى پروا نداشتند. آرى خداوند نادانان را كه از روى سبكسرى گناه مىكنند، و خردمندان را هم كه با نهى از منكر لگام بر دهان و زنجير به دست و پاى آنها نمىزنند نفرين مىفرمايد. شما رشته اسلام را يكباره از هم گسيختيد، و دستورهاى آن را ريز ريز نموده به دور ريختيد، و فرمانهايش را با سستى و سهلانگارى درآميختند. اما من كه خدا فرموده بود به نبرد با تبهكاران و پيمان- شكنان و پريشانكاران روى زمين بپردازم دليرانه پرداختم، و دستشان را از همه جا كوتاه ساختم. پيمان شكنان را از پا در آوردم، و با آنانكه روى از حق بر تافته بودند جهاد كردم. و كسانى را كه از دين خارج شده بودند سركوب نمودم، و زمين را از وجود سركرده پستاندار و اهريمن صفت آنها كه بمحض شنيدن فرياد من قلبش تپيد و از ترس گريخت و در گودالى افتاد و جان سپرد زدودم. اينك گروهى از ستمگران و بزهكاران باقى ماندهاند كه اگر خدا بخواهد و اجازه بدهد بار ديگر به پيكار آنها مىشتابم، و زمام امور را از دستشان مىگيرم و با برانداختن دولتشان آرزوئى را كه دارم در مىيابم. و هيچيك از آنان جان سالم بدر نخواهد برد مگر آنكه از چنگم بدر رود، و در گوشه و كنار اين مرز و بوم دربدر و سرگردان و پراكنده شود. من در كوچكى سر سروران عرب را بر خاك نهادم، و شاخ بزرگان ربيعه و مضر را شكسته بر باد دادم. شما از موقعيت بى مانند من نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله- به سبب خويشاوندى نزديك، و مقام بلند و ارجمندى كه در پيشگاه او داشتم آگاهيد. كودكى خردسال بودم كه مرا در آغوش مىگرفت، و به سينهاش مىفشرد، و در بستر كنار خود مىخواباند، و تنم را با تن نازنينش نوازش مىداد، و بوى خوشش را به مشامم مىرساند و خوراك را مىجويد و در دهانم مىنهاد. نه سخن دروغ به من مىگفت و نه دروغ از من مىشنيد، و نه رفتارى بد با من مىكرد و نه بدى از من مىديد. از روزى كه آن حضرت را از شير گرفتند خداوند بزرگترين فرشتهاى را از ميان فرشتگانش با او دمساز گردانيد تا شب و روز به راه راستش ببرد، و نيكوترين اخلاق جهان را نشانش بدهد. من هميشه و همه جا از او پيروى مىكردم، هر روز از اخلاق خود چيزى به من مىآموخت و مخصوصا مىفرمود كه آن را بكار ببندم.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 326
پدر و مادرم به قربانت با مرگ تو رشته آنچه با مرگ ديگران مانند نبوّت و فرمانهاى خداوندى و خبرهاى آسمانى قطع نشد يكباره قطع گرديد، و با دست اجل اين تومار آگنده از يكتاپرستى و دانش و اخلاق و بزرگى و بشر دوستى و پرهيزكارى و راستى و درستى ناگهان در نورديد. تو كسانت را چنان به خود نزديك ساختى كه دور از همه يگانه تسلّى بخش آنان گشتى، و مهر و عطوفتت را به اندازهاى تعميم و گسترش دادى كه مردم را به يك چشم نگريستى و تفاوتى ميان اين و آن نهشتى. و اگر خودت ما را به شكيبائى و بردبارى نمىخواندى و از آه و ناله و فغان و بىتابى نهى نمىكردى هر آينه بر فراق تو اشك از سراچه ديدگان فرو مىريختيم، و از سختى اين سوگ چون آتش همى سوختيم. با درد و غمت پيوسته دمساز بوديم، و بر عزا و ماتمت بيشتر بر سر مىزديم و زارى مىنموديم.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 425
و اين سبب مىشود كه در نظرشان بزرگ... كوچك، و كوچك... بزرگ، و نيكو... زشت و زشت... نيكو آيد، و حق با باطل بيالايد. و فرماندار هم هر چه باشد بشر است و به كارهايى كه مردم از او پنهان مىدارند نمىتواند پى ببرد، و حق هم نشانههائى ندارد كه بشود با آنها راست را از دروغ شناخت. و تو، از اين دو حال خارج نيستى، يا آدمى هستى كه دست و دلت در دادن حق باز است، پس رو نشان ندادن و پنهان گشتنت از برابر حقى كه دادنش واجب است و يا كارى كه كردنش نيكو و پسنديده است چيست و يا اين كه آدمى هستى سختگير و خود رأى، در اين صورت وقتى كه مردم از تو نااميد بشوند، زود باشد كه ديگر از پيشگاهت درخواستى نكرده پى كار خود بروند. در حالى كه بيشتر نياز آنان به تو برايت مايه و دردسرى ندارد، نيازشان يا شكايت از ستمى است كه به ايشان رسيده و يا خواستار داورى در معاملهاى كه اختلافى در آن با هم پيدا نمودهاند مىباشد. و نيز فرماندار را ويژگان و اطرافيانى است كه خوى گردنكشى و دست درازى به مال مردم و بىانصافى در داد و ستد در آنان پرورش يافته، و تار و پودشان را در كارگاه بيدادگرى به هم بافته. ريشه تبهكاريهاى ايشان را با از بين بردن موجبات آن روشهاى نكوهيده برانداز، زنهار به هيچيك از خويشان و نزديكان و كاسه ليسان درگاهت زمينى واگذار مكن، و به كسى رونده تا براى گرفتن كشتزارى از تو به طمع نيفتد، زيرا اگر داراى كشتزارى شد ممكن است به كشتزار اين و آن زيان برساند، چنانكه جلو حق آبه ايشان را بگيرد، و پيشنهادشان را براى انجام كارهاى مشتركى كه به سود و مصلحت همه است نپذيرد. آن وقت خوشى و گوارائى اين كشتزار براى او خواهد بود، و عيب و بدناميش در دنيا و آخرت دامنگير تو خواهد شد. هميشه حق و عدالت را گر چه بر نزديك و دور سخت و گران آيد در نظر بياور، و در اين كار بردبار و شكيبا و به لطف كردگار اميدوار باش. دل را به عاقبت آن خوش كن، كه عاقبتى بس نيكو و ستوده دارد. چنانچه رعيّت به تو گمان ستمكارى بردند عذر و بهانهات را به آنان بنماى، و زنگار بدگمانى را هر چه زودتر از سراچه ذهنشان بزداى. چه، اين شيوه در باره خودت رياضت، و براى رعيّت لطف است و مرحمت. ضمنا وسيلهاى خواهد بود كه حق و عدالت را به آنان بياموزى، و چراغ راستى و درستى را در نهادشان برافروزى. اگر دشمنت به تو پيشنهاد آشتى و سازش، كه مايه خشنودى خداست داد، آن را بپذير و رد مكن، چون در آشتى و سازش آسايش سپاهيان و رهائى تو از اندوه فراوان و برخوردارى كشورت از آرامش شايان تأمين است. اما بعد از آشتى و سازش بايد از دشمن بسيار بسيار حذر كرد، زيرا ممكن است كه به قصد غافلگيرى نزديك شده باشد. بنا بر اين بهتر است كه احتياط و محكم كارى را پيشه سازى، و خوشبينى را در اين زد و بند مورد اتهام قرار بده تا بازى را مفت نبازى. و چون با دشمنت پيمانى بستى و يا با رشته تعهدى او را به خود بپيوستى بكوش تا با وفادارى پيمانت را استوار نگاهدارى، و شرط امانت را روى تعهدى كه كردهاى بجا آرى. در ميان فريضههاى خداوندى كه همه مردم با انديشههاى گوناگون و عقيدههاى پراكندهاى كه دارند در باره آن هم آواز هستند چيزى به از وفاى به عهد نيست، و بد كيشان خدا نشناس هم با اين كه در عقايد و اخلاق در درجاتى بس پائينتر از مسلمانان قرار گرفتهاند پابند به عهد مىباشند، چون كه آنان زيان عهد شكنى را ديدهاند، و مزه عواقبش را چشيدهاند. پس مبادا به عهدى كه بستهاى وفا نكنى، و به زينهارى كه دادهاى پشت پا بزنى، و دشمنت را فريب بدهى، و به خيال خود او را در دامى كه برايش گستردهاى بنهى. چه، غير از آدم بدبخت و نادان احدى ياراى آن را ندارد، پيمانى را كه به نام خدا با اين و آن مىبندد زير پا گذارد.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 464
38 هنگامى كه امام عليه السلام با سپاهيانش عازم شام بود در راه دهقانان انبار با او برخورد كرده از اسب پياده شدند و در برابرش زانو زدند و به ستايشش پرداختند. حضرت از اين حركت بهم برآمد و گفت: اين چه كارى بود كه كرديد گفتند: اين رسم و اخلاق ماست كه چون فرمانروايان خود را مىبينيم با اين شيوه به آنها احترام مىگذاريم. فرمود: به خدا فرمانروايان هرگز از اين كار سودى نمىبرند، و شما بيهوده خود را در دنيا به رنج و مشقت مىاندازيد، و در آخرت بدبخت مىسازيد. و چه زيان آور است رنج و مشقتى كه عقوبت ببار آرد، و چه سودمند است آسايش و آرامشى كه ايمنى از آتش دوزخ همراه دارد.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 484
125 خوشا به حال كسى كه پيش خودش خوار گشت، و كار و بهرهاش خوب و بر وفق مرادش گشت، و نيتش درست و قلبش پاك گشت، و اخلاق و رفتارش خوش و پسنديده گشت، و پس مانده دارائيش را به مستمندان داد و سبك گشت، و جلو زبانش را گرفت و از پر حرفى آسوده گشت، و شر خود را از سر مردم دور كرد و پيرو صلح و صفا گشت، و سنت را برنامه زندگيش قرار داد و خوشبخت گشت، و به شيوههاى نو آورده نگرويد و از نيكان گشت. شريف رضى مىگويد: برخى از مردم اين سخن و سخن پيشتر از اين را به رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلم نسبت مىدهند.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 517
275 اگر اين آشوبها پايان مىيافت، و پاهايم در كار خلافت استوار مىشد، هر آينه بسيارى از اخلاق و رفتار مردم را كه از آئين پاك بدور است تغيير مىدادم.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 520
291 در گذشته مرا برادر دينى پاك نهادى بود، كه چون دنيا را كوچك مىشمرد خيلى در نظرم بزرگ مىنمود. شكمش هيچگونه تسلّط و نفوذى بر وى نداشت، از اين رو اشتهاى چيزى را كه نمىيافت نمىكرد و اگر چيزى مىيافت زياد به آن اهميت نمىگذاشت. در زندگى هميشه به خاموشى مىپرداخت، ولى چنانچه سخنى بر زبان مىراند سخنوران را از سخن گفتن مىانداخت، و پيوسته تشنگى پرسش- كنندگان را فرو مىنشاند و آنان را با پند و اندرز مىنواخت. افتاده بود و افتادهاش هم مىشمردند به موقع خود همچون شير بيشه و يا اژدهاى بيابان مىنمود، و تا نزد قاضى حضور نمىيافت، دليل و برهان را به هم نمىبافت. اگر كسى به او بدى مىكرد سپس پشيمان مىشد و عذر خواهى را واسطه مىگذاشت، او هم ديگر زبان به ملامتش نمىگشود و كارى به كارش نداشت، از هيچ دردى نمىناليد مگر هنگامى كه شفا مىجست، و آنچه مىگفت انجام مىداد و چيزى را كه نمىتوانست انجام بدهد نمىگفت. چون در سخن فرو مىماند، از خاموشى وا نمىماند. بيشتر علاقهمند بود كه گوش بكند، تا اين كه حرف بزند. و آنجا كه با دو موضوع رو به رو مىشد، هر كدام را كه به هوى و هوس نزديكتر مىديد، با آن مخالفت مىورزيد. پس شما هم بايد كه اين اخلاق را پيشه نمائيد، و از عهده چنين رفتارهاى پسنديده برآئيد. اگر توانائى همه آنها را نداشتيد بدانيد كه كار نيك كردن و لو اندك به نظر آيد، به از ترك كردن آن است گر چه زياد نمايد.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 543
401 چشم بد راست است، افسون و جادو راست است، به فال نيك گرفتن راست است. امّا شوم دانستن درست نيست، واگيرى اخلاق بد درست نيست. بوى خوش دلاويز است، و عسل روح انگيز است، و سوارى سرور آميز است، و نگاه كردن به سبزه شادىخيز است.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 544
402 جور آمدن اخلاق مردم با هم، آنها را از گزند يكديگر ايمن مىدارد.
ترجمهنهج..(محسنفارسى) متن صفحهى 545
411 پرهيز كارى سر آغاز اخلاق است.
ميراثدرخشان صفحهى 337
و چنين كس من هستم مگر من آن شخص نيستم كه در بين شماها بر طبق قوانين قرآن كريم رفتار كردهام و اين گرانبار را بجان پذيرفتهام و سبكتر و آسانتر از آن عترت پيامبر خدا (ص) را در ميان شما بجاى نهادم پرچم ايمان را در بين شما كوفتم و آنرا برافراشتم و بر حلالها و حرامها آگاهتان ساختم. از عدل و دادگرى خويش لباس عافيت بر شما پوشانيدم با گفتار و كردار خود فرش سعادت و درستكارى را گستردم اخلاق پسنديده خود را براى شما آشكار كردم پس رأى و تدبر را در چيزى كه كنه آن را ديده بينش قدرت شناخت آنرا ندارد بكار نبريد و رأيى صادر ننمائيد. كار وحشيگرى «معاويه» و اطرافيانش بجائى كشيد كه مردم نادان گمان كردند دنيا مسخر آنها شده است و با اين انديشه خام و نارس سود كارهاى ظاهر فريب خود را ارزانى دوستان كرد و از باده چركين خويش اطرافيان خود را مست نمود. او پنداشت تازيانه ذات حكومت او هميشه بر سر اين مردم حكومت خواهد كرد. و حال آنكه خيال خامى است و بدون شك و ترديد گمان بيهودهاى بيش نيست زيرا دولت بنى اميه و بهره بردن آنها در زندگانى دنيا مانند آبى است كه اندكى مىچشند پس هنوز نياشاميده تمام آنرا بيرون مىريزند.
ميراثدرخشان صفحهى 856
«ذعلب يمانى» مىگويد، دقايقى از لحظات روز خويش را در كنار وجود نازنين امير المؤمنين على (ع) مىگذراندم، گروهى ديگر بسان من بر گرد وجود مقدسش حلقه زده بودند كه ناگهان بين خود ما از اخلاق مردم، نيكى و بديشان، اندام و اخلاق آنان و خلاصه رفتارشان سخن بميان آمد كه حضرت بعد از آن فرمود:...» مبدأ اختلاف و تضاد ظاهرى و باطنى انسانها بدليل سرشت و فطرت آنان بين آنها جدائى افكنده است و اين براى آن است كه آنان قطعه و تكهاى بودند از زمين شور و شيرين و خاك درشت و نرم پس آنان باندازه نزديك بودن زمينشان با هم نزديك هستند و بقدر اختلاف و جدائى آن زمين با هم در اوصاف فرق دارند، پس نيكو منظر كم عقل، و بلند قد كوتاه همت و نيكو كردار زشت رو دور انديش، پاك طبع زشتى پسند، سرگشته دل، پريشان عقل و سرانجام خوش بيان دلربا بسيار ديده مىگردد.
ميراثدرخشان صفحهى 1341
327 با اخلاق خوب به مردم نزديك شدن ايمن بودن از نفرت و كينه آنان است.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 7
در حقيقت صرف نظر از جنبه تفريحى و لالا گويانه افسانهها، آنچه كه مطالعه در اسطورهها را براى پژوهندگان تاريخ رشد فكر فلسفى، براى تجلّى جويان وجدان عام بشرى، براى مردم شناسان، براى جامعه شناسان، براى كار- شناسان مقايسهاى اديان، براى آرمان شناسان و ديگر انديشمندان علوم انسانى و ادبيات عاميانه، اجتناب ناپذير مىسازد، انعكاس وجود همين ديرينترين ذخاير فكرى و ناآگاه اقوام مختلف در اسطورهها است.» امّا وضع تمدنها و جوامعى كه اديان الهى و فلسفهها و اخلاق و مسائل اجتماعى بطور رسمى در آنها جريان داشته است، بقدرى روشن است كه براى ما جاى ترديد نمىگذارد در اين كه موادّ فراوانى بعنوان آرمانهاى تكاملى همواره مطرح بوده و موجب بروز رسالتها در اشكال مختلف گشته است. امروزه كه اواخر دهه هشتم قرن بيستم است، به نسبت پيشرفتهاى متنوع در مسائل علوم انسانى و تكنيك و طبيعت شناسى و جهان بينى، با رسالتهاى متنوعى از قبيل: رسالت در حقوق جهانى بشر، رسالت در بيان هدف زندگى، رسالت براى آزادى، رسالت هنرى، رسالت فلسفى... روبرو هستيم.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 14
97- آگاهى به نادانى 98- بهره بردارى از علامات و رموز با علم به اين كه علامت و رمز يك شكل قرار دادى براى محتواى آن است 99- داشتن حقّ به عهده ديگران 100- داشتن حق ديگران به عهده خويشتن 101- خواب 102- غوطهور شدن در رؤياها در حال بيدارى 103- بيخيالى تعمدى و بيخيالى غير عمدى 104- حسّاسيّت بمعناى آلرژى 105- قهر كردن 106- آشتى نمودن 107- توقع و چشمداشت 108- احساس همزبانى 109- هم نژادى 110- هم وطنى 111- سعادت 112- نكبت و بدبختى 113- احساس شكست 114- احساس پيروزى 115- اخلاص و صميميت 116- رياكارى 117- فريب دادن 118- فريب خوردن 119- حيله- گرى و مكر پردازى 120- دغل بازى 121- دو روئى 122- احساس خوب و بد 123- احساس خير و شر 124- زيبايى و زشتى 125- احساس عظمت و پستى 126- مطالبه دستمزد و پاداش در مقابل كار 127- معامله گرى عموما 128- جبران نمودن بعضى از اختلالات مغزى با بعضى از ديگر اجزاء مغز 129- رشد بعضى از فعاليتهاى روانى در موقع اختلال بعضى از فعاليتهاى ديگر 130- تفكيك سازنده از تخريب كننده موجوديت آدمى 131- تفكيك غرض شخصى و نتايج قانونى 132- خشم و پرخاش 133- سخن 134- شرمندگى 135- پشيمانى 136- تجريد عدد 137- تجريد كلى از جزئيات 138- درك بىنهايت 139- احساس خوشى از صداى زيبا 140- احساس ناخوشى از صداى زشت 141- اكتشاف و اختراع 142- حدس 143- تطبيق كليات به موارد خصوصى 144- خنده [انواع خنده فراوان است ما حد اقل آن را ده (10) فرض مىكنيم] 145- گريه [انواع گريه را هم ده (10) فرض مىكنيم] 146- شتابزدگى 147- صبر و شكيبايى 148- لجاجت 149- احساس حق و باطل 150- تفكيك حقيقت و واقعيت و شيئى براى من و شيئى براى خود 151- درك عدالت و ظلم 152- انصاف و مروت 153- علاقه به دانستن سرگذشت 154- علاقه به دانستن سرنوشت آينده 155- تأسف به گذشت ساليان عمر 156- آمادگى براى يك آينده آرمان 157- گمان و احتمال و يقين [انواع اين سه پديده فراوان است، ما آنها را بيست (20) فرض مىكنيم] 158- شادى [انواع آن را پنجاه (50) فرض مىكنيم] 159- اندوه [انواع آن را نيز پنجاه (50) فرض مىكنيم] 160- احساس زندگى و مرگ 161- بهت و تحيّر در مقابل پديده مرگ 162- تفكيك پنهان و آشكار 163- صورت و معنى. قالب و محتوا 164- علت و معلول 165- تعاقب حوادث 166- پيش و پس 167- دور و نزديك 168- احترام 169- توهين [انواع چهار شماره اخير را پنجاه (50) فرض مىكنيم] 170- محدود كردن خواستهها و فعاليتها به سود ديگران 171- فداكارى تا حد معدوم شدن 172- احساس شايستگى و ناشايستگى خويشتن 173- احساس شايستگى و ناشايستگى ديگران 174- تقليد 175- اظهار نظر صاحبنظرانه 176- درك هستى و نيستى 177- آمادگى براى پذيرش نظم 178- تكيه بر اصل و قانون 179- گريز از اصل و قانون بجهت احساس سنگينى آن 180- تخدير و سستى براى گريز از هشيارى 181- مطلق- گرايى 182- معتقدات و ايدهئولوژىها 183- احساس تكليف 184- وحدت جويى 185- راست و دروغ 186- شوخى و طنز 187- جلب شگفتى ديگران 188- صحنه سازى 189- تعجب 190- شهرت طلبى 191- محبوبيت طلبى 192- علم 193- حكمت 194- ذوق و درك ظريف 195- قدرت طلبى 196- عصيانگرى و طغيانگرى 197- احساس مالكيت چه خصوصى و چه عمومى 198- كنجكاوى 199- آزمايش اراده 200- تسليم منفى 201- تسليم مثبت كه فعاليت بيكران در دنبال دارد 202- نوبينى و نوگرايى 203- علاقه به تشخيص موقعيت 204- آرايش 205- دو قطب ذهنى و عينى 206- كوشش براى تطابق دو قطب ذهنى و عينى 207- نخوت و كبر 208- تواضع و فروتنى 209- تجربه اندوزى 210- اعتياد. [انواع عادت زياد است و ما آن را شش (6) نوع فرض مىكنيم] 211- تجزيه و تشريح همه اجزاء درونى و برونى انسان در حدّ اعلاى دقت، نمىتواند نشان بدهد كه اين انسان، داراى منش هنرى است، يا قضايى، روحانى است يا سياسى، خوش اخلاق است يا بد اخلاق ، پاكترين فرد است يا پليدترين انسانها، رياضىدان است يا شاعر در صورتى كه با تشريح دقيق همه اجزاء ماشين و محصول آن مىتوان همه واقعيات و شئون ماشين را فهميد 212- هر گونه ماشينى كه تصور شود، داراى مجموعهاى سيستماتيك است كه كارهاى معينى را انجام مىدهد و براى هر كار معينى كه ماشين در سيستم مجموعى خود، انجام مىدهد، كليد و عامل مشخصى وجود دارد، در صورتى كه با نظر به فعّاليتهاى متنوع روان آدمى و وجود اراده و اختيار و قابليّت انعطاف او در مقابل عوامل، هيچ عاملى را بطور انحصار و قطعى و براى هميشه نمىتوان براى كار و فعاليت مخصوص در انسان منظور نمود. مثلا عاملى كه امروز شما را به خنده وادار ميكند، با كمترين تلقين، بدون اين كه در اجزاى درونى و برونى طبيعى شما دگرگونى بوجود بيايد، عامل گريه مىگردد، كليدى كه امروز شما را به انديشيدن وادار ميكند، با كمترين انعطاف يا تصور درونى عامل بيخيالى مىگردد 213- وقوع يك جنايت در مقابل انسان، درون او را مىشوراند، ولى در مقابل ماشين اگر روزى صد هزار انسان كشته شود، تأثرى در آن ايجاد نمىشود.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 55
دو شرط اساسى اين رسالت بقرار زير است: 1- طهارت و صفاى كامل درونى و تخلّق به عاليترين اخلاق انسانى- الهى.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 159
اين اصل در جوامع باصطلاح متمدن امروزى بخوبى مشاهده مىشود كه از نظر مسائل اجتماعى و تنظيم آنها، پيشرفت بسيار چشمگيرى نصيبشان گشته است و به اصطلاح بعد زندگى اجتماعى افراد بخوبى بثمر رسيده است، ولى به اعتراف انديشمندان همان جوامع، نه تنها افراد از نظر زندگانى اخلاقى و عقلانى پيشرفتى ندارند، بلكه غبار تيرهاى از احساس پوچى فضاى روحى افراد بىشمارى را فرا گرفته است. در اينجا به جملهاى از ربرت هوگوت جاكسون دادستان ديوان كشور ممالك متحده آمريكا اشاره مىكنيم كه مىتواند مطلب ما را تاييد نمايد. او مىگويد. «در حقيقت يك شخص آمريكايى در همان حال كه ممكن است يك فرد مطيع قانون باشد، ممكن است يك فرد پست و فاسدى هم از حيث اخلاق باشد».
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 170
كدامين نمود روانى و رفتار عينى مىتواند حقيقت آن شخصيت را بنماياند كه دارنده وضع روانى تفاعل يافته از سه پديده مزبور بوده باشد اگر به اين تركيب يافته تفاعلى، روحيه سلحشورى و معرفت در حدّ اعلا و اخلاق در همه چهرههاى اصيل و قدرت بيان و دريافت مطلق در درون هم اضافه شود، شناسائى چنين شخصيتى تسليم فلسفه و علوم روانى معمولى نمىگردد، تا بتوان او را با اصول و قوانين روانى و فلسفى مورد شناسايى قرار داد. بهمين جهت است كه راه شناسايى ما در باره اين شخصيت والا، منحصر در اينست كه هر يك يا چند امتياز و عظمت روحى او را، در انديشه كسانى مطالعه كنيم كه خود باضافه درك آن امتياز و عظمت، طعم آن را هم تا حدودى چشيده باشند. اين يك شناخت تحليلى است كه اگر هم از صدها عظماى انسان شناسى هر يك از عناصر شخصيت على (ع) را درك كنيم، باز حالات تفاعل يافته آن عناصر را درك نخواهيم كرد.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 205
- يكى ديگر از مختصات رشد شخصيت اينست كه هر اندازه اين رشد به تكامل بيشترى برسد، شايستگىهاى آرايشى خود به بايستگىهاى ضرورى روح مبدل مىگردد. بتوضيح اين كه اگر عدالت ورزى در حالات معمولى پيش از رشد را پديده شايستهاى تلقى مىكرد و خود آرايى و مباهات و فخر و تكبر را از آن نتيجه مىگرفت، پس از ورود به مجراى رشد، همان عدالت ورزى ضرورت بايسته روح او تلقّى مىشود. چنانكه استمرار زندگى طبيعى انسان و همه جانداران، احتياج به تنفس و غذا و توليد مثل دارد، و حيات با عمل بآن پديدهها، هيچ گونه مزيّتى بر وضع ضرورى طبيعت خود نمىبيند تا آن را امتيازى بداند كه خود را با آن بيارايد، همچنان رشد شخصيت آدمى در مسير خود، از لذايذ شخصى و هوسها [در مقابل خود را جزئى از اجتماع ديدن] چشم مىپوشد و اين چشم پوشيدن مانند گريز از مواد سمّى است كه خوردنش حيات را بخطر مرگ مىاندازد. نيز مبانى اصيل اخلاق و عدالت و سازندگى مثبت غذاى ضرورى رشد شخصيت است. وقتى كه آدمى در اين مسير مىافتد، امور مزبوره را ضرورت مسير مزبوره مىداند.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 1 صفحهى 273
(در راه شام [كه بجنگ صفين مىرفت] روستايان انبار در برابرش به- پايكوبى و جوش و خروش دسته جمعى پرداختند. امير المؤمنين فرمود: اين چه كارى است كه كرديد گفتند: اين يك اخلاق رسمى است كه اميران خود را با اين رفتار تعظيم مىكنيم. فرمود: سوگند بخدا، امراى شما از اين گونه كارها سودى نمىبرند و شما در اين دنيا خود را به مشقت مىاندازيد و در آخرتتان هم دچار شقاوت مىگرديد چه خسارتى بدتر از مشقتى است كه عذاب الهى را در دنبال دارد و چه سودى بالاتر از آن آسودگى كه امان از آتش در پى آن است).
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 61
چطور امكان دارد خداوند ازلى و ابدى و سرمدى و بىنهايت مطلق، در وجود يك انسان بسيار بسيار كوچك در مقابل جهان هستى حلول كند و محدود گردد به همين جهت است كه ادعاى حلول از هر كسى صادر شود، اگر او آگاهى و درك به گفته خود داشته و لوازم ادّعاى خود را هم بداند، راه خداشناسى و توحيد را گم كرده است. و اگر منظورش اينست كه به جهت تصفيه و تزكيه و تخلق به اخلاق الهى، بصيرتى نصيب او گشته است كه جلوه خدا را در روح خود درمىيابد، اين مطلب صحيح و بسيار عالى است.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 188
وفا به تعهّد فطرى در باره عبوديت و رشد انسانى در مبانى اخلاق و تكامل نهايى.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 197
برهمنها داد مىزنند، مصلحان مصر باستانى اخلاق و حقوق را مخلوط مىكنند. اوپانيشادنويسها فرياد مىكشند. خيرانديشان آفريقاى باستانى در افسانهها تعليم و تربيت براه انداختهاند.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 246
بنظر مىرسد اين اشتياق بهيچ وجه و با هيچگونه اشتغالات ذهنى در همه افراد يك جامعه خاموش نخواهد گشت، زيرا حدّاقل، افرادى در هر جامعه پيدا ميشوند كه بگويند: بسيار خوب، همه چيز درست است و زندگى معمولى ما هيچ اشكال و نقص فنّى ندارد، سپس چه بالاخره من مىخواهم بدانم فلسفه و هدف اين زندگى چيست. با احتمال و يا اعتقاد بوجود حيات عالىتر در همين زندگانى (اگر چه اين حيات عالىتر با اصطلاح اخلاق تعبير شود)، راهى براى رفتار در آن حيات مطرح مىگردد كه در صورت حركت در آن راه، اطاعت (هدايت) و در صورت انحراف از آن، تخلف (گمراهى) انتزاع خواهد گشت.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 247
- ممكن است با نوعى تعميم در مفهوم اخلاق ، بتوانيم مكتب انسانى «اومانيسم» را در اين قسم از مكتبها مورد بررسى قرار بدهيم. مفهوم مشترك اين مكتبها چنين است كه ما مقدارى از اصول و قوانين انسانى داريم كه پيروى و عمل به آنها مىتواند هر گونه احساسات انسانى ما را در فوق مقررات زندگى معمولى تأمين و اشباع نمايد. اوگوست كنت فرانسوى اين نظريه را پس از ابتلاء به عشقى كه در او تأثير روحى ايجاد كرد، تقويت نموده رواج مىداد. ولى تصور اين كه مبتكر اومانيسم اين متفكر بوده است، از بىاطلاعى به سرگذشت همه جانبه بشر ناشى مىگردد، زيرا با تتبع كافى در تراوش فكر بشرى، براى اصلاح همه جانبه زندگى خود، به اضافه ايدهآلها و تفكرات مذهبى، (كه اكثريت اذهان جوامع متوجه آن بوده است) نظريه مزبور را هم مىبينيم كه گاهى هم بنام اخلاق وارد ميدان مىشود. تنها بعنوان مثال: گفتار حسين بن على (ع) را در حادثه خونين نينوا متذكر مىشويم كه خطاب به تبهكاران و اراذل روزگار كه در برابرش صف كشيده بودند، مىگويد: اگر دين نداريد و از مسئوليت در فراسوى اين زندگى بيم و هراسى نمىورزيد، حدّاقل در زندگى دنيوى خود پاىبند اصول آزادى انسانى باشيد.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 267
اگر شكمى گرسنه و تنى برهنه باشد، بينوا و بيچاره است، و امّا اگر شكم سير و بدن پوشيده باشد، زندگى ايدهآل بوجود آمده است خواه اخلاق صحيحى وجود داشته باشد و خواه زندگى در لجن پليدىها غوطهور گردد، يا نه. همچنين است حكم در باره فرهنگ و نظام حقوقى و حيات دينى و شئون اجتماعى. يعنى معمولا گمان مىكنند اگر نان و لباس و مسكن آدمى براه افتاد، او به ايدهآل حيات دست يافته و از بينوايى و بيچارگى و بدبختى نجات يافته است، خواه فرهنگ و حقوق و حيات دينى و شئون اجتماعى او سالم باشد و خواه بيمار درك نابجا بودن اين تفسير و زيانهاى جبرانناپذيرى كه ببار آورده است، نيازى به استدلالهاى طولانى و فلسفهگويىهاى حرفهاى ندارد، بلكه كافى است كه سرى به بيمارستانهاى روانى فراوان جوامع امروزى بزنيد و بيخوابىهاى دردآگين بيماران را تماشا كنيد.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 312
بعنوان مثال معارفى كه آن حضرت در حكمت الهى و اخلاق و مسائل اجتماعى و سياسى در نهج البلاغه آورده است، بهترين دليل براى اثبات حركت امير المؤمنين در صراط مستقيم الهى بوده است.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 329
از اين نكته غفلت ننمائيم كه منظور ما آن نيست كه يك يك افراد راضى و شركتكنندگان در انتخاب امير المؤمنين عليه السلام فلسفهها خوانده و همه علوم انسانى را آموخته و همه عقايد و احكام و اخلاق و فلسفه اسلامى را با وضوح كامل پذيرفته دست به انتخاب على (ع) زدهاند. بلكه مقصود ما اينست كه پيشتازان جوامع اسلامى آن زمان كه از آگاهىهاى وسيع و عميق در باره قانون و رهبر و زمامدار و اجتماع مخصوصا از ديدگاه اسلامى برخوردار بودند، با تمام قواى عقلانى و سطوح وجدانى به انتخاب على (ع) هجوم آوردهاند.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 2 صفحهى 330
6- عدالت و اخلاق نرم.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 3 صفحهى 30
اگر ما بهمين قناعت مىكرديم كه عدالت و عدالتخواهى را از بايستگيهاى رسمى خود بركنار نموده، كارى با آن نداشتيم باز اميد اين كه در مواقع احساس بدبختيهاى ناشى از عدم مراعات آن، ممكن است به سراغش برويم، وجود داشت، ولى بدبختانه، انسان فروشان انسان نما با جملاتى مانند: «مسائل اخلاقى را به شئون حيات عينى دخالت ندهيد» آتش به ريشه اين بعد سازنده مىزنند، و نمىگذارند انسانها با انگيزههاى اصيل روحى و فطرت پاك و معتدل آن بعد را بارور بسازند. بنظر ما هيچ خسارتى براى عالم انسانى زيانبارتر از اين بازيگرى بازيگران صحنه سودجويى و خودخواهى نبوده است كه مفهوم اخلاق را چنان رنگ پريده و پست نمودهاند كه آن را تا سر حدّ اندرزگويى مبتذل پيرزنان دست از حيات شسته، پايين آوردهاند. اميد است كه مطالعه كنندگان محترم قضاياى زير را با روابط منطقى علمى آنها مورد دقت قرار بدهند: 1- هر واقعيتى در جهان هستى مشمول قانون است.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 3 صفحهى 37
يعنى فاصلهاى ميان آن جانوران و حقيقتى كه براى آنان مطرح است، جز جوشش آن غريزه و امكان ارتباط با موضوع اشباع كننده چيز ديگرى نيست. در صورتى كه با رشد استعدادها و افزايش گسترش آنها، حقيقت ظريفتر و گاهى مخفىتر و داراى ابعاد متنوع مىگردد. بعنوان مثال: شخص ساده لوح و ابتدايى در گذرگاه خود جنايتى را مشاهده مىكند و مىبيند كه يك فرد با سلاح كشنده فرد ديگرى را از پاى در آورد و او را در خاك و خون غلطانيد. مفاهيمى كه بعنوان حقيقت ذهن شخص مفروض را اشغال خواهد كرد، از اين حدود تجاوز نمىكند كه آنكه لباس آبى پوشيده بود، آن ديگرى را كه لباس قهوهاى به تن داشت كشت. او قاتل است و اين مقتول و بايستى قاتل را با دست خودم بكشم در صورتى كه همين پديده وقتى براى يك قاضى آگاه و با وجدان مطرح مىشود براى تشخيص حقيقت علل روانى و حقوقى و اقتصادى و اخلاق تا بويى آن، صدها ساعت به تحقيق و بررسى مىپردازد و گاهى هم بدون اين كه حكم خود را بتواند با نظر بهمه عوامل و شرايط صادر نمايد، با جمله «بنظر من چنين مىرسد»، كار خود را پايان مىدهد.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 3 صفحهى 47
پديدهها و فعاليتهايى كه از حيات بروز مىنمايند، بر دو قسم عمده تقسيم مىگردند: قسم يكم- امورى هستند كه بطور مستقيم از حيات بروز مىكنند و ما آنها را مختصات مستقيم حيات مىناميم، مانند حركت، احساس، كوشش براى ادامه حيات، جلب شدن به آنچه كه ملايم طبيعت حيات است و گريز از آنچه كه آسيب به حيات مىزند، توليد مثل، خواستن.... قسم دوم- امورى هستند كه پس از به وجود آمدن خود مطلوب (خود ايدهآل) از حيات بروز مىنمايند. مانند: انتخاب روش معين در زندگى، اشتغال به كارهاى فكرى مشخص، پذيرش اخلاق و قوانين اجتماعى معين و غير ذلك.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 3 صفحهى 70
در آن هنگام كه رسول خدا از دنيا رفت، عباس و ابو سفيان امير المؤمنين (ع) را مخاطب قرار دادند كه با او بيعت كنند (اين گفتگو پس از تمام شدن بيعت با ابو بكر در سقيفه بوده است) و در اين خطبه از آشوبگرى نهى ميكند و در باره اخلاق و علم خود توضيحى مىدهد.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 3 صفحهى 76
از طرف ديگر عامل مذهب و اخلاق كه اساسىترين نيرو براى تعديل خود خواهى محسوب مىشود، در جلوگيرى از فتنه و آشوب اساسىترين نقش را مىتواند بعهده داشته باشند.
ترجمهوتفسير(جعفرى) ج 3 صفحهى 169
مطلبى كه بايستى در اين مبحث مورد دقت قرار بگيرد اينست كه تأثيرات محيط طبيعى اگر چه اصول بنيادين طبيعت انسان را مانند انديشه و اراده دگرگون نمىسازد، ولى آداب و رسوم و قوانينى را به وجود مىآورد كه مىتوانند شئون حيات مردم را رنگ آميزى و توجيه نمايند. با نظر به اين قاعده است كه مىگوييم: امير المؤمنين عليه السلام مردم بصره را محكوم مطلق ننمودهاند، بلكه نمود طبيعى ارتباط آنان را با چنان محيط طبيعى بيان فرمودهاند. و از نظر علمى محكوميت اهل بصره كه ناشى از وضع محيطشان بوده است، مىتواند موقت بوده باشد، باين معنى كه با كوشش و تكاپو مىتوانستند تا حدودى اثر آن محيط را خنثى نمايند و در اخلاق و روحيات و رفتارشان دگرگونى ايجاد كنند. اين امكان دگرگونى در جملهاى كه پس از اين تفسير مىشود، گوشزد شده است. مردان بزرگى از سرزمين بصره مانند حسن بن هيثم بصرى برخاستهاند و روشنگر علم و معرفت بشرى گشتهاند.
نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 11:49 | لینک
|
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 77
بر شما باد به داشتن اين اخلاق نيكو، و در داشتن آنها بر يكديگر سبقت گيريد.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 80
417 29- سبب تزكية الاخلاق حسن الادب. 4 121 وسيله تزكيه و پاكسازى اخلاق ، ادب نيكو است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 145
788 35- تجنّبوا البخل و النّفاق فهما من أذمّ الأخلاق. 3 303 از بخل و نفاق (دو رويى) بپرهيزيد كه آن دو مذمومترين (و نكوهيدهترين) اخلاق است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 189
1190 1- اذا قلّ اهل الفضل هلك اهل التّجمّل. 3 192 هنگامى كه اهل فضل و دانش كم شوند تجمّل پرستان نابود گردند. 1191 2- التّجمّل من اخلاق المؤمنين.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 189
1 307 تجمّل و آراستگى از اخلاق مؤمنان است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 231
1 310 آز و حرص زياد، از زشتيهاى اخلاق است. 1565 26- الحرص و الشّره يكسبان الشّقاء و الذّلّة. 1 361 حرص و آز زياد، بدبختى و خوارى آورند.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 238
1637 2- الانقباض عن المحارم من شيم العقلاء و سجيّة الأكارم. 2 108 خود دارى از محرّمات الهى از اخلاق خردمندان و خوى مردمان گرامى است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 239
1642 7- إذا رغبت فى المكارم فاجتنب المحارم. 3 138 هر گاه به مكارم اخلاق (و صفات نيكوى انسانى) مايل گشتى (و خواستى آنها را تحصيل كنى) از محرمات الهى اجتناب و دورى كنى.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 240
1652 17- من احسن المكارم تجنّب المحارم. 6 34 از بهترين مكارم اخلاق اجتناب از محرمات الهى است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 291
2110 7- انّ افضل اخلاق الرّجال الحلم.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 291
2 488 به راستى كه بهترين اخلاق مردان، حلم و بردبارى است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 305
و عنوان الفضل. 2 10 تحمل اخلاق و يا زندگى ديگران، نشانه عقل و سر آغاز فضيلت و برترى است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 308
2267 4- عجبت لرجل يأتيه اخوه المسلم في حاجة فيمتنع عن قضائها و لا يرى نفسه للخير اهلا، فهب أنّه لا ثواب يرجى و لا عقاب يتّقى، ا فتزهدون فى مكارم الاخلاق 4 344 در شگفتم از مردى كه برادر مسلمانش براى حاجتى نزد او آيد، و او از بر آوردن حاجتش خود دارى كند، و خود را شايسته كار خير نبيند، گيرم كه نه ثوابى است كه اميد داشته باشد و نه عقابى كه از آن پرهيز شود، آيا شما در مكارم اخلاق نيز بىرغبت هستيد 2268 5- فوت الحاجة خير من طلبها من غير أهلها. 4 429 از دست رفتن حاجت بهتر از خواستن آن از نا اهل است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 316
2338 1- انّ بذل التّحيّة من محاسن الاخلاق. 2 492 به راستى كه بذل تحيّت (سلام كردن و يا هر احسان و بخششى) از زيباييهاى اخلاق است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 316
2339 2- بذل التّحيّة من حسن الاخلاق و السّجيّة. 3 266 بذل تحيّت از زيبايى اخلاق و خوى انسانى است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 332
2491 2- أطهر النّاس اعراقا أحسنهم أخلاقا. 2 405 پاكزادترين مردم نيكوترين آنها در اخلاق است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 333
2496 7- تعصّبوا لخلال الحمد، من الحفظ للجار، و الوفاء بالذّمام و الطّاعة للبرّ، و المعصية للكبر، و تحلّوا بمكارم الخلال. 3 311 خود را دلبسته و مقيّد كنيد به خصلتهاى پسنديده: از نگهداشتن حرمت همسايه، و وفا كردن به عهد و پيمان، و فرمانبردارى از كار نيك، و نافرمانى از تكبّر و سر بزرگى كردن، و آراسته شويد به اخلاق نيكو.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 333
2497 8- ستّة تختبر بها أخلاق الرّجال: الرّضا و الغضب و الامن و الرّهب و المنع و الرّغب. 4 146 شش چيز است كه اخلاق مردان در آن آزمايش شود: خوشنودى، خشم، امنيت، ترس، منع (يعنى جلوگيرى) و رغبت (يعنى ميل). 2498 9- من لم تحسن خلائقه لم تحمد طرائقه. 5 462 كسى كه اخلاقش نيكو نباشد راههاى زندگى و روشهاى او پسنديده نيست.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 335
2522 23- حسن الاخلاق برهان كرم الاعراق. 3 392 اخلاق نيكو نشانه بزرگوارى ريشهها و اصل و نسب انسانى است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 335
2523 24- بحسن الاخلاق يطيب العيش. 3 218 به واسطه حسن اخلاق است كه زندگى نيكو گردد.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 336
2527 28- احسن شيء الخلق. 2 371 بهترين چيزها اخلاق نيكو است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 336
2528 29- أكرم الحسب الخلق. 2 374 گرامىترين حسبها اخلاق خوب است.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 337
5 463 كسى كه تنگ باشد ناحيه (و اخلاق ) او، اندك باشد راحتى و آسايش او. 2538 6- من ساء خلقه أعوزه الصّديق و الرّفيق. 5 462 كسى كه بد خلق باشد دوست و رفيقش ناباب گردد.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 338
2552 20- السّىّء الخلق كثير الطّيش منغّص العيش. 2 11 آدم بد اخلاق سبكسرى بسيار كند و زندگى ناگوارى دارد.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 510
3944 12- السّخاء يكسب المحبّة و يزين الاخلاق. 2 10 سخاوت، دوستى و محبت به بار آرد و اخلاق را زيور بخشد.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 528
6 127 نزديك شدن با سفيهان اخلاق را فاسد كند.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 625
4961 30- خالطوا النّاس بما يعرفون و دعوهم ممّا ينكرون و لا تحمّلوهم على انفسكم و علينا فانّ امرنا صعب مستصعب. 3 443 آميزش كنيد با مردم به همان چيزى كه شناخت دارند، و واگذاريد آنها را از آنچه شناخت ندارند، و آنها را بر خويشتن و بر ما تحميل نكنيد كه به راستى كار ما سخت و دشوار است. 4962 31- خالطوا النّاس باخلاقهم و زائلوهم فى الاعمال. 3 451 با مردم در ظاهر به همان اخلاق خودشان آميزش كنيد، ولى در عمل از آنها جدا شويد.
ترجمهغررمحلاتى ج 1 صفحهى 628
4980 49- قارب النّاس فى اخلاقهم تأمن غوائلهم. 4 513 نزديك شو در ظاهر با مردم در اخلاق و رفتارشان تا از مصيبتهاى ايشان در امان باشى. 4981 50- كفى بالصّحبة اختبارا. 4 575 مصاحبت براى آزمايش كافى است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 61
5867 149- شرّ اخلاق النّفوس الجور. 4 178 بدترين اخلاق مردم ستمكارى است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 105
6274 12- ما صان الاعراض كالاعراض عن الدّنايا و سوء الاغراض. 6 112 آبروها را چيزى نگه ندارد مانند دورى كردن از پستيها (اخلاق و اعمال پست) و انديشههاى بد و دشمنيها.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 131
6527 14- المبادرة الى العفو من اخلاق الكرام. 2 4 پيشى جستن به گذشت از خلق و خوى مردمان كريم و بزرگوار است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 149
6704 110- حسب الرّجل عقله، و مروءته خلقه. 3 401 حسب مرد (كه بدان بايد افتخار ورزد) عقل او است، و مردانگى او اخلاق او است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 152
6732 138- عنوان فضيلة المرء عقله و حسن خلقه. 4 366 سرلوحه برترى و فضيلت آدمى عقل و اخلاق نيكوى او است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 167
6893 77- العلماء اطهر النّاس اخلاقا و اقلّهم فى المطامع اعراقا. 2 140 دانشمندان پاكترين مردمند از نظر اخلاق ، و كمترين مردمند از نظر ريشه در طمعها.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 228
1 301 شخص معيوب و كسى كه نقصى در اخلاق او است، عيبش از او پوشيده است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 229
3 161 هرگاه در ديگران اخلاق نكوهيدهاى را ديدى از دچار شدن به امثال آن در خود پرهيز كن. 7400 13- تأمّل العيب عيب. 3 282 درنگ كردن و تأمّل در عيب ديگران عيب است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 241
7500 4- الغشّ من اخلاق اللّئام. 1 343 غشّ از اخلاق لئيمان و انسانهاى پست است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 253
7609 19- معاجلة الذّنوب بالغفران من اخلاق الكرام. 6 149 شتاب كردن در بخشيدن خطاها و گناهان از اخلاق كريمان است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 256
7646 2- اشرف اخلاق الكريم تغافله عمّا يعلم. 2 450 شريفترين خلقهاى كريم و بزرگوار تغافل او است از آنچه مىداند.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 286
7903 5- العسر يفسد الاخلاق. 1 202 سختى و فشار زندگى اخلاق را فاسد كند.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 367
8674 8- الكذب شين الاخلاق. 1 239 دروغ، موجب زشتى و عيب اخلاق انسانى است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 368
8680 14- الكذب و الخيانة ليسا من اخلاق الكرام. 1 389 دروغ و خيانت از خلق و خوى مردمان گرامى و بزرگوار نيست.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 371
8708 42- ليس الكذب من خلائق الاسلام. 5 74 دروغ از اخلاق اسلام نيست.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 372
8729 1- أحسن الاخلاق ما حملك على المكارم. 2 462 بهترين اخلاق آن است كه تو را به كارهاى نيك وادارد.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 382
8809 81- من شرف الاعراق كرم الاخلاق. 6 17 بزرگوارى اخلاق از شرافت و بلندى ريشه و نژاد ناشى مىشود.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 383
8826 1- المكارم بالمكاره. 1 21 مكارم و اخلاق پسنديده و نيكو با سختيها (و تحمّل ناخوشيها) به دست آيد.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 392
8906 1- التّكلّف من اخلاق المنافقين.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 400
6 451 راهنمايى و شناخته شود آدم پست و لئيم به بدى رفتار، و زشتى اخلاق ، و نكوهيدگى بخل (و بخيل بودن). 8980 54- اعظم اللّؤم حمد المذموم.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 469
9593 3- النّصيحة من اخلاق الكرام.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 514
9964 3- النّفاق شين الاخلاق. 1 191 دو رويى زشتى و عيب اخلاق است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 526
6 245 رسيدن انسان به هر آنچه مىجويد از خوشى زندگى، و امن بودن راه، و روزى فراخ، به نيكويى نيّت و اخلاق گسترده و نيكوى او است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 532
10111 14- الورع من نزهت نفسه و شرفت خلاله. 2 32 شخص پارسا كسى است كه نفس او پاكيزه باشد و اخلاق و خصلتهاى او شريف باشد.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 533
10124 27- انّ ازين الاخلاق الورع و العفاف. 2 489 به راستى كه آراستهترين اخلاق ، ورع و پاكدامنى است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 538
10183 2- انّ من مكارم الاخلاق ان تصل من قطعك و تعطى من حرمك و تعفو عمّن ظلمك. 2 542 به راستى از مكارم اخلاق است كه پيوند كنى با كسى كه از تو بريده، و عطا و بخشش كنى به كسى كه تو را محروم ساخته، و عفو و گذشت كنى از كسى كه به تو ستم كرده است.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 545
10251 12- ما بات لرجل عندى موعد قطّ فبات يتململ على فراشه ليغدو بالظّفر بحاجته، اشدّ من تململى على فراشى، حرصا على الخروج اليه من دين عدته و خوفا من عائق يوجب الخلف، فانّ خلف الوعد ليس من اخلاق الكرام. 6 108 شب آن مردى كه از طرف من وعدهاى به او داده شده، و شب خود را با اضطراب و نگرانى براى رسيدن به حاجت خود به سر مىبرد، سختتر نيست از اضطراب و نگرانى من به خاطر حرصى كه بر انجام آن وعده دارم، و ترس از اين كه مانعى سر راهم آيد كه موجب خلف وعدهام گردد، كه به راستى خلف وعده از اخلاق كريمان و بزرگواران نيست.
ترجمهغررمحلاتى ج 2 صفحهى 557
10380 6- التّقوى رئيس الاخلاق. 1 194 تقوا، اساس اخلاق است.
نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 11:48 | لینک
|
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 21
در حقيقت هر كه بر شرح نهج البلاغه اين دانشمند كه چند مجلّد مىباشد و براى صاحب خواجه عطا ملك جوينى تصنيف كرده، آگاهى يابد، به برترى او بر ديگران در همه فنون اسلامى و ادبى و فلسفى و اسرار عرفانى گواهى مىدهد. بنا بر آنچه صاحب كتاب (مجالس المؤمنين) (ره) از بزرگواريهاى ميراثى (نتايج) طبع ظريف و اخلاق خوش و والاى او نقل كرده، اين است كه ابن ميثم در دوران زندگى اوّليهاش گوشهگير و گمنام مىزيست و به پژوهش فروع و اصول واقعى دين مشغول بود.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 21
دانشمندان حلّه و عراق نامهاى به او نوشتند، محتواى اين نامه نكوهش ابن ميثم بر اين اخلاق بود، آنان گفتند: كار تو شگفتآور است كه با كمال مهارت در تمام علوم و معارف و دانايى شما در پژوهش حقايق و پديد آوردن نكات ظريف، در بلنداى اعتزال و گوشه نشينى، اقامت گزيدهايد، و در كنج گمنامى كه سبب خاموشى آتش كمال است، خيمه بر افراشتهايد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 23
ابن ميثم (ره) پاسخ داد كه شما اين غذاهاى خوب و لذيذ را براى آستينهاى فراخ من آورديد نه براى نفس قدسى و والاى من و گرنه من همان رفيق ديروز شمايم، و با آن كه ديروز با قيافه فقرا و اخلاق علما نزد شما آمدم مورد احترام واقع نشدم، و امروز با لباس جبّاران پيش شما آمدم و چون جاهلان سخن گفتم، شما نادانى را بر علم، و ثروت را بر فقر ترجيح داديد، من صاحب همان اشعارى هستم كه در مورد اصل بودن ثروت و فرع بودن كمال نوشتم و براى شما فرستادم و شما آن را تخطئه كرديد و پنداشتيد كه عكس آن درست است. جمع حاضر اقرار كردند كه در تخطئه ابن ميثم به خطا رفته و از كار خودشان و تقصيرى كه نسبت به او روا داشتند، پوزش خواستند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 57
امّا اقسام حكمت عملى به شرح زير مىباشد: حكمت اخلاقى، حكمت مربوط به منزل، حكمت مربوط به امور سياسى. سرّ اين تقسيم بندى اين است كه: هر خردمندى ناگزير بايد در كارش غرضى داشته باشد، اين غرض يا ذاتا ويژه خود اوست و آن علم اخلاق است يا ويژه او و افراد مخصوص به او و خاندانش مىباشد اين علم اداره منزل است يا بازگشت به انسان با توده مردم دارد و آن علم سياست مىباشد. گاهى قسم چهارمى به اين اقسام ياد شده افزوده مىشود و آن غرض انسان نسبت به شهر خود مىباشد و اين، حكمت شهرى ناميده مىشود كه آموختن اداره شهر و چگونه نگاه داشتن و رعايت مصالح شهر است و اين دانشى است كه انسان ناگزير بدان محتاج است چون آدمى از نظر سرشت شهرنشين و اجتماعى مىباشد. و تا چگونگى ساختن شهر و نظم دادن به اهل شهر را بر حسب اختلاف درجاتى كه دارند نداند، غرض او كاملا به دست نمىآيد. بنا بر اين كه همان تقسيم بندى اول باشد، اين قسم چهارم جزئى از حكمت سياسى مىباشد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 58
پيش از بيان مقصود مىگوئيم: اخلاق ملكهاى است كه به وسيله آن از نفس كارهايى به آسانى صادر مىشود بى آن كه قبلا انديشه و يا تذكارى وجود داشته باشد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 58
اخلاق ، عين قدرت نيست چون نسبت قدرت به دو طرف يكسان است، و اخلاق و خود فعل چنان نيست. يعنى نسبت به دو طرف تساوى ندارد چون فعل گاهى تكليفى است و در حقيقت هيچ امرى از امور اخلاقى، فضيلت باشد يا رذيلت ذاتا جزء سرشت آدمى نمىباشد و آنچه در سرشت انسان مىباشد قبول اخلاق است اگر چه تندى و كندى پذيرش فضيلت و رذيلت اخلاقى بر حسب اختلاف مزاج، مختلف مىشود و به نيرومندى و ضعف استعداد او براى قبول يكى از آن دو بستگى دارد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 58
توضيح اين كه اخلاق در سرشت آدمى نمىباشد، اين است كه اگر اخلاق امرى طبيعى مىبود ممكن نمىشد كه با ادب كردن و عادت دادن آدمى را از آن برگرداند، در صورتى كه بر گرداندن انسان از خلقى به خلق ديگر ميّسر مىباشد بنا بر اين ضرورى است كه اخلاق جزء طبيعت آدمى نباشد. امّا ملازمه روشن است چون اگر همه مردم جهان جمع شوند و بخواهند سنگى را عادت دهند كه به طرف بالا حركت كند ممكن نمىشود.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 58
توضيح باطل بودن لازم اين است كه: مشاهده مىكنيم برخى مردم از اخلاقى كه دارند به اخلاق ديگرى بر مىگردند و اگر آن انصراف و بازگشت از خلقى به خلق ديگر نبود، قرار دادن مقرّرات اخلاقى مانند ادب كردن بى فايده بود و نيز وضع كردن احكام دينى كه سياست خدا در ميان مخلوقش مىباشد ثمرى نداشت.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 59
هر گاه مطالب ياد شده را شناختى بايد بدانى كه فراهم آمدن فضايل اخلاقى ياد شده بر حسب فراهم شدن اين نيروهاست و همين حكم در مورد ضدّ فضايل كه اخلاق پست مىباشد جريان دارد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 72
حالات نفوس انسانى در خوشبختى و بدبختى، يا بر حسب عقيدهها در نيروى نظرى لحاظ مىشود، يا بر حسب اعمال در نيروى عملى. به هر دو حال، نفس يا متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پسنديده مىباشد يا موصوف به ضدّ آنها مىشود كه اعتقادات نادرست و اخلاق پست است، يا متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پست مىشود يا عكس آن (اعتقادات نادرست و صفات پسنديده) يا از يكى از آن دو خالى است يا از هر دو با هم تهى است پس نه قسم به شرح زير مىشود: [1- نفوسى كه متّصف به عقايد درست و اخلاق پسنديده باشد 2- نفوسى كه متّصف به عقايد نادرست و اخلاق پست باشد 3- نفوسى كه متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پست باشد 4- نفوسى كه متّصف به اعتقادات باطل و ملكات پسنديده باشد 5- نفوسى كه خالى از اعتقادات درست و نادرست باشد و متّصف به اخلاق پسنديده 6- نفوسى كه خالى از اعتقادات و متّصف به اخلاق پست باشد 7- نفوسى كه متّصف به اعتقادات خالى از اخلاق باشد 8- نفوسى كه متّصف به اعتقادات باطل و تهى از اخلاق باشد 9- نفوسى كه بكلّى خالى از اعتقادات و اخلاق باشد].
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 73
قسّم دوّم: كه نفوس متّصف به اعتقادات نادرست و اخلاق پست مىباشد، يا به گونهاى است كه آنها در نفس نفوذ دارند در اين صورت به وسيله آنها كيفر دوام مىيابد چون جهل مركّب ضدّ يقين است، و هر گاه در جوهر نفس جايگزين شود معتقد مىگردد كه نادانى كمال نفس است و اميد دارد كه به آنچه در آن نقش بسته و كمال مستعدّ اوست برسد. و ناگزير پس از مردن با از دست دادن آنچه بدان اميدوار بود كمال منقطع مىشود و چون آنچه را اميد داشته نيافته است عذاب مىكشد و در نتيجه با تداوم پيدا كردن يقين به درستى آن، عذاب نيز دوام مىيابد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 73
و اگر اعتقادات باطل و اخلاق پست در نفس نفوذ نكرده باشد، براى صاحبان اين نفوس كيفرى است كه قطع مىشود چون صورتهايى كه براى آنان به سبب سرگرم شدن به ضدّ آنها حاصل شده است حالاتى است كه در آن نفوس جايگزين نشده است، و در آن استوار نگرديده، يا براى اين كه آن صورتها از حالات و مزاجها ناشى شده است پس با از ميان رفتن حالات، عذاب هم از ميان مىرود.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 73
قسّم سوّم: نفسى است كه متّصف به اعتقادات درست و اخلاق پست باشد پس اگر آن اعتقادات مستند به برهان باشد نفوس به وسيله آنها خوشبخت مىباشد، جز اين كه آن خوشبختى به سبب كيفرى كه از اخلاق پست حاصل مىشود، كدر و تيره است البتّه اين كيفر با از بين رفتن آن اخلاق بر طرف مىشود، يا به اين لحاظ كه اخلاق پست در نفس نفوذ و رسوخ نكرده است يا بدين سبب كه از مزاجها به دست آمده است و با نابود شدن مزاجها كيفر نيز بر طرف مىگردد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 73
قسم چهارم: نفوسى است كه متّصف به اعتقادات نادرست و ملكات پسنديده است، و اگر اعتقادات رسوخ در نفس داشته باشد عذاب آن هميشگى است و اگر راسخ نباشد كيفر قطع مىشود و علت قطع كيفر همان است كه قبلا بيان شد. قسم پنجم: نفوسى است كه خالى از اعتقادات درست و نادرست است و به اخلاق نيك متّصف باشد مانند نفوس بيشترى از ابلهان و كم خردان، و آنچه ظاهر نظر محقّقان است اين است كه اين نفوس پس از جدا شدن از بدن عذابى ندارند. چون اسباب و عوامل كيفر در آنها نيست در اين صورت در رحمت واسعه حق قرار مىگيرند. اين نظر مطابق با فرموده نبىّ اكرم (ص) مىباشد كه فرمود: بيشتر اهل بهشت ابلهان مىباشند. اگر چه تمام مقصود نبىّ اكرم از اين سخن، مطلب ياد شده نيست.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 74
قسم ششم: نفوسى كه از اعتقادات خالى و به اخلاق پست متصفّ است. اين نفوس پس از جدا شدن از بدن به خاطر اشتياقى كه به لذّتهاى مادّى داشته و از آن جدا شدهاند و توان بهرهبردن از آنها را ندارند كيفر مىشوند. اين كيفر بر حسب تفاوت آن شرق و شدّت و ضعف توان تركيبات جسمانى نفوس آنان متفاوت مىباشد. در اين مورد بسا شده است كه حكم كردهاند كه آن شوق در اين نفوس قطع مىشود و اينان پس از قطع شوق حكم كسانى را دارند كه پيش از آنان بودهاند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 74
قسم هفتم: نفوسى است كه به اعتقادات خالى از اخلاق متّصف مىشوند مانند نفوس بيشتر زاهدانى كه از مردم بريدهاند و در قلّه كوهها و بيابانها جا گرفتهاند. اين اعتقادات اگر مستند به برهان باشد، بر ايشان خوشبختى كامل است و پايينتر از قسم اوّلاند اگر صفات نيك اخلاقى را كه آماده براى كمال بيشتر است نداشته باشند و اگر اعتقاداتشان تقليدى باشد حكمشان حكم مقلّدان در قسم اوّل مىباشد و شايد مقلّدان در قسم اول به سبب اخلاق نيكشان شرافت بيشترى داشته باشند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 75
قسم هشتم: نفوسى است كه به اعتقادات نا درست خالى از اخلاق ، متصفّ باشد كه اگر اين اعتقادات در آنان رسوخ يافته باشد كيفر به وسيله آنها دوام خواهد داشت و علّتش نيز سابقا بيان شده و اگر عقايد رسوخ نيافته باشد تا عقايد باقى است كيفر نيز باقى است و با زوال اعتقاد كيفر نيز زايل مىشود. ممكن است اين نفوس پس از زوال اعتقادات به نفوس ابلهان ملحق شوند، چون كمالات نفس را نشناخته و بدان اشتياق نداشتهاند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 75
قسم نهم: نفوسى است كه به كلّى خالى از اعتقاد و اخلاق مىباشد و همچون نفوس هيولائى اطفال است. در مورد اين نفوس براى حكيمان اعتقاد روشنى نيست. جز اين كه بر اساس اصول حكما سزاوارتر آن است كه اينها را به نفوس ساده مثل نفوس ابلهان ملحق كنند و حكمشان نيز حكم همان نفوسى باشد. و خدا داناتر است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 84
بحث پنجم در أحكام عارفان و اخلاق ايشان است
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 85
امّا جمع: عبارت از آراستن ذات به مراتب رياضت ايجابى و مثبت است بدين گونه كه سالك، مهربان، با رحم، بخشنده و بزرگوار شود و اين حالت در زبان دين متخلّق شدن به اخلاق خدا ناميده مىشود، و در زبان خالصان پيشرفت كردن در پلّههاى جلال، و امّا جمع در مورد خدا هرگز به خلوص و صافى نمىرسد مگر اين كه در پيشگاه او توقف نمايد بطورى كه نظر شخص به حق رسيده از خود و شادمانيش از اين كه به وصال آراسته شده قطع گردد و با آن، كمال واقعى تحقق مىيابد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 85
امّا اخلاق : لازم است كه عارف شجاع باشد چون شجاعت كمالى است كه ذاتا مطلوب مىباشد و آنچه مانع مىشود كه انسان بر كارهاى ترسناك اقدام كند ترس از كشته شدن است كه منجّر به مرگ مىشود و عارف بدور است كه از مرگ بپرهيزد. و لازم است كه عارف پاكدامن باشد چون پاكدامن ذاتا صفتى خواستنى است و آنچه مانع عفّت مىشود اين است كه نيروهاى جسمانى بنا بر مقتضاى طبعشان بر انسان چيره مىشوند و نفس در فرمانبردارى آن قوا مقهور مىگردد و عارف از آن بدور است چون نيروهاى بدنيش به دست نيروى عقلانيش مغلوب مىشود.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 105
در پاسخ مىگويم: در آنچه گفتى كه برهان (لم) قويتر و استدلال كردن به آن سزاوارتر است شكى نيست، جز اين كه مىگوييم: اين كلمه محقّقا از آن حضرت صادر شده تا ديگران را ادب كند و آنان را بر فراهم آوردن اخلاق كريمه و به دست آوردن فضايل تشويق نمايد. به اين دليل كه چون آدمى نفس خود و عيبها و كاستيهايش را شناخت و دانست كه نفس نياز به كامل شدن دارد اين شناخت عاملى است كه او را به اصلاح كردن دو نيروى عملى و نظرى خود فرا مىخواند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 109
مىگويم: قيمت بر حسب حقيقت بر چيزى گفته مىشود كه جانشين چيزى شود و عوض آن قرار گيرد كه همان بها مىباشد. و مجازا به امورى گفته مىشود كه نفس آدمى آن را از حالات و كيفيّات چون دانش و اخلاق پسنديده و مخالف آنها به دست مىآورد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 118
شارح گويد: راز اين كلمه از آنچه قبلا گفته شد آشكار است. دليل ظهور آن است كه هر اندازه بر درجات كمال نفس افزوده گردد بر نيروى متخيّله بيشتر مسلّط مىشود و كمتر سخن مىگويد. زيرا در اين هنگام بدون انديشه و تأمّل سخنى از دهانش بيرون نمىشود و در به كار بردن سخن و نتايج حاصل از آن و معانىاى كه از آن لازم مىآيد و تشخيص احتمالهايى كه در آن مىرود به عقلش رجوع مىكند و نيز در حاضر ساختن دليلى كه سبب سخن گفتن مىشود از عقل كمك مىگيرد، تا كلمهاى كه از دهان بيرون مىآيد مرتّب و مشخّص و استوار باشد و از گفتن آن پرهيزى نباشد و زيانى هم به انسان نرسد. و چون سخنى از نظر عقلانى كامل باشد و وجود آن متوقف بر اين شرايط فراوان و اسباب دور باشد ناگزير اندك خواهد بود و هر چه درجات عقل بيشتر باشد كاستى سخن افزون مىشود تا خاموشى و سخن گفتن در جاى خودش براى شخص عاقل به صورت ملكه و اخلاق در آيد. چنين شخصى درست بر عكس انسانى است كه درجات عقلش كم است. چون هر چه عقل آدمى كمتر باشد حرف زدن او بيشتر و زشتتر است. علّت اين كار آن است كه نيروى خرد كمتر مىتواند نيروى خيال را كنترل كند و عقل عملى در استخراج راى درست و گفتار مصلحت آميز به نيروى عقل نظرى مراجعه مىنمايد و سببش آن است كه ادراك نيروى نظرى كاسته مىشود. خلاصه به اين سبب است، شرايطى كه موجب كم شدن سخن مىگردد و سخت كاهش مىيابد. و علّت هر چه گستردهتر باشد صادر شدن معلول از آن نزديكتر و سريعتر مىباشد. و توفيق دهنده خداى متعالى است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 140
فصل دوّم در مباحثى است كه به اخلاق پسنديده و پست و آدابى كه به آنها وابسته است تعلق دارد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 140
اين مطلب به تجربه ثابت شده و از قضايايى است كه پذيرش آن لازم است. امّا علّت اين ميلهاى طبيعى اين است كه بايد بدانى ميلها و آنچه موجب گريز طبيعى براى حيوان است بر مبناى تصورات نيروى واهمه يا تعقّل كردن چيزهايى مىباشد كه زيانبار است و آزار دهنده يا آسايش بخش است و سودمند. چون تصوّر حيوان به اين كه فلان چيز برايش آزار دهنده است در آن شوقى بر مىانگيزد كه خواستار دفع آن آزار دهنده مىشود. اين دفع يا با ايستادگى در برابر آن يا با گريز صورت مىگيرد. تصوّر اين كه آن چيز سودمند يا گواراست در او علاقهاى ايجاد مىكند تا خواستار ادراكى ملايم از آن شيء سودمند گوارا شود. ما تمام اين مطالب را به تو اعلام كرديم و چگونگى به حركت در آمدن نيروها و انگيزش بعضى از آنها را بر بعضى بنا بر مختلف بودن طبقات آن توضيح داديم و چون آنها را شناختى بايد بدانى كه دوستى ورزيدن به وسيله مهربانى نيكو و با سخن خوب و شيرينى و نرمى سخن گاهى در انسان، ذاتى و طبيعى است يا بر مبناى تكليف دينى است [يا خود را به زحمت بدان وا داشتن و شيرين سخنى را به خود بستن است] و بر هر دو فرض وقتى مردم نرمش را از صاحب اخلاق نرم درك كردند خود انگيزهاى است بر ايشان كه دوستش بدارند و مايل شدن بدو اشتياقشان را كه خواستار ادراك امور سازگار است بر مىانگيزد در آنچه توهم يا تعقّل مىكنند كه از كارهاى سودمند يا گواراست در نتيجه ارادهشان بر كوشش در همنشينى با او و برادرى و دوستيش بر انگيخته مىشود.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 142
شارح گويد: عود بطور حقيقت بر ساقه درخت گفته مىشود و بر حسب مجاز بر هر چيزى كه با ساقه درخت در امرى شبيه باشد، و امام (ع) در اين جا آن را بر آدمى اطلاق فرموده است، و همچنين لين بر حسب حقيقت بر چيزى كه از نظر حسّ عيبجويى را بپذيرد گفته مىشود: و از آن به فروتنى و بزرگى و پاكى اخلاق تعبير كردهاند، و كثافت بر زياد بودن اجزاى مادّى گفته مىشود و در اين جا امام (ع) از آن به فراوانى خار و شاخه و بسيارى برادران و ياوران تعبير كرده است، و اين قضيّه نيز متصله است و تحقيق آن نياز به شرح مناسبات مجازهاى ياد شده دارد پس از آن نوبت به شرح ملازمهاى مىرسد كه ميان تالى و مقدّم آن وجود دارد، امّا مناسبت مجازها: مقصود از عود مجازا انسان مىباشد چون در مجاز كمترين مناسبتى كافى است و در اين جا مناسبتهايى از قبيل شركت داشتن در نيروى نباتى و نموّ و نيروى تغذيه و در نيروى ناميه هم استقامت و غير آن مىباشد، و شريك بودن در يكى از اين امور سبب شباهت مىشود چه رسد كه در همه آنها شباهت باشد پس اين اطلاق مجازى براى يكى از انواع بر نوع ديگر نيكوست چون ميانشان شباهت هست و آن استعارهاى نيكوست.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 142
و امّا منظور از (لين) فروتنى و خوبى اخلاق است زيرا همان گونه كه نرمى هر گاه در جسم حاصل شود دليل بر بودن رطوبتى است كه با وجود آن، چوبى كه از آن نيزه مىسازند به وسيله نيزه ساز قبول خميدگى مىكند همچنين فروتنى و خوبى اخلاق چون در شخص حاصل شود دليل بر نرمى و رطوبت باطن اوست و نيز نرم بودن آن در آمادگى و لايق بودن رحمت الهى و پذيرش انعطاف با منفعل شدن طبيعت او و پاسخ دادن او به دوستى ورزيدن دوستان، و گرامى داشتن همنشينان، و شايستگى براى فيض توجهات حق در به دست آوردن بهترين صفات و اخبار خوب، و تصوّر كردن لذّت و سود در به دست آوردن برادران و نيرومند ساختن جوارح و اعضا به كمك آنان، و امّا منظور از (كثافة) كه روى آوردن برادران است امرى روشن است چون كثاف جز متراكم بودن اجزا و هجوم آنها معنايى ندارد و اين معنى در اينجا آشكار است، اين بود توضيح مجازها در كلمات. امّا توضيح مجاز در ملازمه و تركيب چنين است: همان گونه كه درخت شاخههايش انبوه و زياد و بزرگ مىشود و بر اثر زيادى برگها به هم مىپيچيد و اين زيادى برگها از رطوبت به دست آمده است كه موجب رشد و آمادگى روييدن مىشود، همچنين آدمى بزرگ مىگردد و شاخههايش قوى و برادران و ياوران و دوستانش زياد مىشود، كه تمام آنها نشأت گرفته از فروتنى و تواضع و بزرگوارى و خوبى اخلاق نسبت به آنان مىباشد كه در گفتار و كلمه امام (ع) از آن به «لين العود» نرمى چوب تعبير شده است تا آنجا كه بدو مىپيوندند چونان كه شاخهها به درخت مىپيوندند و همان طور كه درخت با شاخههاى فراوان بهم پيچيدهاش بزرگ مىشود آدمى به وسيله دوستانش بزرگ مىگردد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 143
بخل طرف تفريط از دو صفت پستى است كه آن دو صفت دو طرف براى حدّ وسطى مىباشند كه بخشندگى است و آن را قبلا شناختى، امّا علّت حسد ورزى حكم نيروى واهمه است به اين كه در بخشيدن مال زيانى است كه به او مىرسد اين حكم سبب حركت شهوانى به گرد آورى مال مىشود پس ابزارها به سبب آن نيرو به جمع كردن و به دست آوردن مال حركت مىكند و گاهى در شدّت و ضعف بر حسب اختلاف آن ادراك در آن دو جهت مختلف مىشود پس در ميان مردم [كسى است كه] بر حسب مزاج و ذات خويش براى نيرومند ساختن قوه واهمه كه موجب به حركت در آوردن نيروى شهوت مىشود، آمادگى دارد، و براى بعضى از مردم تحريك نيروى شهوت بر حسب حدوث استعداد نيروى واهمهاش مىباشد چون سبب و همى آن را درك مىكند، و نكته باريك در اين جا اين است كه اختصاص دادن مال شخص بخيل به اين مژده مجازى كه مستلزم ترساندن و هشدار به اوست دليل بر اين نيست كه مال شخص بخشنده چنان نمىباشد چون هر يك از دو امرى كه بدان مژده داده شده است ناگزير هم در مال بخيل و هم در مال بخشنده مىباشد و تو شناختى كه اگر چيزى را اختصاص به ذكر دهند دلالت بر نفى آن از غير او نمىكند، و در سخن آن حضرت (ع) به عبارت ديگرى وارد شده است كه شامل بخيل و غير بخيل مىشود و فرموده است: در مال هر مردى دو شريك است، يكى رويداد و ديگرى ميراث بر لكن فايدهاى در سخن امام (ع) هست كه اين حكم آن فايده را به همراه دارد و آن توهين به بخيل مىباشد چون لفظ تعظيم در توهين به كار رفته است مانند فرموده خداوند: عذاب را بچش كه تو همان مهتر گرامى هستى. و مغلوب ساختن او به اين خاطر كه مال را در راه خودش نبخشيده است و اين كه او را به جبر وادار كند كه آنچه را كراهت دارد بپذيرد و رو به رو شدن او با چيزى كه طبيعتش سخت از آن تنفّر دارد و از آن ناگزير است چون جدا شدن مال بر بخيل دشوارتر از جدايى مال از بخشنده است، سپس اگر شخص بخشنده بپذيرد كه اين ترس و انذار بر هر دو (بخيل و بخشنده) وارد است، بر بخشنده بعضى از آنچه از اين رو برو شدن مىيابد آسان مىشود. چون مصيبت هر گاه همگانى شود آسان مىگردد براى او در اين زمان تفاوت ميان ريشه و شاخه ظاهر مىشود به اين سبب كه بخشش مال از شخص بخشنده برايش ستايش، بزرگى، شرافت اصيل در دنيا و نعمت و پاداش فراوان در آخرت، به دست مىآورد و شخص بخيل از آنها بى بهره است چون علّت شايستگى آن در او وجود ندارد و بسا مىشود كه آن محروميّت موجب رشد بخيل و آزمندى او شود تا اخلاقى ضد اخلاق اوّليهاش در او پديد آيد و نفس خود را آماده سازد تا اسباب آن اخلاق نيك را به دست آورد و آن كه خدا برايش نورى قرار نداده است پس نورى برايش نباشد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 145
زيرا مردم را با اصل زمان شباهتى نيست، پس مقصود از شبيه بودن مردم به زمان شبيه بودن در صورتهاى جزيى و شخصى نمىباشد چنان كه گفته مىشود: صورت فلانى شبيه صورت فلان مىباشد چون مردم در صورت به پدرانشان شبيهترند، بلكه مقصود اين است كه آنان در كارها، عادتها، اخلاق ، و حالاتى كه بر آنها عارض و چيره است به مردم زمانشان شبيهتر مىباشند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 145
امّا سببى كه در آن شباهت مردم به اهل زمان غالب است اين است كه بايد بدانى بى خبرى و نادانى بسيط بر مردم چيره مىباشد و نفوس مردم ذاتا بدن را دوست مىدارند و بيشتر اوقات فرمانبردار نيروها و پيرو هوايند و مواظبت بر به دست آوردن كمالات خيالى دارند و چنان كه دانستى براى اين نيروهاى جسمانى بهرهاى از درك كردن امور كلى نمىباشد بلكه جز امور جزيى حاضر و محسوس يا وابسته به محسوس را ادراك نمىكند و بيشتر چنين است كه وجود فرزندان و بيشتر زندگى و تصرفاتشان در زمانى غير از زمان پدرانشان مىباشد ناگزير نفوس فرزندان بيشتر تأثير مىپذيرد و در اخلاق ، عادتها، شكل لباسها، حالتهاشان، به اهل زمانشان مايلترند تا عادتها و حالتهاى پدرانشان چون حال موجود را مشاهده مىكنند و با اهل زمانشان همدم، پيوسته و همنشين هستند و از حال پدرانشان بى خبرند چون با آنان كمتر همراهى و همنشينى مىكنند. زيرا آنان در مىگذرند و كمتر در زمان وجود فرزندان موجود هستند تا آنجا كه آدمى اگر با پدر درستكارى زندگى كند و به آداب و اخلاق او در آيد سپس او را از دست بدهد و با كسى بنشيند كه ضدّ اخلاق پدر را داشته باشد بسا مىشود كه در آغاز همنشينى آن اخلاق را زشت بشمارد لكن پس از زمانى نفسش از آن اخلاق متأثّر مىشود و به خاطر اين كه زياد آن را مىبيند و در برابر نيروهاى حسّى تكرار مىشود آن اخلاق زشت را به دست مىآورد و نفس به وسيله آن مشاهده و تكرار مقيّد مىشود و به تدريج اخلاق نخست (اخلاق پدر درستكار) از ميان مىرود و بسا مىشود كه بطور كلّى از آن اخلاق درست جدا شود و حالت ضدّ آن را پيدا كند عكس اين جريان هم صادق است و همچنين اگر براى پدر آن فرزند هنرى نيكو يا لباسى باشد كه شايسته حال او در ميان اهل زمانش باشد و همچنين عادتهايى كه آن پدر بدان خو گرفته و به صورت اخلاقى در آمده و شايسته حال او در زمان خودش باشد آن گاه فرزندش در زمانى ديگر و ميان ديگران رشد كند كه آن هيأت و لباس نخست را زشت بشمارند و هيأت و عادت دوّم را كه به دست آوردهاند نيكو بدانند محقّقا به همان هيأت و شكل در مىآيند و آن اخلاق رايج را تغيير نمىدهند و به غير آن اخلاق حاضر در نمىآيند و اخلاق و عادتهاى پدران را رها مىكنند، و اگر فرض كنيم كه فرزند بر اخلاق پدر رشد كند و مدّتى به شكل و هيأت او در آيد و در ماندن به آن شكل خويشتن را به زحمت افكند سرشت او ناگزير است كه او را به تمام يا بعضى عادتها و اخلاق موجود زمان رهنمون شود و اين كار منحصرا به خاطر ديدن زياد و آگاهى حسّى بر كارهاى موجودى است كه اهل زمانش بر آن هستند و نفس از آنها متاثّر مىشود و بى خبر است كه با مراجعه به عقل از آن بپرهيزد و سودمندترين اخلاق گذشته و موجود را در كار دنيوى و اخروى و به دست آوردن آن را رعايت كند و زيانبارترين آن عادتها و حالات را در كار دنيا و آخرت مورد توجّه قرار دهد و از آن بپرهيزد تا آنجا كه اگر براى مردم زمان گذشته خصلتى نيكو بوده كه موجب راهنمايى مىشود و در زمان حال ناپسند است در انجام دادن آن به انكار كسانى كه آن را نمىپذيرند اعتنا نكند بلكه آن را انجام دهد و بر آن مواظبت نمايد، و اگر براى زمانش عادت يا حالتى باشد كه انسان را به بدى بكشاند آن را ترك كند، اگر چه در ميان آنان نيك و پسنديده باشد، و خدا سر پرست كمك است كه آدمى را به آنچه خود مىپسندد توجّه دهد و توفيق از اوست.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 146
كريمترين تبار خوشخويى است مىگويم: پيش از اين دانستى كه حسب بر اين اساس كه مشترك لفظى است بر آنچه كرامتهاى ارثى شمرده مىشود و برداشتن مال كافى و نظاير آن گفته مىشود. و تعريف خلق را شناختى و آن به طبيعى و غير طبيعى تقسيم مىشود طبيعى آن است كه مقتضاى اصل مزاج باشد چون خنده زياد در برابر كمترين امر شگفت آور و اندوه و غم در برابر كمترين پيش آمد و غير طبيعى كه از تمرين و عادت به دست مىآيد، و گاهى سر چشمهاش تدبّر و انديشه است آن گاه پى در پى بر آن مداومت مىشود تا به صورت ملكه و اخلاق در آيد و به هر دو صورت يا آن حالت آدمى را به كارهاى خير و برگزيدن كار زيبا مىخواند كه اخلاق نيكو همان است، يا انسان را به عكس آن دعوت مىكند و آن اخلاق بدو پست مىباشد. چون معناى حسب و خلق را شناختى بايد بدانى كه تفسير سخن امام (ع) بر مبناى دو معناى حسب نيكو مىشود امّا بنا بر معناى نخست بايد بدانى كه حضرت خوشخويى را به بهترين كرامتى كه از كرامتهاى ميراثى است توصيف مىكند، و دليل راستى آن اين است كه دانستى ريشههاى فضيلت اخلاقى سه چيز است، حكمت، پاكدامنى، دلاورى، و مجموع آن سه دادگرى است، پس ملكهاى كه براى نفس اخلاق ناميده مىشود همان ريشهاى است كه اين فضيلتها و اقسامش از آن سرچشمه مىگيرد و بدون ترديد ريشه، برتر و كاملتر از شاخه مىباشد، امّا بنا بر معناى دوّم اين است كه چون خوشخويى سر چشمه ريشههاى فضايل ياد شده است كريمترين بى نيازى است زيرا موجب بى نيازى جزء باقى مانده انسان (روح) مىباشد ولى مال و ثروت سبب بى نيازى جزء حيوانى آدمى است كه فنا پذير است، و بازماندههاى شايسته نزد پروردگارت از نظر پاداش بهتر است و از نظر آرزو نيز بهتر مىباشد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 147
در اين كلمه امام (ع) هشدارى بر رعايت كردن خوشخويى است در صورتى كه وجود داشته باشد، و اگر نباشد در به دست آوردن آن بكوشد، چون توضيح داديم كه گاهى اخلاق اكتسابى است و به دست آوردنش ممكن مىباشد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 147
دليل لزوم رعايت اخلاق اين است كه سر چشمه گرد آمدن كرامتهاى اخلاقى و فضيلتهايى كه موجب خوشبختى هميشگى مىشود اخلاق مىباشد، و خدا سر پرست هدايت است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 149
توضيح بيشترى مىدهيم و مىگوييم: محقّقا ميان ستايش نيكو و تكبر مخالفتى نزديك به مخالفت دو ضدّ وجود دارد، دليل آن اين است كه لازمه تكبّر كوچك شمردن مردم است و علّت آن اين است كه شخص متكبّر بر اين باور است كه خود شخصا درجهاى را حائز است كه در ديگرى يافت نمىشود و نتيجه آن كوچك شمردن آن است كه طبيعت مردم از كسى كه ديگران را تحقير مىكند متنفّر و گريزان مىباشد، امّا علّت تنفّر خردمندان از متكبر آن است كه آنان شخص متكبر را كوچك مىشمارند و نزد آنان اهميت و ارزشى براى آنچه بدان تكبّر مىكنند وجود ندارد چون او را بد اخلاق و از نظر ادب پست و بهرهاش از خوشبختى دائمى اندك است و دانشمندان مىدانند كه شخص متكبّر بر عيب خويش آگاه نيست و شخص متكبّر گر چه خردمندان را كوچك مىشمارد و از روى تكبّر به آنان نمىنگرد پس متكبّر در چشم آنان كوچكتر و از طبيعتشان دورتر مىباشد، و با اين وصف چگونه قابل تصوّر است كه خردمندان شخص متكبّر را ستايش و مدح كنند، امّا بقيّه مردم عوام و ديگران كه از متكبّر تنفّر دارند به اين دليل است كه طبيعت آنان تمايل دارد به كسى كه نسبت به آنان تواضع مىكند و با سخن نرم و احترام و مهربانى و سود رساندن با مال و مقام و غير آن، آنها را به خود نزديك مىكند، بويژه كه بيشتر آنان به خاطر ناتوانى از آگاه شدن به عيب متكبّر عقيده دارند كه ذاتا كامل است و قبول ندارند كه كسى بر او برترى داشته باشد، و روشن است كسى كه نسبت به ايشان تكبّر كند و مقامشان را حقير و خودشان را كوچك شمارد. احتراماتى را كه ياد كرديم نسبت به آنان روا نمىدارد، و هر گاه چنان باشد آنان بدو مايل نمىشوند و چون دليلى براى ستايش ندارند آنان را نمىستايند و مدحى از آنها سر نمىزند چون علّتى براى مدح وجود ندارد پس امام (ع) در بيان اين سلب كلّى راست فرموده است و خدا سرپرست توفيق است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 155
مىگويم: الزّعارة- با تشديد (را) بدى اخلاق مىباشد، و مقصود آن است كه توضيح دهد ديدن حاصل نمىشود و صدق نمىكند در صورتى كه با بدخويى باشد چه اين كه بدخويى از سوى دو ديدار كننده باشد يا از سوى يكى، در اين صورت آن دو، ضدّ يكديگرند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 155
توضيح مطلب آن است كه ديدن راست و واقعى فقط ميان دو دوست كه با هم خو مىگيرند محقّق مىشود و دانستى كه سر آمد همه اسباب خو گرفتن و انس، خوشخويى است كه با بودن آن معاشرت خوب و لذّت بخش است پس هر گاه به جاى اخلاق پسنديده اخلاق ناپسند كه مخالف آن است بنشيند بزرگترين عامل گريز طبيعت مردم از يكديگر و سبب جدايى آنها مىشود و در نتيجه موجب قطع شدن ديدار مىگردد و ديدار آنان با يكديگر را ناممكن مىسازد، بنا بر اين ثابت شد كه ديدن با بدخويى جمع نمىشود.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 164
و اگر آن عادت نيكو را بفهمد به اين كه به هر چه مىيابد خشنود باشد تا آن ملكه را به عنوان ملكه و اخلاق به دست آورد و در برابر خواسته آن مقاومت كند تا او را به غم خوردن بر چيزى كه اندوه بر آن فايدهاى بيشتر از رنج بردن ندارد همواره شادمان و آرزومند و خوشحال خواهد بود، و نسبت رنجى كه از شكيبايى مشاهده مىكند به زحمت بى تابى مانند نسبت قطره به دريا مىباشد و اگر تفاوتى نباشد جز اين كه زحمت بى تابى رو به فزونى و زحمت شكيبايى رو به كاستى است همان كافى است كه تفاوت شدّت و رنج را در آن دو معيّن كند (رنج و زحمت در شكيبايى اندك و در بيتابى بسيار است). اگر مىپندارى كه اين شعور كامل نمىشود يا سودى ندارد به شعور و درك مردم در خواستهها و زندگيهايشان بنگر در اين صورت، شادى آنها را كه از زندگيهايشان شادمانند با تفاوتى كه در زندگى دارند و خوشحالى صاحبان حرفه را به حرفههايشان با اين كه مخالف همند مىبينى، و آن شادمانى را در هر طبقهاى از آنان به دقت بررسى كن چون شادى هر يك از آنها به آنچه در آنند بر تو پوشيده نخواهد ماند، اين شادمانى تنها به خاطر نيروى درك و فهمى است كه هر گروهى به خوبى روشن خود دارد و از دير زمان بدان عادت و روشن خو گرفتهاند پس هر گاه صاحب فضيلت ملازم مذهبش باشد و ادراكش قوى و عادتش به آن طولانى باشد سزاوارتر به شادمانى از اين طبقاتى است كه در نادانيها فرو رفتهاند خرجش از آنها سبكتر و رنجش كمتر و بهرهاش از نعمتهاى پايدار بيشتر مىباشد چون او بر حق و آنان ناحقند، او صاحب يقين و آنها در گمانند، او دوست خدا و آنها دشمنان خدايند، آگاه باش محقّقا بر دوستان خدا بيم و اندوهى نمىباشد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 175
3- منع از بخشش آنچه سزاوار است ديگرى به غير او كه مستحق است ببخشايد و اين سختتر از دوّمى است، زيرا دوستى او نسبت به آنچه كه خيال مىكند مالك اوست آسانتر از منع كردن چيزى است كه مالك آن نيست چون تصوّر بهره بردنش به آنچه مالك است ممكن است. امّا اين تصوّر در مورد چيزى كه مالك نيست وجود ندارد، 4- منع كردن از بخشش آنچه براى ديگرى شايسته است به مستحقّى كه خود اوست ببخشد و اين سختترين درجات بخل است و دارنده آن دورترين مردم از تراوش خير از اوست، زيرا اين مرتبه، آن سه مرتبه اول را نيز در بر دارد با مقدارى بيشتر چون سزاوارترين مستحق را از چيزى كه دورترين اشيا از ملك اوست منع كرده است، درجات ياد شده درجات بخل بود، امّا موجبات آنها چيست بايد بدانى كه سبب درد و درجهاى كه در آن مالش را از خودش و ديگرى منع مىكند بيشتر چيزى كه در آغاز به نظر مىرسد ترس از درويشى است و پرهيز از نيازمندى به كسى مىباشد اين حالت نشأت گرفته از بدگمانى به خداست چنان كه پيش از اين دانستى تا اين كه بر حسب تكرار و عادت ملكه و اخلاق شود در اين موقع با منع كردن رعايت آن اسباب برايش نمىماند و به قلبش هم خطور نمىكند بلكه آن جلوگيرى كردن طبيعت او مىشود، و امّا در آن دو درجه باقى كه در آنها مال ديگرى را از خود و ديگرى منع مىكند براى اين است كه چون آن ملكه ياد شده برايش حالتى شده و برايش به صورت اخلاق در آمده وقتى مىبيند ديگرى بخشش مىكند به حكم نيروى واهمه فرض مىكند كه او خود بخشش
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 184
شارح گويد: منظور از اين كلمه واداشتن بر فضيلتى است كه عفو ناميده مىشود و در اصطلاح دانشمندان در گذشتن از گناه ناميده مىشود، و در حقيقت ترك كردن بعضى از چيزهاى واجب از روى اراده و اختيار است و شكّى نيست كه اين فضيلت مستلزم بسيارى از اخلاق خوب مىباشد مانند بخشش و نجابت و كرم و همچنين فضايل ديگرى را در باب دلاورى به همراه دارد مانند ملكهاى كه حلم ناميده مىشود چون نفس صاحب عفو آرام و خالى از شرارت است به گونهاى كه خشم به آسانى آن را به حركت نمىآورد و مانند تحمّل كردن سختى چون به كارگيرى نفس براى گذشت به تدريج دليل بر اين است كه او را نيرويى است كه به وسيله آن ابزار بدن را با تمرين و خوب عادت دادن در كارهاى خوب به كار مىگيرد و غير اينها از فضيلتهايى كه هست، دليل اين كه حضرت (ع) آن را موكول به قدرت كرد اين است كه ظاهر شدن فضيلت بخشش براى نفس تنها بعد از محقّق شدن قدرت حاصل مىشود بر حسب اعتقاد عفو كننده كه هر وقت بخواهد كيفر بگيرد بر آن قادر است چه آن قدرت در واقع و نفس الامر موجود باشد يا نباشد، و امّا پيش از آن اعتقاد، گذشت محقّق نمىشود زيرا در حقيقت بعضى از چيزهايى را كه بر او واجب است ترك نكرده است چون وجوب انتقام محقّق نشده است، امّا اين كه امام (ع) امر كرده است كه گذشت از دشمن را سپاس توانايى بر عفو قرار دهد براى اين است كه قدرتى كه خدا به او عطا كرده است نعمتى بزرگ مىباشد و سپاس نعمت واجب است اگر چه اين قضيه از قضاياى اوّليه نيست بلكه از قضاياى مشهوره ستوده و ادب كردنهاى خير خواهانهاى است كه اديان موافق آنهاست و رأى مردم در اصلاح زندگانى دنيا و امور آخرتشان متّحد است با اين وصف براى سپاسگزارى و بويژه شكر نعمت بخش مطلق، اثر بسيارى است چون شكر از عوامل نيرومندى است كه نيروى عقلانى را در مداومت بر شكر مهيّا مىكند تا آثار رحمت را بپذيرد و براى طلب نزول خواستهها به وسيله تضرّعها و دعاهاى خير اهليت پيدا كند و هر گاه چنان باشد سزاوار است كه عاقل چون بر دشمنش توانايى يافت بداند همان طورى كه شكر، نفس را آماده پذيرش خيرات ياد شده مىكند عفو نيز چنان است چون عفو فضايلى را كه ياد كرديم در بر دارد و به وسيله آن خيرات هميشگى را به دست مىآورد به همين لحاظ امام (ع) لفظ شكر را به خاطر مناسبت بر آن اطلاق فرموده است و همان طور كه واجب است براى به دست آوردن خيرات به وسيله شكرى كه چگونگى حصول آنها را از شكر توضيح داديم بكوشد، واجب است كه در به دست آوردن فضايلى كه عفو مستلزم آنهاست سعى نمايد به اين كه بطور مستمّر بر عفو مداومت كند تا آن فضايلى كه از نفس لازم مىآيد ظاهر شود، پس اگر شخص عفو كننده عفوش را جايگزين شكر خداى تعالى كند كه او را بر دشمنش توانايى داده اين بهترين عوض مىباشد، و اگر ميان آن دو (عفو و شكر) جمع كند راه خيرات را بيشتر جمع كرده است و مقصود امام (ع) از گفتارش «عفو از دشمن را شكرى قرار بده براى توان يافتن بر دشمن» يعنى عوض شكر قرار بده چون حقيقت عفو، خود شكر نيست، و خدا سر پرست توفيق است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 185
شارح گويد: حقيقت بخل و اقسام بخيلها را شناختى و امام (ع) در اين جا براى بخيل سه حكم ياد كرده است: 1- حسود به فقر نزديك است و دليلش اين است كه استعجال خواستن چيزى است كه وقوعش حتمى است و اين خواستن يا ذاتا ارادى است، يا خواستنى است به جاى امر ديگر كه به سبب اخلاق پست عارض شده است، و چون بخيل ناگزير فقير مىشود به اين سبب كه مالش به يكى از دو شريكش منتقل مىگردد همان طور كه امام (ع) فرمود: براى مال هر مردى دو شريك است، ميراث بر، و رويدادها نهايت آن فقر اين است كه از مال بهره نمىبرد و آن را در راههايى كه بايد خرج كند به مصرف نمىرساند، و اين نتيجه در باره شخص بخيل در مدّت وجود بخل بر حسب اقتضاى اخلاق پستش موجود مىباشد ناگزير بخيل به فقر نزديك است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 186
شارح گويد: اقتضا در اين جا خواستن و ميل به چيزى است و زبان همان گوشت مخصوص مىباشد پيش از توضيح مقصود فايده وجوديش را ذكر مىكنيم و مىگوييم: پيش از اين معلوم شد كه يك انسان نمىتواند همه چيزهايى را كه بدانها نيازمند است به دست آورد بلكه بناچار بايد جمع بسيارى باشند براى اين كه بعضى از آنان به بعضى ديگر كمك كند تا هر يك به نياز خود برسد و از لوازم ضرورى اين اجتماع نيازمندى است تا هر يك از آنان حاجتهاى مطلوب رفيقش را كه در دل دارد بشناسد، و اين شناسايى ناگزير راهى دارد بنا بر اين لطف الهى اقتضا مىكند كه ابزار مخصوص و الفاظى كه مركّب از صداها و حروفى است كه از اين گوشت مخصوص به صورت خاصى پديد مىآيد وضع كند در اين صورت دليل نياز حتمى به وجود زبان را شناختى كه همان اظهار كردن اغراضى است كه در نفس مىباشد و چون مطالب ياد شده را دانستى مىگوييم: چون الفاظ منحصرا در برابر تصوّر معانى ذهنى تصوّرى و تصديقى وضع شده است تا بر آنچه از آنها در ذهن يافت مىشود دلالت كند و غالبا آن تصوّرها و تصديقهايى كه نفس قصد دارد از آنها تعبير نمايد از ملكات فاضله يا پست صادر مىشود، ملكات فاضله همان صورتها و اخلاق پسنديده و عقايد درست است به گونهاى كه در تعبير از آنها قصد اصلاح كردن كار دنيوى يا اخروى را دارد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 187
و ملكات پست، ضدّ ملكات فاضله است كه در ذهن نفوذ كرده به گونهاى كه مقصود از تعبير كردن آنها فقط آزار دادن ديگرى و سخن بدو ناروا گفتن و دشنام و نفرين و غيبت كردن و جز آن مىباشد پس هر گاه از ملكاتى نشأت بگيرد بىترديد حضور دائمى در ذهن دارد و در نتيجه تعبير لفظى از آنها بيشتر است و به علّت تعبير زياد از آنها و تكرارشان در وجود زبانى، و تعبير كردن زبان به عبارتى كه بر آن الفاظ دلالت مىكند، براى زبان تأثير پذيرى و فرمانبرى از مواضع و مركز آن الفاظ حاصل مىشود در نتيجه الفاظ زشت از ديگر الفاظ بر او آسانتر و سبكتر مىآيد و بر اساس آن عادت و فرمانبرى به آن عبارت ميل طبيعى پيدا مىكند و اين همان در خواستى است كه زبان بدان عادت كرده است اگر عادت خير كرده باشد خير است و اگر عادت بد كرده باشد بد است اگر چه اقتضاى حقيقى تنها همان اقتضاى نفس براى آن تصورها و تصديقهايى است كه سر مىزند از ملكهاى كه براى نفس حاصل شده لكن چون مقصود از اين كلمه هشدار بر زشت بودن سخن زشت و منع از دارا شدن اخلاق و تمايل به چيزى است كه شايسته نيست به آن تكلّم شود و هشدار بر سخن نيكو گفتنى است كه سودمند باشد و فرمان به ملازمت سخنى كه گفتن آن نيكو و شايسته باشد، و اين خوبى و بدى و فرمان و منع از چيزهايى است كه در اعتقادها نفوذ و دلها بر آن پيچيده شده جز اين كه گاهى بر اثر علّتى از آن غفلت مىشود و نياز هست كه شنونده را هشدار دهند بر آنچه احتمالا هوايش بر آن چيره شده است در نتيجه از سخن گفتن به كلمات زشت بر گردد، ناگزير امام (ع) تنها خواهش زبان را به سخنانى كه عادت كرده بيان فرموده است، نه غير آن و توفيق دهنده خداست.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 211
و گفته است: اگر در آن حضرت شوخ طبعى نبود چگونه اين انتقاد از او پذيرفته مىشود چون اين عيبجويى اگر به اين خاطر است كه حضرت به اندازه متوسّط شوخى مىكرد كه دانستى آن اندازه پسنديده است در اين صورت اين عيبجويى لازمهاش نهى از كار پسنديده است و آن جايز نيست، و اگر عيبجويى به اين سبب است كه امير مؤمنان (ع) بيش از اندازه مجاز شوخى مىكرده و به آنچه سزاوار نيست وارد شده پس معتقد است كه آن حضرت اندازه شوخى را كه بايد در آن جا بايستد و شوخى را قطع كند نمىشناخته است با اين كه اين مطلب كه آن حضرت در دو نيروى علمى و عملى كاملترين افراد بشر بعد از پيامبر است به تواتر رسيده است و نيز آن حضرت سرچشمه دانشهاى يقينى و اخلاق پسنديدهاى است كه از درياى مواج علمش دانشمندان بزرگ اسلام كه راسخ در علماند سيراب مىشوند و نيز زاهدان خداشناس والا مقام، چنان كه نسبت به آن حضرت اين مطلب مشهور و در ذهن مردم جايگزين و ثبت شده است با آنچه از آن حضرت در نكوهش شوخى زياد در اين كلمه و غير آن صادر شده است و آنچه از آن حضرت در ردّ عيبجويان وى به مزاح كردن نقل شده است و اين كه آن حضرت آن را تكذيب كرده است و آن گفتار او در بدگويى عمرو بن عاص مىباشد: به مردم شام مىگويد كه من مردى شوخ و بسيار بازى گوش هستم، و به شوخى و بازى ممارست دارم، نادرست سخن گفته و به اين گفتار گناهكار است، آگاه باشيد كه بدترين گفتار دروغ است، و سخنى كه عمرو به زبان مىراند دروغ مىباشد، (با هر كه) وعده كند خلاف آن رفتار نمايد، و در پرستش خود پرگويى مىكند، و سؤال مىشود و بخل مىورزد (در جواب)، و به پيمان خيانت مىكند، و از خويشان دورى مىنمايد، و چون در ميدان جنگ حاضر شود «براى تهيج فساد و افروختن آتش جنگ» چه بسيار امر و نهى و زبان بازى مىكند تا وقتى كه شمشيرها به كار نيفتادهاند، و آن گاه كه شمشيرها از غلاف بيرون آمده جنگ شروع شد بزرگترين حيله و نيرنگش آن است كه عورت خود را به مردم نشان دهد، بدانيد به خدا سوگند ياد مرگ مرا از شوخى و بازى باز مىدارد و فراموشى از آخرت عمرو را از گفتار حق مانع مىشود، او با معاويه بيعت ننمود مگر به شرط آن كه عطيّه و بخششى بدو دهد و براى دست برداشتن او از دين رشوه كمى (حكومت چند روزه مصر را) به او بخشيد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 212
و در شناخت برترى شخصى كه عيبجويى شده ناقص بودن عيبجويى ياد شده (عمرو عاص) كفايت مىكند چون اخلاق پست و كارهاى زشتى كه حضرت برايش ياد كرده است در او هست و بدانها مشهور مىباشد زيرا كسى كه در او صفات زير جمع شده باشد يعنى بسيار دروغگو باشد، خلف وعده كند، حسود باشد، و در پرسش پرگويى نمايد، در پيمان خيانت كند، و از خويشاوند قطع رابطه نمايد، و علاوه بر آن خود پسند باشد به خاطر اين كه در جنگها به خود گمان دروغ دارد كه فرمان دهنده و منع كننده و زبان باز است با آن كه شايسته هيچكدام از آنها نيست و هر گاه شمشيرها از غلاف بيرون آيد لباس ترس بر خود مىپوشد بسيار مىگريزد و حمله نمىكند و راه نجات او از نابودى به اين است كه به بدترين و زشتترين صورت، صفت پست پليدى و حيلهگرى را آشكار كند و آن برهنه كردن عورتش، در دفع كردن شمشير آن حضرت بود كه جز كافر يا مشابه كافر با آن كشته نشده است تا آن جا كه آن جريان مثلى شده است كه تا روز جزا در ضمن خبرها و اشعار ياد مىشود شاعرى گفته است: چنان كه روزى عمرو بن عاص شمشير آن حضرت را با برهنه كردن مقعدش بر گرداند به علاوه نفاق و كفرى كه از او ظاهر شده كه دينش را به معاويه فروخت.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 235
احسان ذاتى همان است كه از نيكان فاضل سر مىزند به دليل اين كه روش زندگيشان ستوده و دوست داشتنى است پس آنان خودشان و كارهايشان دوست داشتنى است و از خودشان شادمانند و ديگران از آنها در شادمانيند، و بر هر كس واجب است كه با آنان پيوند برقرار كند و با آنها دوستى نمايد، پس آنها دوستان خويشند و مردم دوستان آنهايند، و هر كه سيرتش اين باشد او را مىيابى كه به مردم از روى قصد و غير قصد احسان مىكند چون كارهايش دوست داشتنى و گواراست و دوست داشتنى گوارا برگزيده و مطلوب مىباشد، و هر گاه چنان باشد ناگزير كسانى كه به او رو مىآورند و اطرافش را مىگيرند بسيارند، و هر كه را چنين حالتى باشد سرزنش و نكوهش بدو نمىرسد بلكه زبانها در مورد او بريده مىشود و هميشه زبان در ثناگويى او تازه و در سپاسگزارى او در حركت مىباشد چه رسد به اين كه او را نكوهش كند و اين همان احسانى است كه باقى مىماند و قطع نمىشود، و افزون مىگردد و كاهش نمىيابد، و به وسيله آن برادرى واقعى و دوستى بى قيد و شرط به وجود مىآيد، امّا احسان عرضى آن است كه نه براى صاحبش عادت است و نه اخلاق او مىباشد و بى ترديد اين احسان منقطع است و دوستى كه از آن پديد مىآيد دوستى عارضى است و دوام آن دوستى وابسته به دوام آن احسان مىباشد و باقى است تا وقتى كه آن باقى است و از سوى احسان كننده و شخص مورد احسان زياد و كم مىشود، چون دوستى احسان كننده بيشتر از دوستى شخص مورد احسان است، و آن را در مورد وام دهنده و وام گيرنده در نظر بگير خواهى يافت كه وام دهنده دوستيش نسبت به وام گيرنده بيشتر است و بسا هست كه برايش دعا كند تا زنده بماند و نعمت و ثروت كافى بر او ريزش كند اگر چه همه اينها بدين خاطر است كه به حقّش برسد و مالش به او بر گردد نه به خاطر دوستى خالص كه به او دارد، امّا براى وام گيرنده اين همّت نيست و اين دعا را نمىكند لكن ميلش به نيكى و دوستى او بيشتر از دوستى احسان كننده است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 236
شاعر گفته است: به مردم نيكى كن تا دلهايشان را بنده سازى پس مواردى كه احسان انسان را به بندگى كشانده طولانى است. و بر عاقل سزاوار است كه با كسى كه مورد محبّت خداست ملازم باشد چون او محبوب خداست، و با كسانى باشد كه با خدايند، و همان طورى كه خدا نام محسن و نيكى كننده را براى خود برگزيده او هم نام محسن را براى خود برگزيند، پس هر كه با خدا باشد محقّقا در جوار حق جائى به دست مىآورد، و هر كه محبوب خدا باشد به همه هدفهايش مىرسد، و هر كه اخلاق خدا را داشته باشد مستحق دائمى ماندن در خانه آخرت مىشود، و هر كس براى آنچه آفريده شده است توانا مىباشد.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 262
شارح گويد: پيش از اين دانستى كه خوب بودن ادب به تمرين معتدل نيروهاى بدنى باز مىگردد و چگونگى آن را توضيح داديم و بايد از آن بشناسى كه بدى ادب، سوق دادن آن نيروها به مرز طبيعى و فرو رفتن آنها در خواستههاى طبيعيشان بر اساس قانون خيالى است بى آن كه مطابق قانون عدل عقل و شرع باشد. و چنان كه دانستى بزرگى واقعى همان جمع شدن اجزاى كمال است كه عبارت از عقل و اجتماع اخلاق بزرگوارانه و آداب نيكوست تا ماهيّت مطلوب از كمالات حاصل شود. پس بايد بدانى كه نبودن شرف و بزرگى به نبودن اجزاى كمال يا يكى از آنهاست. هر گاه جمع شدن اجزاى كمال، ماهيّت مركب را تحقّق بخشد و نبودن يك جزء براى نبودن ماهيّت مركّب كافى باشد، بنا بر اين هر گاه فرض كنيم كه آدمى داراى بدى ادب باشد كه نقطه مقابل حسن و كمال ادب است بطور حتم ضدّ آن را كه ادب نيكوست نخواهد داشت و چون آن جزء كمال را نداشته باشد ماهيّت كمال را ندارد در نتيجه ماهيّت شرافت و بزرگوارى را دارا نخواهد بود چون علّتش را كه ادب نيكوست فاقد مىباشد. و در اين كلمه «راز هشدارى» كه امام عليه السلام به خواستار شرف و كسانى كه در به دست آوردن كمال آدمى مىكوشند، بر تو آشكارا و معلوم شد كه تمرين و ادب كردن نيروهاى شوقيّه و منع كردن آنها از آنچه طبعا بدان مايلند و مقهور ساختن آنها به وسيله نيروى عقلانى و برگرداندن آنها به قانون عدل واجب است. چون بزرگوارى با سوء ادب جمع نمىشود. سرپرست نعمت و بخشش خداوند منّان است.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 267
اين كه امام عليه السلام خود را در جمع داخل نموده و امور ياد شده را به خويشتن نسبت داده است به منظور اقرار به بندگى و فروتنى در برابر خداى متعال مىباشد. و به عنوان اظهار نياز به لطف و عنايت خداى بى نياز است. و اين كه با فيض رحمت خويش خطايش را بپوشد و او را از آن حفظ كند و اين نعمت را به كمال رساند. و آن بهترين اخلاق و آخرين درجه كمال معرفت به خداوند است. و دعاهايى كه از پيامبران (ص) رسيده پر از آمرزشخواهى و اقرار به گناهان است با اين كه همه بر معصوم بودن آنان اتّفاق نظر دارند. و آن عمل پيامبران بر آنچه ما گفتيم حمل مىشود. و خدا سرپرست توفيق است و حالت و نيرو از اوست.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 274
(هيچ گاه) دروغ و لغزشى در گفتار و كردار من نيافت. خداى منّان از دوران شيرخوارگى و كودكى بزرگترين فرشته از فرشتگانش (جبرائيل) را با آن حضرت (ص) همراه ساخت تا شب و روز او را به راه بزرگواريها و اخلاق ستوده عالم سير دهد. من به مانند شتر بچه كه در پى مادرش روان است در پى آن حضرت مىرفتم. هر روز از اخلاق خوش خويش پرچمى مىافراشت و مرا به پيروى كردن از آن وا مىداشت. در هر سالى يك ماه براى عبادت و مطالعه در اسرار آفرينش در مكّه در دامنه كوه حرا مسكن مىگرفت. و جز من كه او را مىديدم كسى او را نمىديد. در آن وقت اسلام جز در خانه پيامبر (ص) و خديجه عليهما السلام فرود نيامده بود. و من هم سوّمين آن دو بودم. نور وحى و رسالت را مىديدم. بوى نبوّت را مىبوييدم. هنگامى كه وحى بر آن حضرت (ص) فرود آمد صداى شيطان را شنيدم.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 324
معناى سخن على (ع) اين است كه همه مردم تا زمانى كه در زندگى فانى و نيروهاى پايان پذير دنيا هستند نسبت به كارهاى آخرت در خواب غفلت مىباشند، و هر گاه بميرند و به زندگى باقى و هميشگى برسند بيدار مىشوند و غفلت از آنها بر طرف مىگردد و از كارهاى زشت و اخلاق پستى كه در دنيا داشتند و مىدانستند نفعى ندارد سخت پشيمان مىشوند. بنا بر اين براى هر مؤمنى شايسته آن است كه از خواب غفلت بيدار شود و با بريدن از دلبستگيهاى دنيا و ترك علائق نفسانى نفس خويش را بميراند تا به مقام: موتوا قبل ان تموتوا، بميريد پيش از آن كه شما را بميرانند، برسد و از پشيمانى پس از مرگ برهد و در جوار رحمت خداى رحمان به زندگى پاك و هميشگى برسد، بار خدايا ما را از خواب غفلت كه غافلان بدان گرفتارند بيدار فرما، و ما را از كسانى قرار بده كه (در روز رستاخيز) ترسناك و اندوهگين نمىباشند.
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 335
شارح گويد: زيارة مصدر از زار يزور و از باب قال و كتب است، واو آن به مناسبت كسره ما قبلش به (ى) قلب شده است، و الزّعارة به تشديد (ر) بد اخلاقى است كه عملى با آن همراه نباشد امّا گفتار اهل لغت: زعر يزعر «از باب طرب» فهو زاعر براى معناى ديگرى است و آن كم مويى است، و زعرور به ضمّ (ز) كه از نظر وزن مانند عصفور است شخص بد اخلاق مىباشد و مردم عامى گويند: رجل زعرور مردى كه در آن بد خلقى باشد و در برگزيده صحاح چنين آمده است: معناى سخن امام (ع) اين است كه مقصود از زيارت كسى، شاد كردن دل او و وارد ساختن شادمانى در سينه اوست و آن به دست نيايد جز با بشّاش بودن صورت ديدار كننده نه به آشكار كردن اندوه و قصد شكستن دل. شعر:
ترجمهشرحصدكلمه صفحهى 359
معناى كلمه اين است كه- بر خواسته نفسانيت تكيه مكن، زيرا چنين نيست كه هر چه آدمى بخواهد بدان دست يابد، و اين طور نيست كه هر چه را آرزو كند به دست آورد، و اين كه تكيه كردن بر خواهش نفس و اعتماد كردن بر آرزوها از اخلاق احمقان و خصلتهاى نادانان مىباشد، شاعر گويد: چنين نيست كه هر چه را مرد آرزو كند بدان برسد بادها به گونهاى در حركتند كه كشتيها نمىخواهند
نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 11:47 | لینک
|
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385
يادنامهدومينكنگره صفحهى 17
اخلاق ، جمع «خلق» است. روان انسان، حالات و ملكاتى دارد و اخلاق عبارت از «ملكات روان» است. تشخيص اخلاق ، توقف دارد به اين كه سه موضوع را انسان تصور كند: «روان»، «اخلاق » و «غرض». «روان» انسان، عبارت است از روح انسانى. ابتدا بايد به نحو اجمال، سخنى از روان گفته شود و سپس از مفهوم اخلاق كه عارض بر «روان» است و آن گاه در اين كه اين عوارض بر اين موضوع چه نتايجى دارد. اين سه جمله را اگر بتوانم عرضه بدارم، توجه كتاب نهج البلاغه به اخلاق ، روشن خواهد شد.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 19
بنا بر اين شما جوهرهاى داريد به نام روان، به نام روح، به نام نفس، به نام قلب، به نام صدر و به نام عقل. آن جوهره اوصافى دارد. تا حال يك بعد از سه بعد اخلاق ، عرض شد.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 19
اما اين روان شما، بر طبق تحقيق علماى اخلاق ، داراى اوصاف و حالات و ملكاتى است. يعنى روان شما چنان است كه حالتى و صفتى به سادگى عارض آن مىشود و بزودى از بين مىرود. مثل اين كه از كسى خوشتان مىآيد، ساعت ديگر از او بدتان مىآيد. حبّ و بغض از حالات روان شماست. برخى از اوصاف روان شما، به نام «حالات» خوانده مىشود. اما برخى ديگر «ملكات» است، يعنى هميشه هست.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 19
به اين زودى پيدا نمىشود و بزودى هم زايل نمىشود. اين اوصاف پايدار را «ملكات» مىگويند. شما روحتان داراى «ملكه» يعنى عوارض دائمى است. اين ملكات انسانى است كه «اخلاق » ناميده مىشود.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 19
قسم ديگر از ملكات، رذائل و فضائل است. برخى از ملكات شما عبارت از فضائل نفس شماست، جمال روح شماست. زيبائى قيافه روان شما عبارت از فضائل اخلاقى است. برخى از ملكات، رذائل است، صفتهاى زشت است، قيافه كريه روح است. بحث «اخلاق » عبارت از بحث در همين ملكات است.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 20
آيا انسان مىتواند اخلاق فاضله را تحصيل كند، ملكات پسنديده را پيدا كند و آيا مىتواند ملكات زشت را از خودش دور كند انسان كامل، انسانى است كه بكوشد و در خود، ملكات فاضله را ايجاد كند. و آن را كه بنحو طبيعى موجود است، تقويت كند. و انسان كامل، انسانى است كه بكوشد و آن رذائل را در خود تضعيف كند و تا مىتواند از بين ببرد. وقتى كه انسان كوشيد و به آنجا رسيد هر چه ملكه فاضله بود بدست آورد، و هر چه رذائل بود از خود دور كرد، آن جاست كه يك انسان ملكوتى مىشود و مصداق: «خليفة اللَّه فى الأرض» مىشود انسان مسجود ملائكه مىشود، انسان آسمانى مىشود، انسانى مىشود كه در مراحل انسانيت تكامل پيدا كرده است. همين مكارم اخلاق است كه اگر انسان بكوشد و آن را كسب كند، مصداق بيان پيامبر بزرگ (ص) مىشود كه مىفرمايد: «بعثت لأتمّم مكارم الاخلاق»: من براى اين برانگيخته شدم و انبياء براى اين معنا به سوى بشر فرستاده شدند كه روان آنها را در اخلاق ، تكامل بخشند، ملكات آنها را ملكات فاضله كنند، رذائل را از وجودشان دور كنند، تا آنجا كه آنان خليفه الهى گردند. تصور نشود، تنها جانشين الله، جدّ اعلاى ما، حضرت آدم بود، همه ما جانشين الله مىتوانيم باشيم، همه ما خليفة الله مىتوانيم بشويم. مگر روايت به ما نمىگويد: «تخلّقوا باخلاق اللّه و تأدّبوا باداب اللّه.» اى انسان تو والاتر از اين هستى كه در اين دنيا، در اين جهان پست بمانى و علاقهمند به دنيا گردى. تو بايد پرواز كنى، متخلق به اخلاق الهى بشوى.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 20
بالجمله، بعد دوم اخلاق ، عبارت از تشخيص ملكات و عبارت از «اخلاق روان» است كه اين ملكات را تشخيص بدهيم و آنها را كسب كنيم.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 20
بعد سوم «غرض» است، كه در ضمن مطالب گذشته «غرض» هم روشن شد. وقتى انسان بتواند ملكات را تشخيص بدهد، رذائلش را دور كرده، فضايلش را به دست بياورد و انسان كامل شود، غرض اخلاق را عملى كرده است.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 20
بنا بر اين، اخلاق ، عبارت است از اين كه توجه به ملكات پيدا كنيم، موضوع ملكات را درك كنيم، غرض از ملكات را درك كنيم. اين معناى اخلاق است و نتيجه اخلاق آن است كه انسان، يك «انسان كامل» شود. اين مقدمه كوتاهى بود براى اين كه ابتدا ببينيم اخلاق يعنى چه و بعد از آن ببينيم اين كتاب عظيم كه نهج البلاغه ناميده مىشود، راجع به اخلاق چه نظرى دارد حال به اختصار جواب اين سؤال را مىگوئيم: وقتى ما به خطبهها، نامهها و حكمتهاى متعدد نهج البلاغه نگاه مىكنيم، مىبينيم كه اين كتاب عظيم، بخش بزرگى از اخلاق را بيان كرده است. براى اين كه مدعايم را ثابت كنم جملاتى از نهج البلاغه را به حضورتان عرضه مىدارم. اين كتاب، اخلاق را مىداند چيست و متوجه است. با توجه به آنچه راجع به علم اخلاق و راجع به مسائل اخلاق گفته شد، يكى از امّهات مسائل اخلاق را من عنوان كنم و ببينيم در نهج البلاغه راجع به اين موضوع چه سخنى گفته شده است.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 21
در علم «اخلاق » اين مطلب هست كه انسان اگر بخواهد زحمت بكشد و ملكات فاضلهاى را كه براى روح انسانى تصور مىشود، تحصيل كند و ملكات رذيله را از خود دور كند، نيازمند است به اين كه از حظوظ و لذتهاى بدن خودش چشم پوشى كند تا روحش كمال پيدا كند. توضيح مطلب اين است: شما اگر بخواهيد يك صفت فاضله را پيدا كنيد، صفت شجاعت پيدا كنيد، صفت عدالت پيدا كنيد، صفت سخاوت پيدا كنيد بايد مدتها نفستان را در فشار صبر و تزكيه قرار بدهيد، از شهوات خوددارى كنيد و از حظوظ و راحتيها و لذتها بكاهيد تا يك صفت فاضلهاى را در روحتان ايجاد كنيد. و هم چنين بايد تا مىتوانيد از هواها و لذتهاى نفسانى خود بكاهيد تا يك صفت رذيلهاى را از خود دور كنيد. اصولا پيدا كردن هر يك از صفات فاضله، موقوف است به اين كه شما از هواهاى خودتان و از لذتهاى خودتان كسر كنيد. به دست آوردن كمالات نفسانى، كمال روح و تكامل روح شما توقف دارد به اين كه از حظوظ بدن و از لذتهاى بدن كسر كنيد. و هر چه از اين بيشتر كسر كنيد، به كمال روحتان بيشتر افزودهايد، و اسلام براى اين امر، برنامه خاصى درست كرده است.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 22
اين جمله رساى على (ع) عبارت از يك موضوع كلى علم اخلاق است: اى انسانى كه مىخواهى تعالى پيدا كنى: يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً و خذوُا مِنْ اجْسادِكُم: راه تعالى و تكامل روح اين است. بايد از جسد بگيريد و به روان بيفزائيد. اين، خود، يكى از مهمترين مسائل اخلاق است كه على (ع) با يك جمله بيان كرده است.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 22
اينها خصوصياتى از امّهات مسائل اخلاقى است. على (ع)، در نهج البلاغه، از «صبر»، «رحمت»، «رجاء» و غيره صحبت كرده، و نيز از صفات «كبر»، «حسد»، «بخل»، «جرم» و غير آن صحبت فرموده است، كه اگر دقت كنيم، مىبينيم علماى علم اخلاق - با همه نظرياتى كه ابراز كردهاند- به نكاتى كه على (ع) در ضمن كلماتش بيان كرده متعرض نشدهاند. خداوند به ما توفيق تخلّق به اخلاق الهى را عطا فرمايد.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 29
مسئله هشتم كه از لحاظ اصولى يك مسئله درجه دو، اما از لحاظ عملى مسئله بسيار پر شور و پر اهميّتى است، نحوه برخورد دستگاه ادارى است با مردم. اجزا و اعضاى حكومتى چگونه بايد با مردم برخورد كنند آيا طلبكار از مردمند آيا بدهكار به مردمند اخلاق دستگاه حكومت با مردم چگونه است مسئله نهم كه باز از آن مسائل بسيار جالب است، رفتار حاكم نسبت به خويشتن است. آيا براى رفتار حاكم در جامعه، محدوديتى وجود دارد آيا مىتوان به حسن رفتار او با مردم بسنده كرد يا نه، ماوراى نحوه ارتباط حاكم با مردم، چيز ديگرى وجود دارد كه آن، نحوه ارتباط حاكم با خود است زندگى شخصى حاكم چگونه بايد بگذرد و نهج البلاغه در اين مورد چه نظرى دارد مسئله دهم، شرايط حاكم است. چگونه انسانى بر طبق فتواى نهج البلاغه مىتواند بر جامعه بشرى حكومت كند اينها عناوين مسائلى است كه در نهج البلاغه آمده است و ما مىتوانيم آنها را مطرح كنيم و مورد بحث قرار دهيم. از اول شروع مىكنيم و به تناسب امكان و فرصت، بحث مىكنيم و هر مقدار كه پيش نرفتيم به عهده برادران و خواهران جوان مىگذاريم كه در نهج البلاغه بگردند و از اين دنياى معنا و معرفت بهره بگيرند و سر رشته تحقيق و تفكر را دنبال كنند و به ما و ديگران بياموزند.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 32
اين معناى حكومت است. اگر مالك اشتر بعنوان استاندار و والى و حاكم مصر معين مىشود، براى آن نيست كه براى خود عنوانى و قدرتى كسب كند، يا سود و بهرهاى مادى را به خود متوجه سازد. براى آن است كه اين كارها را انجام دهد: براى اداره امور مالى كشور از آنها ماليات بگيرد با دشمنان مردم مبارزه كند آنها را در مقابل دشمنانشان مصونيت ببخشد آنها را به صلاح نزديك كند (صلاح با بعد وسيع مادى و معنويش كه از نظر على (ع) و در منطق نهج البلاغه مطرح است) شهرها و حيطه حكومت خود را آباد كند. يعنى بطور خلاصه انسانها را بسازد، سرزمين را آباد كند، اخلاق و ارزشهاى معنوى را بالا ببرد، وظايف مردم و آنچه را كه در جنب حكومت بر عهده آنهاست، استنقاذ كند.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 32
از اين گرايشها هميشه در جوامع وجود داشته، امروز هم هست، در آينده هم تا وقتى كه اخلاق انسانى كامل و درست نشود، يك چنين گرايشهايى وجود خواهد داشت.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 38
بتدريج، نهج البلاغه توى بازار آمد و به دست مردم افتاد. مردم نمىدانستند نهج البلاغهاى هم هست. تنها جملاتى از نهج البلاغه شنيده بودند، كه آنهم بيشتر در مذّمت دنيا و بخشهاى كمى از اخلاق بود و ديگر هيچ. بعد از آن، قدرى نهج البلاغه دست به دست گشته است. كسانى بر آن شرح نوشتهاند و كسانى برداشتهاى خود را بنام شرح نوشتهاند. همه اين زحمات ارجمند است، همه قابل تقدير است، اما در برابر عظمت نهج البلاغه و كارهايى كه بايد انجام گردد در حكم صفر است.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 61
آيت اللَّه حسين نورى موضوع بحث ما تحليل شخصيت على (ع) در نهج البلاغه است. يعنى مىخواهيم از نهج البلاغه، شخصيت والاى حضرت على (ع) را بدست بياوريم. مقدمة مسئلهاى را عرض مىكنم تا موضوع بحث روشنتر شود. مىدانيم كه هر صاحب قلم و نويسنده و شاعرى در كتاب خودش منعكس است. و آن كتاب، انعكاسى است از افكار و روحيات و طرز تفكر و اخلاق مولف. مثلا جلوههاى شخصيت فردوسى، طرز فكر و روح حماسى فردوسى، در كتاب شاهنامه، كاملا مشخص است. روح نصيحت گويى، پند و اندرز گويى سعدى در بوستان و گلستان كاملا منعكس است.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 92
در فرمان تاريخيش به مالك اشتر در مورد استخدام كارمندان چنين دستور مىدهد: ثمّ انظر في أمور عمّالك فاستعملهم اختبارا، و لا تولّهم محاباة و أثرة فإنّهما جماع من شعب الجور و الخيانة. و توخّ منهم اهل التّجربة و الحياء من اهل البيوتات الصّالحة و القدم في الاسلام المتقدّمة، فإنّهم أكرم أخلاقا و أصحّ أعراضا و أقلّ في المطامع إشراقا و أبلغ في عواقب الأمور نظرا در كارهاى كارمندانت بنگر و آنها را با آزمايش و امتحان بكار وادار و از روى ميل و استبداد آنها را بكارى واندار، زيرا استبداد و تسليم تمايل شدن كانونى از شعبههاى جور و خيانت است. و از ميان آنها افرادى كه با تجربهتر و پاكتر و پيشگامتر در اسلامند، برگزين زيرا اخلاق آنها بهتر و خانواده آنها پاكتر و همچنين كم طمعتر و در سنجش عواقب كارها بيناترند.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 117
اينك در چند قسمت به بررسى ابعاد تقوى مىپردازيم تا گسترش اين مفهوم و اثر عملى آن را در جامعه، سياست و اجتماع ببينيم. مقدمة قسمتى از خطبه بيست و چهار را مىآوريم و بايد توجه كنيم كه در اين خطبه، امير المؤمنين على (ع) در موقعيت خاصى از تقوى سخن به ميان آورده است كه خود، نكته مهمى است. درست برخلاف تصور آنهايى كه مفاهيم اسلامى را جدا از يكديگر مطالعه مىكنند و مخصوصا مسأله تقوى را مثلا از سياست و جنگ جدا مىدانند، در اينجا ببينيم امير المؤمنين چه كسانى را در چه موقعيتى وصيت به تقوى مىكند آيا احيانا آن دسته از اصحاب و افرادى را كه در گوشه مسجد و جدا از امر سياست و ساير شئون جامعه بودند، سفارش به تقوى مىكند يا خير اين امر نشان دهنده وجود يك رابطه ارگانيك بين همه مفاهيم اسلامى است و تقوى، جنگ، اقتصاد و اخلاق و مانند آنها حلقههاى زنجيرى هستند كه در مجموع، يك جامعه ايدهآل انسانى را مىسازند. در اين خطبه مىخوانيم: و لعمرى ما علىّ من قتال من خالف الحقّ و خابط الغىّ من اذهان و لا ابهان فاتّقوا اللَّه عباد اللَّه و فرّوا الى اللَّه من اللَّه.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 137
از: محمد تقى رهبر 28، 1، 62 در قاموس اخلاق و حقوق مجتمع بشرى، و نيز كتب آسمانى، «معاهدات و مواثيق»، «قراردادها و پيمانها» جايگاه ويژهاى دارد. افراد هيچ ملتى با هر نوع بينشى، حتى بينشهاى مادى گرائى و افكار جاهلى، حسب فطرت خدائى، نمىتوانند منكر شوند كه وفاى به عهد، و پاىبند پيمانها بودن از خصال جوانمردان و انسانهاى آزادهاى است كه فطرتشان به مسخ نهائى كشيده نشده، همان گونه كه نقض قراردادها، پيمان شكنىها و عمل برخلاف مواثيق و التزامات، در زمره خوىهاى زشت و صفات نامحمود تلقى مىگردد. بدين واقعيت اشاره دارد سخن پر ارج على (عليه السلام) آنجا كه در نامه تاريخى و رسمى خود به مالك اشتر مىنويسد: فإنّه ليس من فرائض اللَّه شيء، النّاس اشدّ عليه اجتماعا، مع تفرّق اهوائهم و تشتّت آرائهم، من تعظيم الوفاء بالعهود. و قد لزم ذلك المشركون فيما بينهم دون المسلمين لما استوبلوا من عواقب الغدر.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 142
اين عهد و پيمان از توحيد تا معاد، و از تعبد و تسليم تا اخلاق و عمل و از احكام فردى تا مقررات اجتماعى و خلاصه دين را با تمام محتوايش، شامل مىگردد.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 191
على (ع) صرفنظر از اين كه در مكتب اسلام پرورش يافته و مستقيما تحت تأثير مكتب وحى قرار داشته است، شخصيتى جامع الاطراف است. او مانند يك حكيم بىنظير الهى در باره الهيات به بحث مىپردازد خطبههاى معروف او ژرف انديشى و گستردگى انديشه او را در باره خدا و آفرينش جهان، منعكس مىسازند. حضرت على (ع) وقتى در باره اخلاق صحبت ميكند، مثل يك حكيم اخلاقى به بحث در مبانى اخلاق و تحليل رفتار اخلاقى مىپردازد. على (ع)، يك بنده صالح خداست و در موقع عبادت، كاملترين شكل شناخت، اخلاص، خشوع و خشيّت در پيشگاه حق را در رفتار خود نشان مىدهد. او در هر زمينه، نه تنها به طرح اصولى مىپردازد، بلكه خود، الگو و نمونهاى از آن اصول ميباشد. مردم را به عدالتخواهى دعوت ميكند و خود، مجسّمه عدل و داد است.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 192
كمال و رشد شخصيت در هر فرد، بستگى به درجه و اندازه وحدت و هماهنگى جنبههاى مختلف شخصيت آن فرد دارد. براى اين كه اهميت اين بعد در شخصيت آدمى روشن گردد، توجه خوانندگان را به جنبههاى ناهماهنگ و متضاد شخصيت پارهاى از افراد جلب مىكنيم. گاهى فرد در ضمن يك سخنرانى يا بحث و تبادل نظر، نكتههاى متضاد و گاهى متناقض را مورد حمايت قرار مىدهد. در قسمتى از بحث، روش علمى را مورد حمايت قرار مىدهد، اما در قسمت ديگر، طرق غير علمى يا ضد علمى را اتخاذ ميكند. در يك مورد، از اخلاق و مراعات موازين اخلاقى طرفدارى ميكند و در مورد ديگر بر خلاف اصول اخلاقى اظهار نظر ميكند. در يك حالت عدالت را مراعات ميكند، اما در حالت ديگر به حقوق ديگران تجاوز مىنمايد.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 200
آنچه در تربيت اخلاقى مهم است، قدرت تشخيص فرد، نيروى تسلط او بر خود و التزام او به انجام آنچه پسنديده و خوددارى از انجام امور ناپسنديده است. تقوا، چنانچه در نهج البلاغه آمده است، بنيان اخلاق را تشكيل مىدهد. تقواى دينى ضمن تأئيد تقواى اخلاقى، توجه فرد را به اوامر و نواهى الهى جلب ميكند. فرد متدين، ضمن اين كه در هر لحظه، خدا را ناظر اعمال خود ميداند و با توجه به اين كه تقرب به حق و لقاء اللَّه، هدف اساسى اوست، پيوسته سعى دارد از طريق كسب فضائل اخلاقى و دورى از رذائل، به هدف اصلى نزديك شود. روى همين زمينه، تقواى دينى به معناى التزام به اجراى اوامر الهى و خوددارى از منهيات، بنيان رفتار اخلاقى فرد را استوار مىسازد. بدون ترديد اوامر الهى، همه فضائل اخلاقى را در برميگيرند و منهيات دينى نيز شامل رذائل ميشوند.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 207
ترازوى عدالت على (ع) بر منهج ناموس عدل مطلق و راستاى ميزان آسمان برقرار شده است. ترازوى سياست على (ع) چنان دقيق است كه در يك كفّه آن جهان است و اخلاق و آنچه در آنهاست، و در كفّه ديگر پوست جوى كه از دهان مورى به ستم ستانده شود و در اين ميزان، اين سنگينتر از آن است. پوست جواز همه كهكشانها در اين ميزان عدل سنگينتر است زيرا ثقل ستم و بار انحراف را بر دوش دارد و اين ثقل آن چنان تحميل دشوارى است كه گرانبارتر از ثقل آفرينش است. اين ترسيمى است از هندسه سياستش.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 209
على (ع) مسئله اقتصاد را نيز با نهايت توجه مورد عنايت قرار مىدهد. حكومت و سياست، حتى تقوا و اخلاق جامعه نيز تكيهاى بر پهلوى اقتصاد دارد نه بر بنيان، كه بر پهلويش، و از اينجاست كه ما مىبينيم مسئله «قسط» در قرآن، مرادف توحيد است، يعنى گواهى دادن بر يكتايى پروردگار، مرادف است با قيام به قسط. على (ع) مىگويد: اصدار السّهمان على اهلها.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 218
ابتدا پرتقاليها، اسپانيائيها و هلنديها، سپس انگليسىها، فرانسوىها، روسها، آلمانىها، ايتاليائيها و بلژيكىها و... و سرانجام امريكائيها با بكار بردن تمام روشهاى استعمارى نوين و سرانجام با نيروهاى نظامى به آسيا و آفريقا پا گذاشته و شروع به جذب ثروتهاى طبيعى و معدنى و تأسيس كمپانيهاى يك مليتى و چند مليتى و در دست گرفتن بازارهاى محلى و احداث خطوط مخابراتى و استراتژيكى زمينى و دريايى كردند. اما از همه خطرناكتر استعمار فكرى بود. آنها نه تنها دولتمردان و سرداران و زمينداران و رؤساى عشاير و بازرگانان را مرعوب يا مجذوب كرده و دولتهاى شرق را پايگاهى براى سلطه هر چه بيشتر خود در مىآوردند بلكه بر مقدسات و فرهنگ اصيل اين ملتها نيز هجوم برده و با نيرنگهاى دقيق جوانان را به سوى كشور و ملت خود كشاندند و طبقه تحصيلكرده در مدارس جديد را به فرنگى مآبى سوق دادند تا جائى كه اين طبقه بر اثر خالى شدن از فرهنگ درونى خود به تحقير دين و شعائر ملى و اخلاق و فرهنگى كشور خويش برخاسته و رسوم و سنن قديم را كه مانع خود باختگى و خود فراموشى بودند و سد محكمى را در برابر استعمار تشكيل مىدادند تخطئه كرده و از اصل و بن بر مىانداختند.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 219
يك نگاه اجمالى به رهنمودهاى سياسى ماكياولى در كتاب «امير» يا خاطرات تاليران فرانسوى و مترنيخ اطريشى و پالمرستون و گلادستون و كرزن و ديسرائيلى و چرچيل نخست وزير انگلستان و ساير سردمداران سياست غرب در قرون اخير روشن مىسازد كه همه آنها در لزوم فدا كردن وسيله در راه هدف، و عدم اعتقاد به مبدء ثابت، و بىاعتنائى به مشروعيت مبادى و مقدمات اهداف سياسى متفقند، و سياست آنها چه در رژيمهاى سرمايهدارى و چه در رژيمهاى سوسياليستى، مذهبى و غير مذهبى (سكولاريسم)، هرگز بر اساس معنويت و اخلاق استوار نبوده است و اين همان راه بد فرجامى است كه در صدر اسلام بدست منافقان و بانيان مسجد ضرار و نويسندگان صحيفه مشؤومه و عمر و عاصها و معاويهها و زيادها... و ناكثين و مارقين و قاسطين اجراء مىشد و متأسفانه تاريخ اسلام بجز دورهاى كوتاه دستخوش فتنهانگيزى اين نابكاران بوده و رژيمهاى سلطنتى و موروثى و سرمايهدارى همه از دستاوردهاى همين شدادتها و انحرافات بوده است.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 229
زيرا اخلاق اين گونه اشخاص از ديگران كريمتر و دامانشان پاكيزهتر است و طمع كمتر دارند و نظرشان در باره پايان كارها بهتر و عميقتر است.
يادنامهدومينكنگره صفحهى 241
امام على عليه السلام كوفه را بصورت دار العلوم اسلامى در آورد و مسجد آن شهر را مركز نشر معارف و دانشهاى گوناگون ساخت. خود او ضمن خطبههاى جالب و جامع، موضوعات گوناگونى را چون الهيات و طبعيات و اخلاق و سياست و تمدن و فنون جنگى و آداب معاشرت و... مورد بحث قرار مىداد و از منبر كوفه براى عاملان خراج و واليان و سران سپاه پيام مىفرستاد يا اين كه كنفرانسهايى براى آموزشهاى لازم به قضات و عاملان در مسجد تشكيل مىداد. صحابه على (ع) نيز به پيروى از او و سفارش او به نشر علم و تأليف پرداختند. از آن زمان علوم مختلف چون صرف و نحو و طبيعيات و نجوم و هيات و فلسفه و رياضى و فقه و حديث و تفسير در كوفه شروع به توسعه نمود.
يادنامهعلامهشريفرضى صفحهى 38
2- مراقبت افراد از نظر آداب و اخلاق .
يادنامهعلامهشريفرضى صفحهى 47
از دروس اساسى اسلامى در بعد اخلاق اجتماعى و حتى رفتار سياسى، يگانه پرستى و اطاعت فقط از پروردگار متعال است.
يادنامهعلامهشريفرضى صفحهى 94
سيد رضى (ره) پس از بحث نسبتا مفصلى در صفحه 77 مىگويد: از مجموع آن چه گفته شد چنين فهميده مىشود كه تقيه فقط در ظاهر است نه در قلب و باطن، چون اگر كسى ديگرى را تهديد نمايد، كارى را بجاى آورد، اگر آن عمل از جمله افعال قلوب باشد مثلا بگويد: فلانى را در دل دوست به دار، آن شخص نمىتواند حقيقت آن چه را كه در قلب وى مىگذرد بفهمد، تنها راه زبان است كه مىتواند از ما فى الضمير حكايت كند، پس چيزى كه هنگام تقيه مطلوب است، اظهار دوستى با كفار با زبان است از طريق رفت و آمد و معاشرت خوب و اخلاق نيكو و آنچه كه در آن نفع مسلمين باشد، لكن در قلب بايد بر اعتقاد خود ثابت باشد و دشمنى كفار را با توجه به نكات ذكر شده پنهان دارد و باطنا از آنها بيزار باشد و در زبان هم آنچه مىگويد، توريه كند و با كنايه سخن گويد.
يادنامهعلامهشريفرضى صفحهى 332
اين مسأله در مورد شريف رضى (رضوان اللَّه تعالى عليه) نيز صادق است. من اخيرا در مورد زندگى اين مرد بزرگ، كه همه كاوشهاى تاريخى، علو شأن و شايستگى او را اثبات نموده و در فضل و مناعت طبع و كرامات اخلاق او شكى راه نمىيابد، به دو متن برخورد كردهام كه بسيار عجيب مىنمايد، اين دو متن مرا بر آن داشت كه در اين مختصر به بيان آن پرداخته و پرده از جعل و غير اصيل بودن آن بردارم.
يادنامهعلامهشريفرضى صفحهى 335
هر چند يكى از دلايل بالا مىتواند ادعاى مزبور را رد كند، اما ما روى آن اصرار نداريم و كوشش خواهيم كرد، كه با نگاهى گذرا به ماهيت اخلاق شريف رضى، ببينيم خصلتهاى اخلاقى وى موافق چنين مجالسى بوده يا خير در اين راه ما نمىخواهيم فقط به خصوصيات شريف رضى مانند مناعت طبع، عزت نفس، كرامات، خصلتهاى نيك اخلاقى و دورى جستن از هر نارواى وى تكيه كنيم، زيرا ممكن است گفته شود چنين خصلتهائى مانع از سر زدن چنان كارى نمىشوند چرا كه مى گسارى و حضور در بزمهاى آن نه عيب به حساب مىآمده، نه از مردانگى فرد مىكاسته، و نه بر آبرو و حيثيت كسى لطمه مىزده است. بخصوص كه در آن زمان اشراف و اعيان و حتى خلفاء نيز به آن كار مبادرت مىورزيدند و از آن ابا و پرهيز نمىكردند.
يادنامهعلامهشريفرضى صفحهى 338
چشمها با ديدن او خمار مىشوند، گوشها با شنيدن آوازش به «قى» مىنشينند. براى ما شنيدن صداى جدال شيرهاى (درنده) بهتر از آواز اوست. در اينجا باز مشاهده مىشود كه شريف رضى، به كام شير رفتن را بهتر از صداى آواز مىداند و اين از آرمانهاى اوست. زيرا كارهاى بزرگ را دوست دارد، كارهائى كه جز با پيشه كردن خطر و نبرد با مردان دلاور بدست نمىآيد در توصيف غزلهاى شريف رضى گفته مىشود كه: «گام او يك بار هم نلغزيده است، و در اين باب از پاك دامنى، شرافت و محاسن اخلاقى منحرف نشده است» و باز گفته مىشود: «... آنچه از مجموعه اخلاق و اشعار شريف رضى دستگر مىشود اين است كه خصوصيات بالا، وى را از سرودن نوعى غزل كه خلفا بكار مىگرفتند و چيزى شبيه به ياوهگوئى و هرزگى بود، باز مىداشت. اين نوع غزل كه به مقام و شرافت وى لطمه مىزد هيچگاه با شاعرى او سر سازگارى نداشته است...» اما در شأن توصيف باده و مجالس آواز در شعرهاى شريف رضى، محققين مىگويند: «اگر محرز شود كه شريف رضى مى ننوشيده، به آواز گوش نداده، در مجالس لهو و سرگرمى مشاركت نكرده، نديمهاى نگرفته، و از مجالس موسيقى سود نجسته است، ما توصيف آن را بر او مىبخشيم. بخصوص كه دليل سرودن چنين اشعارى بر ما مجهول است و نمىتوانيم در مورد آن حكمى صادر كنيم.
يادنامهعلامهشريفرضى صفحهى 344
در زمينه مسائل اخلاقى نيز چون اصول اخلاق امورى است شناخته شده، و هماهنگ با فطرت، و نقش يك رهبر اخلاقى بيشتر جايگزين كردن اين اصول در روح پيروان، و ايجاد انگيزههاى پذيرش، و حركت به سوى اين است، نه تعليم اين اصول، در آنجا نيز مسئله سند حديث زياد مطرح نمىباشد.
يادنامهكنگرههزاره صفحهى 34
اين يك كار شايان تمجيد نيست كه مدتى است حقوقدان حرفهاى پيش گرفته، ارزش و حقوق جسمانى انسانها را از ارزش و حقوق ارواح آدميان تفكيك نموده، بعنوان قويترين عامل تبديل انسان به ماشين، انقلابى در زندگى بشرى بوجود بياورند، انقلاب از كدام موقعيت بكدامين موقعيت انقلاب از تاريخ انسانى به تاريخ طبيعى. انقلاب از آگاهى و آزادى و اختيار به ماشين ناخود آگاه و وسيله جبرى محض تاكنون هيچ دليل منطقى بر اين دو قطعه كردن انسان: قطعه حقوقى و قطعه اخلاقى ديده نشده است، مگر ترجيح جانب آن انسان نماها كه هدفى والا براى زندگى سراغ نداشتهاند. جز حد اكثر بهره بردارى از لذت و غوطه خوردن در لجن خودخواهى كه در فرمول معروف توماس هايس خلاصه مىشود. اين فرمول انسان كش چنين است: «انسان گرگ انسان است» يا «انسان صياد انسان است» ما نمىگوئيم: هويت اخلاقى آرمانى انسانها عين هويت حقوقى او است، زيرا ما كاملا مىدانيم كه حقوق بر مبناى زندگى جبرى اجتماعى استوار است و هدف حقوق امكان پذير ساختن جو اجتماع براى زندگى متشكل و دسته جمعى است، در صورتى كه اخلاق و بعد روحانى مذهب، به اضافه تحريك مردم جامعه به تحصيل آزادى روانى و سياسى سازنده فضيلت ارزشهاى والاى انسانى و عشق به زندگى و تقويت عقل و وجدان را در آن انسانها كه آماده انسان شدن هستند، به فضيلت مىرسانند و اميد تكامل را در نوع انسانى تحقق مىبخشند. اين نكته را هم فراموش نمىكنيم كه توصيه و پيشنهاد و اضافه كردن «ترجيح با فضيلت و شرافت» بر نخستين ماده اعلاميه جهانى حقوق بشر، مفهوم مخالفش ناديده گرفتن حقوق طبيعى انسانها نيست كه 29 ماده ديگر را تباه كند، بلكه منظور ترجيح مردم با ايمان و با فضيلت و با وجدان از نظر رشد روانى و شخصيتى است كه موجب تحرك انسانها به رشد و تكاپو و مجاهده در راه نجات دادن انسانها از پوچى زندگى است كه مقدارى حماسههاى بى محتوا و مواد مخدر و فرمول بنيان كن «بارى بهر جهت» و بى بند و باريهاى نفس پسند، پرده ضخيمى روى آن پوچى كشيده و نمىگذارد انسانها با سؤال «سپس چه» در باره حيات خود و ديگرى بينديشند.
يادنامهكنگرههزاره صفحهى 38
(حجت الاسلام نيّر) 3- از اوصاف علم واقعى از ديدگاه امير المؤمنين عليه السلام حلم است. آيا مقصود از حلم همان معناى معمولى اخلاق رسمى است كه عبارتست از جلوگيرى از هيجان و مهار كردن خشم و شتاب در وصول به خواستهها البته نه، اگر چه حلم بهمين معناى اخلاقى رسمى يكى از صفات خوب انسانى و عامل استحكام شخصيت و پيروزى در ميدان زندگيست، ولى بنظر مىرسد كه معناى حلم كه امير المؤمنين (ع) بارها در نهج البلاغه آنرا ضميمه علم ساخته يا آنرا شرط برخوردارى از علم قرار داده است، بالاتر از آن معناى رسمى است. اين معنا را مىتوان بدينگونه توضيح داد كه مقصود از حلم آن ظرفيت و متانت روحى است كه انسان را از اسارت در چار چوبه آن معلوم كه بگمانش «جهانى است بنشسته در گوشهاى» نجات مىبخشد. بنا بر اين معنى كارى كه حلم به راى عالم انجام مىدهد، بسيار متنوع و مفيد است. از آن جمله: 1- ظرفيت انسان عالم را زيادتر ميكند و درك ميكند كه آدمى هر اندازه هم از دانشهاى زياد برخوردار باشد، بقول بعضى از نوابغ بزرگ: مثل ما مثل كودك تازه براه افتاده ايست كه در كنار اقيانوسى بى پايان از واقعيات مجهول ايستاده و فقط سنگريزهها و شنهاى رنگارنگى را در پيش رويش، زير آب مىبيند و گمان مىبرد همه چيز را در آن اقيانوس مىبيند اين ظرفيت موجب اشتياق به افزودن علم مىنمايد و به معلومات محدود قناعت نمىورزد.
يادنامهكنگرههزاره صفحهى 43
همواره اشخاصى مورد اطمينان را كه خدا براى آنان چنان جلوه كرده است كه دائما از او خشيت دارند و مردم فروتن هستند، به تنظيم كارهاى آنان منصوب نما تا شئون زندگى آنانرا بدون كم و كاست براى تو بازگو كنند سپس اى مالك، عمل تو در باره آن بينوايان چنان باشد كه در روز ديدار خداوندى بتوانى نتيجه عمل يا عذرت را به پيشگاه الهى عرضه نمائى، زيرا اين مردم به انصاف و عدالت نيازمندتر از ديگران هستند، و اداى حقوق همه مردم جامعه را چنان بجاى بياور كه عذرت در نزد خدا مسموع و قابل پذيرش باشد.) در جمله ديگر از همين فرمان در باره همين مردم كه متن جامعه را تشكيل مىدهند چنين دستور مىدهد: «و ليكن احب الامور اليك اوسطها فى الحق و اعمها فى العدل و اجمعها لرضى الرعيه فان سخط العامه يجحف برضى الخاصة و ان سخط الخاصة يغتفر مع رضى العامه» (مالكا محبوبترين امور براى تو معتدلترين آنها در رسيدن به حق و فرا گيرترين آنها در دادگرى و جامعترين آنها به رضاى اين مردم باشد كه متن جامعه را تشكيل مىدهند، زيرا خشم و غضب اين مردم رضا و خشنودى خواص و چشمگيران را از بين مىبرد، ولى خشم و غضب خواص و چشمگيران با خشنودى اين مردم بخشوده مىشود.) با امثال اين جملات رابطه امير المؤمنين (ع) با اين گروه سوم بخوبى روشن مىشود كه پرداختن به آن چه از نظر سياسى و چه از نظر اخلاق الهى در درجه اول از اهميت تلقى شده است. تقسيم پنجم- اين تقسيم كه در باره انسانهائى است كه وظائفى را بعنوان عبادت خدا انجام مىدهند، چنين است: 1- گروهى هستند كه خدا را از روى رغبت در نعمتهاى دنيوى و اخروى الهى عبادت ميكنند، اين گونه عبادت مخصوص تجار سوداگر است.
يادنامهكنگرههزاره صفحهى 67
انقلاب اسلامى تحولات و دگرگونيهاى عميقى در جميع شئون مادى و معنوى جامعه بوجود آورد، عقايد و افكار مردم را تغيير داد، اخلاق و اعمال آنانرا اصلاح نمود و اجتماع را از قوانين و سنن سعادت بخش برخوردار ساخت. چه بسيار عزتها را به ذلت و ذلتها را بعزت مبدل نموده و روابط انسانها را بر معيارهاى جديد پايه گذارى كرد.
يادنامهكنگرههزاره صفحهى 133
البته حقوق، يك معنى جامعتر و شاملترى نيز دارد و آن «سلطنت و اقتدار خاصى است كه فرد نسبت به اشخاص و اشياء دارد» خواه قانون آنرا به رسميت شناخته باشد كه از آن تعبير به «حقوق قانونى» مىشود، و خواه اخلاق پشتوانه آن باشد كه از آن تعبير به «حقوق اخلاقى» مىشود، و خواه مذهب مؤيد آن باشد كه همان «حقوق مذهبى» است. منظور ما در اين بررسى، نشان دادن مسائل مربوط به اين معنى جامع حقوق است، نه تنها حقوق اصطلاحى.
يادنامهكنگرههزاره صفحهى 136
هر كدام از والدين و اولاد از نظر اسلام، بر ديگرى حقوقى دارند كه در كتب اخلاق ، بطور تفصيل آمده است، امام عليه السلام در باره حقوق متقابل پدر و فرزند چنين مىفرمايد: «ان للولد على الوالد حقا، و ان للوالد على الولد حقا، فحق الوالد على الولد ان يطيعه في كل شيء الا فى معصيته اله سبحانه، و حق الولد على الوالد ان يحسّن اسمه و يحسّن ادبه و يعلّمه القرآن» «هر كدام از پدر و فرزند بر يكديگر حقى دارند، حق پدر بر فرزند آنستكه پدر را جز در نافرمانى و معصيت خدا اطاعت نمايد، و حق فرزند بر پدر آنستكه نام نيكو برايش بگذارد، و او را با ادب و آراسته بار آورد، و قرآن را به او بياموزد»
يادنامهكنگرههزاره صفحهى 136
در باره حقوق برادران دينى و دوستان نيز، مطالب فراوانى در كتب احاديث و اخلاق موجود است كه از باب نمونه به جملات زير اكتفاء مىشود: «لا يكون الصديق صديقا حتى بحفظ اخاه فى ثلاث»: «فى نكبته، و غيبته، و وفاته» «تنها كسى را مىتوان دوست دانست كه در سه مورد حساس زير به دوستش وفادار باشد: در گرفتاريش و غيبتش و مرگش».
يادنامهكنگرههزاره صفحهى 182
دگر بار آنرا ورق مىزنيم امام (ع) را بر مسند درس اخلاق و تهذيب نفوس و تربيت ارواح و افكار مىبينيم مرد وارستهاى بنام (همام) از او تقاضاى درس جديدى در زمينه صفات و پرهيزكارى كرده و آن چنان تشنه است كه با يك پيمانه و دو پيمانه سيراب نمىگردد.
يادنامهكنگرههزاره صفحهى 182
امام منافذ، چشمههاى دانش سر شار خود را بر روى او گشوده آن چنان درس پارسايى و وارستگى و پرهيزكارى به او مىدهد و حدود يك صد صفت از صفات پرهيزكاران را در عباراتى محكم، عميق و نافذ براى سالكان راه حق بر مىشمرد، آن چنان كه گويى كه قرنها بر همين مسند و همين جايگاه به ارشاد خلق و تربيت نفوس و تدريس اخلاق مشغول بوده است، به گونهايى كه سؤال كننده (همام) پس از شنيدن اين گفتار صيحهاى مىزند و نقش بر زمين مىشود، اين گونه نفوذ سخن چيزى است كه در تاريخ سابقه ندارد. براستى اين صحنههاى مختلف نهج البلاغه كه هر كدام در نوع خود بى نظير است از اعجاب انگيزترين ويژگيهاى اين كتاب بزرگ محسوب مىشود.
يادنامهكنگرههزاره صفحهى 188
جهان بينى الهى، ريشه و اساس تمامى تفكرات يك خدا پرست راستين است بطورى كه كليه اعمال و برنامههاى او را تنظيم مىكند و اخلاق ويژه انسانى را در او مستقر مىسازد، در واقع اعتقاد به خدا و دين، به انسان نورى مىدهد كه بوسيله آن مىتواند كژىها را باز شناسد و راه زندگى را بيابد.
يادنامهكنگرههزاره صفحهى 193
آثار توجه به عظمت خدا در اخلاق
يادنامهكنگرههزاره صفحهى 193
توجه به عظمت خدا انسان را از بيماريهاى اخلاقى من جمله حسادت باز مىدارد... زيرا منشاء حسادت، حقارت روح و تنگ نظرى و نداشتن پشتيبان، و خلاء معنوى است، توجه به پروردگار عظيم، منبع نيرو بخشى است كه نخست سر زمين فكر و انديشه را سرشار و سيراب و از آنجا به محيط زندگى و همه شبكههاى حيات سرازير مىگردد و بطور كلى اخلاق و افعال آدمى را دگرگون مىكند و در مسير الهى به جريان مىاندازد.
يادنامهكنگرههزاره صفحهى 194
در زندگى روزمره و بهرهورى از روزى و تأمين معاش، توجه به خواست و تدبير حكيمانه و قاطع خدا و عظمتهاى او، انسان را از حسادت باز مىدارد و چنان به او عظمت و تعالى مىبخشد كه از ايثار و گذشت سر شار مىشود و راحتى خويش را فداى آسايش ديگران مىسازد و اينك به كلام امام در اين زمينه توجه كنيد: «اما بعد فان الامر ينزل من السماء كقطرات المطر... فاذا رأى احدكم لاخيه غفيرة فى اهل او مال او نفس فلا تكونن له فتنه.» پس از ستايش پروردگار عزيز و درود بر پيامبر رحمت و نجات بخش، فرمان خدا از آسمان به زمين چونان قطرات باران در مىرسد به سوى هر كس بدان مقدار كه برايش جدا شده و مشخص گشته است چه زياد و چه كم پس آن گاه كه در مال و جان- برادر دينىتان فزونى و وسعتى ديديد پس مباد كه سبب فتنه و فساد او گرديد و بدو رشك بريد. و آخرين سخن، كلام ششمين امام راستين جعفر بن محمد الصادق- درود فرشتگان و پاكان بر او- است كه «آفة الدين الحسد...» آفت و بلاى دين رشك بردن است. و در سخن ديگر فرمود: رشك بردن از كوردلى و پذيرا نشدن فضل و رحمت خداست و اينها دو بال كفرند. حسادت انسان را به گناه مىكشد، و حسود حاضر است سعادت خود را در اين راه قربانى كند، از بيان امام استفاده مىكنيم كه شاخههاى جهان بينى الهى تا آنجا گسترش دارد كه اخلاق و رفتار موحّد را هم، دقيقا زير پوشش خود مىگيرد و آنرا هدايت مىكند و بطور بنيادى از اخلاق و رفتار ضد آن جدا مىسازد.
يادنامهكنگرههزاره صفحهى 274
در آن عهد خطباى بزرگى بعرصه ظهور رسيدند، و از ميان آنها دستهاى پيدا شدند كه منظورشان از سخنورى غلبه بر حريف بود، و بنا بر اين جدل و مغالطه را باب كرده و رايج ساختند. بديهى است اين شيوه علاوه بر اين كه راه صحيحى نبود، موجب فساد اخلاق عامه را فراهم مىكرد، و اينها را سوفسطايى مىناميدند، از همين رو است كه سقراط مخالف آن بود و جان خود را نيز در اين راه از دست داد.
يادنامهكنگرههزاره صفحهى 281
اگر مثال مناسبى نيابد، از خود مىسازد تا مقصود را مجسم كند. هر كلمهاى را بجايش مىگذارد وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ. حسن مطلع و مقطع را زياد دارد، چه لازمه تفهيم و تفهم و سرعت تأثير و باقى ماندن اثر در مستمع است. زينت فواصل و زيبايى تقديم و تأخير را در نظر دارد. كلامش خالى از الفاظ ركيك، تعقيد، اشتقاقات شاد و نادر يا مخالف قياس زمان است، منفور الاستعمال ندارد، مجازهاى مستهجن، تشبيهات مستشبع در آن ديده نمىشود، عذوبت نطق و قدرت طبع و طلاقت لسان را كسى مانند على ندارد، آنهم در حد جامعيّت، لطف تركيب الفاظ را با حسن ادارى معنى در همه جا رعايت نموده است، گفتارش هم همه بديهه است، تحمل تهيه آنرا حتى براى يك سطر تاريخ نشان نمىدهد. همه مرتجل و خلق الساعه است، از لحاظ معنى حاوى مكارم اخلاق است و حاكى مصالح انام. چيزى نيست كه بشر را فايده بخشد و در آن نباشد و سخنانش از آن حكايت نكند. هم آيت وعيد است و هم مژده اميد. در عين اين كه كار و كوشش را مىستايد، خلايق را از دام علايق گريز مىدهد. راهنماى زندگى، تزكيه نفس، تقويت روح، انسانيت مطلق است.
يادنامهكنگرههزاره صفحهى 283
مثالى ديگر: خالطوا النّاس مخالطة، ان متم معها بكو عليكم، و ان عشتم حنّوا اليكم. (چنان با مردم سير كنيد كه اگر مرديد، بر شما گريه كنند، و اگر مانديد بپذيرند) كه يك دنيا مكارم اخلاق در سطر كوتاهى جا داده شده است، با الفاظى ساده و بى تكلف و فصيح، و اين جمله كوتاه هم نمونه ديگر: و همچون ظرفى را ماند كه دريايى در آن گنجانده شده باشد.
يادنامهكنگرههزاره صفحهى 286
در هنگامى كه مردم را به جنگ شاميان مىخواند، و دستور داده بود كه در خارج شهر متمركز شده و بشهر نيايند، تا آماده حركت باشند، ولى برخى از آنان پنهانى بشهر مىآيند و مراجعت نمىكنند و جمعيت كافى فراهم نمىشود، امام به كوفه برگشته خطاب به مردم چنين مىگويد: اف لكم. (اف بر شما، واى بر شما) على خداوند اخلاق و ادب است، مردم دوست است، با اين حال اين مطلع را ادا مىكند.
يادنامهكنگرههزاره صفحهى 315
ابو جعفر طبرى كتابهاى زيادى در علوم و معارف اهل بيت عليهم السلام تأليف كرد، و عمر گرانبهايش را در ترويج اخلاق و فضايل گذرانيد، وى در كتاب خود بنام مسترشد در امامت و كتاب ديگرش بنام رواة اهل بيت، كلمات و خطبههاى امام على عليه السلام را نقل مىكند.
نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 11:46 | لینک
|
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385
نهجالبلاغة(صبحيالصالح) صفحهى 300
أَنَا وَضَعْتُ فِي الصِّغَرِ بِكَلَاكِلِ الْعَرَبِ- وَ كَسَرْتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ- وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص- بِالْقَرَابَةِ الْقَرِيبَةِ وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِيصَةِ- وَضَعَنِي فِي حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلَدٌ يَضُمُّنِي إِلَى صَدْرِهِ- وَ يَكْنُفُنِي فِي فِرَاشِهِ وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ- وَ يُشِمُّنِي عَرْفَهُ- وَ كَانَ يَمْضَغُ الشَّيْءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ- وَ مَا وَجَدَ لِي كَذْبَةً فِي قَوْلٍ وَ لَا خَطْلَةً فِي فِعْلٍ- وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ ص- مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ- يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ- وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ- وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ- يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً- وَ يَأْمُرُنِي بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ- وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ- فَأَرَاهُ وَ لَا يَرَاهُ غَيْرِي- وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي الْإِسْلَامِ- غَيْرَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ خَدِيجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا- أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ- وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّيْطَانِ حِينَ نَزَلَ الْوَحْيُ عَلَيْهِ ص- فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ- فَقَالَ هَذَا الشَّيْطَانُ قَدْ أَيِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ- إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى- إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ وَ لَكِنَّكَ لَوَزِيرٌ- وَ إِنَّكَ لَعَلَى خَيْرٍ وَ لَقَدْ كُنْتُ مَعَهُ ص لَمَّا أَتَاهُ الْمَلَأُ مِنْ قُرَيْشٍ- فَقَالُوا لَهُ يَا مُحَمَّدُ إِنَّكَ قَدِ ادَّعَيْتَ عَظِيماً- لَمْ يَدَّعِهِ آبَاؤُكَ وَ لَا أَحَدٌ مِنْ بَيْتِكَ- وَ نَحْنُ نَسْأَلُكَ أَمْراً إِنْ أَنْتَ أَجَبْتَنَا إِلَيْهِ وَ أَرَيْتَنَاهُ- عَلِمْنَا أَنَّكَ نَبِيٌّ وَ رَسُولٌ- وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ عَلِمْنَا أَنَّكَ سَاحِرٌ كَذَّابٌ- فَقَالَ ص وَ مَا تَسْأَلُونَ قَالُوا- تَدْعُو لَنَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ حَتَّى تَنْقَلِعَ بِعُرُوقِهَا- وَ تَقِفَ بَيْنَ يَدَيْكَ فَقَالَ ص- إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ- فَإِنْ فَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ ذَلِكَ أَ تُؤْمِنُونَ وَ تَشْهَدُونَ بِالْحَقِّ- قَالُوا نَعَمْ قَالَ فَإِنِّي سَأُرِيكُمْ مَا تَطْلُبُونَ- وَ إِنِّي لَأَعْلَمُ أَنَّكُمْ لَا تَفِيئُونَ إِلَى خَيْرٍ- وَ إِنَّ فِيكُمْ مَنْ يُطْرَحُ فِي الْقَلِيبِ وَ مَنْ يُحَزِّبُ الْأَحْزَابَ- ثُمَّ قَالَ ص يَا أَيَّتُهَا الشَّجَرَةُ- إِنْ كُنْتِ تُؤْمِنِينَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ- وَ تَعْلَمِينَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ فَانْقَلِعِي بِعُرُوقِكِ- حَتَّى تَقِفِي بَيْنَ يَدَيَّ بِإِذْنِ اللَّهِ- فَوَالَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَانْقَلَعَتْ بِعُرُوقِهَا- وَ جَاءَتْ وَ لَهَا دَوِيٌّ شَدِيدٌ- وَ قَصْفٌ كَقَصْفِ أَجْنِحَةِ الطَّيْرِ- حَتَّى وَقَفَتْ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ ص مُرَفْرِفَةً- وَ أَلْقَتْ بِغُصْنِهَا الْأَعْلَى عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص- وَ بِبَعْضِ أَغْصَانِهَا عَلَى مَنْكِبِي وَ كُنْتُ عَنْ يَمِينِهِ ص- فَلَمَّا نَظَرَ الْقَوْمُ إِلَى ذَلِكَ قَالُوا عُلُوّاً وَ اسْتِكْبَاراً- فَمُرْهَا فَلْيَأْتِكَ نِصْفُهَا وَ يَبْقَى نِصْفُهَا- فَأَمَرَهَا بِذَلِكَ فَأَقْبَلَ إِلَيْهِ نِصْفُهَا- كَأَعْجَبِ إِقْبَالٍ وَ أَشَدِّهِ دَوِيّاً- فَكَادَتْ تَلْتَفُّ بِرَسُولِ اللَّهِ ص- فَقَالُوا كُفْراً وَ عُتُوّاً فَمُرْ هَذَا النِّصْفَ- فَلْيَرْجِعْ إِلَى نِصْفِهِ كَمَا كَانَ- فَأَمَرَهُ ص فَرَجَعَ- فَقُلْتُ أَنَا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ إِنِّي أَوَّلُ مُؤْمِنٍ بِكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ- وَ أَوَّلُ مَنْ أَقَرَّ بِأَنَّ الشَّجَرَةَ فَعَلَتْ مَا فَعَلَتْ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى- تَصْدِيقاً بِنُبُوَّتِكَ وَ إِجْلَالًا لِكَلِمَتِكَ- فَقَالَ الْقَوْمُ كُلُّهُمْ بَلْ ساحِرٌ كَذَّابٌ- عَجِيبُ السِّحْرِ خَفِيفٌ فِيهِ- وَ هَلْ يُصَدِّقُكَ فِي أَمْرِكَ إِلَّا مِثْلُ هَذَا يَعْنُونَنِي- وَ إِنِّي لَمِنْ قَوْمٍ لَا تَأْخُذُهُمْ فِي اللَّهِ لَوْمَةُ لَائِمٍ- سِيمَاهُمْ سِيمَا الصِّدِّيقِينَ وَ كَلَامُهُمْ كَلَامُ الْأَبْرَارِ- عُمَّارُ اللَّيْلِ وَ مَنَارُ النَّهَارِ- مُتَمَسِّكُونَ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ يُحْيُونَ سُنَنَ اللَّهِ وَ سُنَنَ رَسُولِهِ- لَا يَسْتَكْبِرُونَ وَ لَا يَعْلُونَ- وَ لَا يَغُلُّونَ وَ لَا يُفْسِدُونَ- قُلُوبُهُمْ فِي الْجِنَانِ وَ أَجْسَادُهُمْ فِي الْعَمَلِ
نهجالبلاغة(صبحيالصالح) صفحهى 615
من قولهم: «ثوب خلق، و ثياب أخلاق »، و المراد أن البلى يشملهم كما يشمل الثياب البالية.
نهجالبلاغة(مؤسسة) صفحهى 300
دَوَّخْتُ وَ أَمَّا شَيْطَانُ الرَّدْهَةِ فَقَدْ كُفِيتُهُ بِصَعْقَةٍ سَمِعْتُ لَهَا وَجْبَةَ قَلْبِهِ وَ رَجَّةَ صَدْرِهِ وَ بَقِيَتْ بَقِيَّةٌ مِنْ أَهْلِ الْبَغْيِ وَ لَئِنْ أَذِنَ اللَّهُ فِي الْكَرَّةِ عَلَيْهِمْ لَأُدِيلَنَّ مِنْهُمْ إِلَّا مَا يَتَشَذَّرُ فِي أَطْرَافِ الْأَرْضِ تَشَذُّراً أَنَا وَضَعْتُ بِكَلَاكِلِ الْعَرَبِ وَ كَسَرْتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ- صلى الله عليه واله- بِالْقَرَابَةِ الْقَرِيبَةِ وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِيصَةِ وَضَعَنِي فِي حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلِيدٌ يَضُمُّنِي إِلَى صَدْرِهِ وَ يَكْنُفُنِي فِي فِرَاشِهِ وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ وَ يُشِمُّنِي عَرْفَهُ وَ كَانَ يَمْضَغُ الشَّيْءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ وَ مَا وَجَدَ لِي كَذْبَةً فِي قَوْلٍ وَ لَا خَطْلَةً فِي فِعْلٍ وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ- صلى الله عليه واله- مِنْ لَدُنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً وَ يَأْمُرُنِي بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ وَ لَا يَرَاهُ غَيْرِي وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي الْإِسْلَامِ غَيْرَ رَسُولِ اللَّهِ- صلى الله عليه واله- وَ خَدِيجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّيْطَانِ حِينَ نَزَلَ الْوَحْيُ عَلَيْهِ صلى الله عليه واله فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ فَقَالَ هَذَا الشَّيْطَانُ قَدْ أَيِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ وَ لَكِنَّكَ لَوَزِيرٌ وَ إِنَّكَ لَعَلَى خَيْرٍ وَ لَقَدْ كُنْتُ مَعَهُ- صلى الله عليه واله- لَمَّا أَتَاهُ الْمَلَأُ مِنْ قُرَيْشٍ فَقَالُوا لَهُ يَا مُحَمَّدُ إِنَّكَ قَدِ ادَّعَيْتَ عَظِيماً لَمْ يَدَّعِهِ آبَاؤُكَ وَ لَا أَحَدٌ مِنْ بَيْتِكَ وَ نَحْنُ نَسْأَلُكَ أَمْراً إِنْ أَنْتَ أَجَبْتَنَا إِلَيْهِ وَ أَرَيْتَنَاهُ عَلِمْنَا أَنَّكَ نَبِيٌّ وَ رَسُولٌ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ عَلِمْنَا أَنَّكَ سَاحِرٌ كَذَّابٌ فَقَالَ صلى الله عليه واله وَ مَا تَسْأَلُونَ قَالُوا تَدْعُو لَنَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ حَتَّى تَنْقَلِعَ بِعُرُوقِهَا وَ تَقِفَ بَيْنَ يَدَيْكَ فَقَالَ صلى الله عليه واله إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ فَإِنْ فَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ ذَلِكَ أَ تُؤْمِنُونَ وَ تَشْهَدُونَ بِالْحَقِّ قَالُوا نَعَمْ قَالَ فَإِنِّي سَأُرِيكُمْ مَا تَطْلُبُونَ وَ إِنِّي لَأَعْلَمُ أَنَّكُمْ لَا تَفِيئُونَ إِلَى خَيْرٍ وَ إِنَّ فِيكُمْ مَنْ يُطْرَحُ فِي الْقَلِيبِ وَ مَنْ يُحَزِّبُ الْأَحْزَابَ ثُمَّ قَالَ صلى الله عليه واله يَا أَيَّتُهَا الشَّجَرَةُ إِنْ كُنْتِ تُؤْمِنِينَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ تَعْلَمِينَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ فَانْقَلِعِي بِعُرُوقِكِ حَتَّى تَقِفِي بَيْنَ يَدَيَّ بِإِذْنِ اللَّهِ فَوَالَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَانْقَلَعَتْ بِعُرُوقِهَا وَ جَاءَتْ وَ لَهَا دَوِيٌّ شَدِيدٌ وَ قَصْفٌ كَقَصْفِ أَجْنِحَةِ الطَّيْرِ حَتَّى وَقَفَتْ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ- صلى الله عليه واله- مُرَفْرِفَةً وَ أَلْقَتْ بِغُصْنِهَا الْأَعْلَى عَلَى رَسُولِ اللَّهِ- صلى الله عليه واله- وَ بِبَعْضِ أَغْصَانِهَا عَلَى مَنْكِبِي وَ كُنْتُ عَنْ يَمِينِهِ- صلى الله عليه واله- فَلَمَّا نَظَرَ الْقَوْمُ إِلَى ذَلِكَ قَالُوا عُلُوّاً وَ اسْتِكْبَاراً فَمُرْهَا فَلْيَأْتِكَ نِصْفُهَا وَ يَبْقَى نِصْفُهَا فَأَمَرَهَا بِذَلِكَ فَأَقْبَلَ إِلَيْهِ نِصْفُهَا كَأَعْجَبِ إِقْبَالٍ وَ أَشَدِّهِ دَوِيّاً فَكَادَتْ تَلْتَفُّ بِرَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه واله فَقَالُوا كُفْراً وَ عُتُوّاً فَمُرْ هَذَا النِّصْفَ فَلْيَرْجِعْ إِلَى نِصْفِهِ كَمَا كَانَ فَأَمَرَهُ صلى الله عليه واله فَرَجَعَ فَقُلْتُ أَنَا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ إِنِّي أَوَّلُ مُؤْمِنٍ بِكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ أَوَّلُ مَنْ آَمَنَ بِأَنَّ الشَّجَرَةَ فَعَلَتْ مَا فَعَلَتْ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى تَصْدِيقاً بِنُبُوَّتِكَ وَ إِجْلَالًا لِكَلِمَتِكَ فَقَالَ الْقَوْمُ كُلُّهُمْ بَلْ ساحِرٌ كَذَّابٌ عَجِيبُ السِّحْرِ خَفِيفٌ فِيهِ وَ هَلْ يُصَدِّقُكَ فِي أَمْرِكَ إِلَّا مِثْلُ هَذَا (يَعْنُونَنِي) وَ إِنِّي لَمِنْ قَوْمٍ لَا تَأْخُذُهُمْ فِي اللَّهِ لَوْمَةُ لَائِمٍ سِيمَاهُمْ سِيمَا الصِّدِّيقِينَ وَ كَلَامُهُمْ كَلَامُ الْأَبْرَارِ عُمَّارُ اللَّيْلِ وَ مَنَارُ النَّهَارِ مُتَمَسِّكُونَ بِحَبْلِ الْقُرْآنِ يُحْيَوْنَ سُنَنَ اللَّهِ وَ سُنَنَ رَسُولِهِ لَا يَسْتَكْبِرُونَ وَ لَا يَعْلُونَ وَ لَا يَغُلُّونَ وَ لَا يُفْسِدُونَ قُلُوبُهُمْ فِي الْجِنَانِ وَ أَجْسَادُهُمْ فِي الْعَمَلِ
نهجالبلاغةالثاني صفحهى 99
لمّا علم ع انّ قوماً من اصحابهم خاضوا فى التّعديل و التّجوير فخرج حتّى صعد المنبر، فحمد اللّه و اثنى عليه، ثمّ قال عليه السّلم: ايُّهَا النَّاسُ انَّ اللَّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى لَمَّا خَلَقَ خَلْقَهُ ارادَ انْ يَكوُنوُا عَلى ادابٍ رَفيعَةٍ، وَ اخْلاقٍ شَريفَةٍ، فَعَلِمَ انَّهُمْ لَمْ يَكوُنوُا كَذلِكَ الَّا بِاَنْ يُعَرِّفَهُمْ ما لَهُمْ وَ ما عَلَيْهِمْ، وَ التَّعْريفُ لا يَكوُنُ الَّا بِالْأَمْرِ وَ النَّهْىِ، وَ الْأَمْرُ وَ النَّهْىُ لا يَجْتَمِعانِ الَّا بِالْوَعْدِ وَ الْوَعيدِ، وَ الْوَعْدُ لا يَكوُنُ الَّا بِالتَّرْغيبِ، وَ الْوَعيدُ لا يَكوُنُ الَّا بِالتَّرْهيبِ، وَ التَّرْغيبُ لا يَكوُنُ الَّا بِما تَشْتَهيهِ انْفُسُهُمْ وَ تَلذُّهُ اعْيُنُهُمْ، وَ التَّرْهيبُ لا يَكُونُ الَّا بِضِدِّ ذلِكَ.
نهجالبلاغةنبراسالسياسة صفحهى 154
و في ميدان العلوم السياسية و الاجتماعية، لم يشق بعد غبار «نهج البلاغة». ففي رسالة عبد اللّه علي بن ابي طالب امير المؤمنين عليه السّلام الى واليه في مصر مالك بن الحارث الاشتر النخعي، نرى عجب العجاب، نرى كيف أن أفضل المتبحرين في هذا الميدان في كل انحاء الدنيا، ما زالوا بعيدين جدا عن شأوه كرم اللّه وجهه،:- تصنيعا و ترتيبا في غاية من الدقة و الصدق و الشمول لكل الفئات العاملين و المحكومين للدولة من: «جنود اللّه و كتاب العامة و الخاصة، و قضاة العدل و عمال الانصاف و الرفق، و اهل الجزية و الخراج، و التجار و اهل الصناعات، و الطبقة السفلى من ذو الحاجات و المسكنة»- مع وصف دقيق لخصائص و اخلاق و متميزات و ميول كل واحدة منها، و تحديد ادوارها و مالها و ما عليها من الحقوق و الواجبات تجاه الدولة و المجتمع، مع التوجيه الى أصدق المواصفات التي يجب مراعاتها في اختيار من يستخدم منهم، كل ذلك دفعا للظلم و الجور، و منعا للفساد، و تحقيقا للعدالة و الامن و العمار للبلاد و العباد.
نهجالبلاغهپارسى(دينپرور) متن صفحهى 105
چهره ديگر از بندگان، كسى است كه خود را دانا و دانشمند نامد در حالى كه نه چنين است، بلكه مجموعهاى از نادانى جاهلان و گمراهى گمراهان را فراهم آورده و براى مردم دامهاى نيرنگ و دروغ نهاده است. كتاب خداى را به رأى و نظر خود تفسير مىكند و هوسهاى خود را در پوشش حق بيان مىدارد. مردم را از بلاياى عظيم رستاخيز ايمن انگارد و گناهان بزرگ را كوچك و حقير نمايد. گويد كه از شبههها پرهيز كند، ولى در عمل بدان در افتد. نيز گويد كه از بدعتها دورى كند، در حالى كه در متن آنها منزل گزيند. پس چنين كسى سيمايى انسانى ولى دلى حيوانى دارد، نه راه هدايت را شناسد كه در آن گام نهد و نه درِ گمراهى را داند كه آن را بربندد. پس او مردهاى است در بين زندگان. پس به كجا مىرويد و شمايان را به كدامين راه مىبرند، و سر از كجا درخواهيد آورد، و كى باز خواهيد گشت در حالى كه پرچمهاى حق در اهتزاز، و نشانههاى هدايت بر فراز، و گل دستههاى ايمان پابرجا. پس سرگردانى چرا بلكه بايد گفت چرا در كورى گمراهى بسر مىبريد در حالى كه دودمان پيامبرتان در ميان شمايند كه براستى زمامداران برحق، و رهبران عدالت و تقوى، و زبان راستىاند. پس آنان را به دل- كه از نظر قرآن برترين و مقدّسترين جايگاه است- دوست بداريد و چون شتران تشنه از چشمهسار وجودشان بهرهور گرديد. اى مردم، اين پيام را از خاتم پيامبران بشنويد كه فرمود: «بىشك هر كه از ما بميرد براستى كه نمرده است و چون مردگان، غبار پوسيدگى و فنا نپذيرد». پس در باره ما نادانسته سخن مگوييد، كه بيشترين حقايق در زير ابر سياه انكارهاى شماست. و پوزش مرا بپذيريد در باره مظلومى كه حقّ او را نشناختيد و اگر جبران نكنيد، به عذاب الهى دچار شويد. من شما را هشدار دادم تا لااقل در باره شما قصورى نكرده باشم. آرى، من همان مظلومم. مگر من در ميان شما به قرآن كه همان گران سنگ بزرگ است عمل نكردم و اهل بيت، آن گران سنگ مظلوم را برايتان به يادگار ننهادم آرى، پرچم ايمان را در جمعتان بر افراشتم، و مرزهاى حلال و حرام را بيان كردم، و خوشبختى را با دادگريم به شما هديه نمودم، و با گفتار و كردارم خير و خوبى را به ارمغان آوردم، و اخلاق عالى انسانى را عملًا در ديدگاهتان نهادم. پس ديده و انديشه خود را در بيكران دريايى كه هرگز ژرفاى آن را نبينيد، رها مكنيد و خود را به رنج و تعب ميفكنيد.
نهجالبلاغهپارسى(دينپرور) متن صفحهى 133
به خدا سوگند، بنى اميّه همواره ستم كنند تا هر حرامى را حلال سازند و هر پيمانى را بشكنند، و آتش ظلمشان شهر و بيابان را بسوزانَد و هر خيمه و خانهاى را ويران كند و تباهى را فرود آرد، و سوء مديريّت و بد رفتاريشان مردم را از خانهها فرارى دهد و كار به جايى رسد كه همه بگريند: گروهى بر دينشان و ديگر گروه بر دنيايشان. و بدتر آنكه اخلاق و روحياتشان سقوط كرده و كمك و ياريشان نسبت به يكديگر چون يارىِ برده از ارباب گشته كه تا او را بيند اطاعت كند، و آنگاه كه نبيند ناسزا گويد. و در نهايت هر كه از شمايان ايمانش به خدا بيشتر باشد از آنان بيشتر دورى كند، و عليه آنها بخروشد، و سختىها را به جان بخرد، و بر خدا توكّل كند. پس اگر از سوى خداوند عافيت آيد، بپذيرد و اگر به دام بلا افتد، صبر و مقاومت كند، كه پايان نيكو ويژه پرهيزكاران است.
نهجالبلاغهپارسى(دينپرور) متن صفحهى 141
شبانگاه جاهليّت مىتاخت تا خداوند حضرت محمّد را- درود خدا بر او و خاندانش- برانگيخت كه گواه باشد و بشارت دهد و بترساند. او در خردسالى بهترين، و در كهن سالى بزرگوارترين انسان بود. از نظر اخلاق و فضايل پاكترينِ پاكان، و از نظر جود و بخشش پر بارانترين ابر آرام بود.
نهجالبلاغهپارسى(دينپرور) متن صفحهى 159
شمايان را از دنيا ترسانم و هشدار دهم كه «مسافر خانه» اى است هنوز نيامده بايد رفتن، نه «خانه» اى است براى ماندن. به فريباييهايى خود را بيارايد و به آرايشهايش بفريبد. سرايى در پيشگاه آفريدگار پست و بىمقدار، از اين روست كه حلال و حرام، خير و شر، زندگى و مرگ، شيرينى و تلخى آن درهم آميزد. خداوند دنيا را در شأن دوستانش ندانست و به آنان اختصاص نداد، و از دشمنانش باز نگرفت و چراگاهشان ساخت. خوبيهايش اندك و دور رس، بديهايش آماده و زودرس. ثروتهاى گرد آمدهاش تمام شود، و حكومت و سلطنتش از بين رود، و آبادانيش ويران شود. پس دنيا بهترين سرا نيست زيرا ساختمانش رو به ويرانى، عمرش چون توشهاش پايان يافتنى، و زمانش چون عمر سفر سپرى شدنى است. آنچه را خداوند بر شما واجب گردانيده است بر خود واجب شماريد، و از خدا خواهيد در باره آنچه از شما خواسته است حقّ او را پاس داريد، و دعوت مرگ را پيش از آنكه شما را بخوانَد به گوش جانتان رسانيد. بىشك پارسايان در دنيا دلهاشان مىگريد گرچه لبخند زنند، و اندوهشان شديد است گرچه شادمانى كنند، و نفْس خود را بسيار دشمن دارند گرچه ديگران به نعمتهاى او غبطه برند و آن را آرزو كنند. ياد مرگ از دلهاتان رفته و آرزوهاى دروغين بر شما چيره گشته و در نتيجه دنيا در ديدگاهتان ارزندهتر از آخرت شده و «زودگذر» بيشتر از «ماندگار» شما را جذب كرده. جز اين نيست كه شمايان در دين برادريد و جدايى ميانتان جز از پليدىِ نيّت و بدىِ اخلاق و زشتىِ باطن نيست، چرا به يكديگر كمك نكنيد و پند ندهيد و بذل و بخشش نكنيد و با هم دوستى ننماييد چرا چنين شدهايد كه به اندك چيزى از دنيا شادمان شويد، امّا سرمايههاى بزرگ آخرت را از كف دهيد و غمگين نشويد آرى، اندكى از دنيا را كه از دست دهيد چنان شما را ناراحت و پريشان سازد كه كاملًا در سيمايتان ديده شود و بىتابيتان از آنچه شما را وانهاده به چشم خورَد گويى اين دنيا خانه اصلى شما، و ابزار و وسايل آن هميشه براى شماست.
نهجالبلاغهپارسى(دينپرور) متن صفحهى 255
من در رستاخيز گواه شمايم و از شما حمايت كنم. آگاه باشيد كه آنچه سرنوشت نوشته است، به وقوع خواهد پيوست و آنچه قضاى الهى رقم زده است، يكى پس از ديگرى تحقّق خواهد يافت. و من از خود نگويم، اين وعده الهى و حجّت پروردگار است كه فرمايد: «براستى آنها كه فرياد خداپرستى سر دادند و با همه وجود گفتند كه پروردگار ما «الله» است و آنگاه استقامت ورزيدند، فرشتگان بر آنان فرود آيند و پيام آورند كه مترسيد و غمگين مباشيد، و شما را به بهشتى كه ميعادتان است بشارت باد». و شمايان كه گفتيد پروردگار ما «الله» است، پس بايد بر عمل به كتابِ او و اطاعتِ فرمان او پايدارى كنيد، و راه شايسته نيايش او را پيش گيريد و هرگز از آن خارج نشويد، و بدعت نگذاريد و به كژ راهه نرويد، كه «مارقين» يعنى آنها كه از مسير حق دور شدند، در رستاخيز درمانند و به هلاكت رسند. اينك شما را هشدار دهم: مباد كه نظام اخلاق را درهم ريزيد و هيمنه آن را بشكنيد و اساس آن را دگرگون سازيد. بايد كه دل و زبان خود را يكى كنيد و زبان خويش را نگه داريد، كه «اين زبان سرخ، سرِ سبز مىدهد بر باد».
نهجالبلاغهپارسى(دينپرور) متن صفحهى 313
عقل خود را به دانش و فكر، زنده و شكوفا كرده و نفس سركش را ميرانده تا پيكر ستبر او لاغر و اخلاق ناسره او سره گشته. نورى پرفروغ براى او جلوه كرده و درخشيده كه راه او را روشن ساخته و به مقصدش رسانده. درها يكى پس از ديگرى براى او گشوده شده و او را به درگاه سلامتى و زيستگاه اصلى رسانده و در پايگاه امنيت و رفاه و با آسايش خاطر، آرامش زندگى را به دست آورده و به ثبات و طمأنينه رسيده، و اين بدان جهت است كه قلبش را به خدمت گرفته و پروردگارش را خشنود ساخته.
نهجالبلاغهپارسى(دينپرور) متن صفحهى 321
پس اينك بپا خيز و با ارادهاى آهنين اين بيمارى سستى و خودفراموشى را كه بر دلت پنجه افكنده مداوا كن و با بيدارى و هشيارى، خواب غفلت را از ديدگانت بشوى و تنها فرمانبردار خدا باش و با ياد او انس و الفت گير، و در نظرت مجسّم كن حالتى را كه تو از خدا رويگردانى و او به تو رو كند، و او تو را به درياى عفوش خوانَد و در امواج بخشش و بزرگوارى فرو برَد ولى تو باز روى بر تابى و به خانه ديگرى روى كنى. پس چه بلند مرتبه و بزرگوار است آن قدرتمند والا كه در برابر ناتوانى فروتنى كند چقدر بر نافرمانىِ او گستاخى در حالى كه زير چتر امنيّت و حفاظت او آرميدهاى و در گستره بخشندگى و كرامت او متنعّمى، پس بزرگوارى او نعمتهايش را از تو نگيرد و پوشش حفاظتى خود را از تو برندارد بلكه سايه لطفش را يك چشم بر هم زدن هم از تو نگيرد و از نعمتهاى جديدش بر تو فرود آرد، و همواره گناهت را پوشانَد و بلاها را از تو بگرداند. پس گمانت چيست به او اگر فرمانبرداريش كنى به خدا سوگند، اگر اين صفت در دو كس همسان در توان و برابر در نيرو باشد و تو يكى از آنان باشى، قطعاً اوّلين حكم كننده بر ضدّ خويش خواهى بود كه خود را بر اخلاق زشت و كردار ناپسندت محكوم كنى. براستى گويم دنيا تو را نفريفته است بلكه اين تو هستى كه فريب دنيا را خوردهاى. آرى، دنيا پندها را برايت آشكار ساخته و راه درست را نشانت داده و هيچ عذرى برايت نگذاشته است، و آن وعدههاى الهى بر نزول بلا كه بر بدن تو آيد و كاهش در نيرو كه تو را رسد، راستتر و درستتر از آن است كه به تو دروغ گويد و يا تو را بفريبد، و چه بسا نصيحتگرى از سوى اين دنيا كه از آن روى گردانى، و راستگويى كه گزارش او را تكذيب كنى. و اگر در ويرانه شهرها و خالىِ خانهها در جستجوى حال دنيا و نصيحتپذيرى از آن باشى، بهترين موعظه را از ياد آوريت يافتهاى و به عالىترين پندى كه بىنيازت از هر پندى مىكند، رسيدهاى تو گويى مهربان دوستى را كه به تو مهر ورزد و از تباهيت جلوگيرى كند، يافتهاى. آرى، دنيا چه خانه خوبى است براى كسى كه دل بدان خوش نكند و آنجا را وطن اصلى نداند. بىترديد نيكبختان دنيا در فردا، گريزندگان آنند در امروز. آنگاه كه زلزله عظيم رخ دهد و قيامت برپا شود و رخدادهاى بزرگ تحقّق يابد، و پيروان هر دينى بدان روى آرند، و هر پرستشگرى به سوى معبود خود رود، و هر اطاعت كنندهاى به اطاعت شوندهاش ملحق گردد، در چنين موقعيّت حسّاس و هول انگيزى همگان خواهند دانست كه نه در آسمان و نه در زمين به اندازه ذرّهاى كه در چشم آيد و يا صداى پايى كه شنيده شود، در عدالت الهى خدشه وارد نيايد و جز حق و داورىِ عدل نباشد. پس چه دليلها كه در آن روز باطل گردد و چه رشتههاى عذر خواهى كه گسيخته شود پس امروز كارى كن كه فردا نيازى به عذر خواهى نباشد و حجّت تو را ثابت كند، و امروز به جمع كردن سرمايههايى پرداز كه برايت ماندگار باشد، و توشه سفر و چراغ راه بردار و مركب بادپاىِ جدّ و جهد زين كن.
نهجالبلاغهپارسى(دينپرور) متن صفحهى 509
حضرت به فرزند خود امام حسن- عليهالسّلام- فرمود: پسر جانم، چهار نكته در فضايل و چهار نكته در رذايل از من ياد گير تا هيچ چيز به تو ضرر نرسانَد: بىنيازترين بىنيازى عقل است بزرگترين نادارى نابخردى است بالاترين وحشت، خودپسندى است و ارزندهترين تبار، اخلاق نيكوست. فرزند جانم، از دوستى با احمق بپرهيز، كه اگر خواهد به تو سودى رسانَد سرانجام به تو ضرر زند از دوستى با بخيل نيز دورى كن، كه آنچه را سخت بدان نيازمندى از تو مضايقه كند؛ و همچنين از دوستى با فاسق و فاجر بپرهيز، كه تو را به پشيزى فروشد؛ و بالاخره با دروغگو هرگز دوست مشو، كه چونان سراب است و با جادوى كلامش دور را نزديك، و نزديك را دور جلوه دهد.
نهجالبلاغهپارسى(دينپرور) متن صفحهى 513
58 اخلاق زشت، انسان را زشت كند
نهجالبلاغهپارسى(دينپرور) متن صفحهى 525
109 فرهنگ اخلاق و تربيت
نهجالبلاغهپارسى(دينپرور) متن صفحهى 525
هيچ ثروتى سودمندتر از عقل نيست و هيچ تنهايى وحشتناكتر از خودبينى و خودپسندى، و هيچ عقلى چون مديريّت، و هيچ بزرگوارى و بخششى چون پرهيزكارى، و هيچ همنشينى چون اخلاق نيكو، و هيچ ميراثى چون تربيت و حُسن معاشرت، و هيچ راهبرى چون توفيق الهى، و هيچ تجارتى چون عمل صالح، و هيچ سودى چون بهرههاى آخرت، و هيچ پارسايى چون باز ايستادن در برابر شبهه، و هيچ زهدى چون ترك حرام، و هيچ دانشى چون تفكّر، و هيچ عبادتى چون انجام واجبات، و هيچ ايمانى چون حيا و صبر، و هيچ تبارى چون تواضع، و هيچ شرافتى چون دانش، و هيچ عزّتى چون بردبارى، و هيچ پشتيبانى محكمتر از مشورت.
نهجالبلاغهپارسى(دينپرور) متن صفحهى 552
بهترين خصلتهاى زنان، بدترين اخلاق مردان است: «تكبّر»، «ترس» و «بخل». پس اگر زن متين و با وقار باشد حريم خويش نگه دارد و اجازه سوءِ استفاده از خود را ندهد، و اگر بخيل باشد مال خود و همسرش را حراج نكند، و اگر ترسو باشد در به روى هركس نگشايد.
نهجالبلاغهپارسى(دينپرور) متن صفحهى 556
امام- درود خدا بر او- به «كميل» فرزند «زياد نخعى» فرمود: اى كميل، خانوادهات را دستور ده كه روز را به فراگيرى اخلاق نيك بپردازند و شباهنگام در پى كمك رسانى به افتادگان باشند. سوگند به خدايى كه صداها را شنود، هركس دلى را شاد كند خداوند از آن شادى، لطفى براى او ذخيره كند كه به هنگام نزول بلا، چون سيل در سرازيرى به دادش رسد تا آن بلا را از او بگردانَد همان گونه كه شتر غريب را از چراگاه برانند.
نهجالبلاغهپارسى(دينپرور) متن صفحهى 623
5. با توجّه به ساير متون اسلامى در باره زن، از سخن امام چنين برداشت مىشود كه اين تعبير در باره همه زنها نيست بلكه آنها كه از اخلاق اسلامى و تربيت انسانى دورند و از حوزه فرهنگ و معارف بىبهره، آزار رسان خود، خانواده و جامعه هستند.
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 104
ايا بندگان خداى كريمشما را ز خالق بود ترس و بيمبه اعمال نيك و به رفتار خوببه اخلاق نيكو به كردار خوببه مردم مهيّاى مردن شويدز دنيا چنين حاصلى بدرويدز مال و منالى كه گردد فناشده از عذاب و ز محنت جدابسازيد از آن خانه آخرتاز اين ره شما را رسد مكرمتز دنيا ببايد كه رفتن همىكه فرصت نباشد شما را دمى
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 186
خداوند عالم خداى بزرگخداوند دانا خداى سترگفرستاده آن مرد نيكو مراممحمّد (ص) همان بنده نيكنامز بهر نظارت به اعمال خلقبه كردار و رفتار و افعال خلقبه آنان بشارت دهد از بهشتز جائى كه باشد ز نيكو سرشتبه ترويج اخلاق و خلق نكوبكوشد به هر جا كند گفت و گوسخنها بگويد به دفع خطرز بهر جدائى ز هر شور و شرمحمد (ص) بدى كودكى بهترينمطيعى به فرمان حىّ مبينچو سنّى ز عمر شريفش گذشتبسوى نجات او همى پا بهشتبه حدّيكه چون او در اين ره نبوددر اين ره همى گوى سبقت ربودز اخلاق نيكو بدش برترىنبودى بمانند او ديگرىپى نفع مردم به جدّ و جهدمقيّد چو او كس نبودى به عهد
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 418
بدانيد ايا مردمان آن خداىهمان خالق نيك و فرخنده راىگروهى پى كار و خير و نكوگزيده همهمه تابع امر اوبه اجراى حق هم گروهى دگرچنان استوانه بود در نظرگروهى دگر هم نگهبان شدندبه فرمانبرى جمله رهبان شدندشما در ازاى چنين كار خوببه اعمال خوب و به كردار خوبمددها ببينيد از آن ذو المننزبانها همه با شما در سخنقلوب همه مطمئن در عملبه لطف خداوند عزّ و جلاز اين ره شود بىنيازى پديدبر آن كس كه دنبال آن مىدويدشفا بيند آن كس كه دنبال آنبپويد رهى روز و شب بىامانبپويد رهى اين سخن بشنويدز نيكى چنين حاصلى بدرويدنگه دار علم خداى كريمخداوند دانا خداى رحيمبه عالم همين بندگان وىانددر اين ره هميشه به حال طىاندچو علمى ببايد كه پنهان شودبه مخفىگرى ره بدينسان بردچو بايد كه روشن شود علم اوبه حالى چنين مىشود روبروز مهر و محبّت به ديدار همشده با دلى فارغ از هر المز جامى كه دارد شناخت خداننوشند و گرديده از هم جدانه شكى بر آنان بيايد وجودنه از غيبت آن عده دارند سودبدينگونه رشدى به بر داشتندز اخلاق نيكو ثمر داشتندز بهر خدا يار يكديگراندپراكنده اما به يك پيكراندبديدار هم جملگى مىروندچه زيبا چنين حاصلى بدروندچو بذرى شده تصفيه بهر كشتجدا مانده از خلق و از خوى زشتبدى را برانده ز كردار خويشره خوب و نيكو گرفته به پيشهمينان به نيكى شده انتخاببود كارى اينسان ز روى حساب
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 423
نشانى نباشد ز اجراى حقصدائى نيايد ز آواى حقبه اخلاق مردم رسد بس ضررنهادش بماند همى بىثمرشود زير پا له حقوق همهكسى را نباشد دگر واهمهز خوى پليد و ز رفتار زشتز كردار بد فطرت و بد سرشتنتيجه شود اين كه خيّر ذليلشود پيش مردان پست و عليلگرامى شوند آن گروه شروربمانده به دام فساد و غروربه هر جا بيايد نشان از گناهشود روز مردم چو شبها سياهوظيفه شما را بود اين چنينچو باشد زمانى بدينسان قرينبه پند و نصيحت گذارديد گامنهاده قدم با حضور تمامببايد كه همكارى آيد به پيشمبادا بماند كسى دلپريشكه هر كس بود صاحب حرص و آزبراى رضاى همان بىنيازكند سعى وافر در اين ره بسىدمادم بود در پى بررسىو ليكن در آخر ببيند همىاگر چه به غفلت نبوده دمىبه سوى عبادت نبرده رهىبدينگونه باشد و را آگهىهمى بوده گامش براه قصوردمى او نباشد به حال سروربود اين حقوق خداى كريمخداوند دانا خداى رحيمبه مردم كه در حد تاب و تواننصيحت كند خيلى از مردمانشود ياور حق به هر جا كه هستمبادا رود حق مردم ز دستهر آن كس كه حق را شناسد به دهرشود كام باطل از او پر ز زهربه راه عمل باشد او دمبدمبه دين خود هرگز ندارد ستمپى حفظ آنان بدارد نيازمددها كه گردد همى سرفرازولى آنكه باشد ز فكرت ضعيفندارد توجه به فكر ظريفز پند و نصيحت نباشد برىدر اين باره باشد ورا برترى
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 455
ز مولا على باشد اينسان كلامپسنديده باشد سخن زان امامبفرموده از طينت مردمانسرشتى كه باشد از آنان عيانجدايى بود از سرشت همهنبايد سخن باشد از همهمهكه اينان بدند قطعهاى زين زمينبه شورى و شيرين بدندى قرينگروهى كه از خاك نرماند و سختز مردان خوش شانس و هم تيرهبختاز اين رو شبيهاند و نزديك همز اخلاق و رفتار و رنج و المو ليكن محيطى كه در آن حياتنمايند و باشد رهى بر نجاتز خوى ز كردار هر آدمىتفاوت كند بيگمان هر دمىاز اين رو همين اختلافى كه هستروالى بدينگونه آيد به دستكه زيبا نشانش ز ادراك نيستضعيف است و عقل و ورا باك نيستكسى را كه باشد ز قامت بلندز جدّى نبودن ببيند گزند
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 487
كه باشد مهياى جنگ و نبردندارد ابائى ز زن يا كه مردمجهز به تير و كمان گشته استز راه جفا پا به ره هشته استشما را بگيرد هدف بهر تيركه باشد ورا اين چنين دلپذيربگفته همان نادرست و پليدبه درگاه يزدان خداى مجيدبه راه ضلالت چو بردى مراگذارم قدم سوى جرم و خطابدى را دهم زينتى دلبخواهبمردم ارائه دهم هر گناهبه گمراهى آنان سپارم همىبه غفلت نباشم از اين ره دمىدر اين ره ورا شك و ترديد نيستبداند كه كارش در اين باره چيستز جهل و تعصب، ز كبر و غروربرد سود و گردد همى در سرورچو تسليم ابليس بد خو شويدز پستى چنين حاصلى بدرويدز آزش بيايد شما را نشانشود تقويت با تمام توانبه اخلاق پنهانى آيد اثرچو ظاهر شود آيد از ره خطرشما را شود قدرت وى فزونمجهّز نمايد سپاه و قشونشما را به سوى ذلالت بردبه سان مزوّر رهى بسپردبه قتل و به كشتار هم نوع خويشبرد آدمى را بدينسان به پيشبه كورى رسانيده هر ديدهاىبود همچو حلقوم ببريدهاىدماغ شما را بكوبيده استاگر چه كلامى نكوهيده استشما را زند حلقههاى مهاربراند شما را همى سوى ناراز اين رو به دين شما مشكلاترسيد دمبدم مشكل و معضلاتامور جهان هم همى گشت تنگنبودى در اين باره فكر و درنگشكست از كسانى بود بر شماكه پيموده راهى به سوى خطاپى دشمنى گرد او آمدنددر اين ره پى گفتگو آمدندوظيفه شما را بود اين چنينكه گرديده با قدرتى همنشين
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 499
و ليكن شما را چنين شيوه نيستبگويم هم اكنون كه ايراد چيستشما را تعصّب بدينگونه بادبه چيزى كه نبود در آن اعتقادنباشد عيان علتى بهر آندليلى نباشد به بودش عيانز ابليس دون آمد اينسان كلامز اصل و نژاد و ز فخر مدامبگفتا كه من ز آدمى برترمز اصل و نسب جمله بر او سرمكه من ز آتشم باشد او هم ز خاكاز اين رو بود اين دلم تابناكهمانان كه داراى ثروت بدندبه هر جا عيش و به عشرت بدندبراى همان نعمت بىشماربدندى دمادم پى افتخاربگفتندى اين گونه با خود سخنكه ما را نباشد عذاب و محنز مال و ز مكنت همى برتريمز اولاد و ثروت همى سرتريمشما را بود افتخارى اگرشما را چنين فخرى آيد به بربه اخلاق شايسته و پر بهابه رفتار نيك و به لطف و صفابه كردار بگذشتگان اصيلكه باشد نمايان از آنان دليلبر اينان بود گر كه فخرى چنينبود پر بها و بود دلنشينبه اخلاق پاك و به فكرى بزرگبه اعمال مردان خوب و سترگبنازيد و فخرى نمايان كنيددر اين باره فخرى فراوان كنيدبه رفتار جالب به راه و روشبه سبك و روال و به رسم و منشحمايت ز همسايگان غيوروفاى به عهد و جدا از غروراطاعت ز نيكان و نام آورانز ابرار و نيكان و صاحبدلانجدائى ز خود خواهى اندر عملبماندن جدا از رسوم دغلحذر كردن از خلق و رفتار بدجدا ماندن از كار و كردار بدبه خونريزى هر دم نظر داشتنروالى بدينسان به برداشتنمراعات انصاف و دورى ز قهرتوجه به رفتار نيكان به دهر
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 508
هميشه بدنبال آن بودهامبه فرمان وى ره بپيمودهامز اخلاق و از سيرت و خوى خويشمرا دمبدم ره بياورد پيشبه حرا همه ساله بودى مقيمبه قصد نيايش ز حىّ كريمفقط من ز كارش بدم با خبربديدم فقط من ورا در گذرفقط خانه آن رسول امينز نورى منوّر بد آنسان مبينز نور همان دين يزدان پاكبدى سر بسر آن چنان تابناكرسول خدا بود و آن همسرشمنم سوّمى بودم اندر برشمن آن نور وحى خدا ديدهامشميمى در اين باره بشنيدهامبدانسان چو وحى خدا مىرسيدز شيطان يكى ناله مىشد پديدز پيغمبر آن لحظه كردم سؤالچه باشد چنين نالهاى بىمثالدر آن لحظه فرمودم اينسان جوابز شيطان بود نالهاى پر عذابشده نااميد از نيايش همىكند با چنين نالهها همدمىهر آنچه كه من بشنوم از كلامتو هم بشنوى جمع آنان تمامبه ديده مرا هر چه آيد به پيشببينم هر آنچه به چشمان خويشببينى تو هم ليكن اين گونه بادتفاوت بجز اين به جائى مبادكه نبود ترا وحى پيغمبرىنباشد ترا اين چنين برترىو ليكن مرا باشى اكنون وزيربه نيكى بود پاى تو در مسير
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 669
47 اخلاق خوش
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 691
على از پى مردهاى شد به راهيكى بد به خنده همى گه به گاهز راه نصيحت بفرمود هانبود مردن از بهر ما مردمانتو گوئى كه بر ديگران است و بسنباشد مجزّا يقين هيچ كسهمه چون مسافر به راه سفربزودى بيايند ما را به بربه سرعت نهاده همينان به گورز هنگام مردن نگشته به دورهمه ارث و ميراث آنان به كفگرفته بدينگونه باشد هدفكه باشد جهان ماندنى بهر مانباشد نشانى ز مرگ و فنافنشانى بود بهر ما مرگ و ميراگر چه نباشد چنين دلپذيرو ليكن به نسيان سپاريم زودببايد كه اين ايده از سر زدودگرفتار رنج و بلا گشتهايمبه سوى زمان جمله پا هشتهايمخوشا آنكه باشد مسلّط به خويشنگردد ز رفتار بد دلپريشز اخلاق نيكو ز كار نكوشود با متانت همى روبروز افزوده مال خود دمبدمببخشد براه همان ذو نعمزيادى نگويد كلام و سخننسازد كسى را به دام محنبه راه پيمبر بود گام وىجو پيغمبر خود كند راه طىز بدعت گذاران نباشد همىنباشد ورا نامى اينسان دمى
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 706
151 اخلاق دو روحانى
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 729
بفرمود مولا على با كميلبه خويشان سفارش تو بنما كميلبه اخلاق نيكو، به جد و به جهدبمانده به هنگام روز و به عهدشبانگه به هر جا به رفع نيازنهاده قدم تا شده سرفرازخصوصا بود گر كه هنگام خوابيقينا بود كار وى بر صوابقسم بر خدا آن خداى سميعكه باشد مقامش بلند و رفيعكسى را كند گر كسى شادمانشود شادى بر چهره وى عيانخداوند عالم نشاط آوردمر او را ز شادى بساط آوردكه هر گه مصيبت به او رو كندمصيبت ره خود بدانسو كندهمان شادى آنرا كند بر طرفرساند مر او را به شوق و شعف
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 753
بود روح وى هم به فرمان اوشود گر به طغيان همى روبروبه قهر آيد و با، ريا دشمن استبه خوئى بدينگونه اهريمن استغم وى دراز است و همت بلندز پر حرفى هرگز نبيند گزندفراوان بود كار وى در سپاسبجا آورد دمبدم بىقياسبه ايام و دوران بود او صبورز فكرت نباشد به يكدم به دوربىحاجت خود نگويد كلامخوش اخلاق و خوشرو و نيكو مرامبود گر چه از بنده هم خوارتربود روح وى سخت همچون حجر
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 776
حذر از گنه باشدت راهبربه اخلاق و خلقى و خوى دگر
نهجالبلاغهمنظوم صفحهى 779
بماند پس از تو بدينسان بجاىچو باشد يكى مرد فرخنده راىبمصرف رساند براهى رواسعادت ببيند ز لطف خداكشيدى در اين ره تو زحمت زيادولى بهر تو سودى از آن مبادو گر نه بود گر كس ديگرىز اخلاق نيكو بود او برىبه راه گنه او گذارد قدمكند صرف و باشد جدا از الماز اين ره فرود آيد از آن مقامبه راه خطا باشدش پا و گامنباشد روا شيوهاى اين چنينمرامى چنين كى بود دلنشينكه آنان بدادى مقدم به خويششوى از گناهش همى دلپريشطلب كن تو آمرزش و مغفرتز يزدان طلب كن همى مكرمتطلب كن براى اسيران خاكبر آنان شود لطف حق تابناكدعا كن پى روزى ماندگانكه رزقى فرستد خداى جهان
نهجالبلاغهمنظوم-قصار متن صفحهى 20
بوقت عبور جناب امامبسوى سرا پرده اهل شامدهاقين انبار و شهر عراقبه تعظيم و تكريم و مهر و وفاقز اسبان پياده شدند و دوانبه پيش ركابش، بتاب و توانبفرمودشان: كاين چه كار و روشعمل بود و كرديد اينسان جهشبگفتندش: اين خوى مشتاق ماستسرشت نهادى و اخلاق ماستكه فرمانروايان خود را، بآنبتكريم جانيم و روح و روانوصى رسول و خدا را ولىبفرمودشان با صداى جلىقسم بر خداوند قهار پاكجهانگستر و ماه و خورشيد و خاككه فرمانروايانتان در جهاندر اين كار و از كرنش ابلهانجوى، سود و بهره، براه و روالنگيرند و هرگز فروغ كمالشمايان، تن و جان خود را، بغمپريشى و اندوه و بار المگرفتار و وامانده سازيد و رنجبكوبد شما را بخشم سپنج
نهجالبلاغهمنظوم-قصار متن صفحهى 21
و در آن جهان و نشور و قيامصحارى تفتيده بى خيامبدين طرز رفتار و كردارتانتباهى اخلاق و پندارتانببدبختى و تيره روزيتانتباهى عقبا و روزيتانتن و جان و كردارتان را پريشنمائيد و دربند و محبوس و ريشچه بسيار و بيحد، زيان آوراستبلازا و بى حامى و ياور استغم و درد و رنجى كه اندر پيشبود كيفر و ضرب و شتم ويشچه بسيار و بيحد و اندازه سودبدل دارد و بر روان و وجودز آسايشى كه بهمراه آنبخرگاه و درگاه آگاه آنبود رستگارى و ناو نجاتز آتش امان و ز دوزخ برات
نهجالبلاغهمنظوم-قصار متن صفحهى 52
گروهى، على را بر و پيش روستودندش از كار و اخلاق و خوو او سر بسوى خدا كرد و گفتدل عالمى را از اين گفته سفتالهى، بنفسم، تو داناترىز من، بر نهادم، تو بيناترىو من، بر خودم، از تماميشانخردمند و نامى و عاميشاندل آگاه و مسبوق و داناترمبديروز و آينده، بيناترمخدايا، تو مارا، بدور زماناز آنچه كه ايشان، كنندش گماننكوتر، جهت بخش و كن بر قرارجهان محور عزت و افتخاربيامرزمان ز آنچه كز بهر ماندانند و گم مانده و در خفا
نهجالبلاغهمنظوم-قصار متن صفحهى 71
)بهر آفتى و زيان مبتلاشديم و شكار كمند بلاخوشا آنكه نفسش، بكار و عملشده رام و عارى، زوهم و خللعملكرد و كارش، پسنديده استدر انديشه بينا و فرخيده استو آهنگ و قصدش، بدل نيك و پاكبود در خور و نيتش تابناكو اخلاق و خويش، نكو و خوش استروانش گلستانى و دلكش استفزونى دارائيش را، بدلنموده بايمان و دينش، بهلعيان كرده انفاق و در راه حقبداده بدرويش و بر مستحقزيان خودش را، ز پر چانگىزده بند محكم، بفرزانگىبديهاى خود را، زمردم، بدورنمود و بيفكنده در خاك گورو سنت، بر او، مشكل و كار سختنيامد، كه گردد پريشيده بختببدعت، بر او نسبتى، در جهانندادند و بوده ز خيل مهان
نهجالبلاغهمنظوم-قصار متن صفحهى 122
همانا كه دنيا، بما، بازگشتكند مهر و از موج طغيان، نشستنمايد بآل محمد وفابآغوش باز و جهانى صفاچو بر گشتن اشتر تند خوىبد اخلاق جفتك زن و كينه جوىبسوى دل آرام و فرزند خويشنهد گام انس و محبت به پيشسپس در پى آن تلاوت نمودز قران و آيت، قرائت نموداراده نموديم و خواهندهايمهوادار بر نيك و شاهندهايمبر آنان كه اندر زمين ناتوانشمرده شدند و پريشان روان
نهجالبلاغهمنظوم-قصار متن صفحهى 143
همانا كه اخلاق بيمار و تندجنونست و بر پاى انديشه، كندازيرا كه دارندهاش ناگهانپشيمان شود از هياهوى آنو گر او، پشيمان و نادم از آننگردد ز كردار تندش خزانجنونش بقا مانده و پا بجاستپريشان و حيران، بروز و دجاست
نهجالبلاغهمنظوم-قصار متن صفحهى 232
هر آينه تقوا و زهد و شرفبدنيا و در كاروان حرفزعيم تمامى اخلاق پاكجلودار حق است و خورشيد خاك
نهجالحياة صفحهى 140
و فى عينيك ترجمة اراهاتدلّ على الضغائن و الحقودو اخلاق عهدت اللين فيهاغدت و كأنها زبر الحديدو قد عاهدتنى بخلاف هذاو قال اللّه: اوفوا بالعهود
نهجالسعادة ج 2 صفحهى 442
و حدّثني يحيى بن معين، حدّثنا سليمان أبو داود الطيالسي، أنبأنا شعبة بن الحجّاج، أنبأنا محمّد بن عبيد اللّه الثقفي، قال: سمعت أبا صالح يقول: شهدت عليّا و وضع المصحف على رأسه حتّى سمعت تقعقع الورق فقال: أللّهمّ إنّي سألتهم ما فيه فمنعوني ذلك أللّهمّ إنّي قد مللتهم و ملّوني، و أبغضتهم و أبغضوني و حملوني على غير خلقي، و على أخلاق لم تكن تعرف لي فأبدلني بهم خيرا لي منهم، و أبدلهم بي شرّا منّي، و مث قلوبهم ميث الملح في الماء. الحديث: (452) و تواليه من ترجمة أمير المؤمنين من أنساب الأشراف ج 1 الورق 200، أو ص 400، و في المطبوع: ج 2 ط 1، ص 383 و للكلام مصادر أخر كما يأتي في المختار: (351) فلاحظ.
نهجالسعادة ج 2 صفحهى 548
ثمّ قال: أللّهمّ إنّي قد مللتهم و ملّوني، و أبغضتهم و أبغضوني، و حملوني على غير طبيعتي و خلقي، و أخلاق لم تكن تعرف لي فأبدلني بهم خيرا منهم و أبدلهم بي شرّا منّي.
نهجالسعادة ج 3 صفحهى 101
قال الطبرسي- رحمه اللّه- : روي أنه اتّصل بأمير المؤمنين عليه السّلام أنّ قوما من أصحابه خاضوا في التعديل و التجريح فخرج حتى صعد المنبر فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال: إنّ اللّه تبارك و تعالى لمّا خلق خلقه أراد أن يكونوا على آداب رفيعة، و أخلاق شريفة، فعلم أنّهم لم يكونوا كذلك إلّا بأن يعرّفهم ما لهم و ما عليهم، و التّعريف لا يكون إلّا بالأمر و النّهي، و الأمر و النّهي لا يجتمعان إلّا بالوعد و الوعيد، و الوعد لا يكون إلّا بالتّرغيب، و الوعيد لا يكون إلّا بالتّرهيب، و التّرغيب لا يكون إلّا بما تشتهيه أنفسهم و تلذّ [به] أعينهم و التّرهيب لا يكون إلّا بضدّ ذلك.
نهجالسعادة ج 3 صفحهى 330
و قريب منه رواه إبراهيم بن محمّد الثقفي رحمه اللّه في الحديث: (86) من كتاب الغارات ص 161، ط 1. و ذكره أيضا الشيخ هادي رحمه اللّه في المختار (14) من المستدرك، و ذكر الفيض قطعة منه عنه عليه السّلام في كتاب أخلاق النبوة من كتاب المحجة البيضاء: ج 4، ص 149، نقلا عن كتاب الشمائل للترمذي ص 1.
نهجالسعادة ج 3 صفحهى 474
إنّ رعاة الدّين [الّذين] فرّقوا بين الشّكّ و اليقين، و جاءوا بالحقّ المبين، قد بيّنوا الإسلام تبيانا و أسّسوا له أساسا و أركانا، و جاءوا على ذلك شهودا و برهانا: من علامات و أمارات، فيها كفاء لمكتف، و شفاء لمشتف، يحمون حماه، و يرعون مرعاه، و يصونون مصونه، و يهجرون مهجورة، و يحبّون محبوبه، بحكم اللّه و برّه، و بعظيم أمره، و ذكره بما يجب أن يذكر به، يتواصلون بالولاية، و يتلاقون بحسن اللّهجة و يتساقون بكأس الرّويّة، و يتراعون بحسن الرّعاية، بصدور بريّة، و أخلاق سنيّة.... و بسلام رضيّة لا يشرب فيه الدّنيّة، و لا تشرع فيه الغيبة.
نهجالسعادة ج 5 صفحهى 124
و في القرآن تبيانه [بنيانه «خ»] و بيانه، و حدوده و أركانه، و مواضيع مقاديره و وزن ميزانه: ميزان العدل و حكم الفصل، إنّ رعاة [دعاة «خ»] الدّين فرّقوا بين الشّكّ و اليقين، و جاءوا بالحقّ، بنوا للإسلام بنيانا، فأسّسوا له أساسا و أركانا، و جاءوا على ذلك شهودا، بعلامات و أمارات، فيها كفاء المكتفي و شفاء المستشفي [المشتفي «خ»]، يحومون حماه، و يرعون مرعاه، و يصونون مصونه و يفجّرون عيونه، لحبّ [بحبّ «خ»] اللّه و برّه، و تعظيم أمره، و ذكره ممّا يجبّ أن يذكر به، يتواصلون بالولاية، و يتنازعون بحسن الرّعاية و يتساقون [و يتناسقون] بكأس رويّة، و يتلاقون بحسن التّحيّة و أخلاق سنيّة، قوّام علماء أمناء [أوصياء «خ ل»]، لا يسوغ [يسوق «غ»] فيهم الرّيبة، و لا تشرع فيهم الغيبة، فمن استبطن من ذلك شيئا استبطن خلقا سنيّا [سيّئا «خ ل»]، فطوبى لذي قلب سليم، أطاع من يهديه، و اجتنب من يرديه، و يدخل مدخل كرامة، و ينال سبيل سلامة، تبصرة لمن بصّره، و طاعة لمن يهديه إلى أفضل الدّلالة، و كشف غطاء الجهالة المضلّة المهلكة، و من أراد بعد هذا فليطهّر بالهدى [بالمهديّ «خ»] دينه، فإنّ الهدى [المهديّ «خ»] لا تغلق أبوابه [بابه «خ»]، و قد فتحت أسبابه ببرهان و بيان، لامرىء استنصح، و قبل نصيحة من نصح، بخضوع و حسن خشوع، فليقبل امرؤ بقبولها، و ليحذر قارعة قبل حلولها و السّلام.
نهجالسعادة ج 6 صفحهى 19
و قال المحدث القمي: و كان أبو اسحاق المذكور ابن اخت يزيد بن حصين من أصحاب الحسين (ع)، و له رواية مرفوعة عن النبي صلى اللّه عليه و آله انه قال: ألا أدلكم على خير أخلاق الدنيا و الآخرة: تصل من قطعك و تعطي من حرمك، و تعفو عمّن ظلمك.
نهجالسعادة ج 6 صفحهى 145
الثالث- ما ذكره السيد (ره) في المختار 187، من خطب نهج البلاغة عنه عليه السلام حيث قال (ع) في تلك الخطبة بعد كلام طويل: و قد علمتم موضعي من رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلم بالقرابة القريبة، و المنزلة الخصيصة، وضعني في حجره و أنا ولد، يضمني الى صدره، و يكنفني في فراشه، و يمسني جسده، و يشمّني عرفه، و كان يمضغ الشيء ثم يلقمنيه، و ما وجد لي كذبة في قول، و لا خطلة في فعل، و لقد قرن اللّه به صلى اللّه عليه و آله من لدن ان كان فطيما أعظم ملك من ملائكته، يسلك به طريق المكارم و محاسن أخلاق العالم ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه إتباع الفصيل أثر أمه، يرفع لي في كلّ يوم من أخلاقه علما، و يأمرني بالاقتداء به، و لقد كان يجاور في كلّ سنة بحراء فأراه و لا يراه غيري، و لم يجمع بيت واحد في الاسلام يومئذ غير رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله، و خديجة و أنا ثالثهما، أرى نور الوحي و الرسالة، و أشم ريح النبوة، و لقد سمعت رنّة الشيطان حين نزل الوحي عليه صلى اللّه عليه و آله و سلم، فقلت: يا رسول اللّه ما هذه الرنّة فقال: هذا الشيطان أيس من عبادته، إنك تسمع ما أسمع، و ترى ما أرى، إلا انّك لست بنبي و لكنك وزير، و انك لعلى خير (الى آخر كلامه الشريف).
نهجالسعادة ج 6 صفحهى 298
هي النفس ما حملتها تتحملو للدهر ايام تجور و تعدلو عاقبة الصبر الجميل جميلةو افضل اخلاق الرجال التحمل
الهاديإلىموضوعاتنهج.. صفحهى 395
خ 189 ص 280 أَنَا وَضَعْتُ فِي الصِّغَرِ بِكَلَاكِلِ الْعَرَبِ، وَ كَسَرْتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ. وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ- صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ- بِالْقَرَابَةِ الْقَرِيبَةِ، وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِيصَةِ. وَضَعَنِي فِي حِجْرِهِ وَ أَنَا وَلَدٌ يَضُمُّنِي إِلَى صَدْرِهِ، وَ يَكْنُفُنِي فِي فِرَاشِهِ، وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ، وَ يُشِمُّنِي عَرْفَهُ. وَ كَانَ يَمْضَغُ الشَّيْءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ، وَ مَا وَجَدَ لِي كَذْبَةً فِي قَوْلٍ، وَ لَا خَطْلَةً فِي فِعْلٍ. وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ- صَلَّى اللَّهُ عَلْيهِ وَ آلِهِ- مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ، وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ، لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ. وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ، يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً، وَ يَأْمُرُنِي بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ. وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ، وَ لَا يَرَاهُ غَيْرِي. وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي الْإِسْلَامِ غَيْرَ رَسُولِ اللَّهِ- صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ- وَ خَدِيجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا. أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ، وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ.
الهاديإلىموضوعاتنهج.. صفحهى 498
خ 191 ص 283 وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ- صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ- مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ، وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ، لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ. وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ، يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً، وَ يَأْمُرُنِي بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ. وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ فَأَرَاهُ، وَ لَا يَرَاهُ غَيْرِي. وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي الْإِسْلَامِ غَيْرَ رَسُولِ اللَّهِ- صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ- وَ خَدِيجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا. أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ، وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ.
هزارگوهر صفحهى 60
تو را بايد از بخل بودن بدوركز آن دشمنى زايد و شرّ و شوركند آشكارا عيوب تو رابيالايد اخلاق خوب تو را
هزارگوهر صفحهى 161
بود مرد مؤمن اگر پارسا،كند حبّ دنياى فانى رها،بتهذيب اخلاق نايل شودبايمان و اسلام، كامل شود
هزارگوهر صفحهى 206
تو را حسن اخلاق و خوى حميد،بود اصل ايمان و دين اى سعيددگر پايه و اصل آن راستى استبرى بودن از كژىّ و كاستى است
هزارگوهر صفحهى 228
504 «شرّ الإيمان ما دخله الشّكّ. شرّ اخلاق النّفس الجور» ايمانى كه با شكّ همراه باشد بدترين ايمان است. جور و ستم از بدترين خويهاى نفس است
هزارگوهر صفحهى 363
847 «من طبايع الجهّال التّسرّع الى الغضب فى كلّ حال» در هر حالى زود خشمگين شدن از اخلاق جاهلان است
هزارگوهر صفحهى 376
كسى را كه اخلاق نيكو بود،هم او شاد و خندان و خوشرو بود،چه نيكو بود همنشينىّ اوترا بايد اين سان بود خلق و خو
واژههاىنهجالبلاغه صفحهى 24
اطراف، منظور اخلاق و رفتار
واژههاىنهجالبلاغه صفحهى 69
شتر بد اخلاق كه گاز مىگيرد
واژههاىنهجالبلاغه صفحهى 80
اخلاق
يادنامهدومينكنگره صفحهى 15
اخلاق در نهج البلاغه
يادنامهدومينكنگره صفحهى 17
موضوع صحبت ما «اخلاق در نهج البلاغه» است. اين جمله بدين معناست كه بگوييم اين كتاب شريف يا صاحب اين كتاب راجع به «اخلاق » و «علم اخلاق » چه نظرى دارد، و آيا در اين كتاب، راجع به «اخلاق » صحبتى شده است يا نه، و اين كتاب توجه به علم «اخلاق » دارد يا نه و اگر اين كتاب ناظر به «اخلاق » است، در چه حدودى راجع به اين علم يا اين موضوع سخن گفته است. تشخيص اين معنا كه اين كتاب، در باره «اخلاق » چه گفته، ابتداء توقف دارد به اين كه معناى اخلاق را به نحو اجمال تصور كنيم، و از اين تصور، تصديق اين معنا كه اين كتاب در باره «اخلاق » چه نظر دارد، روشن مىشود.
نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 11:42 | لینک
|
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 1 صفحهى 7
يكى از مى كشان شريف رضى استشيمش نيك و شيوهاش مرضى استرضى آن عنصر شريف حسبرضى آن سيّد ستوده نسبرضى آن راد مرد پاك گهررضى آن نابغه بلند اختربر بنى هاشم آنكه بوده نقيبو ندر آن منصبش نبوده رقيبچاكرش بوده طائع باللّهبا وجودى كه بد خليفه و شاهطينتش تابناك و نفس زكىگهرش پاك و بر بگفته و فىنيكويش دأب و ديدن و اخلاق بجهان طاق و شهره آفاقكرده از وى مخالفين تعريفگفته از وى مؤالفين توصيفنكتهها جسته بود از هر بابخود محمّد بنام و احمد باببو الحسن كينت است و ذو الحسبينلقبش هم شريف و دور از شينمادرش فاطمه عقيله دهركه بد از علم و دانش او را بهرنيست جز پنج پشت و پنج پدرفاصله او بموسى جعفر
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 1 صفحهى 119
شما را رأى چون رأى زنان استزنى را بر شما فرمان روان استهر آن كس چشم مردى از شما داشتخطا كرد و بزردى رخ بنيباشتز حيوانى شما فرمان پذيريدچرا اخلاق انسانى نگيريدزناى آن زشت اشتر تا صدا كردز هر سو جمع گرد خود شما كرد
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 1 صفحهى 135
از سخنان آن حضرت عليه السّلام است در وصف كسى كه در ميان امّت متصدّى مقام حكمرانى شده و حال آنكه لياقت آن امر را ندارد بيان فرموده: در نزد خداوند تعالى دشمنترين مردمان دو تنند، يكى مرديكه (در اثر معصيت و نافرمانى كارش بجائى رسيده كه) خداوند او را بخودش واگذار كرده (نظر لطف و مرحمت را از او بازگرفته پس او از راه حق كناره گرفته و به سخن بدعت و گمراه كننده ديگران دل بسته پس اين مرد بلا و فتنهايست براى كسى كه (گول او را خورده) و دچار فتنه او شود، و گمراه است از راه راست كسى كه آن كس پيش از او (داراى منصب حكمرانى واقعى بوده) و براه راست رفته و گمراه كننده است كسى را كه باو اقتدا نمايد چه در حال حيات و چه در حال ممات (زيرا عقيده فاسد اين در قلب آن مانده باعث هلاكتش شده) هم حمّال خطاياى غير و هم گروگان گناهان خويش است. مرد (دوّم) كسيست كه نادانيها را براى خود گرد آورده و در ظلمتهاى فتنه و فساد غافل گير شده و در اصلاح مفاسد دلش كور است، جهّال عالمش دانند و حال آنكه نادان است، هر روز كه صبح ميكند دلش در پى جمع ماليست كه كم آن بهتر از بيشتر آنست، تا اين كه از آب متعفّن و گنديده اخلاق فاسده و افكار بىفايده پر شده، در ميان مردم بر مسند قضاوت تكيه زده ضامن خلاص كردن خلايق از چيزى مىشود كه بر غير او هم پوشيده است (داناتر از او هم آن چيز را نمىداند) هر وقت دچار يكى از مسائل مشكله گردد براى حلّ آن سخنان سست و بىپايه به بسيارى كه از فكر نارساى خود مهيّا ساخته و آن قضيّه را بر خلاف واقع قطع كند، پس او را در پوشيدگى شبهههاى افتاده كه مانند تار عنكبوت سست است (جاهل در حلّ مبهماتى كه حقّ او نيست بدست و پا مىافتد همانطورى كه مگس در تار عنكبوت گرفتار مىشود) نمىداند اين حكمى كه رانده صوابست يا خطا اگر اتّفاقا صواب واقع شده مىترسد از اين كه مبادا خطا باشد، و اگر خطا است اميدوار است كه صواب باشد، نادان است و در نادانيها هم بسيار بسر درميآيد و در ظلمتهاى جهل با ديده كم نور قدم نهاده بسيار سوار است بر شترهائى كه جلو پاى خود را نمىبينند (نتايج خطاى فكرى او خيلى ركيك و بىپايه است) پاسخ مسائل را جواب مثبت و دندان شكن نمىدهد، همانطورى كه باد گياههاى خشك را از هم مىپاشد او روايات را (چون قوّه فهم آنها را ندارد) همان طور بباد داده و پراكنده ميكند، بخدا سوگند قادر بر تقرير مسايل وارده بر او نيست، و گمان نمىبرد كه ديگران بمنكرات او عالم باشند و ماوراى آنچه بفكر ناقص او رسيده راهى براى ديگرى نمىبيند (گمان ميكند فقط راه حق بدست او است و بس) و اگر دچار امرى مجهول شود چون ميداند كه آنرا نمىداند پوشيده و كتمانش ميكند، خونهاى بناحق ريخته از دست ستم و حكم خلاف او بفريادند، مواريث از فرامين باطله او مىنالند، بخدا شكايت مىبرم از گروهى كه در جهل زندگانى كرده و با جهالت و نادانى مىميرند، در ميان ايشان متاعى كاسدتر از كتاب خدا (كه قرآن است) وجود ندارد، هنگامى كه بر وجه نيكو خوانده شده و تغييرى در آن داده نشود، و جنسى رايجتر و گرانبهاتر از همان قرآن در نزد آنان وجود ندارد در موقعى كه آنرا از موضعش تحريف كرده باشند (روى اميال فاسده و اغراض نفسانيّه آنان معنى شود)، هيچ چيزى نزد آنان زشتتر از نيكوئيها و نيكوتر از زشتيها نيست (دشمن معروف و دوست منكرند).
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 2 صفحهى 5
اميدوارم: انتشار اين كتاب با اين سبك دلكش و خط و اسلوب شيوا و شيرين توجّه خوانندگان رمانهاى عشقى و مجلّات مخرّب عقيده و منافى با عفّت و اخلاق را بخويش معطوف داشته ريشه رذائل را از سرزمين دلها بركنده و درخت توحيد و تقوى و فضايل و صفات عاليه انسانيّت را در آنها خرّم و سرسبز سازد.
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 2 صفحهى 57
از خطبههاى آن حضرت عليه السّلام است كه در آن مردم را امر بكسب اخلاق حميده و تقوى مىفرمايد: خدا بيامرزد آن بنده كه كلمه حكمتى را شنيده و نگه دارد، و بسوى رشد و صلاحى كه خوانده مىشود نزديك شود، در كمرگاه رهنما چنگ افكنده و نجات يابد، (سخنان محمّد و آل محمّد صلوات اللّه عليهم أجمعين را شنيده و از دنبال آنان راه برگيرد تا رستگار شود) مراقب (فرمان) پروردگارش باشد، از گناهانش بترسد، كردار نيك و عمل شايسته را پيش بفرستد، آنچه ذخيره كردنى است كسب نمايد، و از آنچه پرهيز نمودنى است دورى گزيند، غرض (دنيوى) را افكنده عوض (اخروى) را برگيرد، دشمن هوس و تكذيب كننده آرزو باشد، براى نجات خويش صبر را شترى باركش قرار دهد (شدائد و مصائب را تحمّل نمايد) تقوى را ساز و برگ راه مرگش گيرد، طريق روشن (شريعت) را سوار، و راه درخشان (هدايت) را ملازم شود، (اين چند روزه مدّت عمر) مهلت را غنيمت شمرده بسوى اجل شتافته و از عمل (و كردار شايسته براى قيامت) توشه برگيرد.
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 2 صفحهى 134
و بايد دانست حديث فوق يكى از احاديث مشكله ايست كه شرّاح در تاويل و تفسير آن توضيحاتى دادهاند كه بنده نيز باندازه توش و توان خودم مطلب را از هم باز نمودم، لكن حضرت پس از آنكه اين سخن را فرمود چون مىدانست اين سخن بنظر شنوندگان غريب آمده و شايد منكر آن شوند لذا فرمود اى مردم نگوئيد چيزى را كه نمىدانيد (شما كه بكنه اين سخن پى نبردهايد بيجهت آنرا انكار نكنيد) زيرا كه در حق چيزهاى بسيارى است كه شما (ندانسته) منكر آن مىشويد، و معذور داريد (و نكوهش نكنيد) كسى را كه شما را بر او حجّت و دليلى نيست، و آن كس منم (من شما را براه راست دلالت كردم، و راه عذرى برايتان باقى نگذاردم، لكن شما بمن اقتدا نكرديد) آيا من مگر آن كس نيستم كه در ميان شما بر طبق بار سنگين بزرگتر (قرآن مجيد) رفتار كرده، و بار گران كوچكتر (عترت پيغمبر) را در ميانتان گذاشته، پرچم ايمان را در بين شما كوبيده، و بر حدود و حقيقت حلال و حرام آگاهتان گرداندم، از داد و دهش خويش لباس آرامش و عافيت را در شما پوشانده، با گفتار و كردار نيك و پسنديده خود و ساده نيكى و احسان را برايتان گستراندم (شما را برفتار و كردارى كه باعث خوشنودى خدا و رسول بود راهنمائى نمودم) و اخلاق خوب و پسنديده خود را بشما نشان دادم (تا شما هم آنها را از من ياد گرفته خوش خلق و مهربان شويد) پس تدبير (كوتاه) خود را بكار نيندازيد، در چيزى كه ديده بينيش هم كنه آنرا ادراك كردن نتواند، و فكر و انديشه بدان راه بردن نيارد (در باب احكام و معارف آلهيّه و مطالب غامضه كه جز راسخون فى العلم ائمّه طاهرين كس ديگرى آنها را نمىتواند حلّ كند وارد نشويد، كه آن حدّ خانواده وحى و الهام است و بس)
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 2 صفحهى 138
عمل كردم همى بر ثقل اكبربقرآن خدا و بر پيمبرپى ارشادتان بس رنج بردمز قرآن موعظتهاتان سپردمنهادم ثقل اكبر در ميانتانكه از عترت شود روشن روانتانبهم توأم ز روى حكم فطرتبود تا محشر اين قرآن و عترتجدا از هم نگردد تا بكوثرشوند اين هر دو در نزد پيمبريكى پرچم بلند و نور افشانبكوبيدم ز ايمان در ميانتانكز انوارش بدين گرديد واقفبحدّ و حكم مقرون و مرادفحلال وهم حرامش را بدانيدزيته جهل خود بيرون كشانيدبپوشاندم شما را بر تن و جانلباس عافيت از عدل و احسانز قول و فعل و نيكى گستراندميكى فرش و شما بر آن نشاندمنماياندم شما را خلق نيكوكز اخلاق نكو گيريد نيروبنا بر اين ز استعمال آراءنگهداريد بايد خويشتن رادر آن امرى كه چشم عقل و بينشنه بيند قعر و كنهش ز آفرينشتفكّر را ز ذيلش دست كوتاهنبرد انديشه سوى كنه آن راهنداند كس بجز با وحى و الهامسوى آن امر تا آسان نهد كامببايد شد. بحكم عقل و تمييزز فكر در چنين امرى بپرهيز
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 2 صفحهى 269
از خطبههاى آن حضرت عليه السّلام است كه آن را در باره بطلان اصحاب جمل و حقّانيّت خويش بيان فرموده و رنجهائى كه در بدو أمر اسلام متحمّل شده متذكر گرديدهاند: پس از ستايش خداوند تعالى، و درود بر پيغمبر اكرم (ص) بدرستى كه خداوند محمّد صلّى اللّه عليه و آله را، در ميان عرب برسالت برانگيخت، و حال آنكه هيچيك از آنها خواننده كتابى و مدّعى وحى و پيغمبرئى نبوده (پس همين كه پيغمبر (ص) دعوت خود را منتشر، و مردم را بسوى حقّ خواندن گرفت، گروهى بدو ايمان آورده و فرمانش را اطاعت كردند) آن گاه رسول خداى به پشتبانى فرمانبرداران با نافرمانان در راه خدا جنگيده، و براه رستگاريشان مىكشاند، و آنان را در اسلام پيش دستى مىداد، كه مبادا ناگاه مرگ برايشان در آيد (و بحال كفر و نادانيشان از جهان ببرد) و همين كه مىديد شكسته در زير بار سنگين و كمرشكن گمراهى وامانده سر راهش ايستاده (و با زبان مهر و لطف و اخلاق پسنديده او را بسر منزل (اسلام) مىرساند، جز آن هلاك شده كه ابدا خيرى در او نبود (و مانند ابو جهل كه گوشش از شنيدن سخنان حق سنگين و گران بود، با اين وصف او در راه هدايت مردم متحمّل زحماتى توانفرسا گرديد) تا اين كه راه رستگارى را بآنان نشان داده، و در جايگاهى كه شايسته آنان بود فرودشان آورد، پس آن گاه كه آسياى زندگانيشان (قشنگ) چرخيدن گرفت. و نيزه خميده آنان راست گرديد (بوسيله آن حضرت امور زندگانى، مرتّب و استقلالشان كامل، و شانه از زير بار ستم دشمنان خالى كرده و آسوده شدند) بخدا قسم من آن روز سردار سپاهيان اسلام بوده، و لشكر كفر را ميراندم تا اين كه همگى (از ضرب شمشير من نابوده شده بقيّه كه مانده بودند دست از كيش ناهنجار خويش برداشته و بدان) پشت كردند، و حلقه كمند اسلام را بگردن زدند، و هيچگاه در (جهاد با آنان در عزم و اراده محكم و آهنين) من ضعف و ترس و خيانت و سستى رخنه نيفكنده (و در همه ميدانهاى جنگ از تمامى سرهنگان و افسران اسلامى پيشتر تاخته، و بيشتر مبارزه كردهام، تا حدّيكه از جانب خدا، پيغمبر بگرفتن مدالهاى افتخار بىشمارى نائل آمده، و اوّلين قهرمان پيروزمند جنگ شناخته شدم، هم اكنون من همانم كه بودهام، و با همان شمشير كه هنوز با من است) بخدا قسم باطل را چاك زده، و حقّ را از پهلوى آن بيرون خواهم كشيد، (باندازه با اهل باطل پيكار خواهم كرد، كه آنان نابود، و جز حقّ محض نماند) سيّد رضى عليه الرّحمه فرمايد: گزيده مطالب اين خطبه در پيش گذشت، لكن چون از جهت كم و زيادى با خطبه پيشين اختلاف داشت نگارش آنرا براى دوّمين مرتبه لازم شمردم.
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 3 صفحهى 217
سوى افعال زشت نابهنجاركدامين شخص باشد راه برداركه تا فردا به نيكوكار پاداشدهد و اندر بهشت جاودان جاشپى كيفر بآن بد كار نادانمكان بدهد ميان نار سوزانكجايند آن كسان كه ره سپردندسوى جهل و گمان بر خويش بردندكه دون ما بدانش جمله ياراندبأسرار نهانى پرده دارندبعلم ما همه بودند ناسخولى دانسته خود در علم ناسخبرخشان چون كه باب علم سدّ بودخود آن پندار از كذب و حسد بودچو مىديدند ما را حقّ أعلاز دانش دستگاهى داده والاز مهر خويش ما را بر كشاندهبتخت عزّت و رفعت نشاندهعنايت كرده اخلاق ستودهز حكمتها برخمان در گشودهبرحمتهاش ما را كرده داخلبغير از علم ما را خوانده باطلبراه ما هدايت كرده دمسازبنور ما دو چشم كور را بازبما داده است علم و حكم و بينيشبراى ما بپا كرد آفرينشو ليكن دشمنانمان داشته خواربه تيه جهل و نادانى گرفتارنمىبودند چون لايق بتكريمبر آنان علم و رحمت كرده تحريمبرونشان راند از شهر هدايتمكانشان داد در دشت غوايتچو اين الطاف حق در ما بديدندبه پيكر از حسد جامه دريدندبدلشان رد زبانه آتش كينبما دشمن شدند و خصم آئين
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 3 صفحهى 240
قسمتى از همين خطبه است اى مردم هر كه از خدا طلب پند و اندرز كند (بكارهاى خير) موفّق گردد، و هر كه گفتار (قرآن) را رهنماى خويش گرفت بسوى راستترين راهها هدايت شود (و در پناه لطف خدا بيارامد) براستى كسى كه همسايه و در پناه خداست (از عذاب و گرفتارى آخرت) ايمن است و دشمن او (كه از قوانين و دستورات او سر بر تافته در آن روز) هراسان و بيمناك است، براستى كه زيبنده نيست كسى كه عظمت و بزرگى خدا را شناخت خويشتن را بزرگ شمرد، زيرا بلندى مقام كسانى كه مىدانند خداوند تا چه اندازه بزرگ است (كه دست هيچ آفريده بدامان عظمتش نمىرسد) به آنست كه در برابر او كوچك و فروتن باشند، و سلامتى كسانى كه مىدانند او تا چه پايه قادر و توانا است (كه حرزها از درك ذات مقدّسش ناتوانند) به آنست كه سر تسليم را در پيشگاهش فرود آورند، پس از حقّ (پيغمبر و ائمّه طاهرين) نگريزند، گريختن شخص تندرست از خوره دار، و شفا يافته از بيمار، دانسته باشيد شما هرگز هدايت را نمىشناسيد، تا مادامى كه ترك كننده راه هدايت را بشناسيد، و هرگز بعهد و پيمان قرآن وفا نمىكنيد، تا كسى كه پيمان آنرا شكسته بشناسيد، و هرگز بكتاب خدا چنگ نيفكنيد (و عامل بتعليمات آن نمىشويد) تا كسى كه آنرا دور انداخته بشناسيد (پس هر وقت كه شما گمراهان و پيمان شكنان و پشت كنندگان بقرآن شناختيد، و از آنها دورى گزيديد) هدايت و وفاى بعهد و تمسّك بقرآن را از اهل آن (محمّد (ص) و آل محمّد (ع)) در خواست نمائيد، زيرا كه ايشان زنده كننده علم و دانش و ميراننده جهل و نادانى هستند، ايناناند كسانى كه حكم ايشان (در احكام الهيّه و قوانين قرآنيّه و حلّ مشكلات قضائيّه و اتّفاقيّه) شما را از علمشان و خاموشيشان شما را از گفتار (صدق) شان، و ظاهرشان شما را از باطنشان آگاه ساخته و خبر مىدهد (زيرا كه علم اينان سرشار و گفتارشان پاكيزه، و ظاهر و باطنشان مساوى و همه اخلاق و اطوارشان طبق رضاى الهى است) نه با دين مخالفاند، و نه در آن اختلاف دارند (همه در احكام الهى و دستورات رسول خدا با هم متّفقاند) پس دين در باره آنان گواهى صادق، و خاموشى گويا است (كه بزبان بى زبانى گواه حقيقت آنان ميباشد)
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 3 صفحهى 243
ز نور دين درونها را منوّرنمائيد و برون پر زيب و زيوربه پيمان خدا باشيد اوفاباحكام الهى نيك داناچو اين پرچم ز آل اللّه بر پا استهمىبايد از آنها كرد در خواستكز آنان علم زنده جهل مرده استوز آنان دين و دانش بهره برده استهم آناناند اشخاصى كه اخبارنمود از علمشان احكام و آثارخموشى نطقشان را كرد تصديقكه باشد حرفشان از روى تحقيقدرونشان هست چون پر نور زاهرز بيرونشان درونشان هست ظاهرز گفتار و ز آثار و ز كردارز اخلاق و ز أطوار ز رفتارهمه طبق رضاى حق تعالى استمقام بندگيشان نيك و والا استتمامى متّفق در كيش و در دينتمامى مجريان شرع و آئينديانت با زبان بى زبانىبدان شيرين زبانيها كه دانىبپاكيشان گواهى هست صادقبخوبىشان بود گويا و ناطق
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 4 صفحهى 206
چو ديو نفس دارد ميل عصيانخلاف امر حق راهست خواهاننداد او گوش دل بر خواهش نفسفزود او روز و شب بر كاهش نفسشمائى كه خدا را بندگانيدنيوشيد اين سخن را و بدانيدبه صبح و شام و شام صبح مؤمنز دست نفس خود چون نيست آمنبشب يا روز از وى بدگمانستاز او جويد عيوبى كه نهان استبر او چون شد مسلّط گشت غالبزياده طاعت از آن هست طالببميدان عمل چون رخش در تاختجوار رحمت حق را مكان ساختبسان مؤمنين بايد شما نيزشويد از جان بسوى حق سبك خيزكسان كه بوده سابق بر شماهاگذشته از سر نفس و هواهاخيام خويش از اين ويرانه كندندببزم دوست رحل از جان فكندندبريدند از جهان همچون قوافلكه ميبرّند روز و شب منازلاز اين تيه مذلّت همچو عنقاءباوج قاف عزّت كرده مأوىشما دل بسته دنيا نباشيدچو آنان اين بساط از هم بپاشيدبآنان كرد بايد همعنانىوز آن پس زندگانى جاودانىبدانيد اين كه قرآن است ناصحنصايح زو درخشان است و لايحهمه حكمش فرح افزا و دلكشسطورش نور و خالى از غل و غشبود هادىّ و كس زان نيست گمراهرفيق او ز علم عشق آگاهكند اخلاق انسان نيك تهذيبسخنهايش ندارد هيچ تكذيب
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 5 صفحهى 7
بزرق و برق چون بردش دل از دستبعشق مال خرّم خاطرش خستبرد از جان وى آسودگيهابدو روى آورد آلودگيهابمالش هر كسى گرديد طالبجهان چون گرگ بر وى گشت غالببچنگ تيز سويش كرد آهنگكشانيدش برون آن مال از چنگبحق سوگند هرگز قرن نقمتنشد قومى كه بد در خصب نعمتجز آن موقع كه چنگ اندر گناهانزدند آن مردم گم كرده راهانقدم اندر ره كج چون نهادندستم را در بروى خود گشادندو گرنه بندگان را حق گرفتارنسازد از ستم نبود ستمكارچو جام عيششان شد صرف مستىبدل دين شد بشرك و بتپرستىخدا بگرفت از آنان نعم رامبدّل ساخت بر نعمت نقم رانشان خشم حق مردم چو ديدندبحق گر از حقيقت بگرويدندز صدق نيّت و با قلب مشتاقشوندى جانب خلّاق آفاقلردّ اللّه عليهم كلّ شاردو قد أصلح لهم من كلّ فاسدبجوها آب رفته باز گرددبديها با خوشى دمساز گرددچو آن اخلاق بد بدهند تغييردهد تغيير نقمت دست تقديرچو شد خوى و روششان پاك و نيكوبر آنان نيكوئيها آورد رودل من بر شما زان بيمناك استكه بينم رويتان سوى هلاك استاز آن ترسم كه آن پاكيزه فطرتشود بد همچنان ايّام فترت
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 5 صفحهى 118
(حال كه عظمت و بزرگى دين مقدّس اسلام را دانستيد، توصيف قرآن كريم را استماع نمائيد) از آن پس پروردگار پاك محمّد صلّى اللَّه عليه و آله را بر انگيخت (تا بشر گمراه را هدايت نمايد) و اين در هنگامى بود كه سر رسيد زمان جهان نزديك و آخرت رسيدن خويش را آگهى مىداد، گيتى پس از خرّمى و درخشندگى تاريك و اهلش را سپر سختيها و شدايد كرده بود، بسترش ناهموار، و زمانى نابود كننده زمامش را بكف گرفته بود، هنگام بسر رسيدن و بريده شدن پيوندش، و نزديك شدن نشانها ((ى ويرانى و فساد اخلاق ) و نابودى مردم، و شكسته شدن حلقه، گسسته شدن بندها، كهنگى نشانها هويدائى زشتيها، و كوتاهى زمان دراز آن دنيا نزديك گرديده بود (دانش و فرهنگ و تمدّن و حق پرستى و ملكات فاضله جاى خود را به دو روئى دغلبازى، مادّيت، و ستمكارى، و اختلافات شديد طبقاتى داده، و بشر محكوم بزوال و نيستى گرديده بود، در همين هنگام) پروردگار پاك پيمبر خويش را تبليغ كننده، و وسيله ارجمندى امّت بهار (و خرّمى دلهاى پژمرده) اهل زمان، و سرفرازى اعوان و يارانش قرار داد (و اوامرش را در جهان پراكنده ساخت) آن گاه قرآن را بدو فرستاد، و اين قرآن نورى است كه روشنيهايش خاموش نشود، چراغى است كه فروزندگيش فرو ننشيند، دريائى است كه قعرش پديدار نگردد، راهى است كه سير در آن سرشكستگى ندارد، روشنى درخشانى است كه تا بندگيش بتاريكى نگرايد، جدا كننده حق است از باطل و دليلش تباه نشود، بنائى است كه اساسش ويران نگردد، شفا و بهبودئى است كه كس از بيماريش نهراسد، (شفاى همه رنجها و دواى تمام دردها است) ارجمندى است كه يارانش از شكستخوردگى بدور، و حقّى است كه اعوانش از انهزام بيرونند، (مردم) پس اين قرآن معدن و مركز ايمان، چشمههاى دانش و درياهاى آن، عدل و داد را حوضها و باغستان، سنگها و پايه اصلى اسلام، دشتهاى هموار حقيقت، و بيابانهاى آن ميباشد (كه گلها و رياحين دين و دانش در آن روئيده، و دماغ جان خوانندگان خويش را خوشبو و معطّر مىسازد) آب برندگان اين دريا را خالى نكنند، و آب گمشندگان آب اين چشمهها را كم ننمايند، واردين از اين آبشخو رها نكاهند، و كاروانيان راه اين منازل را گم نسازند، رهروان اين نشانهها را ناديده نگذارند، رو آورندگان ياراى گذشتن از آن پشتهها را ندارند (از بس مرغزارهايش خرّم است دلشان اجازه گذشتن به آنها ندهد) خدا اين (بوستان معارف و قلزم دانش) را قرار داد، سيرابى تشنگى دانشمندان، بهار خرّم دلهاى مجتهدين، مقصد راههاى نيكان، داروى زداينده درد نورى كه تاريكى با آن نيست، رشته كه جاى چنگ زدن بآن محكم، پناهگاهى كه دژ و با رويش استوار و بلند است، دوست دارندهاش ارجمند، وارد شوندهاش سالم، پيروى كنندهاش رستگار، نسبت داده شده بخودش را عذر خواه است، دليل هر كه بدان سخن گويد، گواه آنكه با دشمن آن بجنگد، پيروزى آنكه او را محبّت گيرد، نگهدارنده هر كه او را بكار بندد، رخش سبك تا ز آنكه با آن بتازد، نشانه آنكه جوياى نشان است، سپر آنكه خود را به پناه آن گيرد، دانش آنكه بگوشش نگه دارد، (نيكوترين) حديث آنكه راويش باشد، (و برترين) حكم آنكه با آن قضاوت نمايد، (خلاصه اين قرآن مجيد چيزى است نفيس و مرغوب كه در تمام مراحل كلّيه طبقات مردم را در دنيا و آخرت بكار مىخورد، و وسيله رستگارى بشر از تمام مهالك در همه مسالك ميباشد).
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 5 صفحهى 195
از خطبههاى آن حضرت عليه السّلام است (در وصف خداى تعالى و مدح محمّد المصطفى (ص ع) و اوصاف نيكان و اندرز بمردم): من گواهم باين كه خداوند، عادل و درستكار است كه (ما بين بندگانش) بعدل و داد رفتار مىنمايد و حاكم است و جدا سازنده (حقّ از باطل) است، و گواهى مىدهم كه محمّد بنده و بر بندگانش پيام آور و سرور است، هر زمان كه خداوند خلقى را (از اصلاب بارحام) آورد، آنها را دو دسته فرمود (دسته نيكوكار و دسته بدكردار) و محمّد (ص ع) را در بهتر آن دو قرار داد، زناكار در نسب به آن حضرت سهيم نبوده، و تبهكارى شركت نداشته است، (نور پاك آن حضرت از زمان آدم صفى همواره از اصلاب پاكيزه بارحام مطهّره منتقل مىگرديده، و اجدادش تمام پاكان و پيمبران بودهاند) آگاه باشيد خداوند براى نيكى و خير اهلى، و از براى حقّ پايههائى، و از براى فرمانبردارى و بندگى نگهبانانى مقرّر فرموده است (كه آنها عبارت از أئمه طاهرين (ع ص) و نيكان و مؤمنين مىباشند، و اگر ائمّه (ع) نبودند، مردم بطرق خير راه نمىبردند، چنانچه حضرت صادق عليه السّلام فرمايد: بوسيله ما خدا پرستيده شد، و اگر ما نبوديم مردم راه بندگى را نمىيافتند) و بدانيد شما را هنگام هر طاعتى از جانب خداوند پشتيبانى است كه زبانها را گويا و دلها را (براه حق پويا و) پاينده مىسازد (توفيق و الطاف حق در كار نيك بدرقه راه انسان است، و گرنه بشر از جادّه بندگى منحرف شده، زير بار فرامين الهى نمىرفت) آن توفيق براى كسى كه بىنيازى را جويا است بىنيازى، و براى آنكه خواهان بهبودى است بهبودى است (انسان اگر در صدد رفع نواقص روحى و جسمى خويش برآمده، و آئينه دل را پاك كردن خواست البتّه خدا نيز باو كمك و توفيق مىدهد، كه من قدّم إلىّ شبرا قدّمته ذراعا) و بدانيد بندگان خدا كه علم خدا را نگهدارندگانند (آل محمّداند كه) هر چه بايد نگهدارى شود نگهدارى ميكنند، (و باندازه ظرفيّت هر كسى آنرا ظاهر مىسازند، چرا كه اسرار و احاديث آنها مشكل و دشوار، و جز نبىّ مرسل و ملك مقرّب، و يا مؤمنى كه خدا دلش را بايمان امتحان كرده باشد، نمىتواند بردارنده آن باشد) و چشمههاى آن علم را (براى تشنگان) جارى فرموده، بكمك و يارى هم برخاسته، و يكديگر را با دوستى ديدار مىنمايند، و از جام سيراب سازنده (دانش) بهم نوشانده، و (از آن سرچشمهها) سيراب باز مىگردند، شكّ و ريب به آنها در نياميزد، بدگمانى و غيبت بسويشان نشتابد خداوند آنها را بدين خلق و خوى خوش آفريده است، با اين خوى با هم آميزش دارند، ايناناند همچون برترين دانه پاك شده كه خويش را گزيده، و بدش را افكندهاند، و آن تخم را پاك كردن و آزمايش پاكيزه ساخته است، پس مرد بايد شرف و بزرگوارى را با پذيرش اين اوصاف بپذيرد (نه اين كه با داشتن اخلاق نكوهيده خويش را بزرگ و شريف پندارد) و پيش از رسيدن سختىء كه درهم كوبنده شخص است بترسد (و بچاره كار برخيزد) مرد بايد در دوران كوتاه، و كمى درنگش در اين سراى ناپايدار بنگرد، و براى سرائى كه بدان منتقل مىگردد، آنچه لازم است از كردار نيك بجا آورد تا هنگامى كه از اين سراى به سرائى ديگر بكوچد (و ايمن از عذاب و سختى بياسايد) خنك آن پاكيزه درون مرديكه پيروى كننده رهنما، و دور شونده از كسى است كه گمراهش مىخواهد، و با بينائى آنكه او را بينا ميكند، و به پيروى از آنكه او را هدايت مىنمايد، راه امن و سلامتى را مىپيمايد، و پيش از آنكه درهاى هدايت و رستگارى توبه برويش بسته آيد، و رشته (عمر) ش بريده شود، او خواهان گشايش باب توبه بوده، و از گناه باز ايستد، براستى كه چنين مردى مقيم طريق حقيقت، و راه روشن را نشان داده شده است.
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 5 صفحهى 199
خدا را علم همچون درّ مكنونبود در معدن و در گنج مخزونظروف علم ائمّه طاهريناندهمه گنجور سرّ و راز ديناندنگه در گنج بايد هر گهر داشتز هر درّيكه بايد پرده برداشتصدف از اين در معنى شكستهبحفظ آن گوهر اندر سلك بستهبنوشانند بر اشخاص خمّاربقدر حوصله زين جام سرشاراز آنان چشمههاى علم جاريستبه قلب خلق همچون سيل سارى استز خوشخوئى بهم يار و كمك كارز هم با عشق بنمايند ديداربخم خانه محبّت جمله ساقىبهم نوشانده مى از جام باقىبدلشان شكّ و ريب و بدگمانىنيابد راه از پاكيزه جانىنمىگردد زبانشان گرد غيبتنه بنشيند برخشان گرد خيبتخدا تنشان ز عيب و آك پيرا استچو گلها جانشان پاكيزه او خواستچو آن تخمى كه خوب آنرا به بينندز بد نيكوى آن را بر گزينندخدا از خلق آنان را گزيدهز مردم جملگيشان بركشيدههمه رخشنده و مرغوب و پاكندچو مه بين كواكب تابناكاندهر آن كس كو بزرگى و شرافتطمع دارد ز طبع پر لطافتچنين اخلاق بايد در پذيردز آل مصطفى سر مشق گيردبه پيش از آنكه مرگش در ربايدبراه جستن چاره بر آيداز اين خانه كه كوتاه است و تنگستكم و كوته در آن گاه درنگ است
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 6 صفحهى 169
(اى اهل كوفه حالات مردم را) من نگه كردم، و از جهانيان هيچكس را نيافتم كه بر سر چيزى از چيزها (ى جهان) بگردنكشى گرايد، جز از جهة و سببى كه در بر دارنده اشتباهات نادانان بود، يا حجّتى كه بانديشه بيخردان چسبنده، وقتى كه من اغلب وقايع ناهنجار را بررسى كردم، ديدم علّت صحيحى نداشته، و بيشتر از روى تعصّب بىمأخذى بوده، كه نادانان آن را درست مىپنداشتهاند) جز شما، اين شمائيد كه براى امرى بگردنكشى و تعصّب برخاستهايد، كه سبب و جهتش معلوم نيست (بدون جهة بر يكديگر كبر و نخوت مىفروشيد، نادان آن را در نمىيابد، و دانا از آن بيزار است) امّا شيطان كه بر آدم بكبر و گردنكشى برخاست براى سرشت (آتشين) وى بود كه آدم را در آفرينش نكوهيده، و گفت: من از آتشم و تو از گل، امّا توانگران از اهل عيش و كيف، و لذّات امتها از جهة فراوانى نعمتها (و اموال و فرزندان بسيار) بكبر و گردنكشى برخاستند و (بطورى كه قرآن سوره 34 آيه 34 حاكى است) گفتند: نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالًا وَ أَوْلاداً، وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ ما را دارائى و فرزندان فراوانتر است، و معذّب نخواهيم بود (و حال آنكه ادّعاى شيطان و اغنياء هر دو پوچ است، و هيچكدام موجب كفر و گردنكشى نيست) و اگر شما از كبر و گردنكشى ناگزيريد، بايد آن كبر براى خصال پاكيزه، و كارهاى پسنديده، و امور نيكى باشد كه بزرگان، و دلاوران از خانوادههاى عرب، و رؤساى قبائل با آنها بر ديگران برترى مىجويند، بواسطه اخلاق مرغوب، و خردهاى بزرگ، و مراتب اوصاف عاليه، و نشانهاى نيك و دلپسند، بنا بر اين شما نيز تعصّب نمائيد، بخصال نيك از قبيل نگهدارى حق همسايه، وفاى بعهد و پيمان، فرمانبرى نيكان، نافرمانى گردنكشان، فرا گرفتن احسان، دست از ستمكارى كشيدن، خونريزى را بزرگ شمردن، با مردم بانصاف رفتن، خشم را فرو خوردن، و از تبهكارى در زمين دورى گزيدن، (زيرا اينها است چيزهائى كه شخص را از سايرين بر كشيده، و لا اقلّ با آنها مىتوان بر ديگرى تفاخر جست).
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 6 صفحهى 171
بديدم نيست آن را علّتى خاصّدر اين بحريد خود بيهوده غوّاصچرا در راه گمراهى بكوشيدبهم دون جهت نخوت فروشيدتكبّر كرد اگر شيطان بر آدمبر او دانست اصل خود مقدّمبگوهر كردش از نخوت نكوهشبگفتش تو ز خاكى من ز آتشچو آتش بس بود از خاك بهترلذا در رتبهام من از تو برترو گر كه اغنيا در افتخارانداز آن شد كه فراوان مال دارندنظر كردند در اموال و فرزندشدند از كبر و عجب و فخر دربندبه بيجا جام خودخواهى كشيدندنكوتر از فقيران خويش ديدندو حال آنكه هر دعوى كه آنجا استز شيطان و توانگر هر دو بيجا استشما از كبر اگر كه ناگزيريدچرا اخلاق نيكويان نگيريدعرب را بد دليران و بزرگانكز آنان غرق احسان زير دستانپسنديده از آنان بد چو خصلتنبودى فخرشان پر دون علّتشما با اكتساب خوى عالىمگر گرديد اسافل را اعالىاگر اوصاف نيكويان پذيريدسيادت را مگر كه راه گيريدز همسايه حقوق از حفظ سازيدوفاى عهدها را چنگ يازيدكنيد اجرا فرامين نكويانبه پشت سر نهيد احكام زشتانبهر حالت ره نيكى نوشتنستمكارى و جور از دست هشتننگشتن گرد خونريزىّ و كشتاربمردم بستن انصاف در كار
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 6 صفحهى 172
فرو بنشاندن از دل آتش خشمز فتنه دوختن اندر زمين چشمخلاصه آنكه از اين گونه اخلاق شود شخص از بزرگان اندر آفاقاز اين كردارها مرد است برترز مردم نى هر آن جلف سبكسر
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 6 صفحهى 175
ز سختيها كه در دور گذشتهبر امّتهاى پيشين شد نوشتهكنون بايد كز آن رنج و بلاهابه بيم اندر شويد از جان شماهادو چشمان خرد را برگشائيددر آن دوران بسى دقّت نمائيدبه بينيد آنكه آمدشان چه باعثكه زد بر سينهشان تير حوادثچه كردارى از آنان زشت بودهكه بر رنج و بليّتشان فزودهو يا آنكه ز اخلاق نكويانچه خلقى بوده راسخ بين آناندر ايشان ارجمندى از چه راه استعدوشان از چه رو خوار و تباه استچرا غرق خوشى بودند و نعمتچرا دور از محن بودند و نقمتبدرشان چون بزرگى رحل افكندشرف با بندشان چون بست پيوندتفكّر چون كه بين اين دو حالتشما كرديد بىرنج و ملالتببايد دورى از هر زشت كرداربكار نيكشان اقدام و رفتارهلا هر عزّ و جاه ارجمندى استو يا هر عيش و نوش و سر بلندى استاز اين رو بهر آنان شد فراهمكه يكسر متّحد بودند با همز دورى بر حذر بودند و پرهيزز مهر و عشقشان آتش شرر خيز
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 6 صفحهى 188
ألا و قد قطعتم قيد الأسلام، و عطّلتم حدوده، و أمتّم أحكامه، ألا و قد أمرنى اللَّه بقتال أهل البغى و النّكث و الفساد فى الأرض: فأمّا النّاكثون فقد قاتلت، و أمّا القاسطون فقد جاهدت، و أمّا المارقة فقد دوّخت، و أمّا الشّيطان الرّدهة فقد كفيته بصعقة سمعت لها وجبة قلبه و رجّة صدره، و بقيت بقيّة مّن أهل البغى، و لئن أذن اللَّه فى الكرّة عليهم لأديلنّ منهم إلّا ما يتشذرّ فى أطراف البلاد تشذّرا. أنا وضعت فى الصّغر بكلاكل العرب، و كسرت نواجم قرون ربيعة و مضر، و قد علمتم موضعى من رّسول اللَّه- صلّى اللَّه عليه و آله- بالقرابة القريبة، و المنزلة الخصيصة، وضعنى فى حجره و أنا وليد، يضمّنى إلى صدره، و يكنفني فى فراشه، و يمسّنى جسده، و يشمّنى عرفه، و كان يمضغ الشّيء ثمّ يلقّنيه، و ما وجد لى كذبة فى قول، وّ لا خطلة فى فعل، و لقد قرن اللَّه به- صلّى اللَّه عليه و آله- من لّدن أن كان فطيما أعظم ملك مّن مّلآئكته، يسلك به طريق المكارم، و محاسن أخلاق العالم، ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل أثر أمّه، يرفع لى فى كلّ يوم مّن أخلاقه علما، وّ يأمرنى بالاقتداء به، و لقد كان يجاور فى كلّ سنة بحراء، فأراه و لا يراه غيرى، و لم يجمع بيت وّاحد يّومئذ فى الأسلام غير رسول اللَّه- صلّى اللَّه عليه و آله- و خديجة و أنا ثالثهما، أرى نور الوحى و الرّسالة، و أشمّ ريح النّبوّة، و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحى عليه- صلّى اللَّه عليه و آله- فقلت يا رسول اللَّه ما هذه الرّنة فقال هذا الشّيطان قد أيس من عبادته، إنّك تسمع ما أسمع، و ترى ما أرى، إلّا أنّك لست بنبىّ، وّ لكنّك لوزير، وّ إنّك لعلى خير.
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 7 صفحهى 164
حسن جانم، من در اين هنگام در خويش نگريسته، ديدم عمرى دراز پيموده و ضعف و سستيم دريافته است (و بزودى بايستى از جهان زودگذر، رخت بسرائى ديگر كشم لذا) تصميم گرفتم وصيّت خويش را با تو سپارم، و از آن وصيّت خصالى (لازم) را وارد كردم (و نخبه از مطالب گفتنى و نوشتنى را برايت گفته و نوشتم زيرا كه) من مىترسم، پيش از آنكه آنچه در دل دارم، و بايدش با تو در ميان نهم (پلنگ) مرگ بر من تازد (و كارم را بسازد) يا اين كه آن چنانكه پيكرم نزار و ناتوان گرديده است، در رأى و فكرتم كاهشى پديد آيد (و پس از شصت و سه و يا پنج سال كه با ديو هوس بچالش و پيكار پرداختم) برخى از فتنهها و پيشآمدهاى جهان، و هواهاى غلبه كننده (همچون گرگ ديوانه) بر من يورش آرد، و (براى اتمام وصيّت مهلتم نگذارد، و من چنانكه شايد تو را آماده كار نساخته باشم آن گاه تو) در اين هنگام همچون شترى باشى سرسخت و وحشى (كه بكس انس نگيرد و سوارى ندهد) حسن جانم، تو جوانى هستى برازنده (و ساده دل) و قلب جوان نورس زمين خالى (بدون كشت و زرعى) را ماند كه هر چه در آن افكنده شود در خويشش بپذيرد و نگه دارد (و بدان من كه پدر تو و از تمامت دهقانان و زراعت گران جهان در افشاندن تخم فضيلت و اخلاق آگاهترم بايد نگذارم علفهاى هرزه هوس در سرزمين دلت ريشه بند كند) لذا پيش از آنكه قلب تو سنگين و سخت شود و عقلت را اشغال نمايد، من با فرهنگ و دانش بسوى تو شتافتم، تا اين كه تو نيز با تلاش و كوشش بكار بشتابى، و بدان اندازه كه اهل آزمايشها، و تجربهها را آن كار كفايت كرده است، تو را نيز كفايت كند، آن گاه تو از رنج (دانش و ادب) طلب كردن كفايت كرده شده، و از علاج تجربه اندوختن معاف خواهى بود، فلذا آنچه كه ما از آن دانش و ادب كسب كرديم، تو نيز كسب كنى، بلكه چه بسا چيزهائى كه بر ما پوشيده و پنهان مانده بود، بر تو (بطرزى بهتر) جلوهگر گردد (و تو از سخنان پدر پير و كارآگاهت استفادههاى شايانترى ببرى).
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 7 صفحهى 167
از اين گلشن گل اخلاق بوئىسوى فرهنگ از اين ره راه پوئىبدان اندازه از علم و درايتنمائى كسب كه باشد كفايتاز آنها چون دل ما شد منوّرتو نورانى كنى دل پيش و برتر
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 7 صفحهى 170
ز راه مهر و لطف و صدق نيّتبود منظور من از اين وصيّتكه آموزم تو را آداب آئينشوى سرورى چمان در گلشن دينبدستت اوّل عمر و جوانىفتد برنامه در زندگانىكه آن برنامه گر اجرا نمائىدر دولت بروى دل گشائىسخن اوّل ز قرآن كريم استكه مستحكم قوانينش قويم استبسى آهنگهايش دل نواز استدر دانش از آن درگه فراز استخدا دستور اسلام و شريعتدر آن داده است با احمد (ص ع) بامّتحلال و هم حرامش را شمرده استز دلها زنگ ز آياتش سترده استدر آن مدرس محمّد (ص ع) بد مؤسّسمنش شاگرد و عالمتر مدّرسپذيرى گر تو اين دستور و اخلاق پس از من مىشوى استاد آفاقمنظّم گشته قرآن ليك مشكلكسى خواهد كه باشد آهنين دلبه ميدان عمل پولاد بازوبه سنگين استخوانان همترازوكه در آيات مشكل دل نبازدبدانش حلّ مشكلهاش سازدپى آنان كه اندر اختلافاتفتادند و بپا ز انان شد آفاتهم او زين دستهها دورى گزيندز امر مشتبه خسران نه بيندكنون كردم از آنانت خبر دارز روى راز مشكل پرده برداربدوشت بارى از فرهنگ و آئيننهادم بس گران و سخت و سنگيناميدم هست اين از درگه حقّكه در حملش تو را دارد موفّق
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 7 صفحهى 230
كشى بيرون تن از زندان ناسوتگشائى پر باوج قصر لاهوتپى اخلاق را سازى مسدّدشوى از هر چه غير حقّ مجرّدكنون ختم سخن را مىنگارمتو و دينت بايزد مىسپارمهم اندر حال و استقبال و ماضىخدا خواهم كه باشد از تو راضىز تقديرش هر آن چيزى نكوتركند آن را براى تو مقدّرخدايا از ره الطاف و تشويق(بانصارى) عنايت دار توفيقبنورت ديدهاش را ساز روشنز مهرت گلخنش را دار گلشنز چنگ نفس سركش ده نجاتشبده در راه طاعاتت ثباتشفكن در مزرعش تخم ورع رابكن از خاطرش بيخ طمع راز لطفش ده تو توفيق تمامىبكش در پختهگيهايش ز خامىبگيتى غرّه غرّش مكن سلخچو حنظل ميوه عمرش مكن تلخدرونش را ز حكمت پر گهر كندهانش از سخن كان شكر كنموفّق دار او را تا كه عاملبدين دستور از جان گردد و دلاز اين اطلس به پيكر جامه پوشدو ز اين خم جام علم و دين بنوشدز مهر غير تو دامان فشاندببزم پاك نيكان خود كشاندرهد از حبس تن مانند شهبازشود با طوطيان قدس دمسازنهد زين ادهم عزم و هم رادر اين ره گرم رو سازد قلم رانگارد نقش خود را زيب اتمامدهد اين نيك خدمت نيكو انجام
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 7 صفحهى 245
و با نديدن ارباب آداب و اخلاق از سقراط برتر، و با تربيت نشدن بين شجاعان و دليران از هر بشرى كه در پشت زمين است دليرتر، و با اين كه قريش صاحبان آز و طمع بودند، از تمامى مردمان زاهدتر، و با اين كه فصيحترين قبيله عرب قبيله جرهم است، او از تمامت عرب افصح باشد، تا اين كه گويد از خلف ابن احمر پرسيدند، آيا عنبسه و بسطام دليرتر باشند، يا علىّ ابن ابي طالب گفت عنبسه و بسطام را با بشر بايد قرن و مماثل آورد، نه با كسى كه مقامش ما فوق بشريّت است، گفتند در هر صورت چيزى بگوى، گفت سوگند با خداى اگر علىّ ابن ابي طالب پيش از حمله كردنش ويله بر روى آنها مىزد البتّه آنها مىمردند، آرى آقاى ابن ابى الحديد فراموش مكن، و دچار بهت و تعجّب مباش آن كس را كه خداى بركشيد، و با رسولش يك جان در دو قالب آفريد، و در دامان وحى و الهام تربيت شده، و رسول خدا (ص ع) هزار باب از علم را بروى وى بگشود، كه از آن هزار باب يك مليون باب علم و دانش ديگر بروى او باز شد، عجب نباشد اگر در كلّيّه أوصاف شريفه بر تمامت بشر پيشى گيرد، اين پيشواى ما شيعيان است كه چنين است، لكن عجب از تو و مانندگان تو است كه با اعتراف بتمام اين مزايا باز در اوائل كتابهايتان الحمد للّه الّذى فضّل المفضول على الفاضل مىنويسيد: و جهّال نادانى را كه حتّى زنان پردهگى از آنان دانشمندترند بر وى ترجيح مىنهيد. نعوذ باللّه من الغىّ و الشّقاق).
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 8 صفحهى 164
بكن دقت در اطوار گذشتهكه در تاريخ ثبت است و نوشتهز شاهانى كه با نيكوئى و دادبآبادى جهان را كرده بنيادبرافكندند بيخ كين و زشتىپديد آورده خوهاى بهشتىبدى بنهاده وز آن پاك رستندروشها نيك اندر كار بستندو گر كس گفت حرفى از پيمبركه بر وى باد رحمتهاى داوربقرآن يا كه امرى بوده واجبكه بايستى عمل را شد مواظبتو آن اخلاق و آن دستور و آئينفرا گير و بكارش بند و بگزينبدانها گر مرا ديدى برفتاربدنبالم عمل را راه بردارخصوص اين عهد و پيمان كه سپردمتو را دهر بديت از دل ستردم
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 8 صفحهى 234
بارى حارث در سنه 65 هجرى وفات يافت، و مطالب ذيل پاره از نامه مفصّلى است كه در باره محاسن اخلاق و نيكوئى آداب حضرت بوى نگاشتهاند: اى حارث) چنگ برشته قرآن در افكنده، و پند و اندرز را از آنان خواهان باش، حلال و حرامش را حلال و حرام بدان، آنچه از حق كه گذشته است باور دار (و بكتب و رسل ايمان داشته باش) به آن چه از جهان كه گذشته است پند گير، براى آنچه كه از آن برجاى مانده است، زيرا پاره از جهان همانند پاره ديگر آن، و آخرش باوّلش خواهد پيوست، و همه آن از ميان برداشته خواهد شد (پس تا فرصت باقى است كارى بكن، و توشه براى آخرتت گرد آر) و نام خداى را بزرگ شمار، و آن را در حقّ و درستى ياد مكن (و بدروغ سوگند مخور كه سوگند دروغ مستلزم عذابى بزرگ است، مرگ و پس از مرگ را بياد آر) و بدون داشتن شرطى استوار آرزومند آن مباش (كه با نداشتن كردارهاى نيك و يقين باين كه آخرت بهتر از دنيا است آرزوى مرگ سخت بيجا است) و سخت بپرهيز از هر كارى كه بجاى آورندهاش آنرا بر خويش بپسندد، و از براى مسلمانان ديگرش نخواهد (يعنى سود شخصى را بزيان عمومى ترجيح دهد) سخت بپرهيز از هر كارى كه در نهانش انجام دهند، و در عيان از آن بشرم اندر باشند سخت بپرهيز از هر كارى كه بهنگام باز پرسى بجاى آورندهاش منكر آن باشد، و يا از آن پوزش طلبد، حارثا، نكند كه عرض و آبروى خويش را نشانه پيكانهاى گفتار قرار دهى (و با ناسخته سخنى نابهنگام خويش را رسوا سازى) نكند آنچه را كه مىشنوى با ديگرانش در ميان نهى كه دروغگوئى تو را همين بس، مبادا در مقام ردّ آنچه كه مردم تو را بدان حديث كنند برآئى كه نادانى تو را همين بس.
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 8 صفحهى 236
بكن امروز كارى بهر فرداكه باشى فارغ از اندوه بعقبابكژّيها مبر نام خداوندبنامش خور درست و راست سوگندبدون تكيهگاهى سخت و محكممجو مرگ و مزن از مردنت دمبخود ديدى اگر كردار نيكوسوى اين آرزو آنگه بكن رواگر نيكى كه برگ عيش عقبا استندارى آرزوى مرگ بيجا استبخود هر كار ناخوش مىشمارىروا بر ديگرى بايد ندارىمكن كارى كه چون گردد هويداشود آثار شرم از روت پيداسبب هر كار كه بر رو سياهىبود بايست عذر از آن بخواهىز كار ناروا بارى بپرهيزمكن آتش ز پوزش در درون تيزز ناسنجيده گفت نابهنجارشرف با آبروى خود نگه داربسا ديدم زبان صد گرد انگيختز يك گفتار بس بر خاك خون ريختهر آن گفته بمردم در شنفتنشدى آنرا نبايد باز گفتنبسا باشد كه آن مطلب دروغ استز نور صدق دور و بىفروغ استنماى اخلاق خود زين راه تهذيبمكن گفتار مردم پاك تكذيببسا باشد كه باشد آن سخن راستولى تكذيب تو از گوهرت كاستبدان صدق و بدين كذب ار روان استكسى نادانيش را اين نشان استشرار خشم اى حارث فرو كشتو خاكى دور شو از خوى آتششدى گاهى اگر در تند خوئىگراى از آن بنرمىّ و نكوئى
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 9 صفحهى 11
(به سينه گوهر راز خردمند)(چو درّ اندر صدف افتاده در بند)نخواهد هيچگه كردن عيانشگهر سان دارد اندر دل نهانشبحفظ آبروى خويش كوشدهماره راز خويش از خلق پوشدبماند تا كه اسرارش نهفتهلبش چون غنچه باشد ناشگفتهنيابد بهر راز خود چه محرمخورد خون و نيارد زان زدن دمز گردون بر سرش گر سنگ باردغمش را بردهان از دل نيارد(شكفته روئى و اخلاق نيكو)(كشد در دام دلها را چو آهو)چو چهر مرد باشد خرّم و بازبدو گردند مردم يارو دمساز
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 9 صفحهى 12
ز جان و دل تمامش دوست دارندبدلها تخم مهرش را بكارندزند چون پسته گر بر خلق لبخندبديدارش خلايق آرزومندبسوى او زهر كور و نمايندتمامى بسته شان با وى گشايند(تحمّل قبر بر هر عيب و نقص است)(در اين صندوق پنهان نقص شخص است)چو باشد مرد محكم همچو سندانشكيبا در قبال تپك دورانبدان اندازه باشد خويشتنداركه بيند هر چه از اشخاص آزارنسازد باز لب را بر شكايتاز آن آزار ننمايد حكايتگر اين كس صاحب اخلاق زشتى استهمه پنهان در اين خوى بهشتى استبديهايش در اين نيكى بود گمهوا خواهش بجان باشند مردمچو گورى كه در آن مرده است پنهانعيوب و زشت پنهان باشد اينسانز شرّاحيكه اين درّ شد برشتهبطرز ديگرى هم نقل گشته(كه اخلاق نكو بى شكّ و بىريببود چون خيمه بر هر نقص و هر عيب)درون خيمه تا انسان نشستهز ديدارش دو چشم خلق بستهچنين گر كس شود در صلح و سازشخدا پوشد ز مردم عيبهايش
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 9 صفحهى 43
آن حضرت عليه السّلام بجناب امام حسن سلام اللّه عليه فرمودند: فرزند جانم چهار چيز (از اخلاق را با چهار چيز ديگر (از افعال) را از من فراگير كه با نگهداشتن آنها هر كار كنى تو را زيان نرساند (آن چهار چيزى كه در اخلاق است آنست كه) بى نياز كنندهترين بىنيازيها عقل و خردمندى است، بالاترين فقرها نادانى و بيخردى است، ترسناكترين ترسها خودپسندى است، گرامىترين بزرگيها خوشخوئى است (دانشمند فقير جز از خدا منّت نكشد، داراى نادان همه از خلق منّت پذيرد خودپسند با كسى انس نگيرد، خوشخوى دلهاى نيكان را بدام در كشد، و آن چهار چيزى كه در افعال است آنست كه) سخت بپرهيز از دوستى كردن با نادان كه او باراده سود رساندن بزيانت در افكند سخت بپرهيز از دوستى كردن با بخيل كه او بهنگام نيازمندى خويش را از تو كنار مىكشد. سخت بپرهيز از دوستى كردن با گنهكار كه او تو را ببهاى پست و ناچيزى فروختن خواهد. سخت بپرهيز از دوستى كردن با مرد دروغگو كه او همچون سرابى است كه آب نمايد دور را بر تو نزديك و نزديك را از تو دور مىسازد
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 9 صفحهى 44
(حسن جان پند من در هشت چيز است)(كه هر يك همچو كان زر عزيز است)(اگر آن هشت پند از من پذيرى)(فراز قصر عزّت جاى گيرى)(چو شد آن هشت پندت حرز بازو)(زيانت نيست در هر جا كنى رو)(بروى هر كه در از عقل باز است)(بحال با نيازى بىنياز است)(به نيروى خرد مرد خردمند)(رهاند خويش را از هر بدو بند)(اگر گيتى بجانش تنگ گيرد)(كجا از چرخ منّت مىپذيرد)(حماقت بدترين فقر است و درد است)(رخ احمق اگر داراست زرد است)(بگنج ار باشدش دينار و درهم)(براى يك درم سازد كمر خم)(بدان كز كبر و عجب و خويش خواهى)(بسوى ترس و وحشت هست راهى)(نيندازد تو را در بيم و وحشت)(بگيتى هيچ چيزى همچو نخوت)(چو نادان جايگه برتر گزيند)(نكوتر خويش را از خلق بيند)(بدارد قوم و خويشش پاش از در)(بماند بيكس و بى يار و ياور)(ولى گر شد كسى با حسن اخلاق )(مشام خلق خوشبو كرد ز اشفاق)اگر تنها است و بى قوم و عشيرتچو شد خويش خوش و نيكش سريرت
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 9 صفحهى 80
(بمردم هر كه دارد پيشوائى)(سزاوار است پيش از رهنمائى)(دهد تعليم نفس خود زهر باب)(شود خود مبدء اخلاق و آداب)(چو خود روشن ز نور علم جانش)(شود بر مردمان سازد بيانش)(چو روشن شد كه منظورش ريا نيست)(بجز رفتارش از بهر خدا نيست)(همه رفتار و كردارش پسندند)(همه دستور وى در كار بندند)(چو زشتيها ز نفس خويش پيدا است)(سپس بر رفع كار زشت برخاست)(ز امرش ريشه زشتى برآرند)(ز زشتى رو بسوى نيكى آرند)(بنزد مردم او را احترام است)(ز هر كس برترش جا و مقام است)
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 9 صفحهى 135
هيچ مالى سودمندتر از خرد، و هيچ تنهائى وحشتناكتر از كبر، و هيچ هوشى همچون تدبّر و دور انديشى و هيچ بزرگوارئى همچون پرهيزگارى، و هيچ همنشينى همچون خوش خوئى، و هيچ ميراثى مانند دانش و ادب، و هيچ قائد و كشاننده همچون توفيق بسوى سعادت، و هيچ تجارتى همچون نيكوكارى و هيچ سودى همچون ثواب، و هيچ پرهيزكارى همچون توقّف در نزد امور شبهه ناك، و هيچ زهدى همچون زهد و بى ميلى در حرام، و هيچ دانشى همچون تفكّر، و هيچ عبادتى همچون اداى واجبات و هيچ ايمانى همچون صبر و حيا، و هيچ بزرگوارئى همچون دانش، و هيچ معاون و يارى همچون مشورت كردن با اشخاص نيست (كه نيست، و اين فصل از فرمايشات حضرت (ع) حاوى رءوس حكمت و كلّيّه شئون دينى و اجتماعى است، و علماى اخلاق كاملا در اطراف هر يك از آنها بشرح پرداختهاند).
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 9 صفحهى 231
(هر آن كس خويش خواه و خودپسند است)(بپاى هوشش از آن كند و بند است)(هلازين خوى زشت خويش خواهى)(خرد غرق است در بحر تباهى)چو انسان از ميانه خويش را ديدبخلق از ديگران خود را پسنديدنيارد رو بسوى كسب اخلاق ندارد با دگر كس مهر و اشفاقچنانكه دشمن جانش حسود استبچشم هوشش از آن عجب دود است
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 10 صفحهى 5
(نكو ملكى بود ملك قناعت)(بشر با آن عزيز است از مناعت)(نمايد مرد قانع پادشاهى)(نيفتد جانش در ذلّ تباهى)(چو مردى خوى و اخلاقش كريم است)(تهى دست ار بود غرق نعيم است)نديدم نعمتى چون حسن اخلاق كه انسان را كند مشهور آفاق
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 10 صفحهى 177
در اخلاق با مردم نزديك گشتن از كينشان ايمن زيستن است (بلكه سببى است كه انسان آنان را از خوهاى نابهنجار باز دارد و براه دينشان بكشاند).
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 10 صفحهى 184
(هر آن خوئى نكو باشد در آفاق)(بود تقوا رئيس كلّ اخلاق )(ز دين بر هر تنى ثوب و لباس است)(اگر تقوا ندارد بى اساس است)بايمان هر كسى كان پاى بند استبدين تقوا عزيز و ارجمند استمسلمان را درون باشد چو گلحنبود روشن ز تقوا همچو گلشنخوشا مرديكه راد و متّقى شدنشد گر متّقى زشت و شقى شدبود تقوا همان اكسير اعظمعمل بسيار از آن باشد اگر كمبدل جانا گزين ترس خدا رابمسهايت بزن اين كيميا را
شرحنهجالبلاغهمنظوم ج 10 صفحهى 250
چو لفظ پارسى باشد چو شكربساز از آن شكّر قند مكرّرمگر كه خلق ايران آن بخواندز چه خود را بسوى ره كشاندمجلّات و رمان اندازد از دستشود از باده انسانيّت مستز اوراقى كه در آن عكس زنها استستاره سيما عريان بدنها استجوانان را كند اخلاق فاسداز آن كالاى اسلامى است كاسدمگر گيرند از آنها كنارىصلاح و راه را جويند بارىشوند از اين فجور و فسق و مستىسوى آئين و فرهنگ و درستىچو از هاتف در آن شب اين شنيدمموفق خويش از هر راه ديدمز هر كارى بجز آن ديده بستمبهمّت آستين بالا شكستمزدم زين ادهم عزم و همم رادر اين راه گرم رو كردم قلم راسرى پر شور عشق و دل پر آتششدم سرگرم در كار نگارشخيال كار و كسب و فكر بازارنه بتوانست بازم دارد از كارچو ديدم هست نيكو اين تجارترها كردم زر و سود و خسارتچو عشق اندر دلى آتش فرو زدبجز عشق آنچه ميباشد بسوزدچو شوق شمع را پروانه دارددگر از جان و تن پروا نداردلغتها را نسخ گرد آوريدمشروحى چند گرد خويش چيدمز قاموس ز مجمع تا به منجدتراجم كاهل دانش كرده با جدز عزّ الدّين و عبده ابن ميثمخوئىّ ولاهجى ديگر كسان هم
نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 11:40 | لینک
|
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385
شرحمائةكلمة جزء 1 صفحهى 94
و امّا السّبب الغالب فى ذلك فاعلم انّه لمّا كان الغالب على الخلق الغفلة و الجهل البسيط و كانت النّفوس الانسانيّة قد جبلت على محبّة البدن و كثيرا ما تكون مطيعة للقوى متّبعة للهوى مواظبة على اقتناء الكمالات الوهميّة و لم يكن لتلك القوى البدنيّة كما علمت حظّ فى ادراك الامور الكلّيّة بل لا تدرك الّا الامور الحاضرة المحسوسة الجزئيّة او المتعلّقة بالمحسوس و كان الغالب انّ وجود الابناء و غالب حياتهم و تصرّفاتهم فى زمان غير زمان الاباء لا جرم كانت نفوسهم اكثر انفعالا و اطوع لاخلاق زمانهم و عاداتهم و زيّهم و حالاتهم منها لعادات الآباء و حالاتهم لمكان المشاهدة للحال الحاضرة و المنادمة و الاتّصال و المعاشرة و الغفلة عن حال الآباء لاقلّيّة معاشرتهم و مصاحبتهم لتقضّيهم و اقلّيّة وجودهم فى زمان وجود الابناء حتّى انّ انسانا لو عاشر أبا صالحا و تأدّب بآدابه و تخلّق بأخلاقه ثمّ فقده و عاشر من له ضدّ تلك الاخلاق فانّه ربّما استنكرها فى اوّل الصّحبة ثمّ انّ نفسه بعد حين تنفعل عن تلك الاخلاق و تكتسبها لكثرة مشاهدتها و تكرّرها على قوى الحسّ و عقلة النّفس بها و تحلّل الاخلاق الاولى على التّدريج فربّما انسلخ بالكلّيّة عن تلك الاخلاق الصّالحة الى التّكيّف بضدّها و بالعكس و كذلك لو كان لابيه صنعة مستحسنة فى وجوده او لباس يليق بحاله من اهل زمانه و كذلك سائر العادات الّتى يعتادها ذلك الأب و يتخلّق بها و يليق بحال فى وقته ثمّ نشأ ولده فى وقت آخر بين آخرين المنكرين للزّىّ الاوّل و مستحسنين لزىّ ثان و عادة قد اكتسبوها غير الاولى فانّه لا يتزيّا الّا بذلك الزّىّ و لا يغيّر تلك العادة و لا يتخلّق بغير تلك الاخلاق الحاضرة دون اخلاق آبائه و عاداتهم، و لو فرضنا انّه نشأ عليها و تزيّا بها مدّة و تكلّف البقاء عليها فانّ طبعه لا بدّ و ان يقوده الى العادات و الاخلاق الحاضرة امّا كلّها او بعضها و ليس ذلك الّا لما قلناه من من كثرة المشاهدة و الاطّلاع الحسّىّ على الامور الحاضرة الّتى عليها أهل زمانه و انفعال النّفس بها و غفلتها عن الاحتراز بمراجعة العقل فى مراعاة أنفع تلك الاخلاق الماضية و احاضرة فى امر المعاش و المعاد و اكتسابه و اعتبار أضرّ تلك العادات و الحالات فيهما و اجتنابه حتّى لو كانت لاهل زمان مضى خلّة حميدة تقود الى الهدى و هى مستنكرة فى الزّمان الحاضر لم يلتفت فى ارتكابها الى انكار منكريها بل ارتكبها و واظب عليها، و لو كان لاهل زمانه عادة او حالة تقود الى ردى تركها، و ان كانت مستحسنة بينهم، و اللّه ولىّ الاعانة على الالتفات الى ما يرضيه و هو الموفّق.
شرحمائةكلمة جزء 1 صفحهى 220
الرّابع- انّه عليه السّلام وصف موضعه من رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و كيفيّة تربيته و ارشاده و تعليمه له فى آخر خطبته المسمّاة بالقاصعة، قال عليه السّلام مخاطبا للقوم: و قد علمتم موضعى من رسول اللّه بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة، وضعنى فى حجره و انا وليد و يضمّنى الى صدره و يكنفني فى فراشه و يمسّنى جسده و يشمّنى عرفه و كان يمضغ الشّىء ثمّ يلقمنيه و ما وجد لى كذبة فى قول و لا خطلة فى فعل، و لقد قرن اللّه به من لدن كان فطيما أعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره، و لقد كنت أتّبعه اتّباع الفصيل اثر أمّه، يرفع لى فى كلّ يوم علما من أخلاقه و يأمرنى بالاقتداء به، و لقد كان يجاور فى كلّ سنة بحراء فأراه و لا يراه غيرى و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الاسلام غير رسول اللّه و خديجة و أنا ثالثهما، أرى نور الوحى و الرّسالة و أشمّ ريح النّبوّة و لقد سمعت رنّة الشّيطان حين نزل الوحى عليه صلّى اللّه عليه و آله فقلت: يا رسول اللّه ما هذه الرّنّة- فقال: هذا الشّيطان قد ايس من عبادته انّك تسمع، ما أسمع، و ترى ما أرى، الّا انّك لست بنبىّ و انّك لوزير و انك لعلى خير.
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 1 صفحهى 50
قبع القنفذ يقبع قبوعا إذا أدخل رأسه في جلده- و كذلك الرجل إذا أدخل رأسه في قميصه- و كل من انزوى في جحر أو مكان ضيق فقد قبع- و كسر البيت جانب الخباء و سفح الجبل أسفله- و أصله حيث يسفح فيه الماء- و يقط الرقاب يقطعها عرضا- لا طولا كما قاله الراوندي- و إنما ذاك القد قددته طولا و قططته عرضا- قال ابن فارس صاحب المجمل- قال ابن عائشة كانت ضربات علي ع في الحرب أبكارا- إن اعتلى قد و إن اعترض قط- و يجدل الأبطال يلقيهم على الجدالة و هي وجه الأرض- و ينطف دما يقطر- و الأبدال قوم صالحون لا تخلو الأرض منهم- إذا مات أحدهم أبدل الله مكانه آخر- قد ورد ذلك في كثير من كتب الحديث- . كان أمير المؤمنين ع ذا أخلاق متضادة- فمنها ما قد ذكره الرضي رحمه الله- و هو موضع التعجب- لأن الغالب على أهل الشجاعة- و الإقدام و المغامرة و الجرأة- أن يكونوا ذوي قلوب قاسية- و فتك و تمرد و جبرية- و الغالب على أهل الزهد و رفض الدنيا- و هجران ملاذها و الاشتغال بمواعظ الناس- و تخويفهم المعاد و تذكيرهم الموت- أن يكونوا ذوي رقة و لين- و ضعف قلب و خور طبع- و هاتان حالتان متضادتان و قد اجتمعتا له ع- . و منها أن الغالب على ذوي الشجاعة و إراقة الدماء- أن يكونوا ذوي أخلاق سبعية- و طباع حوشية و غرائز وحشية- و كذلك الغالب على أهل الزهادة- و أرباب الوعظ و التذكير و رفض الدنيا- أن يكونوا ذوي انقباض في الأخلاق- و عبوس في الوجوه و نفار من الناس و استيحاش- و أمير المؤمنين ع كان أشجع الناس- و أعظمهم إراقة للدم- و أزهد الناس و أبعدهم عن ملاذ الدنيا- و أكثرهم وعظا و تذكيرا بأيام الله و مثلاته- و أشدهم اجتهادا في العبادة و آدابا لنفسه في المعاملة- و كان مع ذلك ألطف العالم أخلاقا- و أسفرهم وجها و أكثرهم بشرا و أوفاهم هشاشة- و أبعدهم عن انقباض موحش أو خلق نافر- أو تجهم مباعد أو غلظة و فظاظة تنفر معهما نفس- أو يتكدر معهما قلب- حتى عيب بالدعابة- و لما لم يجدوا فيه مغمزا و لا مطعنا تعلقوا بها- و اعتمدوا في التنفير عنه عليها-
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 1 صفحهى 170
- . و للناقة أربعة أخلاف خلفان قادمان و خلفان آخران- و كل اثنين منهما شطر- و تشطرا ضرعيها اقتسما فائدتهما و نفعهما- و الضمير للخلافة و سمى القادمين معا ضرعا- و سمى الآخرين معا ضرعا لما كانا لتجاورهما- و لكونهما لا يحلبان إلا معا كشيء واحد- . قوله ع فجعلها في حوزة خشناء- أي في جهة صعبة المرام شديدة الشكيمة- و الكلم الجرح- . و قوله يغلظ- من الناس من قال كيف قال يغلظ كلمها- و الكلم لا يوصف بالغلظ و هذا قلة فهم بالفصاحة- أ لا ترى كيف قد وصف الله سبحانه العذاب بالغلظ- فقال وَ نَجَّيْناهُمْ مِنْ عَذابٍ غَلِيظٍ أي متضاعف- لأن الغليظ من الأجسام هو ما كثف و جسم- فكان أجزاؤه و جواهره متضاعفة- فلما كان العذاب أعاذنا الله منه متضاعفا سمي غليظا- و كذلك الجرح إذا أمعن و عمق- فكأنه قد تضاعف و صار جروحا فسمي غليظا- . إن قيل قد قال ع في حوزة خشناء فوصفها بالخشونة- فكيف أعاد ذكر الخشونة ثانية فقال يخشن مسها- . قيل الاعتبار مختلف- لأن مراده بقوله في حوزة خشناء- أي لا ينال ما عندها و لا يرام- يقال إن فلانا لخشن الجانب و وعر الجانب- و مراده بقوله يخشن مسها- أي تؤذي و تضر و تنكئ من يمسها- يصف جفاء أخلاق الوالي المذكور- و نفور طبعه و شدة بادرته- . قوله ع و يكثر العثار فيها و الاعتذار منها- يقول ليست هذه الجهة جددا مهيعا- بل هي كطريق كثير الحجارة لا يزال الماشي فيه عاثرا- . و أما منها في قوله ع و الاعتذار منها- فيمكن أن تكون من على أصلها- يعني أن عمر كان كثيرا ما يحكم بالأمر ثم ينقضه- و يفتي بالفتيا ثم يرجع عنها- و يعتذر مما أفتى به أولا- و يمكن أن تكون من هاهنا للتعليل و السببية- أي و يكثر اعتذار الناس عن أفعالهم و حركاتهم لأجلها- قال
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 1 صفحهى 181
مثل قول أنس- فقال للهرمزان ويحك أ تخدعني- و الله لأقتلنك إلا أن تسلم ثم أومأ إلى أبي طلحة- فقال الهرمزان أشهد أن لا إله إلا الله- و أشهد أن محمدا رسول الله فأمنه و أنزله المدينة- . سأل عمر عمرو بن معديكرب عن السلاح- فقال له ما تقول في الرمح قال أخوك و ربما خانك- قال فالنبل قال رسل المنايا تخطئ و تصيب- قال فالدرع قال مشغلة للفارس متعبة للراجل- و إنها مع ذلك لحصن حصين- قال فالترس قال هو المجن و عليه تدور الدوائر- قال فالسيف قال هناك قارعت أمك الهبل- قال بل أمك قال و الحمى أضرعتني لك- . و أول من ضرب عمر بالدرة أم فروة بنت أبي قحافة- مات أبو بكر فناح النساء عليه و فيهن أخته أم فروة- فنهاهن عمر مرارا و هن يعاودن- فأخرج أم فروة من بينهن و علاها بالدرة- فهربن و تفرقن- . كان يقال درة عمر أهيب من سيف الحجاج- و في الصحيح أن نسوة كن عند رسول الله ص قد كثر لغطهن- فجاء عمر فهربن هيبة له- فقال لهن يا عديات أنفسهن- أ تهبنني و لا تهبن رسول الله- قلن نعم أنت أغلظ و أفظ- . و كان عمر يفتي كثيرا بالحكم ثم ينقضه- و يفتي بضده و خلافه- قضى في الجد مع الإخوة قضايا كثيرة مختلفة- ثم خاف من الحكم في هذه المسألة- فقال من أراد أن يتقحم جراثيم جهنم- فليقل في الجد برأيه- . و قال مرة لا يبلغني أن امرأة تجاوز صداقها صداق نساء النبي- إلا ارتجعت ذلك منها- فقالت له امرأة ما جعل الله لك ذلك- إنه تعالى قال وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً- أَ تَأْخُذُونَهُ بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً- فقال كل النساء أفقه من عمر حتى ربات الحجال- أ لا تعجبون من إمام أخطأ و امرأة أصابت- فاضلت إمامكم ففضلته- . و مر يوما بشاب من فتيان الأنصار و هو ظمآن- فاستسقاه فجدح له ماء بعسل فلم يشربه- و قال إن الله تعالى يقول أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فِي حَياتِكُمُ الدُّنْيا- فقال له الفتى يا أمير المؤمنين- إنها ليست لك و لا لأحد من هذه القبيلة- اقرأ ما قبلها وَ يَوْمَ يُعْرَضُ الَّذِينَ كَفَرُوا عَلَى النَّارِ- أَذْهَبْتُمْ طَيِّباتِكُمْ فِي حَياتِكُمُ الدُّنْيا- فقال عمر كل الناس أفقه من عمر- . و قيل إن عمر كان يعس بالليل- فسمع صوت رجل و امرأة في بيت فارتاب- فتسور الحائط فوجد امرأة و رجلا و عندهما زق خمر- فقال يا عدو الله- أ كنت ترى أن الله يسترك و أنت على معصيته- قال يا أمير المؤمنين إن كنت أخطأت في واحدة- فقد أخطأت في ثلاث- قال الله تعالى وَ لا تَجَسَّسُوا و قد تجسست- و قال وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها و قد تسورت- و قال فَإِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا و ما سلمت- . و قال متعتان كانتا على عهد رسول الله و أنا محرمهما- و معاقب عليهما- متعة النساء و متعة الحج- و هذا الكلام و إن كان ظاهره منكرا- فله عندنا مخرج و تأويل- و قد ذكره أصحابنا الفقهاء في كتبهم- . و كان في أخلاق عمر و ألفاظه جفاء و عنجهية ظاهرة- يحسبه السامع لها أنه أراد بها ما لم يكن قد أراد- و يتوهم من تحكى له أنه قصد بها ظاهرا ما لم يقصده- فمنها الكلمة التي قالها في مرض رسول الله ص- و معاذ الله أن يقصد بها ظاهرها- و لكنه أرسلها على مقتضى خشونة غريزته و لم يتحفظ منها- و كان الأحسن أن يقول مغمور أو مغلوب بالمرض- و حاشاه أن يعني بها غير ذلك- . و لجفاة الأعراب من هذا الفن كثير- سمع سليمان بن عبد الملك أعرابيا يقول في سنة قحط-
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 1 صفحهى 252
و في الحديث أن رجلا قال له يا رسول الله- إني أحب أن أنكح فلانة إلا أن في أخلاق أهلها دقه- فقال له إياك و خضراء الدمن- إياك و المرأة الحسناء في منبت السوء
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 2 صفحهى 64
- . فسار حتى قدم على معاوية و عرف حاجة معاوية إليه- فباعده من نفسه و كايد كل واحد منهما صاحبه- . فقال له معاوية يوم دخل عليه أبا عبد الله- طرقتنا في ليلتنا ثلاثة أخبار ليس فيها ورد و لا صدر- قال و ما ذاك قال- منها أن محمد بن أبي حذيفة كسر سجن مصر- فخرج هو و أصحابه- و هو من آفات هذا الدين- و منها أن قيصر زحف بجماعة الروم ليغلب على الشام- و منها أن عليا نزل الكوفة و تهيأ للمسير إلينا- . فقال عمرو ليس كل ما ذكرت عظيما- أما ابن أبي حذيفة- فما يتعاظمك من رجل خرج في أشباهه- أن تبعث إليه رجلا يقتله أو يأتيك به- و إن قاتل لم يضرك- و أما قيصر فأهد له الوصائف و آنية الذهب و الفضة- و سله الموادعة فإنه إليها سريع- و أما علي فلا- و الله يا معاوية ما يسوي العرب بينك و بينه- في شيء من الأشياء- و إن له في الحرب لحظا ما هو لأحد من قريش- و إنه لصاحب ما هو فيه إلا أن تظلمه- هكذا في رواية نصر بن مزاحم عن محمد بن عبيد الله- . و روى نصر أيضا عن عمر بن سعد قال- قال معاوية لعمرو يا أبا عبد الله- إني أدعوك إلى جهاد هذا الرجل الذي عصى الله- و شق عصا المسلمين- و قتل الخليفة و أظهر الفتنة- و فرق الجماعة و قطع الرحم- فقال عمرو من هو قال علي- قال و الله يا معاوية ما أنت و علي بحملي بعير- ليس لك هجرته و لا سابقته- و لا صحبته و لا جهاده و لا فقهه و لا علمه- و و الله إن له مع ذلك لحظا في الحرب- ليس لأحد غيره- و لكني قد تعودت من الله تعالى إحسانا و بلاء جميلا- فما تجعل لي إن شايعتك على حربه- و أنت تعلم ما فيه من الغرر و الخطر قال حكمك- فقال مصر طعمة- فتلكأ عليه معاوية- . قال نصر و في حديث غير عمر بن سعد- فقال له معاوية يا أبا عبد الله- إني أكره لك أن تتحدث العرب عنك- أنك إنما دخلت في هذا الأمر لغرض الدنيا- قال عمرو دعني عنك- فقال معاوية إني لو شئت أن أمنيك و أخدعك لفعلت- قال عمرو لا لعمر الله ما مثلي يخدع- لأنا أكيس من ذلك- قال معاوية ادن مني أسارك فدنا منه عمرو ليساره- فعض معاوية أذنه- و قال هذه خدعة هل ترى في البيت أحدا- ليس غيري و غيرك- . قلت قال شيخنا أبو القاسم البلخي رحمه الله تعالى- قول عمرو له دعني عنك كناية عن الإلحاد بل تصريح به- أي دع هذا الكلام لا أصل له- فإن اعتقاد الآخرة- و أنها لا تباع بعرض الدنيا من الخرافات- . و قال رحمه الله تعالى و ما زال عمرو بن العاص ملحدا- ما تردد قط في الإلحاد و الزندقة- و كان معاوية مثله- و يكفي من تلاعبهما بالإسلام حديث السرار المروي- و أن معاوية عض أذن عمرو- أين هذا من سيرة عمر- و أين هذا من أخلاق علي ع و شدته في ذات الله- و هما مع ذلك يعيبانه بالدعابة- . قال نصر فأنشأ عمرو يقول-
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 2 صفحهى 174
أَيُّهَا النَّاسُ- إِنَّا قَدْ أَصْبَحْنَا فِي دَهْرٍ عَنُودٍ وَ زَمَنٍ شَدِيدٍ- يُعَدُّ فِيهِ الْمُحْسِنُ مُسِيئاً- وَ يَزْدَادُ الظَّالِمُ فِيهِ عُتُوّاً- لَا نَنْتَفِعُ بِمَا عَلِمْنَا وَ لَا نَسْأَلُ عَمَّا جَهِلْنَا- وَ لَا نَتَخَوَّفُ قَارِعَةً حَتَّى تَحُلَّ بِنَا- وَ النَّاسُ عَلَى أَرْبَعَةِ أَصْنَافٍ- مِنْهُمْ مَنْ لَا يَمْنَعُهُ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ- إِلَّا مَهَانَةُ نَفْسِهِ وَ كَلَالَةُ حَدِّهِ- وَ نَضِيضُ وَفْرِهِ- وَ مِنْهُمْ الْمُصْلِتُ بِسَيْفِهِ وَ الْمُعْلِنُ بَشَرِّهِ- وَ الْمُجْلِبُ بِخَيْلِهِ وَ رَجِلِهِ- قَدْ أَشْرَطَ نَفْسَهُ وَ أَوْبَقَ دِينَهُ- لِحُطَامٍ يَنْتَهِزُهُ أَوْ مِقْنَبٍ يَقُودُهُ- أَوْ مِنْبَرٍ يَفْرَعُهُ- وَ لَبِئْسَ الْمَتْجَرُ أَنْ تَرَى الدُّنْيَا لِنَفْسِكَ ثَمَناً- وَ مِمَّا لَكَ عِنْدَ اللَّهِ عِوَضاً- وَ مِنْهُمْ مَنْ يَطْلُبُ الدُّنْيَا بِعَمَلِ الآْخِرَةِ- وَ لَا يَطْلُبُ الآْخِرَةَ بِعَمَلِ الدُّنْيَا- قَدْ طَامَنَ مِنْ شَخْصِهِ- وَ قَارَبَ مِنْ خَطْوِهِ وَ شَمَّرَ مِنْ ثَوْبِهِ- وَ زَخْرَفَ مِنْ نَفْسِهِ لِلْأَمَانَةِ- وَ اتَّخَذَ سِتْرَ اللَّهِ ذَرِيعَةً إِلَى الْمَعْصِيَةِ- وَ مِنْهُمْ مَنْ أَبْعَدَهُ عَنْ طَلَبِ الْمُلْكِ ضُئُولَةُ نَفْسِهِ- وَ انْقِطَاعُ سَبَبِهِ فَقَصَرَتْهُ الْحَالُ عَلَى حَالِهِ- فَتَحَلَّى بِاسْمِ الْقَنَاعَةِ- وَ تَزَيَّنَ بِلِبَاسِ أَهْلِ الزَّهَادَةِ- وَ لَيْسَ مِنْ ذَلِكَ فِي مَرَاحٍ وَ لَا مَغْدًى- وَ بَقِيَ رِجَالٌ غَضَّ أَبْصَارَهُمْ ذِكْرُ الْمَرْجِعِ- وَ أَرَاقَ دُمُوعَهُمْ خَوْفُ الْمَحْشَرِ- فَهُمْ بَيْنَ شَرِيدٍ نَادٍّ- وَ خَائِفٍ مَقْمُوعٍ وَ سَاكِتٍ مَكْعُومٍ- وَ دَاعٍ مُخْلِصٍ وَ ثَكْلَانَ مُوجَعٍ- قَدْ أَخْمَلَتْهُمُ التَّقِيَّةُ وَ شَمِلَتْهُمُ الذِّلَّةُ- فَهُمْ فِي بَحْرٍ أُجَاجٍ- أَفْوَاهُهُمْ ضَامِزَةٌ وَ قُلُوبُهُمْ قَرِحَةٌ- قَدْ وَعَظُوا حَتَّى مَلُّوا- وَ قُهِرُوا حَتَّى ذَلُّوا وَ قُتِلُوا حَتَّى قَلُّوا- فَلْتَكُنِ الدُّنْيَا فِي أَعْيُنِكُمْ- أَصْغَرَ مِنْ حُثَالَةِ الْقَرَظِ- وَ قُرَاضَةِ الْجَلَمِ- وَ اتَّعِظُوا بِمَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ- قَبْلَ أَنْ يَتَّعِظَ بِكُمْ مَنْ بَعْدَكُمْ- وَ ارْفُضُوهَا ذَمِيمَةً- فَإِنَّهَا قَدْ رَفَضَتْ مَنْ كَانَ أَشْغَفَ بِهَا مِنْكُمْ قال الرضي رحمه الله- و هذه الخطبة ربما نسبها من لا علم له إلى معاوية- و هي من كلام أمير المؤمنين ع الذي لا يشك فيه- و أين الذهب من الرغام- و أين العذب من الأجاج- و قد دل على ذلك الدليل الخريت- و نقده الناقد البصير- عمرو بن بحر الجاحظ- فإنه ذكر هذه الخطبة في كتاب البيان و التبيين- و ذكر من نسبها إلى معاوية- ثم تكلم من بعدها بكلام في معناها- جملته أنه قال و هذا الكلام بكلام علي ع أشبه- و بمذهبه في تصنيف الناس- و في الإخبار عما هم عليه من القهر و الإذلال- و من التقية و الخوف أليق- قال و متى وجدنا معاوية في حال من الأحوال- يسلك في كلامه مسلك الزهاد و مذاهب العباد دهر عنود جائر- عند عن الطريق يعند بالضم أي عدل و جار- و يمكن أن يكون من عند يعند بالكسر- أي خالف و رد الحق و هو يعرفه- إلا أن اسم الفاعل المشهور في ذلك عاند و عنيد- و أما عنود فهو اسم فاعل- من عند يعند بالضم- . قوله و زمن شديد أي بخيل- و منه قوله تعالى وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ- أي و إنه لبخيل لأجل حب الخير- و الخير المال- و قد روي و زمن كنود و هو الكفور- قال تعالى إِنَّ الْإِنْسانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ- . و القارعة الخطب الذي يقرع أي يصيب- . قوله و نضيض وفره أي قلة ماله- و كان الأصل و نضاضة وفره- ليكون المصدر في مقابلة المصدر الأول- و هو كلالة حده- لكنه أخرجه على باب إضافة الصفة إلى الموصوف- كقولهم عليه سحق عمامة- و جرد قطيفة و أخلاق ثياب- . قوله و المجلب بخيله و رجله- المجلب اسم فاعل من أجلب عليهم- أي أعان عليهم- . و الرجل جمع راجل كالركب جمع راكب- و الشرب جمع شارب- و هذا من ألفاظ الكتاب العزيز- وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ- . و أشرط نفسه أي هيأها و أعدها للفساد في الأرض- . و أوبق دينه أهلكه- و الحطام المال و أصله ما تكسر من اليبيس- . ينتهزه يختلسه- . و المقنب خيل ما بين الثلاثين إلى الأربعين- . و يفرعه يعلوه- و طامن من شخصه أي خفض- و قارب من خطوه لم يسرع و مشى رويدا- . و شمر من ثوبه قصره- و زخرف من نفسه حسن و نمق و زين- و الزخرف الذهب في الأصل- . و ضئوله نفسه حقارتها- و الناد المنفرد- و المكعوم من كعمت البعير- إذا شددت فمه- و الأجاج الملح- . و أفواههم ضامزة بالزاي أي ساكنة- قال بشر بن أبي خازم-
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 5 صفحهى 173
- . قوله ع و اعلموا أنكم بعين الله- أي يراكم و يعلم أعمالكم- و الباء هاهنا كالباء في قوله- أنت بمرأى مني و مسمع- . قوله فعاودوا الكر- أي إذا كررتم على العدو كره فلا تقتصروا عليها- بل كروا كرة أخرى بعدها- ثم قال لهم- و استحيوا من الفرار فإنه عار في الأعقاب- أي في الأولاد- فإن الأبناء يعيرون بفرار الآباء- و يجوز أن يريد بالأعقاب جمع عقب- و هو العاقبة و ما يئول إليه الأمر- قال سبحانه خَيْرٌ ثَواباً وَ خَيْرٌ عُقْباً- أي خير عاقبة- فيعنى على هذا الوجه أن الفرار عار في عاقبة أمركم- و ما يتحدث به الناس في مستقبل الزمان عنكم- . ثم قال و نار يوم الحساب- لأن الفرار من الزحف ذنب عظيم- و هو عند أصحابنا المعتزلة من الكبائر- قال الله تعالى وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ- إِلَّا مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى فِئَةٍ- فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ- و الجهاد بين يدي الإمام كالجهاد بين يدي الرسول ع- . قوله ع و طيبوا عن أنفسكم نفسا- لما نصب نفسا على التمييز وحده- لأن التمييز لا يكون إلا واحدا- و إن كان في معنى الجمع- تقول انعموا بالا- و لا تضيقوا ذرعا- و أبقى الأنفس على جمعها- لما لم يكن به حاجة إلى توحيدها- يقول وطنوا أنفسكم على الموت و لا تكرهوه- و هونوه عليكم- تقول طبت عن مالي نفسا إذا هونت ذهابه- . و قوله و امشوا إلى الموت مشيا سجحا أي سهلا- و السجاحة السهولة- يقال في أخلاق فلان سجاحة- و من رواه سمحا أراد سهلا أيضا- . و السواد الأعظم يعني به جمهور أهل الشام- .
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 5 صفحهى 217
دعوت فلباني من القوم عصبةفوارس من همدان غير لئامفوارس من همدان ليسوا بعزلغداة الوغى من شاكر و شبامبكل رديني و عضب تخالهإذا اختلف الأقوام شعل ضراملهمدان أخلاق كرام تزينهمو بأس إذا لاقوا و حد خصامو جد و صدق في الحروب و نجدةو قول إذا قالوا بغير أثاممتى تأتهم في دارهم تستضيفهمتبت ناعما في خدمة و طعامجزى الله همدان الجنان فإنهاسمام العدا في كل يوم زحامفلو كنت بوابا على باب جنةلقلت لهمدان ادخلوا بسلام
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 6 صفحهى 209
و منها جهات أخرى يعرفها المنجمون فقط- على حسب فضل علمهم و دقة نظرهم في هذا العلم- و إذ قد وصفنا على سبيل الإجمال- ما يوجب حقيقة هذا العلم- فإنا نصف ما يمكن إدراكه به أو لا يمكن- فنقول لما كانت تغيرات الهواء- إنما تحدث بحسب أحوال الشمس و القمر- و الكواكب المتحيرة و الثابتة- صارت معرفة هذه التغيرات قد تدرك من النجوم- مع سائر ما يتبعها من الرياح و السحاب- و الأمطار و الثلج و البرد و الرعد و البرق- لأن الأشياء التي تلي الأرض- و تصل إليها هذه الآثار من الهواء المحيط بها- كانت الأعراض العامية التي- تعرض في هذه الأشياء تابعة لتلك الآثار- مثل كثرة مياه الأنهار و قلتها و كثرة الثمار و قلتها- و كثرة خصب الحيوان و قلته و الجدوبة و القحط- و الوباء و الأمراض التي تحدث في الأجناس و الأنواع- أو في جنس دون جنس أو في نوع دون نوع- و سائر ما يشاكل ذلك من الأحداث- . و لما كانت أخلاق النفس تابعة لمزاج البدن- و كانت الأحداث التي ذكرناها مغيرة لمزاج البدن- صارت أيضا مغيرة للأخلاق- و لأن المزاج الأول الأصلي هو الغالب- على الإنسان في الأمر الأكثر- و كان المزاج الأصلي هو الذي- طبع عليه الإنسان في وقت كونه في الرحم- و في وقت مولده و خروجه إلى جو العالم- صار وقت الكون و وقت المولد- أدل الأشياء على مزاج الإنسان- و على أحواله التابعة للمزاج مثل خلقة البدن- و خلق النفس و المرض و الصحة و سائر ما يتبع ذلك- فهذه الأشياء و ما يشبهها من الأمور- التي لا تشارك شيئا من الأفعال الإرادية فيه- مما يمكن معرفته بالنجوم و أما الأشياء التي- تشارك الأمور الإرادية بعض المشاركة- فقد يمكن أن يصدق فيها هذا العلم على الأمر الأكثر- و إذا لم يستعمل فيه الإرادة- جرى على ما تقود إليه الطبيعة- .
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 6 صفحهى 294
و روى الشعبي- قال دخل عمرو بن العاص على معاوية يسأله حاجة- و قد كان بلغ معاوية عنه ما كرهه- فكره قضاءها و تشاغل- فقال عمرو يا معاوية إن السخاء فطنة و اللؤم تغافل- و الجفاء ليس من أخلاق المؤمنين- فقال معاوية يا عمرو- بما ذا تستحق منا قضاء الحوائج العظام- فغضب عمرو و قال بأعظم حق و أوجبه- إذ كنت في بحر عجاج- فلو لا عمرو لغرقت في أقل مائه و أرقه- و لكني دفعتك فيه دفعة فصرت في وسطه- ثم دفعتك فيه أخرى فصرت في أعلى المواضع منه- فمضى حكمك و نفذ أمرك- و انطلق لسانك بعد تلجلجه- و أضاء وجهك بعد ظلمته- و طمست لك الشمس بالعهن المنفوش- و أظلمت لك القمر بالليلة المدلهمة- . فتناوم معاوية و أطبق جفنيه مليا- فخرج عمرو فاستوى معاوية جالسا- و قال لجلسائه أ رأيتم ما خرج من فم ذلك الرجل- ما عليه لو عرض ففي التعريض ما يكفي- و لكنه جبهني بكلامه و رماني بسموم سهامه- . فقال بعض جلسائه يا أمير المؤمنين- إن الحوائج لتقضى على ثلاث خصال- إما أن يكون السائل لقضاء الحاجة مستحقا فتقضى له بحقه- و إما أن يكون السائل لئيما- فيصون الشريف نفسه عن لسانه فيقضي حاجته- و إما أن يكون المسئول كريما فيقضيها لكرمه- صغرت أو كبرت- . فقال معاوية لله أبوك ما أحسن ما نطقت- و بعث إلى عمرو فأخبره و قضى حاجته و وصله بصلة جليلة- فلما أخذها ولى منصرفا- فقال معاوية فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا- وَ إِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْها إِذا هُمْ يَسْخَطُونَ- فسمعها عمرو فالتفت إليه مغضبا- و قال و الله يا معاوية لا أزال آخذ منك قهرا- و لا أطيع لك أمرا و أحفر لك بئرا عميقا- إذا وقعت فيه لم تدرك إلا رميما فضحك معاوية- فقال ما أريدك يا أبا عبد الله بالكلمة- و إنما كانت آية تلوتها من كتاب الله عرضت بقلبي- فاصنع ما شئت
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 6 صفحهى 327
- و الشجاع يعيب الجبان و ينسبه إلى الضعف- و يعتقد أن الجبن ذل و مهانة- و هكذا القول في جميع الأخلاق- و السجايا المقتسمة بين نوع الإنسان- و لما كان عمر شديد الغلظة وعر الجانب- خشن الملمس دائم العبوس- كان يعتقد أن ذلك هو الفضيلة و أن خلافه نقص- و لو كان سهلا طلقا مطبوعا على البشاشة و سماحة الخلق- لكان يعتقد أن ذاك هو الفضيلة و أن خلافه نقص- حتى لو قدرنا أن خلقه حاصل لعلي ع و خلق علي حاصل له- لقال في علي لو لا شراسة فيه- . فهو غير ملوم عندي فيما قاله- و لا منسوب إلى أنه أراد الغض من علي- و القدح فيه و لكنه أخبر عن خلقه- ظانا أن الخلافة لا تصلح- إلا لشديد الشكيمة العظيم الوعورة- و بمقتضى ما كان يظنه من هذا المعنى- تمم خلافة أبي بكر بمشاركته إياه- في جميع تدابيراته و سياسته و سائر أحواله- لرفق و سهولة كانت في أخلاق أبي بكر- و بمقتضى هذا الخلق المتمكن عنده- كان يشير على رسول الله ص في مقامات كثيرة- و خطوب متعدة بقتل قوم كان يرى قتلهم- و كان النبي ص يرى استبقاءهم و استصلاحهم- فلم يقبل ع مشورته على هذا الخلق- . و أما إشارته عليه يوم بدر بقتل الأسرى- حيث أشار أبو بكر بالفداء- فكان الصواب مع عمر و نزل القرآن بموافقته- فلما كان في اليوم الثاني و هو يوم الحديبية- أشار بالحرب و كره الصلح فنزل القرآن بضد ذلك- فليس كل وقت يصلح تجريد السيف- و لا كل وقت يصلح إغماده- و السياسة لا تجري على منهاج واحد و لا تلزم نظاما واحدا- . و جملة الأمر أنه رضي الله عنه لم يقصد عيب علي ع- و لا كان عنده معيبا و لا منقوصا- أ لا ترى أنه قال في آخر الخبر أن أحراهم أن وليها- أن يحملهم على كتاب الله و سنة رسوله لصاحبك- ثم أكد ذلك بأن قال إن وليهم- ليحملنهم على المحجة البيضاء و الصراط المستقيم- فلو كان أطلق تلك اللفظة- و عنى بها ما حملها عليه الخصوم- لم يقل في خاتمة كلامه ما قاله- . و أنت إذا تأملت حال علي ع في أيام رسول الله ص- وجدته بعيدا عن أن ينسب إلى الدعابة و المزاح- لأنه لم ينقل عنه شيء من ذلك أصلا- لا في كتب الشيعة و لا في كتب المحدثين- و كذلك إذا تأملت حاله في أيام الخليفتين أبي بكر و عمر- لم تجد في كتب السيرة حديثا واحدا- يمكن أن يتعلق به متعلق في دعابته و مزاحه- فكيف يظن بعمر أنه نسبه إلى أمر لم ينقله عنه ناقل- و لا ندد به صديق و عدو- و إنما أراد سهولة خلقه لا غير- و ظن أن ذلك مما يفضي به إلى ضعف إن ولي أمر الأمة- لاعتقاده أن قوام هذا الأمر إنما هو بالوعورة- بناء على ما قد ألفته نفسه و طبعت عليه سجيته- و الحال في أيام عثمان- و أيام ولايته ع الأمر كالحال فيما تقدم- في أنه لم يظهر منه دعابة- و لا مزاح يسمى الإنسان لأجله ذا دعابة و لعب- و من تأمل كتب السير عرف صدق هذا القول- و عرف أن عمرو بن العاص أخذ كلمة عمر- إذ لم يقصد بها العيب فجعلها عيبا- و زاد عليها أنه كثير اللعب- يعافس النساء و يمارسهن و أنه صاحب هزل- . و لعمر الله لقد كان أبعد الناس من ذلك- و أي وقت كان يتسع لعلي ع حتى يكون فيه على هذه الصفات- فإن أزمانه كلها في العبادة و الصلاة- و الذكر و الفتاوي و العلم- و اختلاف الناس إليه في الأحكام و تفسير القرآن- و نهاره كله أو معظمه مشغول بالصوم- و ليله كله أو معظمه مشغول بالصلاة هذا في أيام سلمه- فأما أيام حربه فبالسيف الشهير و السنان الطرير- و ركوب الخيل و قود الجيش و مباشرة الحروب- . و لقد صدق ع في قوله-
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 6 صفحهى 337
- و لكنه خلق على سجية لطيفة و أخلاق سهلة و وجه طلق- و قول حسن و بشر ظاهر و ذلك من فضائله ع- و خصائصه التي منحه الله بشرفها و اختصه بمزيتها- و إنما كانت غلظته و فظاظته فعلا لا قولا- و ضربا بالسيف لا جبها بالقول- و طعنا بالسنان لا عضها باللسان كما قال الشاعر-
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 6 صفحهى 340
و نحن نذكر بعد كلاما كليا- في سبب الغلظة و الفظاظة- و هو الخلق المنافي للخلق الذي كان عليه أمير المؤمنين- فنقول إنه قد يكون لأمر عائد إلى المزاج الجسماني- و قد يكون لأمر راجع إلى النفس- فأما الأول- فإنما يكون من غلبة الأخلاط السوداوية و ترمدها- و عدم صفاء الدم و كثرة كدرته و عكره- فإذا غلظ الدم و ثخن غلظ الروح النفساني و ثخن أيضا- لأنه متولد من الدم- فيحدث منه نوع مما يحدث لأصحاب الفطرة- من الاستيحاش و النبوة عن الناس- و عدم الاستئناس و البشاشة- و صار صاحبه ذا جفاء و أخلاق غليظة- و يشبه أن يكون هذا سببا ماديا- فإن الذي يقوى في نفسي- أن النفوس إن صحت و ثبتت مختلفة بالذات- . و أما الراجع إلى النفس- فأن يجتمع عندها أسقاط و أنصباء من قوى مختلفة مذمومة- نحو أن تكون القوة الغضبية عندها متوافرة- و ينضاف إليها تصور الكمال في ذاتها- و توهم النقصان في غيرها- فيعتقد أن حركات غيره واقعة على غير الصواب- و أن الصواب ما توهمه- . و ينضاف إلى ذلك قلة أدب النفس- و عدم الضبط لها و استحقارها للغير- و يقل التوقير له و ينضاف إلى ذلك لجاج- و ضيق في النفس و حدة و استشاطة و قلة صبر عليه- فيتولد من مجموع هذه الأمور خلق دني- و هو الغلظة و الفظاظة و الوعورة و البادرة المكروهة- و عدم حبه الناس و لقاؤهم بالأذى و قلة المراقبة لهم- و استعمال القهر في جميع الأمور و تناول الأمر من السماء- و هو قادر على أن يتناوله من الأرض- . و هذا الخلق خارج عن الاعتدال و داخل في حيز الجور- و لا ينبغي أن يسمى بأسماء المدح- و أعني بذلك أن قوما يسمون هذا النوع من العنف- و الخلق الوعر رجولية و شدة و شكيمة- و يذهبون به مذهب قوة النفس و شجاعتها- الذي هو بالحقيقة مدح و شتان بين الخلقين- فإن صاحب هذا الخلق الذي ذممناه- تصدر عنه أفعال كثيرة يجور فيها على نفسه ثم على إخوانه- على الأقرب فالأقرب من معامليه- حتى ينتهي إلى عبيده و حرمه- فيكون عليهم سوط عذاب لا يقيلهم عثرة- و لا يرحم لهم عبرة و إن كانوا برآء الذنوب- غير مجرمين و لا مكتسبي سوء بل يتجرم عليهم- و يهيج من أدنى سبب يجد به طريقا إليهم-
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 8 صفحهى 212
قال و كان قرطاس الرامي لأبي أحمد- يصيح بأبي العباس في الحرب- إذا أخذتني فاجعلني كردناجا يهزأ به- . قال فلما ظفر به أدخل في دبره سيخا من حديد- فأخرجه من فيه و جعله على النار كردناجا- . قال أبو جعفر- ثم تتابع مجيء الزنج إلى أبي أحمد في الأمان- فحضر منهم في ثلاثة أيام نحو سبعة آلاف زنجي- لما عرفوا قتل صاحبهم- و رأى أبو أحمد بذل الأمان لهم- كي لا يبقى منهم بقية- يخاف معرتها في الإسلام و أهله- و انقطعت منهم قطعة نحو ألف زنجي مالت نحو البر- فمات أكثرها عطشا- و ظفر الأعراب بمن سلم منهم- فاسترقوهم و أقام الموفق بالموفقية- بعد قتل الناجم مدة- ليزداد الناس بمقامه أنسا و أمانا- و يتراجع أهل البلاد إليها- فقد كان الناجم أجلاهم عنها- و قدم ابنه أبو العباس إلى بغداد- و معه رأس الناجم- فدخلها يوم السبت لاثنتي عشرة ليلة- بقين من جمادى الأولى من هذه السنة- و رأس الناجم بين يديه على قناة- و الناس مجتمعون يشاهدونه- . و قد روى غير أبي جعفر- و ذكره الآبي في مجموعة المسمى نثر الدرر- عن العلاء بن صاعد بن مخلد- قال لما حمل رأس صاحب الزنج- و دخل به المعتضد إلى بغداد دخل في جيش لم ير مثله- و اشتق أسواق بغداد و الرأس بين يديه- فلما صرنا بباب الطاق صاح قوم من درب من تلك الدروب- رحم الله معاوية و زاد- حتى علت أصوات العامة بذلك فتغير وجه المعتضد- و قال أ لا تسمع يا أبا عيسى ما أعجب هذا- و ما الذي اقتضى ذكر معاوية في هذا الوقت- و الله لقد بلغ أبي إلى الموت- و ما أفلت أنا إلا بعد مشارفته و لقينا كل جهد و بلاء- حتى أنجينا هؤلاء الكلاب من عدوهم- و حصنا حرمهم و أولادهم- فتركوا أن يترحموا على العباس- و عبد الله ابنه و من ولد من الخلفاء- و تركوا الترحم على علي بن أبي طالب- و حمزة و جعفر و الحسن و الحسين- و الله لا برحت أو أؤثر في تأديب هؤلاء أثرا- لا يعاودون بعد هذا الفعل مثله- ثم أمر بجمع النفاطين ليحرق الناحية- فقلت له أيها الأمير أطال الله بقاءك- إن هذا اليوم من أشرف أيام الإسلام- فلا تفسده بجهل عامة لا أخلاق لهم- و لم أزل أداريه و أرفق به حتى سار- .
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 10 صفحهى 17
- و من المحدثين من يرويه حفت فيهما- و ليس منهم من يرويه حجبت في النار- و ذلك لأن لفظ الحجاب- إنما يستعمل فيما يرام دخوله- و ولوجه لمكان النفع فيه- و يقال حجب زيد عن مأدبة الأمير- و لا يقال حجب زيد عن الحبس- . ثم ذكر ع أنه لا طاعة إلا في أمر تكرهه النفس- و لا معصية إلا بمواقعة أمر تحبه النفس و هذا حق- لأن الإنسان ما لم يكن متردد الدواعي لا يصح التكليف- و إنما تتردد الدواعي إذا أمر بما فيه مشقة- أو نهي عما فيه لذة و منفعة- . فإن قلت أ ليس قد أمر الإنسان بالنكاح و هو لذة- قلت ما فيه من ضرر الإنفاق- و معالجة أخلاق النساء يربي على اللذة الحاصلة فيه مرارا- . ثم قال ع رحم الله امرأ نزع عن شهوته أي أقلع- . و قمع هوى نفسه أي قهره- . ثم قال فإن هذه النفس أبعد شيء منزعا أي مذهبا- قال أبو ذؤيب
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 10 صفحهى 150
هذه الألفاظ التي أولها قوة في دين- بعضها يتعلق حرف الجر فيه بالظاهر- فيكون موضعه نصبا بالمفعولية و بعضها يتعلق بمحذوف- فيكون موضعه نصبا أيضا على الصفة و نحن نفصلها- . فقوله قوة في دين حرف الجر هاهنا متعلق بالظاهر- و هو قوة تقول فلان قوي في كذا و على كذا- كما تقول مررت بكذا و بلغت إلى كذا- . و و حزما في لين هاهنا لا يتعلق حرف الجر بالظاهر- لأنه لا معنى له- أ لا ترى أنك لا تقول فلان حازم في اللين- لأن اللين ليس أمرا يحزم الإنسان فيه- و ليس كما تقول فلان حازم في رأيه أو في تدبيره- فوجب أن يكون حرف الجر متعلقا بمحذوف- تقديره و حزما كائنا في لين- . و كذلك قوله و إيمانا في يقين- حرف الجر متعلق بمحذوف أي كائنا في يقين أي مع يقين- . فإن قلت الإيمان هو اليقين فكيف قال و إيمانا في يقين- قلت الإيمان هو الاعتقاد مضافا إلى العمل- و اليقين هو سكون القلب فقط فأحدهما غير الآخر- . قوله و حرصا في علم حرف الجر هاهنا يتعلق بالظاهر- و في بمعنى على- كقوله تعالى لَأُصَلِّبَنَّكُمْ فِي جُذُوعِ النَّخْلِ- . قوله و قصدا في غنى حرف الجر متعلق بمحذوف- أي هو مقتصد مع كونه غنيا- و ليس يجوز أن يكون متعلقا بالظاهر- لأنه لا معنى لقولك اقتصد في الغنى- إنما يقال اقتصد في النفقة- و ذلك الاقتصاد موصوف بأنه مقارن للغنى و مجامع له- . قوله و خشوعا في عبادة- حرف الجر هاهنا يحتمل الأمرين معا- . قوله و تجملا في فاقة- حرف الجر هاهنا متعلق بمحذوف- و لا يصح تعلقه بالظاهر- لأنه إنما يقال فلان يتجمل في لباسه و مروءته- مع كونه ذا فاقة- و لا يقال يتجمل في الفاقة- على أن يكون التجمل متعديا إلى الفاقة- . قوله و صبرا في شدة حرف الجر هاهنا يحتمل الأمرين- . قوله و طلبا في حلال حرف الجر هاهنا يتعلق بالظاهر- و في بمعنى اللام- . قوله و نشاطا في هدى حرف الجر هاهنا يحتمل الأمرين- . قوله و تحرجا عن طمع- حرف الجر هاهنا يتعلق بالظاهر لا غير- . قوله يعمل الأعمال الصالحة و هو على وجل- قد تقدم مثله- . قوله يمسي و همه الشكر- هذه درجة عظيمة من درجات العارفين- و قد أثنى الله تعالى على الشكر و الشاكرين- في كتابه في مواضع كثيرة- نحو قوله فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ- فقرن الشكر بالذكر- . و قال تعالى- ما يَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذابِكُمْ إِنْ شَكَرْتُمْ وَ آمَنْتُمْ- . و قال تعالى وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ- . و لعلو مرتبة الشكر طعن إبليس في بني آدم- فقال وَ لا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شاكِرِينَ- و قد صدقه الله تعالى في هذا القول فقال- وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ- . و قال بعض أصحاب المعاني- قد قطع الله تعالى بالمزيد مع الشكر و لم يستثن- فقال لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ- . و استثنى في خمسة أمور- و هي الإغناء و الإجابة و الرزق و المغفرة و التوبة- . فقال فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شاءَ- . و قال بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ ما تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شاءَ- . و قال يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ- . و قال وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ- . و قال وَ يَتُوبُ اللَّهُ عَلى مَنْ يَشاءُ- . و قال بعضهم كيف لا يكون الشكر مقاما جليلا- و هو خلق من أخلاق الربوبية- قال تعالى في صفة نفسه وَ اللَّهُ شَكُورٌ حَلِيمٌ- . و قد جعل الله تعالى مفتاح كلام أهل الجنة- فقال وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي صَدَقَنا وَعْدَهُ- و جعله خاتمة كلامهم أيضا فقال- وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ- .
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 10 صفحهى 220
و كان يقول من تأمل حال الرجلين- وجدهما متشابهتين في جميع أمورهما أو في أكثرها- و ذلك لأن حرب رسول الله ص مع المشركين كانت سجالا- انتصر يوم بدر و انتصر المشركون عليه يوم أحد- و كان يوم الخندق كفافا خرج هو و هم سواء لا عليه و لا له- لأنهم قتلوا رئيس الأوس و هو سعد بن معاذ- و قتل منهم فارس قريش و هو عمرو بن عبد ود- و انصرفوا عنه بغير حرب بعد تلك الساعة التي كانت- ثم حارب بعدها قريشا يوم الفتح فكان الظفر له- . و هكذا كانت حروب علي ع انتصر يوم الجمل- و خرج الأمر بينه و بين معاوية على سواء- قتل من أصحابه رؤساء و من أصحاب معاوية رؤساء- و انصرف كل واحد من الفريقين عن صاحبه بعد الحرب على مكانه- ثم حارب بعد صفين أهل النهروان فكان الظفر له- . قال و من العجب أن أول حروب رسول الله ص كانت بدرا- و كان هو المنصور فيها- و أول حروب علي ع الجمل- و كان هو المنصور فيها- ثم كان من صحيفة الصلح و الحكومة يوم صفين- نظير ما كان من صحيفة الصلح و الهدنة يوم الحديبية- ثم دعا معاوية في آخر أيام علي ع إلى نفسه و تسمى بالخلافة- كما أن مسيلمة و الأسود العنسي دعوا إلى أنفسهما- في آخر أيام رسول الله ص و تسميا بالنبوة- و اشتد على علي ع ذلك- كما اشتد على رسول الله ص أمر الأسود و مسيلمة- و أبطل الله أمرهما بعد وفاة النبي ص- و كذلك أبطل أمر معاوية و بني أمية بعد وفاة علي ع- و لم يحارب رسول الله ص أحد من العرب إلا قريش- ما عدا يوم حنين- و لم يحارب عليا ع من العرب أحد- إلا قريش ما عدا يوم النهروان- و مات علي ع شهيدا بالسيف- و مات رسول الله ص شهيدا بالسم- و هذا لم يتزوج على خديجة أم أولاده حتى ماتت- و هذا لم يتزوج على فاطمة أم أشرف أولاده حتى ماتت- و مات رسول الله ص عن ثلاث و ستين سنة- و مات علي ع عن مثلها- . و كان يقول انظروا إلى أخلاقهما و خصائصهما- هذا شجاع و هذا شجاع و هذا فصيح و هذا فصيح- و هذا سخي جواد و هذا سخي جواد- و هذا عالم بالشرائع و الأمور الإلهية- و هذا عالم بالفقه و الشريعة- و الأمور الإلهية الدقيقة الغامضة- و هذا زاهد في الدنيا غير نهم و لا مستكثر منها- و هذا زاهد في الدنيا تارك لها غير متمتع بلذاتها- و هذا مذيب نفسه في الصلاة و العبادة و هذا مثله- و هذا غير محبب إليه شيء من الأمور العاجلة إلا النساء- و هذا مثله- و هذا ابن عبد المطلب بن هاشم و هذا في قعدده- و أبواهما أخوان لأب و أم دون غيرهما من بني عبد المطلب- و ربي محمد ص في حجر والد هذا و هذا أبو طالب- فكان جاريا عنده مجرى أحد أولاده- ثم لما شب ص و كبر استخلصه من بني أبي طالب و هو غلام- فرباه في حجره مكافأة لصنيع أبي طالب به- فامتزج الخلقان و تماثلت السجيتان- و إذا كان القرين مقتديا بالقرين- فما ظنك بالتربية و التثقيف الدهر الطويل- فواجب أن تكون أخلاق محمد ص كأخلاق أبي طالب- و تكون أخلاق علي ع كأخلاق أبي طالب أبيه- و محمد ع مربيه- و أن يكون الكل شيمة واحدة و سوسا واحدا- و طينة مشتركة و نفسا غير منقسمة و لا متجزئة- و ألا يكون بين بعض هؤلاء و بعض فرق و لا فضل- لو لا أن الله تعالى اختص محمدا ص برسالته و اصطفاه لوحيه- لما يعلمه من مصالح البرية في ذلك- و من أن اللطف به أكمل و النفع بمكانه أتم و أعم- فامتاز رسول الله ص بذلك عمن سواه- و بقي ما عدا الرسالة على أمر الاتحاد- و إلى هذا المعنى
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 10 صفحهى 274
و لا بد من قول ينفع- إذ قد أضر السكوت و خيف غبه- و لقد أرشدك من أفاء ضالتك- و صافاك من أحيا مودته لك بعتابك- و أراد الخير بك من آثر البقيا معك- . ما هذا الذي تسول لك نفسك و يدوى به قلبك- و يلتوي عليه رأيك و يتخاوص دونه طرفك- و يستشري به ضغنك و يتراد معه نفسك- و تكثر لأجله صعداؤك- و لا يفيض به لسانك أ عجمة بعد إفصاح- أ لبسا بعد إيضاح أ دينا غير دين الله- أ خلقا غير خلق القرآن أ هديا غير هدي محمد- أ مثلي يمشى له الضراء و يدب له الخمر- أم مثلك يغص عليه الفضاء و يكسف في عينه القمر- ما هذه القعقعة بالشنان و الوعوعة باللسان- إنك لجد عارف باستجابتنا لله و لرسوله- و خروجنا من أوطاننا و أولادنا و أحبتنا- هجرة إلى الله و نصرة لدينه- في زمان أنت منه في كن الصبا و خدر الغرارة غافل- تشبب و تربب لا تعي ما يشاد و يراد- و لا تحصل ما يساق و يقاد- سوى ما أنت جار عليه من أخلاق الصبيان أمثالك- و سجايا الفتيان أشكالك- حتى بلغت إلى غايتك هذه التي إليها أجريت- و عندها حط رحلك غير مجهول القدر و لا مجحود الفضل- و نحن في أثناء ذلك نعاني أحوالا تزيل الرواسي- و نقاسي أهوالا تشيب النواصي خائضين غمارها- راكبين تيارها نتجرع صلبها- و نشرج عيابها و نحكم آساسها و نبرم أمراسها- و العيون تحدج بالحسد و الأنوف تعطس بالكبر- و الصدور تستعر بالغيظ- و الأعناق تتطاول بالفخر و الأسنة تشحذ بالمكر- و الأرض تميد بالخوف- لا ننتظر عند المساء صباحا و لا عند الصباح مساء- و لا ندفع في نحر أمر إلا بعد أن نحسو الموت دونه- و لا نبلغ إلى شيء إلا بعد تجرع العذاب قبله- و لا نقوم منآدا إلا بعد اليأس من الحياة عنده- فأدين في كل ذلك رسول الله ص بالأب و الأم- و الخال و العم و المال و النشب و السبد و اللبد- و الهلة و البلة بطيب أنفس و قرة أعين- و رحب أعطان و ثبات عزائم و صحة عقول- و طلاقة أوجه و ذلاقة ألسن- هذا إلى خبيئات أسرار و مكنونات أخبار- كنت عنها غافلا- و لو لا سنك لم تك عن شيء منها ناكلا- كيف و فؤادك مشهوم- و عودك معجوم و غيبك مخبور- و الخير منك كثير فالآن قد بلغ الله بك- و أرهص الخير لك و جعل مرادك بين يديك- فاسمع ما أقول لك و اقبل ما يعود قبوله عليك- و دع التحبس و التعبس
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 12 صفحهى 50
و روى الزبير في الموفقيات عن عبد الله بن عباس- قال خرجت أريد عمر بن الخطاب فلقيته راكبا حمارا- و قد ارتسنه بحبل أسود في رجليه نعلان مخصوفتان- و عليه إزار و قميص صغير- و قد انكشفت منه رجلاه إلى ركبتيه- فمشيت إلى جانبه و جعلت أجذب الإزار و أسويه عليه- كلما سترت جانبا انكشف جانب- فيضحك و يقول إنه لا يطيعك- حتى جئنا العالية فصلينا- ثم قدم بعض القوم إلينا طعاما من خبز و لحم- و إذا عمر صائم فجعل ينبذ إلي طيب اللحم- و يقول كل لي و لك- ثم دخلنا حائطا فألقى إلي رداءه و قال اكفنيه- و ألقى قميصه بين يديه و جلس يغسله و أنا أغسل رداءه- ثم جففناهما و صلينا العصر- فركب و مشيت إلى جانبه و لا ثالث لنا- . فقلت يا أمير المؤمنين إني في خطبة فأشر علي- قال و من خطبت قلت فلانة ابنة فلان- قال النسب كما تحب و كما قد علمت- و لكن في أخلاق أهلها دقة- لا تعدمك أن تجدها في ولدك- قلت فلا حاجة لي إذا فيها- قال فلم لا تخطب إلى ابن عمك يعني عليا- قلت أ لم تسبقني إليه- قال فالأخرى قلت هي لابن أخيه- قال يا ابن عباس إن صاحبكم إن ولي هذا الأمر- أخشى عجبه بنفسه أن يذهب به- فليتني أراكم بعدي قلت يا أمير المؤمنين إن صاحبنا ما قد علمت- أنه ما غير و لا بدل و لا أسخط رسول الله ص أيام صحبته له- . قال فقطع علي الكلام- فقال و لا في ابنة أبي جهل- لما أراد أن يخطبها على فاطمة- . قلت قال الله تعالى وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً- و صاحبنا لم يعزم على سخط رسول الله ص- و لكن الخواطر التي لا يقدر أحد على دفعها عن نفسه- و ربما كان من الفقيه في دين الله- العالم العامل بأمر الله- . فقال يا ابن عباس من ظن أنه يرد بحوركم- فيغوص فيها معكم حتى يبلغ قعرها- فقد ظن عجزا- أستغفر الله لي و لك خذ في غيرها- . ثم أنشأ يسألني عن شيء من أمور الفتيا و أجيبه- فيقول أصبت أصاب الله بك- أنت و الله أحق أن تتبع- . أشرف عبد الملك على أصحابه و هم يتذاكرون سيرة عمر- فغاظه ذلك و قال إيها عن ذكر سيرة عمر- فإنها مزراة على الولاة مفسدة للرعية- . قال ابن عباس كنت عند عمر- فتنفس نفسا ظننت أن أضلاعه قد انفرجت- فقلت ما أخرج هذا النفس منك يا أمير المؤمنين- إلا هم شديد- قال إي و الله يا ابن عباس- إني فكرت فلم أدر فيمن أجعل هذا الأمر بعدي- ثم قال لعلك ترى صاحبك لها أهلا- قلت و ما يمنعه من ذلك- مع جهاده و سابقته و قرابته و علمه- قال صدقت و لكنه امرؤ فيه دعابة- قلت فأين أنت عن طلحة قال ذو البأو- و بإصبعه المقطوعة قلت فعبد الرحمن- قال رجل ضعيف- لو صار الأمر إليه لوضع خاتمه في يد امرأته- قلت فالزبير قال شكس لقس- يلاطم في النقيع في صاع من بر- قلت فسعد بن أبي وقاص- قال صاحب سلاح و مقنب- قلت فعثمان قال أوه ثلاثا- و الله لئن وليها ليحملن بني أبي معيط على رقاب الناس- ثم لتنهض العرب إليه- . ثم قال يا ابن عباس- إنه لا يصلح لهذا الأمر إلا خصيف العقدة- قليل الغرة لا تأخذه في الله لومة لائم- ثم يكون شديدا من غير عنف- لينا من غير ضعف سخيا من غير سرف- ممسكا من غير وكف- قال ابن عباس و كانت و الله هي صفات عمر- . قال ثم أقبل علي بعد أن سكت هنيهة- و قال أجرؤهم و الله إن وليها أن يحملهم على كتاب ربهم- و سنة نبيهم لصاحبك- أما إن ولى أمرهم- حملهم على المحجة البيضاء و الصراط المستقيم- . و روى عبد الله بن عمر قال كنت عند أبي يوما- و عنده نفر من الناس- فجرى ذكر الشعر فقال من أشعر العرب- فقالوا فلان و فلان- فطلع عبد الله بن عباس فسلم و جلس- فقال عمر قد جاءكم الخبير- من أشعر الناس يا عبد الله- قال زهير بن أبي سلمى- قال فأنشدني مما تستجيده له- فقال يا أمير المؤمنين إنه مدح قوما من غطفان- يقال لهم بنو سنان فقال-
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 12 صفحهى 69
- فلما كان على عهد عمر طلق نساءه الأربع- و قسم ماله بين بنيه- فبلغ ذلك عمر فأحضره- فقال له إني لأظن الشيطان فيما يسترق من السمع- سمع بموتك فقذفه في نفسك- و لعلك لا تمكث إلا قليلا- و ايم الله لتراجعن نساءك- و لترجعن في مالك- أو لأورثنهن منك- و لآمرن بقبرك فيرجم- كما رجم قبر أبي رغال و قال عمر- إن الجزف في المعيشة أخوف عندي عليكم من العيال- أنه لا يبقى مع الفساد شيء- و لا يقل مع الإصلاح شيء- . و كان عمر يقول أدبوا الخيل- و انتضلوا و اقعدوا في الشمس- و لا يجاورنكم الخنازير- و لا تقعدوا على مائدة يشرب عليها الخمر- أو يرفع عليها الصليب- و إياكم و أخلاق العجم- و لا يحل لمؤمن أن يدخل الحمام إلا مؤتزرا- و لا لامرأة أن تدخل الحمام إلا من سقم- فإذا وضعت المرأة خمارها في غير بيت زوجها- فقد هتكت الستر بينها و بين الله تعالى- . و كان يكره أن يتزيا الرجال بزي النساء- و ألا يزال الرجل يرى مكتحلا مدهنا- و أن يحف لحيته و شاربه كما تحف المرأة- . سمع عمر سائلا يقول من يعشي السائل- فقال عشوا سائلكم- ثم جاء إلى دار إبل الصدقة يعشيها- فسمع صوته مرة أخرى- من يعشي السائل- فقال أ لم آمركم أن تعشوه فقالوا قد عشيناه- فأرسل إليه عمر و إذا معه جراب مملوء خبزا- فقال إنك لست سائلا إنما أنت تاجر تجمع لأهلك- فأخذ بطرف الجراب فنبذه بين يدي الإبل- . و قال عمر من مزح استخف به- و قال أ تدرون لم سمي المزاح مزاحا- لأنه أزاح الناس عن الحق- .
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 12 صفحهى 71
و قال في النساء استعينوا عليهن بالعري- فإن إحداهن إذا كثرت ثيابها- و حسنت زينتها أعجبها الخروج- . و من كلامه إن الجبت السحر و إن الطاغوت الشيطان- و إن الجبن و الشجاعة غرائز تكون في الرجال- يقاتل الشجاع عمن لا يعرف- و يفر الجبان عن أمه- و إن كرم الرجل دينه- و حسب الرجل خلقه- و إن كان فارسيا أو نبطيا- . و قال تفهموا العربية- فإنها تشحذ العقل و تزيد في المروءة- . و قال النساء ثلاث- امرأة هينة لينة عفيفة ودود ولود- تعين بعلها على الدهر- و لا تعين الدهر على بعلها و قلما تجدها- و أخرى وعاء للولد لا تزيد على ذلك شيئا- و الثالثة غل قمل- يجعله الله في عنق من يشاء- و ينزعه إذا شاء- . و الرجال ثلاثة- رجل عاقل يورد الأمور و يصدرها- فيحسن إيرادا و إصدارا- و آخر يشاور الرجال و يقف عند آرائهم- و الثالث حائر بائر لا يأتمر رشدا- و لا يطيع مرشدا- . و قال ما يمنعكم إذا رأيتم السفيه- يخرق أعراض النساء أن تعربوا عليه- قالوا نخاف لسانه قال ذاك أدنى ألا تكونوا شهداء- . و رأى رجلا عظيم البطن- فقال ما هذا قال بركة من الله- . و قال إذا رزقت مودة من أخيك- فتشبث بها ما استطعت- . و قال لقوم يحصدون الزرع- إن الله جعل ما أخطأت أيديكم رحمة لفقرائكم- فلا تعودوا فيه- . و قال ما ظهرت قط نعمه على أحد إلا وجدت له حاسدا- و لو أن أمرا كان أقوم من قدح لوجدت له غامزا- . و قال إياكم و المدح فإنه الذبح- . و قال لقبيصه بن ذؤيب- أنت رجل حديث السن فصيح اللسان- و إنه يكون في الرجل تسعة أخلاق حسنة- و خلق واحد سيئ- فيغلب الواحد التسعة فتوق عثرات السيئات- .
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 12 صفحهى 203
فأما إقراره بالهلاك لو لا تنبيه معاذ- فإنه يقتضي التعظيم و التفخيم لشأن الفعل- و لا يليق ذلك إلا بالتقصير الواقع- إما في الأمر برجمها مع العلم بأنها حامل- أو ترك البحث عن ذلك و المسألة عنه- و أي لوم عليه في أن يجري بقوله قتل من لا يستحق القتل- إذا لم يكن ذلك عن تفريط منه و لا تقصير- . قلت أما ظاهر لفظ معاذ فيشعر بما قاله المرتضى- و لم يمتنع أن يكون عمر لم يعلم أنها حامل- و أن معاذا قد كان من الأدب أن يقول له- حامل يا أمير المؤمنين- فعدل عن هذا اللفظ بمقتضى أخلاق العرب و خشونتهم- فقال له إن كان لك عليها سبيل فلا سبيل لك على ما في بطنها- فنبهه على العلة و الحكم معا- و كان الأدب أن ينبهه على العلة فقط- . و أما عدول عمر عن أن يقول- أنا أعلم أن الحامل لا ترجم- و إنما أمرت برجمها- لأني لم أعلم أنها حامل- فلأنه إنما يجب أن يقول مثل هذا- من يخاف من اضطراب حاله- أو نقصان ناموسه و قاعدته أن لم يقله- و عمر كان أثبت قدما في ولايته- و أشد تمكنا من أن يحتاج إلى الاعتذار بمثل هذا- . و أما قول المرتضى- كان يجب أن يسأل عن الحمل- لأنه أحد الموانع من الرجم فكلام صحيح لازم- و لا ريب إن ترك السؤال عن ذلك نوع من الخطإ- و لكن المرتضى قد ظلم قاضي القضاة- لأنه زعم أنه ادعى أن ذلك صغيرة- ثم أنكر عليه ذلك و من أين له ذلك- و أي دليل دل على أن هذه المعصية صغيرة- و قاضي القضاة ما ادعى أن ذلك صغيرة- بل قال لا يمتنع أن يكون ذلك خطيئة و إن صغرت- و العجب أنه حكى لفظ قاضي القضاة بهذه الصورة- ثم قال إنه ادعى أنها صغيرة- و بين قول القائل لا يمتنع أن يكون صغيرة- و قوله هي صغيرة لا محالة فرق عظيم- .
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 13 صفحهى 18
رَوَى ذِعْلَبٌ الْيَمَامِيُّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ قُتَيْبَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ يَزِيدَ عَنْ مَالِكِ بْنِ دِحْيَةَ قَالَ: كُنَّا عِنْدَ أَمِيرِ الْمُؤْمنِيِنَ ع- فَقَالَ وَ قَدْ ذُكِرَ عِنْدَهُ اخْتِلَافُ النَّاسِ- إِنَّمَا فَرَّقَ بَيْنَهُمْ مَبَادِئُ طِينِهِمْ- وَ ذَلِكَ أَنَّهُمْ كَانُوا فِلْقَةً مِنْ سَبَخِ أَرْضٍ وَ عَذْبِهَا- وَ حَزْنِ تُرْبَةٍ وَ سَهْلِهَا- فَهُمْ عَلَى حَسَبِ قُرْبِ أَرْضِهِمْ يَتَقَارَبُونَ- وَ عَلَى قَدْرِ اخْتِلَافِهَا يَتَفَاوَتُونَ- فَتَامُّ الرُّوَاءِ نَاقِصُ الْعَقْلِ- وَ مَادُّ الْقَامَةِ قَصِيرُ الْهِمَّةِ- وَ زَاكِي الْعَمَلِ قَبِيحُ الْمَنْظَرِ- وَ قَرِيبُ الْقَعْرِ بَعِيدُ السَّبْرِ- وَ مَعْرُوفُ الضَّرِيبَةِ مُنْكَرُ الْجَلِيبَةِ- وَ تَائِهُ الْقَلْبِ مُتَفَرِّقُ اللُّبِّ- وَ طَلِيقُ اللِّسَانِ حَدِيدُ الْجَنَانِ ذعلب و أحمد و عبد الله و مالك- رجال من رجال الشيعة و محدثيهم- و هذا الفصل عندي لا يجوز أن يحمل على ظاهره- و ما يتسارع إلى أفهام العامة منه- و ذلك لأن قوله- إنهم كانوا فلقة من سبخ أرض و عذبها- إما أن يريد به أن كل واحد من الناس ركب من طين- و جعل صورة بشرية طينية- برأس و بطن و يدين و رجلين- ثم نفخت فيه الروح كما فعل بآدم- أو يريد به أن الطين الذي ركبت منه صورة آدم فقط- كان مختلطا من سبخ و عذب- فإن أريد الأول فالواقع خلافه- لأن البشر الذين نشاهدهم- و الذين بلغتنا أخبارهم لم يخلقوا من الطين كما خلق آدم- و إنما خلقوا من نطف آبائهم- و ليس لقائل أن يقول لعل تلك النطف افترقت- لأنها تولدت من أغذية- مختلفة المنبت من العذوبة و الملوحة- و ذلك لأن النطفة لا تتولد من غذاء بعينه- بل من مجموع الأغذية- و تلك الأغذية لا يمكن أن تكون كلها- من أرض سبخة محضة في السبخية- لأن هذا من الاتفاقات التي يعلم عدم وقوعها- كما يعلم أنه لا يجوز أن يتفق- أن يكون أهل بغداد في وقت بعينه- على كثرتهم لا يأكلون ذلك اليوم إلا السكباج خاصة- و أيضا فإن الأرض السبخة- أو التي الغالب عليها السبخية- لا تنبت الأقوات أصلا- و إن أريد الثاني و هو أن يكون طين آدم ع- مختلطا في جوهره مختلفا في طبائعه- فلم كان زيد الأحمق يتولد من الجزء السبخي- و عمرو العاقل يتولد من الجزء العذبي- و كيف يؤثر اختلاف طين آدم- من ستة آلاف سنة في أقوام يتوالدون الآن- . و الذي أراه أن لكلامه ع تأويلا باطنا- و هو أن يريد به اختلاف النفوس المدبرة للأبدان- و كنى عنها بقوله مبادئ طينهم- و ذلك أنها لما كانت الماسكة للبدن من الانحلال- العاصمة له من تفرق العناصر- صارت كالمبدإ و كالعلة له من حيث إنها- كانت علة في بقاء امتزاجه- و اختلاط عناصره بعضها ببعض- و لذلك إذا فارقت عند الموت افترقت العناصر- و انحلت الأجزاء فرجع اللطيف منها إلى الهواء- و الكثيف إلى الأرض- . و قوله كانوا فلقة من سبخ أرض و عذبها- و حزن تربة و سهلها- تفسيره أن البارئ جل جلاله لما خلق النفوس- خلقها مختلفة في ماهيتها- فمنها الزكية و منها الخبيثة- و منها العفيفة و منها الفاجرة- و منها القوية و منها الضعيفة- و منها الجريئة المقدمة و منها الفشلة الذليلة- إلى غير ذلك من أخلاق النفوس المختلفة المتضادة- . ثم فسر ع و علل تساوي قوم في الأخلاق- و تفاوت آخرين فيها فقال- إن نفس زيد قد تكون مشابهة- أو قريبة من المشابهة لنفس عمرو- فإذا هما في الأخلاق متساويتان أو متقاربتان- و نفس خالد قد تكون مضادة لنفس بكر- أو قريبة من المضادة- فإذا هما في الأخلاق متباينتان أو قريبتان من المباينة- . و القول باختلاف النفوس في ماهياتها- هو مذهب أفلاطون- و قد اتبعه عليه جماعة من أعيان الحكماء- و قال به كثير من مثبتي النفوس من متكلمي الإسلام- . و أما أرسطو و أتباعه- فإنهم لا يذهبون إلى اختلاف النفوس في ماهيتها- و القول الأول عندي أمثل- . ثم بين ع اختلاف آحاد الناس- فقال منهم من هو تام الرواء لكنه ناقص العقل- و الرواء بالهمز و المد المنظر الجميل- و من أمثال العرب ترى الفتيان كالنخل- و ما يدريك ما الدخل- . و قال الشاعر
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 13 صفحهى 197
: أَنَا وَضَعْتُ بِكَلَاكِلِ الْعَرَبِ- وَ كَسَرْتُ نَوَاجِمَ قُرُونِ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ- وَ قَدْ عَلِمْتُمْ مَوْضِعِي مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص- بِالْقَرَابَةِ الْقَرِيبَةِ وَ الْمَنْزِلَةِ الْخَصِيصَةِ- وَضَعَنِي فِي حَجْرِهِ وَ أَنَا وَلِيدٌ يَضُمُّنِي إِلَى صَدْرِهِ- وَ يَكْنُفُنِي فِي فِرَاشِهِ وَ يُمِسُّنِي جَسَدَهُ- وَ يُشِمُّنِي عَرْفَهُ- وَ كَانَ يَمْضَغُ الشَّيْءَ ثُمَّ يُلْقِمُنِيهِ- وَ مَا وَجَدَ لِي كَذْبَةً فِي قَوْلٍ وَ لَا خَطْلَةً فِي فِعْلٍ- وَ لَقَدْ قَرَنَ اللَّهُ بِهِ ص- مِنْ لَدُنْ أَنْ كَانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلَائِكَتِهِ- يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكَارِمِ- وَ مَحَاسِنَ أَخْلَاقِ الْعَالَمِ لَيْلَهُ وَ نَهَارَهُ- وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتَّبِعُهُ اتِّبَاعَ الْفَصِيلِ أَثَرَ أُمِّهِ- يَرْفَعُ لِي فِي كُلِّ يَوْمٍ مِنْ أَخْلَاقِهِ عَلَماً- وَ يَأْمُرُنِي بِالِاقْتِدَاءِ بِهِ- وَ لَقَدْ كَانَ يُجَاوِرُ فِي كُلِّ سَنَةٍ بِحِرَاءَ- فَأَرَاهُ وَ لَا يَرَاهُ غَيْرِي- وَ لَمْ يَجْمَعْ بَيْتٌ وَاحِدٌ يَوْمَئِذٍ فِي الْإِسْلَامِ- غَيْرَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ خَدِيجَةَ وَ أَنَا ثَالِثُهُمَا- أَرَى نُورَ الْوَحْيِ وَ الرِّسَالَةِ وَ أَشُمُّ رِيحَ النُّبُوَّةِ- وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّيْطَانِ حِينَ نَزَلَ الْوَحْيُ عَلَيْهِ ص- فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ- فَقَالَ هَذَا الشَّيْطَانُ قَدْ أَيِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ- إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى- إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ وَ لَكِنَّكَ لَوَزِيرٌ- وَ إِنَّكَ لَعَلَى خَيْرٍ الباء في قوله بكلاكل العرب زائدة- و الكلاكل الصدور الواحد كلكل- و المعنى أني أذللتهم و صرعتهم إلى الأرض- . و نواجم قرون ربيعة و مضر- من نجم منهم و ظهر و علا قدره و طار صيته- . فإن قلت أما قهره لمضر فمعلوم فما حال ربيعة- و لم نعرف أنه قتل منهم أحدا- قلت بلى قد قتل بيده و بجيشه- كثيرا من رؤسائهم في صفين و الجمل- فقد تقدم ذكر أسمائهم من قبل- و هذه الخطبة خطب بها بعد انقضاء أمر النهروان- . و العرف بالفتح الريح الطيبة- و مضغ الشيء يمضغه بفتح الضاد- . و الخطلة في الفعل الخطأ فيه و إيقاعه على غير وجهه- . و حراء اسم جبل بمكة معروف- . و الرنة الصوت
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 15 صفحهى 293
قالوا لما سمت بنو أمية أبا هاشم مرض- فخرج من الشام وقيذا يؤم المدينة- فمر بالحميمة و قد أشفى- فاستدعى محمد بن علي بن عبد الله بن العباس- فدفع الوصية إليه- و عرفه ما يصنع و أخبره بما سيكون من الأمر- و قال له إني لم أدفعها إليك من تلقاء نفسي- و لكن أبي أخبرني عن أبيه علي بن أبي طالب ع بذلك- و أمرني به و أعلمني بلقائي إياك في هذا المكان- ثم مات فتولى محمد بن علي تجهيزه و دفنه- و بث الدعاة حينئذ في طلب الأمر- و هو الذي قال لرجال الدعوة- و القائمين بأمر الدولة- حين اختارهم للتوجه و انتخبهم للدعاء- و حين قال بعضهم ندعو بالكوفة- و قال بعضهم بالبصرة و قال بعضهم بالجزيرة- و قال بعضهم بالشام و قال بعضهم بمكة- و قال بعضهم بالمدينة- و احتج كل إنسان لرأيه و اعتل لقوله- فقال محمد أما الكوفة و سوادها فشيعة علي و ولده- و أما البصرة فعثمانية تدين بالكف- و قبيل عبد الله المقتول يدينون بجميع الفرق- و لا يعينون أحدا- و أما الجزيرة فحرورية مارقة و الخارجية فيهم فاشية- و أعراب كأعلاج- و مسلمون في أخلاق النصارى- و أما الشام فلا يعرفون إلا آل أبي سفيان- و طاعة بني مروان عداوة راسخة و جهلا متراكما- و أما مكة و المدينة فقد غلب عليهما أبو بكر و عمر- و ليس يتحرك معنا في أمرنا هذا منهم أحد- و لا يقوم بنصرنا إلا شيعتنا أهل البيت- و لكن عليكم بخراسان- فإن هناك العدد الكثير و الجلد الظاهر- و صدورا سليمة و قلوبا مجتمعة- لم تتقسمها الأهواء و لم تتوزعها النحل- و لم تشغلها ديانة و لا هدم فيها فساد- و ليس لهم اليوم همم العرب- و لا فيهم تجارب كتجارب الأتباع مع السادات- و لا تحالف كتحالف القبائل- و لا عصبية كعصبية العشائر- و ما زالوا ينالون و يمتهون و يظلمون فيكظمون- و ينتظرون الفرج و يؤملون
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 18 صفحهى 137
و في عينيك ترجمة أراهاتدل على الضغائن و الحقودو أخلاق عهدت اللين فيهاغدت و كأنها زبر الحديدو قد عاهدتني بخلاف هذاو قال الله أَوْفُوا بِالْعُقُودِ
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 18 صفحهى 205
- فاستحسن الناس ما قاله- و ذلك لأن الشقراني كان صاحب شراب- قالوا فانظر كيف أحسن السعي في استنجاز طلبته- و كيف رحب به و أكرمه مع معرفته بحاله- و كيف وعظه و نهاه عن المنكر على وجه التعريض- قال الزمخشري و ما هو إلا من أخلاق الأنبياء- . كتب سعيد بن حميد شفاعة لرجل- كتابي هذا كتاب معتن بمن كتب له- واثق بمن كتب إليه- و لن يضيع حامله بين الثقة و العناية إن شاء الله- . أبو الطيب
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 19 صفحهى 38
213: فِي تَقَلُّبِ الْأَحْوَالِ عِلْمُ جَوَاهِرِ الرِّجَالِ معناه لا تعلم أخلاق الإنسان- إلا بالتجربة و اختلاف الأحوال عليه- و قديما قيل- ترى الفتيان كالنخل و ما يدريك ما الدخل- . و قال الشاعر-
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 19 صفحهى 78
- . و لهذا الحكم علة في العلم العقلي- و ذلك أن النفس عندهم غنية بذاتها مكتفية بنفسها- غير محتاجة إلى شيء خارج عنها- و إنما عرضت لها الحاجة و الفقر إلى ما هو خارج عنها- لمقارنتها الهيولى- و ذلك أن أمر الهيولى بالضد- من أمر النفس في الفقر و الحاجة- و لما كان الإنسان مركبا من النفس و الهيولى- عرض له الشوق إلى تحصيل العلوم و القنيات- لانتفاعه بهما و التذاذه بحصولهما- فأما العلوم فإنه يحصلها في شبيه بالخزانة له- يرجع إليها متى شاء و يستخرج منها ما أراد- أعني القوى النفسانية التي هي محل الصور و المعاني- على ما هو مذكور في موضعه- و أما القنيات و المحسوسات- فإنه يروم منها مثل ما يروم من تلك- و أن يودعها خزانة محسوسة خارجة عن ذاته- لكنه يغلط في ذلك من حيث يستكثر منها- إلى أن يتنبه بالحكمة على ما ينبغي أن يقتني منها- و إنما حرص على ما منع- لأن الإنسان إنما يطلب ما ليس عنده- لأن تحصيل الحاصل محال- و الطلب إنما يتوجه إلى المعدوم لا إلى الموجود- فإذا حصله سكن و علم أنه قد ادخره- و متى رجع إليه وحده إن كان مما يبقى بالذات- خزنه و تشوق إلى شيء آخر منه- و لا يزال كذلك إلى أن يعلم أن الجزئيات لا نهاية لها- و ما لا نهاية له فلا مطمع في تحصيله- و لا فائدة في النزوع إليه- و لا وجه لطلبه سواء كان معلوما أو محسوسا- فوجب أن يقصد من المعلومات إلى الأهم- و من المقتنيات إلى ضرورات البدن و مقيماته- و يعدل عن الاستكثار منها- فإن حصولها كلها مع أنها لا نهاية لها غير ممكن- و كلما فضل عن الحاجة و قدر الكفاية- فهو مادة الأحزان و الهموم و ضروب المكاره- و الغلط في هذا الباب كثير- و سبب ذلك طمع الإنسان في الغنى من معدن الفقر- لأن الفقر هو الحاجة- و الغنى هو الاستقلال إلى أن يحتاج إليه- و لذلك قيل إن الله تعالى غني مطلقا- لأنه غير محتاج البتة- فأما من كثرت قنياته فإنه- يستكثر حاجاته بحسب كثرة قنياته- و على قدرها رغبه إلى الاستكثار بكثرة وجوه فقره- و قد بين ذلك في شرائع الأنبياء و أخلاق الحكماء- فأما الشيء الرخيص الموجود كثيرا فإنما يرغب عنه- لأنه معلوم أنه إذا التمس وجد- و الغالي فإنما يقدر عليه في الأحيان- و يصيبه الواحد بعد الواحد- و كل إنسان يتمنى أن يكون ذلك الواحد ليصيبه- و ليحصل له ما لا يحصل لغيره
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 19 صفحهى 283
371: الْفِكْرُ مِرْآةٌ صَافِيَةٌ وَ الِاعْتِبَارُ مُنْذِرٌ نَاصِحٌ- وَ كَفَى أَدَباً لِنَفْسِكَ تَجَنُّبُكَ مَا كَرِهْتَهُ لِغَيْرِكَ قد تقدم القول في نحو هذا- و في المثل كفى بالاعتبار منذرا- و كفى بالشيب زاجرا و كفى بالموت واعظا- و قد سبق القول- في وجوب تجنب الإنسان ما يكرهه من غيره- . و قال بعض الحكماء- إذا أحببت أخلاق امرئ فكنه- و إن أبغضتها فلا تكنه- أخذه شاعرهم فقال-
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 19 صفحهى 324
389: احْذَرْ أَنْ يَرَاكَ اللَّهُ عِنْدَ مَعْصِيَتِهِ- وَ يَفْقِدَكَ عِنْدَ طَاعَتِهِ- فَتَكُونَ مِنَ الْخَاسِرِينَ- وَ إِذَا قَوِيتَ فَاقْوَ عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ- وَ إِذَا ضَعُفْتَ فَاضْعُفْ عَنْ مَعْصِيَةِ اللَّهِ من علم يقينا أن الله تعالى يراه عند معصيته- كان أجد الناس أن يجتنبها- كما إذا علمنا يقينا أن الملك يرى الواحد منا- و هو يراود جاريته عن نفسها- أو يحادث ولده ليفجر به- و لكن اليقين في البشر ضعيف جدا- أو أنهم أحمق الحيوان و أجهله و بحق أقول- إنهم إن اعتقدوا ذلك اعتقادا لا يخالطه الشك- ثم واقعوا المعصية- و عندهم عقيدة أخرى ثابتة- أن العقاب لاحق بمن عصى- فإن الإبل و البقر أقرب إلى الرشاد منهم- . و أقول إن الذي جرأ الناس على المعصية- الطمع في المغفرة و العفو العام- و قولهم الحلم و الكرم و الصفح- من أخلاق ذوي النباهة و الفضل من الناس- فكيف لا يكون من الباري سبحانه عفو عن الذنوب- . و ما أحسن قول شيخنا أبي علي رحمه الله- لو لا القول بالإرجاء لما عصي الله في الأرض
شرحنهج..(ابنأبيالحديد) ج 20 صفحهى 88
449 وَ قَالَ ع: الْوِلَايَاتُ مَضَامِيرُ الرِّجَالِ أي تعرف الرجال بها كما تعرف الخيل بالمضمار- و هو الموضع أو المدة التي تضمر فيها الخيل- فمن الولاة من يظهر منه أخلاق حميدة- و منهم من يظهر منه أخلاق ذميمة- و قال الشاعر-
نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 11:38 | لینک
|
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 20
به خردى ز ديدار مام و پدرچو محروم شد سيّد ناموربه مانند يك هاله بر گرد ماهبه رخسار آن كودك بىپناهغبار يتيميش بد جلوهگركز آن چهره خوب شد خوبترنبوغ و بزرگى بدان روى ماهنمودار بد زان دو چشم سياهبدان گونه آن چهره، تابنده بودكه هشدار ايام آينده بودكه اين طفل زيبا بدين رنگ و آببه گيتى نمايد يكى انقلاباساس جهان را دگرگون كندپريشانى و شرك بيرون كندبسان يكى گوهرى پر بهاكه پرورده در كان گيتى خدانهال وجودش كه خود ناب بودز تقوا و از علم، سيراب بودنژادش ز پر مايه پيغمبرانبزرگ و پر آوازه در اين جهان1بدامان شايسته نسوان پاكنمو كرد آن گوهر تابناكعمويش، ابو طالب پر هنربه خدمت ورا بسته بودى كمركه اين پربها گوهر آبدارو را از برادر بدى يادگارهمى اندك اندك چو نيرو گرفتبه اطراف و اكناف خود خو گرفتبه گردش جهانى فرومايه ديدز تقوى و اخلاق بى مايه ديدپس آغاز در سير و گردش نمودبه هر گوشه هر چيز كاوش نمودزمانى همانند پيغمبرانبه كار شبانى نمود امتحانچهل ساله بود آن مه پر بهاكه پيغمبرش خواند ناگه خداچهل ساله مردى بدنيا غريبز اقوام و افراد بد بىنصيب
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 110
خدا بندهاى را بود دوستداركه او مهربانست با خلق و يارپسنديده آن بنده را بىگمانكه دارد دلى روشن و مهربانبه نزدش چنين بنده فرزانه استكز افراط و تفريط بيگانه استبه روز رفاه است صاحب خردبه آينده همواره در بنگردذخيره كند خود به دنيا ثوابكه گردد به روز جزا كامياببود بندهاى ناب و يزدان پرستكه گردد به دنيا اگر تنگدستبود در حوادث به جان بردبارنلغزد اگر اوفتد در فشارچنين بنده چون هست عبرت نگربود شاد و محكم به روز خطرز سرچشمه زندگانى، زلالبنوشد شود در طريق كمالنه در بند شهوت بود نى هوسچو بر خويش گشته است فريادرسنه از آرزوهاى دور و درازبه زانو در افتد بحال نيازچنين بنده در دل ندارد غمىبود شاد و خوش بگذراند دمىبه تهذيب اخلاق و احياى جانبود از حيات جهان شادمان
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 123
چو شد جان ز تن، تن ز جان بىقرارشود زندگانى از آن، ناگوارز سنگينى تن شود خسته جانز پرواز جان، جسم گردد توانچو اخلاق خوش، زيور جان كنيدز حكمت روان را چراغان كنيدبدين شيوه، جان گر كنى بردباربه نيكى شوى شهره اندر ديارسبكبار آسان به منزل رسدبه ياران از او راحت جان رسدبه كوشش گماريد تن را بكاركه از كار، تن مىشود استوارمكن رأى را سست و رو كن بكارسبك سير چون روح، پروانهوارمخواه از خداوند در روزگاركز آشوب و غوغا شوى بركنارخدا نيست راضى كه خواهى از اوگريز اندت از نبرد عدوبود بنده خاص پروردگاركه در رزم گيتى بود استوار
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 125
همه چيز دنيا بود بىتميزبجز زندگانى كه باشد عزيزكسل مىكند بهترين لقمههاچو هر روز از آن لقمهسازى غذاشوى خسته از بهترين جامههابه چشمت شود پرنيان بى بهاو گر تيره بختى بود خسته حالبه سختى گرفتار رنج و ملالمحال است كاو سير از جان شودو گر چند از رنج بىجان شودچنان زندگانى بود دلنشينكه باشد دل و جان به مهرش قرينچنان زندگانى بود ارجمندكه با دانش و دين شود دلپسندبود دانشى، خود به حكمت قرينبه دقت كند زندگى بازبينبود زنده آن كس كه دل زنده استروانش چو خورشيد تابنده استچنان زنده خود كور بينا كندهمى گوش كرگشته را واكندبه دانش كند روح سير از زلالهم از بىنيازى رسد بر كمالكسى كاو شد از زندگانى كسلچو عفريت داند فرشته به دلبهشتى همان روح رنگينهپرچو آلوده گردد به كردار بدز بدبينى و حرص و كين و حسدچو آلوده شد با صفات بشردر اين حال اهريمن بدسگالبشر را كشاند به راه زوالز پيروزى خود زند نيشخندبر انسان مأيوس خاطر نژندبگيريد پند از كتاب مجيدبه تهذيب اخلاق كوشش كنيدبه يكتايى حق نمايى يقينبه تصديق پيغمبران همچنينپى حفظ ناموس دين مبينمينديش از قله آتشين
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 127
بود دهر در دلبرى، خوش ادافريبا و پر عشوه و دلربادلى كوهآسا و عزمى متينتواند گريزد از اين نازنينو گر نه بدين جلوه دلربابس آشفته در كويش افتد ز پاتوانگر به نيروى اخلاق و دينچو گردد به ايمان و تقوى قرينتواند زمام خرد را به چنگبگيرد و گر نه، در افتد به ننگنگردد دل آشفته از مال و جاهو گر نه شود مست و افتد به چاهبپرهيز چون دست جان آفرينفرستاده نعمت بر آن و بر اينهمان دادهها سخت دارد حساببپرسد ز كاهى چه گويى جواببه هوش آى چون نعمت اين جهانگواراست آن گاه، در كام جانكه شيرين كنى كامى از تلخ، نوشنه از بينوايان برآرى خروشچو باشند خلق خدا گرسنهتهيدست و مسكين و پا برهنهشود توده بينوا بيقراررود فتنه بر جانب مالداربدان بىخبر، چنگ و دندان نشاندهد، بينوا تاب گيرد از آنكه آشوب و فتنه چو كودك نخستضعيف است و كم كم شود تندرستتنومند چون گردد از روزگاركمينها زند از يمين و يساردر افتد در آن ناگهان خيرهسربدانسان كه نشناسد از پاى، سرپس آن گاه لرزان شود اجتماعكند توده خود با قوانين وداعچو گهواره آن گاه لرزد زمينتوانگر در آن فتنه افتد يقينايا آنكه حق بردهاى از ميانربودى تو اموال بيوه زنان
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 129
نكوهش اخلاق و خوهاى ناشايسته
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 155
به قرآن پناه آر و دستور كاربياموز فى الحال از كردگاراطاعت ز قرآن و سنّت نماىكه هستند تا حشر مشكل گشاىتو در مصر دارى نيازى گرانچه بسيار بر قاضى كاردانز دانش پژوهان اسلام كيشبه اخلاق والا بپرهيزيشفضيلت مداران پرهيزكارخود از ملّت مصر قاضى گمارترا باز گويم كه قاضى چنينسزايست و اين سان همى برگزينتوانمند در فقه و تقوا شعاربه آيات و احكام، استادكاربپرهيزكارى چنين سر كندكه خاكستر و زر برابر كندنباشد ز اعصاب خود در گلهبكار قضاوت كند حوصلهولى پر ز قوت، بيانى روانخردمند و آرام و نيكو زبانكه چون طرح دعوى به نزدش برنديكى زان دو، گاهى زبان آورندچو قاضى نداند زبانآورىبه ناچار درماند از داورىنبايد كه قاضى به هنگام كارپريشان بود يا فراموشكارمبادا كه قاضى بود آزمندسرانگشت، دزدان بدين جا نهندبه يغما و غارت بر آرند دستچو قاضى طمعكار گرديد و پستچو قاضى هوس بسته بر دل كندهمه حكم يزدان معطل كندبپرهيز از آن ديو شهوت پرستكه بر جاى قاضى بگيرد نشستيكى ز اهل دعوى چو در داورىبه حجّت قوى گشت بر ديگرىمبادا كه قاضى همى بىدرنگكند حكم و دستور پايان جنگچه بسيار افتد كه از ابتدارود حسّ و ادراك قاضى خطاكسى كو به يك لحظه از اقتداركند حكم بر خون و مال و تباربدقّت ببيند كه پايان كارچه باشد نگردد همى شرمسارچو بر پا شود جلسه داورىكند اهل دعوى جسارتگرىچه خوبست قاضى تحمّل كندغضب دور دارد، تأمّل كندبه قاضى بگوئيد از من سخنكه تعجيل در حكم دادن مكنحقيقت عيان شد به آهستگىنه مقرون تعجيل و ناپختگىچو صادر شود حكم از محكمهعدالت چو كوهيست پر واهمه
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 169
دگر آنكه برتر بود دانشىكه بر توده بخشيده آرامشىكه دانش نخوانم من او را چنانكه نفعى در او نيست بر مردمانمن اكنون كه گويم وصيت تراگذشته است عمرى مرا پر بهابه من كرده بيداد جور زمانشد از بار پيرى تنم ناتوانچنين دوست دارم كه قبل از سفرز اسرار سازم ترا با خبربگويم به گوشت همه گفتنىنويسم به نام تو بنوشتنىبترسم كه همچون تنم ناتوانشود سست انديشهام آن چنانپس از شصت و سه سال ديو هوسكند پاره بند و ببندد نفستو اكنون جوانى و قلب جوانبود كشتزارى ز مردم نهانبه گاهى كه من كشتكارم بر آنبه كارم در اين دشت بذرى گرانكه بارش بود فضل و اخلاق و دينچه دلكش شود اين چنين سرزمينگياهان هرزه نرويد در آنشود سبز و آباد چون بوستانهم آگاه سازم ترا ز آنچه هستكه بيدار بودن ترا لازمستبدان اى پسر آنكه پيشينيانز من بيش بودند اندر جهاناگر چند بودند پيرانه سرنبودند عبرت نگر چون پدرچنان غور كردم در آن رفتگانتو گويى چو آنان شدم بىگمانهم اكنون كه سالم بود شصت و اندتو گويى گذشته است چندين و چندتحول بسى ديدم از روزگاركه تاريخ بوده است آموزگاربدين شيوه با چشم عبرت نگراز آن جمله كردم ترا با خبردلت هست مانند آيينه پاكپذيرد همه نقش، اين تابناكاز اين رو ترا درس قرآن و دينبگويم ز پيغمبر نازنينچو اسلام شد مكتبى بىنظيرتو شاگرد اوباش ز آن پند گيردر اين مدرسه از نفوذ بدانسلامت بمانى چنان بخردانكه چون مىروى زين جهان زير خاكبمانى چنان گوهرى تابناكتعاليم پيغمبر پاك جانبود سخت و جويند سخت استخوانچنين دوست دارم كه بار گرانبه دوشت نهم اى دلاور جواننخواهم ترا من گذارم رهابه افكار ناسالم و ناروا
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 170
كه باشند گاهى سيه گه سفيدبه پاى تو بستم حسن جان اميدكه پيروز باشى به انجام كاربماند ز ما نيكويى يادگارمكرر كنم باش پرهيزكارز عفت برون پاى همت مدارز رفتار پاكيزه پيشينيانتو در پيروى باش پاكيزه جانمبادا غرور جوانى ترااز آن قوم پاكيزه سازد جدابه تقليد آن ناز بينان پيربه راهت چراغ هدايت بگيربه تاريخ آنان به دقّت نگرز پاكيزه افكار شو بهره وراجازت ترا هست در انتقادنظر كرده بر راه آنان به دادبگيرى به جان آنچه شد دلپسندپسندت نبود ار بدان دل مبنددر اين ره بجوى از خدا رهبرىكه تأييد سازد به روشن گرىبرافروختى چون چراغ حياتبه انديشه آسان كنى معضلاتنگردى اگر پاكدل اى پسرز دانش نشد روشنت رهگذرتو چون اشتر كور باشى به راهكه نشناسد از راه خود پرتگاهنباشد چو خود ديدهاش رهنمونشود در بن درّهها سرنگونپسر جان چگونه شناسى خداهم اويست روزى ده رهنماهم اويست جانبخش و هم جان ستاناميد است از اوى و نوميد از آنجهان آفريده است و او را دوامنبخشيده از آن نگيرد قوامجهان آفريده است و راز جهانكمى آشكار است و برخى نهانندانى گر اسرار آن ناگزيربه كار جهاندار خرده مگيرمبادا فراموش دارى به جانكه كوچك بود فكرت بندگانتو نادان ز مادر بزادى به دهرپس آنگه گرفتى ز دانش تو بهرندانستههايت چو افزون بودنوشته چو ننوشتهها چون بودبه جدّ گرامت محمد (ص) نگربدان خود كه چون او نباشد دگرنديدست خود ديده روزگارچنويى نشد در جهان يادگارچو بر اوست اخلاق و دانش تمامرسانيد انسان به برتر مقامتو بيش از همه بودهاى مستحقكنى پيروى از چنين مرد حقتو اى پور زهرا (ع) ببينى جمالز يزدان به اسماء و چندين مقال
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 171
چو آثار او در جهان رنگ رنگببينى به هر جاى سازد درنگمپندار اين كثرت اندر وجودز يزدان كه ايزد همان بد كه بودكه اشباه همرنگ فكر و خيالندارند تأثير در ذو الجلالبود مهربان ايزد دادورسرآغاز هستى و آغازگركجا هست آن دل كه بر بيكرانبرد راه و گنجد چنان اندر آنكجا هست روحى كه پروازگرشود سوى بىسوئيش رهسپرخدا را بدينسان چو بشناختىاز او بر دگر كس نپرداختىكه او بىنياز است و دارى نيازبه هر كار بر ايزد چارهسازمبادا كه پيچى ز فرمان آنكه طاعت بود زيور بندگانبدان امر يزدان شود منتهىبه تهذيب اخلاق و راه بهىو گر نهى او هر چه سنگين بودچو ديوار بر راه ننگين بودبيا اى حسن (ع) تا بگويم سخنبراى تو از اين سراى كهنكه دنياست چون كاروانى سراشبى را در آن كاروان كرده جاشبى مرد دنيا در آن كرده سرسحر بار بندد به راه دگرگروهى چو آيند در اين سراببينند خوش منظر و دلگشابگيرند خود دوستانى در آنسحر رخت بستن بود بس گرانولى آخرت چون كه گردد پديدز زندان ببينند دشت اميدز هجران نگردند آسيمهسرگشايند در گلستان بال و پربه هجران ياران شود بردبارچو گيرد در آن جاى نيكو، قرارتو خود بين مشو هيچ گاه اى حسنكه خودبين بود جفت رنج و محنپسند تو شد هر چه در اين جهانهمان را تو بپسند بر ديگراناگر دوست دارى نبينى ستممخواه از ستم، ديگرى را دژمنخواهى چو مظلوم مانى بجانباشد ستم بر دگر كس رواچنان نيكويى كن بجاى كسانكه گردى از آن نيكويى شادماناگر زشت باشد به چشم تو خارتو در چشم همسايه مرئى مداربخواه آنچه زيباست بر همگنانكه زيبا پسند است بر اين و آنسخن تا ندانسته باشى مگوىمشو خويشتن خواه و مغرور خوى
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 239
دگر ره چو دلبسته بر بود شدعلى رغم انديشه نابود شدبه گهواره در ابتدا آرميددگر ره اجل سوى خويشش كشيددر آن روز چون از لحد سر كشدندارد اجازت كه دم بر كشدبرآرد سر از خاك، خاطر پريشندارد همى اختيارى ز خويشچنين است آن كس كه بر بال وهمهمى بود مغرور ادراك و فهماگر فرصتى داده شد بر بشراز آن داده شد تا گريزد ز شرّندادند تا او شود خيرهسرز حق دور گردد گرايد به شرندادند كو پنجه مستمندبپيچد به درمانده آرد گزندندادند تا خويشتن را زيادببيند برد قوم و خويشان زيادچنين مهلت او راست تا خويشتنكند زنده با دانش و علم و فنبه اخلاق جان را دهد پرورشنباشد همى فكر نان و خورشعطا كرده مهلت خدا بر شماكه جان را ببخشيد نور و صفاچه شيرين بود، وه چنين گفتهامكه درهاى معنى بسى سفتهامكجا هست صاحبدلى هوشمندبگيرد از اين گفته اندرز و پندبنوشد از اين گفتهايم زلالبجويد ره روشنى از ضلالبه دنبال او هر طرف تاختمولى حيف اين گونه كم يافتمبه پرهيزكارى چنان سر كنيدكه خود با حقيقت برابر كنيدبدان سان كه گويى همه ديدههابه هر جا بود دوخته بر شماو يا خود نيوشندهاى تيزهوشگشود است خود بر شما چشم و گوشچنين آرزو بستهام بر شماكه پرهيز داريد خود از خطاز كردار ناخوش پشيمان شويدبه شايستگى اهل ايمان شويداطاعت نمائيد از صالحانكه پاكيزه داريد خود جسم و جانچنين آرزو بستهام بر شماكه هرگز نباشيد واپس گرابدين سان چو پروا كنيد از گناهبيفتيد زين پند در شاهراهبه سوداى دنيا ز راه هوسمده سود عقبى ز كف، يك نفسكه آينده در ابر ظلمت دراستكجا جاى آسايش خاطر استببينيد اين آفرينش ز كيستهمى خلقت آدمى بهر چيست
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 251
بدان هديه كز عاشق پاكبازبود، دست يابيد گردنفرازبه توبه گراييد خود از صفابه كانون عصمت گذاريد پاكه در پيچ و تابست سيل زمانچو باز ايستد سيل خود ناگهاندگر توبه از كس پذيرفته نيستبدين درد گر عذر ناگفته نيستگذار است بر آرزو روزگاربجنبيد از جا به هنگام كاربدين جهد كم و اين بزرگ آرزونترسى كه ناكام مانى از اوهمان به كه از آرزو كاستهبه كوشش شوى نيك آراستهكسى را كه مقصود بد در بغلچه باكيست او را دگر از اجلچو حسرت ندارد به دل زين جهانز ديده كجا اشك سازد روانبدان مرد آزاده گويم درودكه با بيم و اميد در كار بودنه از پيشتازى شود كند و سستچو در كار و كوشش بماند درستدر آن دم كه دل هست انديشناكبه تصميم او را رها كن ز باكبه اميد بر بند يك سر ميانمينديش از رنج كارگرانز رخساره چون دور شد رنگ بيمنشينيد بر جاى خود مستقيمچو خواهم دل گرم و اميدواربود بيشتر از دل سوگواربهشتى كه نبود بجز كوى يارپسندد همى سينه بىقراربهشتى كه از سبزه دارد صفانباشد بجز وصل يزدان مانبيند چنين وصل آن ديدگانكه بر هم نهد پلك كوته زماننگردد بدين وصل خود رهنمونهر آن دل كه خسبد به غرقاب خوننديديم از عاشق زار خوابكه دلداده باشد به صد التهاببدان سان كه از بيم دوزخ، نزارگروهى نخوابيده شبهاى تارالا اى به يزدان پرستندگانحقيقت دهد سود و باطل، زيانچراغى نباشد اگر رهنماشود كاروان در بيابان رهاز اخلاق ، مشعل بر افراشتمز يارى به راه شما داشتمبه دنبال من راه را با شتاببه پايان رسانيد دل كاميابدر اين ره بود بيم كز خود پرستچنين كاروان افتد اندر شكستچو ترسم كه اندر شما حبّ ذاتدر اين ره شود موجب مشكلات
كلامعلى(ع)بانغمههمايون صفحهى 284
بخوابست بهتر ز شب زندهداركه تيره درون باشد و دل فكار16- به گفتار بنگر نه گويندگانچو با عقل جفت است بپذير آنرها كرده گفتار را ابلهانبپرداختندى به گويندگان17- بريده ز دنيا به جايى رسيدكه در سايه لطف حق آرميددگر نيز داود با نغمههاكه بنواخت خوش آن بهشتى نواچنين لحظه گردد ز بستر جداگشايد بدين آسمان ديده رابگويد ز جان با خدا رازهانه محروم گردد ز لطف خدامبادا ز فرمانروايان ثنابگويد شود با شهان آشناز مردم چو افراد كوته نظرربايد به تأئيد شه، سيم و زربه مشتى زر و سيم، آن ناتوانشود مست و بازيچه اين و آن1- نكو بنگريد آنچه از آسمانبه فرمان رسيده است بر بندگانبدان سان كه قرآن بود رهنماببنديد بر كار آن را شمادر اخلاق و آداب شد رهنماتجاوز ز دستور نبود روامگرديد هرگز به گرد فضولنبايد ز دستوركردن عدول2- بود واى بر آنكه آيين و دينفدا كرده در راه دنيا يقينكه دنيا و دين رفت از دست آنزيانكار باشد به هر دو جهان3- چه بسيار ديديم داننده مردفدا خود ز نادانى خويش كردندانستنىهاى او بىگمانرها از خطر كرد مغرور جان4- بود دين اسلام، دينى جوانپى افكنده گرديده است آن چنانكه با سير تاريخ شد سازگاربود معتدل روشن و آشكارز افراط باشد همى بر كنارنه تفريط در آن بود آشكارچو آن بر تعادل بود استواراز او نيست افراط و تفريط كار5- جوانمرد و داناست مرد خداوظيفه كند با درستى ادانه خاضع بر هيچكس مىشودنه مشتاق راه هوس مىشود6- چو شد از جهان «سهل» پور حنيفكه يار على بود و مردى شريف
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 37
56- همنشين خوب نعمتى است، (زيرا كه آدمى از اخلاق او استفاده مىبرد، چنانكه گفته شده:
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 53
163- هر كه براى او برادرى نيست يا برادرى نباشد خيرى در او نخواهد بود (چون داراى اخلاق اسلامى نمىباشد).
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 71
26- سبب پاكيزگى اخلاق حسن ادب است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 115
12- افزونترين ايمان اخلاص و احسان است، و زشتترين اخلاق سنگدلى يا قطع رحم و ستم مىباشد.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 126
14- مؤمن كسى است كه دل خود را از اخلاق پست پاك سازد.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 161
18- سبب المحبّة البشر 5546. 12- شكفته روئى تو اولين احسان تو، و وعده نمودنت نخستين بخشش تو خواهد بود (ممكن است مراد حضرت اين باشد كه اگر بر عطا و بخشش توانائى ندارى، يكى با شكفته روئى با طرف برخورد نما، و ديگر باو وعده ده كه اگر خداوند قدرت داد با شما همكارى خواهم كرد، نه آنكه با اخلاق بد او را رد كرده و او را جواب كنى).
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 192
2- التّجمل من أخلاق المؤمنين 1175. 3- جمال و زيبائى مرد، برد بارى اوست.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 263
28- حسد از اخلاق افراد با تقوا نيست.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 293
202- من لم يربّ معروفه فكأنّه لم يصنعه 9146. (همه اخلاق را كه) جوامع فضل و همه افزونهاى مرتبه را فراهم نموده فرا گرفته است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 328
28- چگونه بر دورى كردن از اضداد (اخلاق ذميمه و كردار ناشايست) صبر مىكند كسى كه حكمت او را يارى نكرده است 29- هر اندازه حكمت قوى گردد خواهش ضعيف شود.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 330
حكيمان 1- حكماء (صاحبان علم راست و درست) شريفترين مردم هستند از جهت نفسها، و بيشترين آنانند از نظر شكيبائى، و سريعترين آنانند از راه عفو، و وسيع ترين ايشانست به حسب اخلاق و خويها.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 343
11- إنّ أفضل أخلاق الرّجال الحلم 3386.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 343
11- براستى كه افزونترين اخلاق مردان بردبارى است (چون وقتى از ناملائمات عصبانى نشد، و از تقصيرات گذشت، و از مشكلات از كوره بدر نرفت، و تحمل سوء ادبها را نمود، بساير صفات برجسته توفيق حاصل خواهد كرد).
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 398
2- بر تو باد به دورى از بدخويى، و كم عقلى، زيرا كه آن عيب اخلاق است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 411
9- أشرف أخلاق الكريم تغافله عمّا يعلم 3256.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 411
6- پاكترين مردم به حسب ريشهها و اصل و نژادها نيكوترين آنهاست از نظر اخلاق .
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 411
7- خوشنودترين مردم كسى است كه اخلاق او پسنديده است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 411
11- بهترين اخلاق آنست كه تو را بر افعال نيكو وادار كند. 12- إنّ اللّه سبحانه و تعالى يحبّ السّهل النّفس، السّمح الخليقة، القريب الأمر 3476.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 412
14- صفات و اخلاق پسنديده به اموريست كه مكروه طبع باشد كه تحمل آنها دشوار است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 413
22- با حسن اخلاق زندگانى پاكيزه و شيرين مىشود.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 414
25- در اخلاق پسنديده، و بردباريهاى بزرگ، و انديشههاى بلند و يا مراتب بلند در سبقت رغبت نمائيد تا پاداش شما بزرگ شود.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 415
33- نيكوئى اخلاق دليل گرامى بودن اصل و نسب و ريشههاست.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 415
34- نيكويى اخلاق روزيها را روان ساخته و رفيقان را آرامش مىبخشد.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 415
37- بهترين اخلاق دورترين آنهاست از لجاجت (و ايستادگى بر باطل و يا دشمنى).
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 418
53- رأس علم و عمده فائده آن تميز دادن ميان اخلاق ، و اظهار پسنديده آن، و قلع و قمع نكوهيده آنست. 54- زين الشّيم رعى الذّمم 5465.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 419
55- ستّة تختبر بها أخلاق الرّجال: الرّضا، و الغضب، و الأمن، و الرّهب، و المنع، و الرّغب 5631.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 422
79- الخلال المنتجة للشّرّ الكذب، و البخل، و الجور، و الجهل 2005. 71- دورى مرد (آدمى) از صفات و اخلاق پست جوانمردى است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 425
107- من ضاق خلقه ملّه أهله 7952. 98- چه زشت است اخلاق و صفات لئيمان، و نيكوست اخلاق كريمان.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 426
109- هر كه قديم خود را به تازه خود تأكيد نكند (و محاسن و مكارم اخلاق پدران خويش را به خوبيها و صفات پسنديده تجديد ننمايد) سلف (گذشتگان) خود را عيبناك ساخته و به خلف (و باقيماندگان و آيندگان) خويش خيانت نموده است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 582
14- از (اخلاق ) كريمان است رحمت و ترحم.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 635
2- و سجود نفسانى: فارغ بودن دل از امور فانيه، و رو آوردن به كنه همّت بر كارهاى جاويد، و تكبّر و حميّت را بر افكندن، و علائق دنيوى را بريدن، و به اخلاق نبوى آراسته شدن است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 663
2- بذل سلام و يا احسان از حسن اخلاق و خوش رفتارى است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 678
2- مجالس الأسواق محاضر الشّيطان 9814. 15- بزرگى و آقائى براى بد اخلاق نيست.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 1 صفحهى 688
2- بزرگترين (يا بيشتر) بدى در سبك شمردن به درد آورنده پند مهربان ناصح، و گول خوردن به شيرينى مدح ستايش كننده نهانگر دشمنى است، (چون چنين كسى پيوسته در درياى عيوب و بدبختى غوطه خورده، هيچگاه پى نجات و راه چاره اخلاق نامناسب بر نيايد، و به عيوب خويش پى نخواهد برد.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 844
49- شرّ أخلاق النّفوس الجور 5753.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 862
2- براى هر ظاهرى باطنى است مانند آن، پس كسى كه ظاهرش پاكيزه و نيكو باشد باطن او پاكيزه و نيكو خواهد بود، و آنكه ظاهرش پليد و زشت باشد باطنش زشت و پليد خواهد بود (اين تتمه كلامى است كه آن بزرگوار در فضل اهل بيت- عليهم السلام- بيان داشته چنانكه در خطبه 153 نهج البلاغه ذكر گرديده است و ظاهرا معناهائى كه امثال ابن أبى الحديد و ديگران كردهاند مناسب نباشد بلكه حضرت مىخواهد در ضمن صفات رهبر كه اهل بيتاند مطلبى را بيان كند كه ظاهر اهل بيت چه از نظر اخلاق و رويّه و چه از نظر حسن ظاهر با ديگران قابل مقايسه نبوده، و شما بايد بدانيد باطن هم در خلقت مانند ظاهر است چنانكه ما در ظاهر با ديگران فرق داريم، و نمىتوان ديگران را در صورت با ما مقايسه كرد همچنين در سيرت و باطن نيز ما با ديگران قابل مقايسه نيستيم، آن گاه دفع توهم مىفرمايد به كلام پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه مبادا بگوئيد: ديگران هم عمل خوب دارند نماز و روزه و جبهه رفتن و... بجا مىآورند، زيرا كه او فرموده: براستى كه خداوند بندهاى را دوست دارد و عملش را
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 913
9- لا تجعل عرضك غرضا لقول كلّ قائل 10304. 2- هيچ چيزى آبروها را مانند رو گردانيدن از اخلاق رذل و پست و بدى اغراض نگه نخواهد داشت.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 929
34- با مردم با اخلاق آنها آميزش نموده، و در كردارها از آنان جدا شويد (يعنى هر گاه آنها را در اعمال منحرف ديديد كارى كنيد كه به حسب ظاهر با آنها موافق بوده، اما در حقيقت عمل شما غير آنها باشد، از باب نمونه عمل على بن يقطين روشنگر گفتار آن بزرگوار است).
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 939
1- المبادرة إلى العفو من أخلاق الكرام 1566.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 944
40- معاجلة الذّنوب بالغفران من أخلاق الكرام 9871.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 944
36- هر كه توبه (و اظهار پشيمانى تقصير كارى) را نپذيرد گناهش بزرگ باشد (يعنى از نظر اخلاق به وظيفه عمل ننموده است).
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 944
40- شتاب كردن گناهان به بخشش از اخلاق كريمان است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 990
1- سئل- عليه السّلام- عن العالم العلويّ فقال: صور عارية عن الموادّ، عالية عن القوّة و الاستعداد، تجلّى لها فأشرقت، و طالعها فتلألأت، فألقى في هويّتها مثاله، فأظهر عنها أفعاله، و خلق الإنسان ذا نفس ناطقة، إن زكّاها بالعلم و العمل فقد شابهت جواهر أوائل عللها، و إذا اعتدل مزاجها و فارقت الأضداد فقد شارك بها السّبع الشّداد 5885. عالم بالا 1- از آن بزرگوار از جهان بالا (يعنى عالم مجردات كه به حسب مرتبه از عالم اجسام و ماديات بالاتر است) پرسيده شد فرمود: صورتهايند برهنه از مادّهها (مانند مقدار و شكل و حجم) بلندتر از قوه و استعدادند (يعنى هر چه از كمالات دارند بالفعل است زيرا كه قوه و استعداد از لوازم ماديات مىباشند چنانكه در بشر متصور است) خداوند براى آنها منكشف گرديده و تابيده پس نورانى شدند و بر آنها طلوع نموده و بر آنها نور افشانى كرد پس درخشان گرديدند، و در هويّت و تشخص آنان مثال و شباهت خود را إلقاء نمود، پس از آنها افعال خويش را ظاهر فرمود (ممكن است مقصود اين باشد كه آنها را همچون خود مجرد قرار داد و خلقت را از كارهاى آنها مقرر نمود همچون وسائط ديگر مانند خلقت طير بدست حضرت عيسى- عليه السلام- و يا آنكه مراد اين است كه آنها متخلق به اخلاق الهى هستند) و انسان را صاحب نفس دريابنده آفريد، اگر آن را به علم و عمل پاكيزه گرداند پس در حقيقت مشابه با گوهرهاى علتهاى آنها (عقول مقدّسه كه به قول حكماء وسائط در ايجاد موجوداتند و علل آنها منتهى به آنها شود) خواهد گرديد، و چون مزاج آن معتدل باشد (يعنى در حرارت و برودت و رطوبت و يبوست و از اضداد جدا گرد، چنانكه بايد آدمى شجاع باشد از جبن دور گردد يا جواد و سخى باشد از بخل بپرهيزد و همچنين...) پس
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1004
112- از هر علمى نيكوتر آن را فرا گيريد (كه همان علم الهى اصول و فروع دين و اخلاق و مانند آن باشد) زيرا كه زنبور عسل از هر شكوفه زيباتر آن را مىخورد، و در نتيجه از آن دو جوهر نفيس و قيمتى بوجود آيد: يكى از آنها (عسل است كه خداوند در باره آن فرموده) در آنست شفاء براى مردم و ديگرى (موم است كه) به وسيله آن بشر روشنى بدست آورد.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1015
7- دانشمندان پاكترين مردمند به حسب اخلاق ، و كمترين آنهاست در ريشه دوانيدن در طمعها.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1026
2- بياموز تا دانا شوى، و گرامى دار تا گرامى گردى (يعنى خود را به تهذيب اخلاق و پرهيزگارى نه به مال و جاه گرامى و بلند مرتبه دار تا نزد خدا بلند مرتبه گردى، يا خود را به ترك معاصى و آنچه باعث خفت و خوارى مىباشد مانند بخل و حرص و حسد و امثال آن نگاهدار تا نزد مردم محترم شوى).
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1060
3- از شرافت اصل و نژاد است نيكوئى اخلاق .
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1070
27- ما بات لرجل عندي موعد قطّ، فبات يتململ على فراشه، و ليغدو بالظّفر بحاجته أشدّ من تململي على فراشي، حرصا على الخروج إليه من دين عدته و خوفا من عائق يوجب الخلف، فإنّ خلف الوعد ليس من أخلاق الكرام 9692. 22- شريفترين خويها وفاء نمودن به عهد است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1070
27- هرگز هيچ وعدهاى- كه در نزد من است براى مردى شب به روز نياورده كه آن مرد بر رختخواب خود مضطرب بوده و بى قرارى كند تا آنكه صبح كند و به حاجت خود (كه من به او وعده دادهام) پيروز گشته از بى قرارى و اضطراب من بر رختخوابم از جهت حرص بر خروج بسوى او از وعدهاش و ترس از مانعى كه موجب خلف وعده شود- سختتر نخواهد بود زيرا كه خلف وعده از اخلاق كريمان نيست (و خلف وعده بسيار قبيح است). 28- ملاك الوعد إنجازه 9717.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1075
69- لكلّ ناكث شبهة 7284. 60- هر كه به سر چشمه وفادارى وارد شود از ظرفها و آبخورىهاى صفا (صافى اعمال و اخلاق و اجر و ثواب) سيراب گردد.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1081
36- غير خود را به آنچه خود آن را انجام مىدهى (از اخلاق بد و كردار ناپسند) عيب منما، غير خود را به گناهى كه براى نفس خود در آن رخصت دهى عقاب يا سرزنش مكن. 37- تتبّع العورات من أعظم السّموات 4580.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1111
10- الغشّ من أخلاق اللّئام 1299. 3- براستى ناصاف ترين مردم ناصافترين آنهاست نسبت به نفس خود، و نافرمانترين آنهاست نسبت به پروردگار خود (چون ضرر على أى حال متوجه خود خواهد شد).
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1111
10- با مردم صاف نبودن از اخلاق بخيلان يا بد كرداران است. 11- غشّ الصّديق و الغدر بالمواثيق من خيانة العهد 6417.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1174
پيروى كردن 1- هر گاه بلند مرتبه گردى پس در كسى كه از نادانها پستتر از تو است فكر مكن، و ليكن به كسى كه از علماء و دانشمندان كه بالاتر از تست اقتداء نما (يعنى انسان بايد در كسب صفات نيكو و اخلاق حسنه به بالاتر از خويش بنگرد و از آنها 2- إذا أنكرت من عقلك شيئا فاقتد برأي عاقل يزيل ما أنكرته 4156.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1198
21- (1) همانا در حقيقت در رگ دل اين انسان پارهاى (گوشت) آويخته شده كه آن عجيبترين چيز است در او، و آن قلب (دل) است، و از براى آن مادههائى است از حكمت (كه منشاء فضائل انسانى است) و اضدادى است بر خلاف آن (كه منشاء اخلاق ناپسند خواهند بود) (2) پس اگر آنرا اميد (بغير خدا) عارض گردد طمع خوارش گرداند، و اگر طمع آنرا بجوش آرد و بر انگيزاند حرص آن را هلاك كند (3) و اگر نوميدى آن را مالك گردد (بگونهاى كه اميد عفو خدا را نداشته باشد) اسف و تأسف خوردن آنرا بكشد (4) و اگر بر آن غضب عارض گردد خشم آن شديد گردد (كه اراده انتقام داشته باشد) (5) و اگر خوشنودى (بدنيا و تبعات آن) آن را مساعد گردد تحفظ و نگهدارى (از خفت و ذلّت) را فراموش نمايد (6) و اگر بر آن ترس (از غير خدا) غلبه كند يا آنرا ترس فرا گيرد دورى (از كار و از اقدام به امرى) آنرا مشغول سازد (7) و اگر ايمنى براى آن وسيع گردد (پيوسته خود را در امن ببيند) غفلت آنرا بربايد (ديگر به حفظ نگهدارى خود نپردازد) (8) و اگر مصيبتى به آن برسد بىتابى و بىقرارى آن را رسوا كند (9) و اگر مالى را كسب كند توانگرى آن را به طغيان الغنى (10)، و إن عضّته الفاقة شغله البلاء (11)، و إن جهده الجوع قعد به الضّعف (12) و إن أفرط به الشّبع كظّته البطنة (13)، فكلّ تقصير به مضرّ، و كلّ إفراط له مفسد 7402.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1244
12- دروغگوئى عيب و ننگ اخلاق است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1245
18- الكذب و الخيانة ليسا من أخلاق الكرام 1507.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1245
18- دروغ و خيانت از اخلاق نيكو كاران و افراد گرامى نمىباشند.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1246
32- دروغگوئى از اخلاق اسلام نيست.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1255
19- كريم (و نيكوكار اخلاق يا) بندگى را نيكو مىكند. 20- الكريم من بدأ بإحسانه 979.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1263
12- مكارم (و صفات و اخلاق پسنديده) به اموريست كه مكروه طبع انسان است (كه تحمل آنها نياز به صبر دارد).
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1272
2- التّكلّف من أخلاق المنافقين 1176.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1286
39- از (اخلاق ) لئيمان است سخت دلى.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1329
2- الرّجل حيث اختار لنفسه إن صانها ارتفعت، و إن ابتذلها اتّضعت 1906. 19- هر كه تو را به آنچه در تو نيست (از سجايا و اخلاق محموده) ستايش كند پس آن مذمّت تست اگر دريابى.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1348
2- چاپلوسى از اخلاق پيمبران نيست.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1358
65- افزونترين پادشاهان از نظر اخلاق كسى است كه همه مردم را به عدل خود فرا گرفته باشد، و همه از عدل او برخوردار باشند.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1362
صفت راسخ در نفس 1- هر كه طريقه و يا خوى و اخلاق را نيكو كند (مانند ملكه عدالت) از هلاك شدن ايمن گردد.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1410
2- النّصيحة من أخلاق الكرام 1298.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1410
2- خالص بودن (و يا پند دادن) از اخلاق نيكوكاران است.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1443
66- بهترين نفسها پاكيزهترين آنهاست، (از گناهان و اخلاق بد). 67- خذ من نفسك لنفسك، و تزوّد من يومك لغدك، و اغتنم غفو (عفو) الزّمان، و انتهز فرصة الإمكان 5046.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1467
237- نفس خود را از هر پستى پاكيزه گردان، و در كسب اخلاق و افعال نيكو بذل جهد و طاقت نما، تا از گناهان خالص گشته، و مكرمتها را بدست آورى.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1475
3- نفاق و دو روئى عيب اخلاق است. 4- النّفاق توأم الكفر 739.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1478
11- عادت منافقان تغيير اخلاق است (گاهى در كمال نرمى و زمانى به حالت درشتى بر حسب هدف و انگيزه خود مىباشند).
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1480
كم شدن 1- كم شده (يعنى كسى كه نقص و عيب در اخلاق او مىباشد)، عيبش از او پوشيده شده است (به اين معنى كه به عيوب خود پى نبرد).
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1489
21- افزونترين مردم كسى است كه نفس او (از اخلاق ذميمه و صفات رذيله) پاكيزه باشد، و از روى توانگرى نسبت بدنيا بىرغبت باشد، و يا با فقر ساخته خواهش توانگرى نداشته باشد.
گفتاراميرالمؤمنين(ع) ج 2 صفحهى 1502
26- هركه نيّت را خالص گرداند از دنيّه (اخلاق زشت و افعال ناشايست و از مناهى و منكرات) دورى جويد.
نوشته شده توسط میرشاعرعلی در ساعت 11:35 | لینک
|
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385